تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر -

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

شنیده بودم غر غرو ها را معاف می کنن...واسه همین مثه یه قلیون قل قل می کردم...اما معافی اش از اون نوعی نبود که فکرشو می کردم...به هر حال اما معاف کردند...زحمتشون شد...اینجا بود که معاصری از عطارد سر رسید و از دنیای سه گانه گفت که یه ابلهی با آوردن یه چهارمی همه چیزش را به هم ریخته بود...و از من خواست که فکر چاره باشم...و من قبلا دومی را گم کرده بودم...دنیای دوم را قرض داده بودم...رفت اونجا که پس گرفتنی نبود...چون خواهر بزرگ ردای خشمینه تن کرده...پس یه جوری کار حل شد...خبرش پیچید و آقایی آمد از یو...که بگوید آتشفشان هامان دوده گرفتند...برم هگزین و ناک تجویز کردم...و چست فیزیوتراپی...یو سرفه کرد...آتشفشان ها بی دوده شدن...غبارش به من نشست...یارو از اروپا اومد...گفت که پس کی ژوپیتر خورشید ما می شود؟ گفت که منتظرن که چرخه تکامل را در حالی که حمام آفتاب می گیرن تموم کنن...بهش گفتم که اون مزخرفات ادیسه را ول کند...برود کتیبه رزتا را بخواند...و یه وردی بهش یاد دادم که به همنوعانش فوت کنه شاید تکاملشان راه بیوفته...و البته یو وی تراپی...از اورانوس شکوه کنان اومدن که ما چرا چپکی می چرخیم...گفتمشان کاش منم می شد چپکی بچرخم...اما قانع نشدن...پس قرار شد راستکی بچرخن...پلوتو آمد...شیون و زاری کنان که منو از بین سیارات بیرون کردن...بهش قضیه پرسفونه را گفتم...دیگه سیاره بودن تخمش هم نبود...کسی از زهره نیومد...مشغول رفع و رجوع دعوای زهره و ناهید و بهرام بودن...این شخصیت دو پارچه آخرش یکی را به کشتن می ده...قصه گانیمد را نمی شه تعریف کرد...و بقیه آدمای منظومه یا مشکلی ندارن یا خبر ندارن که مشکلی دارن...جز این که شاید فکر می کنن هابل مرکز کهکشانه و ما به دورش می چرخیم...از آلفا سنتوری دعوت نامه اوردن...اما رادیو تلسکوپ ها سر حساب شوخی قدیمی حرف ها را این ور اون ور کرده بودن...شده بود پارازیت یکنواخت کهکشانی که طوافمون می کنه...و از آندرومدا...کعنهو آهنگ رادیوهد...آدم پارانوئیدی اومده بود که به همه این قضیه ها شک داشت...به هر حال من که معاف بودم...پس راهمو کج کردم...انگشتمو حواله شون کردم...و احمقایی تکامل نیافته ای تو شارون فکر کردن که می گم دنبالم بیان...پس سیاره شون را به رفتنم لنگر کردن که با هم بریم...و به گل نشستیم...منتظر دفعه بعد که سیروس انقده نزدیک بشه که مد بشه و موج ها سر برسن و بریم...شاید وسط راه رفتیم هالی را دیدیم...و فتیله اش را پائین کشیدیم...که دفعه بعد خدای کسی ظاهر نشه...اونجا بودم شنیدم که بوگندوی سولفوری از عقب افتادگی کربن می گفت...و آروغ های هیدروکسید سولفوری می زد...اما به تخمم هم نبود چون من معاف از این چیزها بودم...گرچه این معافی اون معافی نبود که می خواستم...کسی میاد و می گه فانوس کهکشان را خاموش می کنیم...دیگه کشتی ها و سیاره ها و سفینه ها همه سونار و رادار و نقشه دارن...این قرتی بازی ها مال وقتی بود که ماژلان می خواست دماغه امید نیک را دور بزنه...یا مال اونوقتا که یوری گاگارین از این طرف ها خوشحال عین عکس روی تمبرش می گذشت...و جان گلن ساترن اش را تا خود سنا سوار بود...واسه همین سهمیه سوخت فانوس را قطع کردن و خاموشش کردن که عتیقه ای باشه که از دنیای ساده تری خبر بده...اما من که به اونجام نبود...چون خیلی قبل ترش منو معاف کرده بودن...می پرسن چقدر قبل تر...می گم یه میلیون سال نوری...و به بلاهتم می خندن که سال نوری معیار فاصله است نه زمان...و من توی دلم به بلاهتشون می خندم که یه میلیون سالش که یه میلیون ساله...اما اظهار نظری نمی کنم چون معافم از این حرفها...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:4  توسط دون خولیو دو لامارکی  |