روسو به خیال امیل دیگری منو پذیرفت...
اما زهی خیال باطل...
من آدم نشدم...حتی کشیش...سرباز...یا وکیل هم نشدم...
و حالا منو از خودش رونده...
و با یه نامه معرفی به دستم...
فرستادتم پیش دکتر پانگلوس...خوشبینی و بلاهت درس بگیرم...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:3  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
