تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر - پست آخر...پست نهصد و نود و ششم...

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

نوشتار نهصد و نود و ششم...

پنج سالی می شه...که سه سالش را اینجا بودم و دو سالش را این ور اون ور...اون اول حبابم بزرگ بود...و من به خیال خامم ایکاروس سیه روزی بودم...و حبابم کوچیک و کوچیکتر شد و همراه با اون دغدغه ها کوچیک شدن...تعالی و تکامل تموم شدن...بقا موند...که آدمی له لهی بزنه...دنیام انقده کوچیک شد که من ازش بیرون موندم...قبلا هم گفتم...بهترم...انقده تو لایه های متعالی بودن سائیده شدم که تو این لایه های پست بودن عجیب خوش می گذره...این پائین های هرم مازلو را می گم...این حرف ها را به قدر کافی گفتم...هی گفتم...همیشه گفتم...انقدر که بی معنی و بی فایده شدن...

مخاطبم اونا بودن...که نبودن...و این شد خمره ای که شوخ قصه شب به شب سر می رسید...سرشو توش می کرد...داد می زد و بعد درشو می ذاشت...و دادهاشو ترشی مینداخت...و هر جند وقت یه بار چاشنی اموراتش می کرد...که رقت بار باشه...همیشه...مخاطب من بودم...راوی من بودم...هی از این قصه که بین من و من رد و بدل می شد خسته می شدم...چیزی را بهونه می کردم که برم...اما شوخ قصه مون زندگیش گره خورده بود به این خراب شده آخه...تعارف که نداریم...همه چیز سخت بود...سخت تر می گذشت...

سه موعد واسه رها کردن اینجا بود...دو تاش تو زمان استاتیک بودن و تو احساسات و شماره دینامیک...و اون یکیشون تو زمان دینامیک بود...اما تو شماره استاتیک بود...و اون دو تا رد شدن و موند این سومی...یحتمل مدینه فاضله همینه...همین قرطبه خراب شده...که منو سوار به کول آریستا بابا به زور بهش راه می دن...الغرض...موعد سوم دیگه الوداعه...قرارم به پست هزار بود...اما طاقت رسیدن به عدد هزار را نداشتم...حرفی نمونده که بیشتر بخوام کشش بدم...همش همینه...و این صدقه سر روزمرگیه...

حدیث فسیل شدن یه گروگان گیر بود...تصویر به تصویر...نفهمیدی...اما این وسط یارو فسیل شد...دوران پلیاسه برش گذشت تو این چند سال...و الحق از درجه روی دیوار فراتر رفت...اما چه مهم؟ این همه آزار که دادندم...این همه آزار که دادم خودمو...دون خولیو انقده موند تا بشه پیر دنیادیده...شد پیر  خرفت دمانس گرفته...و من انقده باهاش موندم که مرز بین من و دون خولیو محو شد و حالا...من و اون با همراهی باستر کیتون روزمرگی می کنیم...

زین پس اگر از خولیو لامارکی پرسیدند...که بعید است بپرسند...بگوئید...انا الحق گویان...در کوچه گرداندنش و بر دارش کردند......فقط یادتون باشه بگید...که سلامشان رساندم...

الحقیر...

امیر خولیو دو لا مارکی...

مورخ پنجم تیر ماه سنه هزار و سیصد و هشتاد و هشت...

یا به عبارتی پنج سال و اندی بعد....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:39  توسط دون خولیو دو لامارکی