شوخ را هنگامی که به سن شوخیت رسید پرسیدند...
"در باب گذران عمر پند چه داری؟"
شوخ بگفت "در باب گذران عمر پندی ندارم...اما در باب گذران روز باید بگویم...که اول روز را نشادر استعمال کن تا بی قرار روز شب کنی...و اول شب را سنبل الطیب نوش کن که قرار گرفته٬ شب را روز کنی...مابقی می گذرد..."
حاضران که قانع نشده بودند٬ پرسیدند:
"دیگر چه؟"
شوخ نیز در حالی که پشت خود را به جماعت می کرد و سر بر بالین می گذاشت...زیر لب زمزمه کرد:
"کم گوی و گزیده گوی چون در...یا شعر گوی و مزخرف چون من"
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:13  توسط دون خولیو دو لامارکی
|