بليس مختصر پرسيد : خودش است ؟
رئيس بزرگ هوپي با لحني پر طمطراق جواب داد:
- خودش است.
- وآن هاي ديگر ؟
- آنها کارگران ساختمان هستند که از سازمان ملل کينه به دل دارند وحاضر شده اند که پشتوانه معنوي وماليخود رادراختيار اين جوان بگذارند. وچون اين جوان درجنگ کره شرکت داشته، اين سرپناه را به او اهدا کرده اند : اوبراي سازمان ملل جنگيده وسازمان موظف است که او رامستحق اين پشتيباني بداند . آنها مايلند که او را در اين کارخير کمک کنند . بله ، اين جاني واين فرانکي است که حتماٌ اسمش را شنيده ايد . نمي توانم اسم کامل اين کاوبوي شجاع رابه شما بگويم . چون پدرش در تگزاس شهرت بسزايي دارد و مي داند که پسرش از موافقين سازمان ملل است. وازغصه دق مي کند.
به نظر مي آمد که جاني از فکرهايي که درسر داشت لبخند ميزد .
بعد با حالتي جدي گفت :
- پدرم گوشه نشين عقب مانده اي است که هيچ درکي از رسالت معنوي تکزاس جديد ندارد . حال ديگر زمان ، زمان تکزاس است ، تا متوجه رسالتش درارشاد رباني وجهاني اش بشود. روشنفکران برگزيده ما از اين پس بجاي اينکه دراسب سواريها خودنمايي کنند بايد درجهت ساختن يک حکومت جهاني بکوشند. ودر اين حيطه فکري من اعتصاب غذايم را شروع مي کنم تا بدينوسيله اعتراضم را به مسابقات تسليحاتي اعللام نمايم . اين اعتراض را ميکنم تا از مردم دنيا براي واقعيت زيبايي که درسازمان ملل مدفون شده کمک بخواهم . مايلم که باين واقعيت زندگي ببخشم . مي خواهم با ين واقعيت پر و بال دهم و زنده اش کنم . چون گاهي اوقات بنظر مي آيد که اين واقعيت بسان مرده اي است که فقط معطرش کرده اند و درتابوت شيشه اي اين آسمانخراش – بسان جنازه لنين در مقبره اش – به نمايش گذاشته اند ، تا به چشم زيبا بيايد و مورد ستايش تماشاگراني که حاضرند براي تماشاي آن يک دولار بدهند! بيا ييم وبا فروتني با انتقاد هاي سازنده اي آشنا شويم که از جانب هند واروپا ازما مي شود. بياييم با کاوبوي هاي تکزاس آشنا شويم که من به نمايندگي ايشان دراينجا حضور دارم وبا تمام ملت آمريکا آشنا شويم که پشتيبان آنهاست . آنها اتحادشان را با آرمانگرايي و ارزشهاي ناب معنوي ، اعلام مي دارند و با اداره اي محکم به مقابله با تمام برنامه هاي کثيف مادي گراي ايالات متحده برخاسته اند. همچنين مي خواهم برضد موشکي که سيستم ماديگراي شوروي درعالم سماوات رها کرده يک ضد موشک آمريکايي مصمم که همانا درک وجوهر روح است ، رها کنم که پرواز بالاتري دارد و دنيا از قدرت و درخشندگي اش مبهوت مي ماند. دراينجا از اميدي مسلم به اينکه اين حرکت من تمام کاوبوها راتشويق مي کند تا بگذارند دردرونشان درخشش مقدس وجوان جهاني مملو از آزادي شکفته شود، سخن مي رانم. بهنگام شب آنها به گرد آتش مي آيند ، اساسنامه سازمان ملل را تحليل مي کنند و بهترين راه را براي باطل کردن حق و توي قدرتهاي بزرگ و خود قدرتهاي بزرگ خواهند يافت . همچنين اعلام مي کنم که رنگ مبل ها و ميزهاي سالن مجمع عمومي را تغييردهند که سبز و آبي آنها ، نمايندگان رابه خشم مي آورد و باعث فضايي نا سازگار مي شود. همان فضايي از کينه که مسلط به اين محل است. وتا وقتي صداي من شنيده نشده به اينکه در زير اين آوار از گرسنگي بميرم ، ادامه دهم.
خبرنگاران ، تب آلوده با خطي ناخوانا، مي نوشتند .
بليس بي اينکه سر از روي کاغذش بردارد، پرسيد :
- چگونه فکر اين آزمايش به سرتان زد؟
- با خواندن قصه اي که ليندبرگ از پرواز تنهايش برفراز اقيانوس اطلس باهواپيماي سن لويي نوشتف به نظرم ديگر وقتش رسيده تا بهتراز آن پيشگام ،عمل شود . امروزه اقيانوس اطلس مورد تجاوز عنصر ديگري قرار گرفته که احاطه مان کرده و تا گردن درآن فرو رفته ايم . واين مربوط مي شود به اينکه آيا روح خواهد توانست برجسم پيروز شود يانه. پس تصميم گرفتم دماغم را بگيرم و اين گذر را بيازمايم . وتنها دلم رابسان ابزاري براي اين دريانوردي به کار گيرم .
خبرنگاران مشغول نوشتن بودند. بليس به نظر خيلي جدي وحتي با شکوه مي آمد. از روي غيظ سيگار برگش را ميان دندانهايش مي فشرد. گلدن بوم قيافه کسي را داشت که به ناگهان متوجه شده باشد که به عبث زنده نبوده . فقط جيمي ستيل مهربان دوربين به دست ،کمي اندوهگين بود: هرگز جرئت اعتراف اين مسئله را به ديگران نداشت ، اما هنوز با تمام اين حرفها به سازمان ملل معتقد بود . آهسته وباخجالت گفت:
– هنور هم مي شود به خودمان اجازه دهيم که اميدوار باشيم.
بليس همانطورکه سيگار برگش را به لب داشت و مي نوشت زيرلب گفت
– من هم يک بار اميدوار شدم. يک وقتي بما قبولاندند که بشر از نوع ميمون است ، اما ضربه پشت ضربه وارد شد. مارکس آمد ، بعد اينشتين و دانشمندان اتمي قرن و حال بايد گفت که اين اميد واهي را به بشريت دادند تااعتمادش را جلب کنند ! بعد رويش رابه کاوبوي کرد و گفت- دوست من چگونه هنوز شما را پيدا نکرده اند؟
جاني گفت
- تمام کارمندان رتبه پايين سازمان ملل با من هستند . تمام آنهايي که ساليان سال شنيدند و ديدند . تمام آنهايي که با وجود تمام چيزها هنوز به باور کردن ادامه مي دهند. آنها از من پشتيباني مي کنند و تمام سعي شان بر اين است که کسي مراپياد نکند. وآقايان ! حالا برويد ! بقدرکافي ما آمريکايي ها را متهم کرده اند که برکات زمين را بسيار دوست مي داريم ، مثل مزارع گندمهايمان وگله هاي بي پايانمان . وقتش رسيده تا به کساني که قصد خرد کردن ما را دارند نشان دهيم که آماده ايم تا به بشريت خسته از دلارهايمان ، تنها کمکي راکه تابحال آمريکا از ايشان دريغ کرده بدهيم : يک کمک معنوي! يعني اينکه مرايک آرمانگراي بي توجه فرض نکنيد : من جواني هستم کارآمد واهل تکزاس که پاهايش کاملاٌ روي زمين است . ده هزار دلار براي منحصر به فرد بودن داستان مي خواهم وتمام حقوق راديو وتلويزيون وهمچنين تمام حقوق دستياري رابراي خود محفوظ مي دانم .
بعدبسوي فرانکي نگاهي از سر پيروزي انداخت، انگار بخواهد بگويد : « ديدي فرانکي من ، مي تواني آسوده خيال باشي ، من ديگر با احساساتم وداع گفتم . من هم مثل بقيه« خوک شدم » . و فرانکي وفادار با حدت تمام اورابوسيد . واقعگراي پير ، اسب متفکر ، ليوانش را به سلامتي او وبه سلامتي همه بلند کرد و حتي کبوتر هم با رضايت بغ بغو کرد. مسئله اي نمانده بود ، مگر يک تفاهم مشترک در باب عنواني که براي ورود پيروزمندانه جاني به دنياي تبليغات بايد ساخته مي شد. بليس پيشنهاد کرد : « اجاره نشين مخفي سازمان ملل متحد» ، نه ، بقدر کافي قوي نيست . يا اينکه « ضد موشک آمريکايي پروازش را آغاز مي کند! » .
گلدن بوم گفت
- چرا به سادگي نگوييم : « مردي با کبوتر » ؟ - يا « کاوبوي آرمانگرا دربرنامه هاي مادي گرايي اتحادجماهير شوروي و آمريکا ، با برنامه هاي معنوي ، روشنفکرانه واخلاقي ، پيروزمندانه جواب مي دهد»؟
ووقتي خبرنگاران رفتند ، جاني يک سيگار برگ درست وحسابي روشن کرد . يک ويسکي حسابي هم براي خودش ريخت. کت حوله اي پوشيد و شکل بوکس بازها شد. آماده مبارزه . پاهايش را روي هم انداخت وبه نوازش کبوتر پرداخت . گويي مي خواست انتقام اورا هم بگيرد. نگاهي اغوا گر به دور و بر خود انداخت :
- خب ، بچه ها ، انگار قرار است حسابي بخنديم !
وشب، پيکين که مکانيک بود ، ميزرابسکي که تعميرکار شوفاژ بود، ساني بوي که آشغال جمع کن بود و دوسه تا کارگر يدي دون پايه آسمانخراش ، دراتاق کوچک زير زمين دورجاني و فرانکي را گرفتند ودرحاليکه گيتار مي زدند ، برايشان آهنگهاي محلي تکزاس قديم را خواندند. آنها در انتظار خنده گسترده اي بودند که قرار بود فردا صبح با ظاهر شدن در جرايد ،بسان دودي باشد به تمام ملت آمريکا.
اما اشتباه کرده بودند.
آنها اميد ونگراني مردم را دست کم گرفته بودند. مردم در جستجوي کوچکترين نشاني بودند تا جرئت پيدا کنند و به آينده شان اعتماد کنند. آنها ، غم غربتي را که در وجود مردم اين جهان بود فراموش کرده بودند. مردم درانتظار ظهور يک تصوير معنوي بودند ، درانتظار يک قدرت روحاني ، تا بتوانند چشم اميدشان را به آن بدوزند.
ماجراي « مستاجر مخفي » درجرايد با برخوردي خوب وحتي پر احساس روبرو شد و سرمقاله مجله « تايد» هم با لحن خوبي از آن ياد کرد. درمجله اينچنين نوشته بودند . « چهل وهشت ساعت است که به زير سنگهاي آسمان خراش ايست ريور مردي خود را به دست مرگ سپرده و اينچنين مردم را بياري طلبيده تا فکري ناب و زيبا رابعمل درآورند . ما مي دانيم که سازمان ملل متحد نه يک توليد کننده بي نام ونشان است ونه يک آسياب عظيم بحث و مجادله ، سازمان ملل انگار روحي است درتن ما . واز اين پس نمي توانيم از کنار اين آسمانخراش بگذريم بي اينکه قلبمان از درد فشرده نشو د.» .
ادامه مطلب