پشت سال ها دوری...
پشت یه عمر...
بر می گردد...
اما نه کسی به استقبالش می رود...
نه کسی انتظارش را می کشد...
نه جایی برایش مانده است...
.......................................
در کوزه به یادگار گذاشتندش...
کوزه را خاک کردند تا به یادگار مانده باشد...
اول فراموش کردند که کجا خاکش کردند...
بعد فراموش کردند که کوزه را خاک کردند...
اما آن یادگاری...
دیربازی بود که فراموش شده بود...
.............................................
آنان خیانت می کردند...
و او اسیرشان بود...
بر او می تاختند و از او می بردند...
و او بنده شان بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:53  توسط دون خولیو دو لامارکی