تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

روز بيست و چهارم اکتبر درسازمان ملل روزي است که  نمايندگان واعضاي دفتر دبيرکل خود راوقف روزه داري ونذرمي کنند وبا خانواده هايشان آيه هاي قرآن ، بوجهيواتا و قانون را مي خوانند.

درآنسال به دليل حضور کاوبوي آرمانگراي تکزاس در آن مکان ، که مصمم بود دراطرافش دنياي بهتر بيافريند و به ظاهر داشت در اين کوشش موفق مي شد، مراسم حشمت و شکوهي استثنايي پيدا کرد .

جاني به دليل روزه داريش بشدت از حال رفته بود و  جمعيت هم با هيجاني شديد ناشي از ايمان آمريکايي جوان واميدش به سازمان ملل، شبانه روز مقابل ساختمان خيابان اول به انتظار گشايش دراين کار بودند. درميان جمعيت ، شرط بندها ديده مي شدند که خستگي ناپذير روي سقف ماشين هايشان ايستاده بودند و ازيک سوي خيابان بسوي ديگر با يکديگر ايما واشاره مي کردند.

آنها روي ساعت و دقيقه احتمالي آن اتفاق شرط بندي ها کرده بودند . همه شرط بندي مي کردند و بيشتر روي جاني شرط بسته بودند. :

کاملاٌ واضح بود که وارث ليند برگ بزودي گذر تنهاي خودش را بسوي دنيايي بهتر ويک سرو گردن جلوتر از سازمان ملل ، اجرامي کرد . سازمان ملل با سي و دو طبقه و با نماي شيشه اي اش به آرامي روي مردک گمگشته درامعا واحشايش ، ايستاده بود . فروشندگان بستني، ليموناد  وسوسيس باصداي بلند حضور خود را اعلام مي کردند . در آسمان يک هواپيماي تبليغاتي با دود سفيد نام محصولي را براي دفع بوي بد با نوشته اي تبليغ مي کرد . انگار مي خواستند اين ساعات جذبه معنوي راثبت نمايند. حدود ساعت سه بعد ازظهر يک  کاميون که دوپليس موتور سوار در پي اش بودند از تونل خروجي سازمان ملل بيرون آمدند و جلوي در ورودي نمايندگان ايستادند.

حدود يک دوجين کاوبوي به زمين پريدند . دونفر از آنها پلکان کاميون را پائين زدند وفرانکي از آن پياده شد . فرانکي افسار يک اسب سفيد عظيم الجثه را به دست گرفته بود . اسب زيني عاج نشان داشت .

مردلاغري با صورت استخواني از آفتاب سوخته به زمين جهيد ، کلاهش را پس زد و ساختمان سازمان ملل را با نگاهش اندازه گرفت.

انگار رقيبي را قبل از مبارزه تخمين مي زند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بيهوده است اگر بخواهيم تمام ماجراهاي مردي با کبوتر را که جرايد درآن زمان با تمام جزئيات وعلاقمندي تعريف مي کردند ، ياد آوري کنيم .

شايد کافي باشد  که از دزديده شدن موقتي کاوبوي توسط دختران « سازمان پيشرفت آمريکايي » يعني سازماني که ياروپشتيبان قدرتمندي براي سازمان ملل بود ،  ياد کنيم .

با به ياد آوردن اين نکته که تا چه استاد ما انباشته از جمعيت شده بود تا نتواند باصميميت کامل به بدبختي هاي دنيا فکر کند، کميته رهبري اين سازماندهي به دليل وابستگي شديدش به سازمان ملل ، تصميم شديدي گرفت .

يک روز صبح که جاني روي پلکان نشسته بودو داشت خود را با آفتاب گرم مي کرد ودرحال اختلاط با مريدانش بود ، کارواني متشکل از سه کلادياک مقابل پلکان ايستاد . دوازده زن تنومند که ساري بر تن کرده بودند از آن پياده شدند . زير بغل استاد را گرفتند واورا با احترام اما محکم به داخل  يکي از ماشين ها بردند.

او به يکي از خانه هاي لانگ آيلند برده شد و دراتاقي بسيار لوکس ودرپناه تمام مائده هاي زميني به او جا دادند . رئيس هتل در سيني نقره اي ، خاکستر برايش مي آورد و دو دختر نگهبان از « سازمان پيشرفت آمريکايي » صبح و شب به اتاقش مي رفتند .

بعد از چهل و هشت ساعت ، جاني آنچنان گرسته شد که شروع کرد با چشماني عجيب به کبوتر نگاه کردن .

از بخت خوش ، به فکرش رسيد که پيامي به پاي کبوتر ببندد و براي دوستش فرانکي بفرستد وکبوتر هم بمثال تير از پنجره بسوي سازمان ملل پرواز کرد وخودش را توي بغل يک شواپسي – ماکسي ديوانه انداخت.

بلافاصله به نيروي کمکي سازماندهي داده شد . وبه رياست هري موشه ،  شواپسي -  ماکسي ، کلاپي فروشت و ورودي ميتو به محل رسيدند . دررافشار دادند ، هفت تير بدست جاني را آزاد کردند و بعد از يک استراحت وآشاميدن يک نوشيدني درشهر ، او و کبوتر را پيروزمندانه به آسمانخراش ايست ريور باز گرداندند.

بعد از آن روز جاني بيشترين توجه را درسازمان ملل بسوي خود جلب کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:57  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خروج فرانکي وجاني ،با کبوتر از بيمارستان بل وو،توسط تلويزيون وجرايد ضبط وثبت شدوبي شک يکي ازاوراق بسيار مهيج روايات عاميانه راپر کرد.

پسربرگزيده تگزاس جديد را ديدند که باپاهاي برهنه ، سرتراشيده پوشيده ازخاکستروشمدي که برهنگي اش را مي پوشانيد،بانگاهي پرتمسخرولتخندي استهزاء آميزبرلبان ، کبوتري دردست و بازوببازوي فرانکي ازپلکان بيمارستان پائين مي آمد. کاملا مشخص بودکه فرانکي از شوق مردم که البته کاوبويش مقصد ومراد آن بود، متآ ثر شده .

به اين صورت چند پله اي پائين آمدند، بعد جمعيت به جانب ايشان هجوم برد، آنان رادربرگرفت وپيروز مندانه آن دورابسوي کرسي سازمان ملل پيش بردند.

جاني تاحس کردکه روي شانه مردم ستايشگرقرار گرفته ، کوششي مصممانه کرد تا درگرداب ساده لوحي مردم تعمق کند. ساده لوحي مردمي که تاکنون اينهمه بدبختي دردنيا به وجود آورده بود.

ميل داشت به ياد آورد که مدم تا چه حد مي توانند حيله ها رانديدبگيرند ، از اعتقاداتشان سوء استفاده کنند وتا چه حد مي توانند  به دليل احتياج به صلح و برادري از اين اعتقادات ، بي شرمانه بهره برداري کنند. فرياد زد: -  دوستان ! برادران آمريکايي ! من فقط يک حيله گرم . يک حيله گر ديگر در سر راه شما !  من به شما خيانت کرده ام !  آري من هم به شماخيانت کرده ام . من فقط در پي خرد کردن شما هستم و درپي بهره گيري از ساده لوحي شما !

اعتصاب غذاي من يک نوع گول زدن شما بود . خودتان اگر چشم داشته باشيد مي توانيد ببينيد !

وبه يک ساندويچ بزرگ ژامبون که از زير بغلش درآورد گاز گنده اي زد.

اين حرکت او با تشويق فوق العاده جمعيت روبرو شد. با اين عدم  امکان مشخص درفريب عامه مردم که نمونه اي بود از کمال سياسي ، جمعيت بفوريت دريافت که جاني درحال تجديد قواست تانيروي تازه اي کسب کند وبهتر بتواند روزه اش را ادامه دهد.

همانطور که جاني بخوبي دربرابر نگاه چمعيت شکمش را با نان سفيد پر ميکرد، دست زدنها وتشويقها از هر طرف بسوي او بالا گرفته بود.

تنها چيزي که جاني را کمي اميدوار کرد وثابت کرد که پيام او براي مردم گم نشده ، حضور گروه کوچکي بود که او فوراٌ آنها را شناخت وديدن آنها باعث دلگرمي اش شد .

در آنجا ، ميان انبوه هميشگي آدمهاي سازمان ملل حدود بيست کاوبوي به نمايندگي از تکزاسي ها به مدد پسر برگزيده تکزاس آمده بودند  .  لبخند ها ازميان دندانها پيدا بود . لباس سنتي شان را پوشيده بودند، روي اسبهايشان نشسته بودند. کاوبوي ها بريده هاي پارچه اي را بالاي آن سيل انساني وبسوي مرکزآرمانگرايي معاصر، برافراشته بودند.

روي يک اعلان که توسط جواني عظيم الجثه با تهيگاهي مزين به هفت تيرهاي گل نشان صدفي ، برافراشته شده بود ،  نوشته بودند : « مي انديشم ، پس هستم » .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:54  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بنا به دلایل کاملا مشخصی!!! ترجیح دادم که زودتر از موعد مابقی کتاب مردی با کبوتر را اینجا بذارم. این هم از این. این قضیه به سر اومد. کلاغه به خونه اش نرسید. بالا رفتیم دوغ بود. پائین اومدیم کلاغه ریده بود.

-----------------------------------------------------

بهر حال هيچکس بي خبر نبود که بين ايالات متحده آمريکا و روسيه شوروي يک  توافق جنتلمنی وجود دارد که باعث مي شود که اين دو قدرت بزرگ هرگز درمورد هيچ چيز به توافق نرسند و هرگز هم درمورد اتفاقات دنيا يک نقطه نظر مشترک نداشته باشند . واين درنهايت امر به عقيده عمومي که براي ايشان قابل احترام بود ؛ نه تصويري از « مونيخ جديد»  مي داد که باعث بروز آشفتگي ونا امني بين ملتشان شود ؛ ونه بين وابسته هاي مختلف واقمارشان اختلاف وجود  مي آورد . واين عمل طبعاٌ ميان اين دو شريک ، روابطي مستقيم وانعطافي بسيار در واکنشهاي ظاهريشان بوجود آورده بود . واگر با تمام اينها بين  اين دوکشور روابط سياسي به وجود آمده بود ، بيشتر به دليل احتراز دو چيز مشخص بود: نبود ارتباط ونظم وترتيب در روابط و داشتن يک واکنش مشخص درمورد هرنوع مشکل ، مردم از دو چيزدچار نگراني عميقي شده بودند ، يکي نفوذ افکار کاپيتاليستي درروسيه شوروي وديگري نفوذ تدريجي کمونيسم درمحيط رهبري ايالات متحده.

فقط ازتباطات مستقيم سياسي و واکنشهاي تند وتوجهي  عظيمبه جرايد معتبر، به اين دو قدرت بزرگ امکان مي داد که مرز بهم پيوسته اي را حفاظت کنند.

منازعاتشان دست نخورده باقي ماندند، وابستگانشان تضمين شدند و شخصيت ملي گرايشان ازهر اختلال عصبي کننده برحذر ماند . وتمام اينها نوعي مهارت و چابکي را به دوشريک تحميل کرد که بدور از عملکرد هاي متداول بود : درنتيجه کشوري که قبل از ديگري موقعيتش را مشخص مي کرد، به ديگري اين قدرت را مي داد که موقعيتي دقيقاٌ مخالف موقعيت طرف به خود بگيرد. و . به اين عمل درزبن ديپلماتيک مي گويند « به دست گرفتن قوه ابتکار »

بهرحال اين فکر که شايد در زير سپربلاي آرمانگراي جوان تکزاس ، مردم آمريکا، در آينده اي دور از نمايندگانشان بخواهند که با ماديگرايي که  هميشه اساس قدرت ايالات متحده بود ، قطع ارتباط کنند و  فقط خود را وقف ارزشهاي معنوي نمايند ، رهبران شوروي را سرشوق آورده بود وهمين باعث شدتا اشتباه عظيمي را مرتکب شوند : برانگيختن علاقه مردم نسبت به « مردي با کبوتر»اشتباه عظيمي بود . هنگامي که  متوجه اشتباه خود شدند بفوريت تصميم گرفتند که مردمي بودن کاوبوي آرامانگرا رادرايالات متحده بمثال نمونه اي از توليد خاص ازگنديدگي کاپيتاليست وانمود کنند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:53  توسط دون خولیو دو لامارکی 

جاني  که جذب نگراني عظيمي شده بود ، فوراٌ متوجه ناپديد شدن کبوتر نشد. کبوتر اغلب عادت داشت در زير زمين گشتي بزند و ساختمان طوري ساخته شده بود که پرنده کمترين شانسي براي پرواز به هواي آزاد نداشت وتصور آن علناٌ غير ممکن بود. جاني براي اين نگراني دلايل محکمي داشت.

 از صبح تمام اشارات درمورد« مردي باکبوتر» از جرايد محو شده بود. ساني بوي که آشغال جمع کن بود صبح با نسخه هاي روزنامه به اتاق کوچک آمد. وجاني واو ملتهب روي روزنامه ها خم شدند : در هيچ کجا از آرمانگراي جوان تگزاسي اسمي برده نشده بود. فقط وقتي روزنامه هاي شب راباز کرد ، حقيقت غم انگيز بمثال مين زير پاي جاني منفجر شد:

 کار، کار روسها بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:6  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اتفاقاتي که افتاده بود ،  بهرحال با روشي به ظاهر مهمل  وحتي بي موقع آغاز شده بود. يک کسي ، رئيس پير هوپي يا فرانکي ، دراتاق را نيمه باز گذاشته بود وکبوتر ، بدون شک از سربي توجهي ، پريده و رفته بود . درست تر بگوييم  از اتاق خارج شده بود و به بيرون که رسيده بود بسوي آسمان آبي که هر سمتي و از طـــريق پنجره هاي ساختمان مشاهده  مي شد جذب  شده و رفته بود. وشايد هم دليلش ذات غريبش بود. به ياد آورده بود که سمبول صلح است و چون حس کرده بود که درخانه خود ودر محراب سازمان ملل است، تصميم گرفته بود که برفراز ملک طلقش پرواز کي بکند. بهرحال هرچه بود ، اعضاي شوراي امنيت که به آرامي آخرين تهديد ها را به صلح جهاني مورد مشورت قرار داده بودند ، به ناگهان کبوتري بالاي سر خود ديدند.

 در لحظات اول ، کسي چيزي نگفت . هريک از نمايندگان فکر مي کرد که گرفتار وهم وخيال شده . نماينده بريتانياي کبير ، حتي وقتي کبوترروي سرش نشست ، محتاطا نه سکوت را رعايت کرد. تصور کرد که گرفتار ضعف ناشي از خستگي شده وبا حالتي بي تفاوت شروع کرد به ور رفتن با کاغذهايش. فقط وقتي هياهو درميان جمعيت اوج گرفت ، نمايندگان بالاجبار به ديده شان يعين پيدا کردند.

 ختم جلسه بلافاصله اعلام شد . مردم را به تخليه سالن وا داشتند و نگهبا نها از پي کبوتر روان شدند. پرنده مجنون بعد از اينکه در دل گروهي ار گينه جديد که خيمه هاشان را در راهروها بر پا کرده بودند و آخرين باقي مانده ادونتيست ها که از ساختمان بازديد مي کردند تخم حسرت کاشت ،  شروع به پرواز در راهروها کرد .اين انسانهاي متدين ما به زانو افتادند وظهور کبوتر را در زير سقف سازمان ملل نوعي تظاهر ماوراء الطبيعه دانستند .  بعد پرنده به کميسيون خلع سلاح سر زد و ورودش به آنجا باعث نوعي حس نزديک به وحشت شد .کبوتر باخيال راحت روي ميزها راه مي رفت و اينجا و آنجا فضله مي انداخت . بعد به کنار بار خبرنگاران رسيد ، جايي که خبرنگاران با نوعي دقت اورا زير نظر گرفتند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:4  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

از ساعت شش صبح ، يعني ساعتي که بخش جرايد ، اولين نسخه هاي روزنامه هايي را که با عناوين بزرگ ، حضور «مستأجر مخفي » را درسازمان مل اعلام کرده بودند برايش فرستاد، دبير کل تراکنار خود را به دست حکيمان سپرد.

 

حدود يک بعد از ظهر به حد کفايت سلامتي اش را باز يافته بود تا با مشاورين اصلي اش مشورت کند. او ازايشان خواست:

 

 - آرام باشد آقايان. آرام . خانم شما هم بيست قطره والرين روي تکه قندي بريزيد وبه من بدهيد .مي خواهم نمونه اي کامل از آرامش به دنيا اهدا کنم ! حتي اگر از اين آرامش بميرم. سازمان ملل بايد به دنيا...

 

منشي در حاليکه دواي او را مي داد گفت:

 

- بيست قطره والرين روي يک تکه قند .

-  هان ؟ چه گفتم ، کجا بودم ؟

 

بگتير آرام گفت :

 

– مي گفتيد که ما نبايد دست و پايمان راگم کنيم .

-  همينطور است آقايان . اگر عقيده مرا بخواهيد ، اين قصه اي است که روزنامه ها علم کرده اند . آنها مي خواهند به فعاليتهاي سازمان يک چيز ديگر هم قاطي کنند : « عامل مورد توجه بشريت» . آنها قطعاٌ درباره اتاقي که در اين ساختمان گم شده ، شنيد ه اند  وبراي بي اعتبار کردن ما اين قصه را ساخته اند. مي خواهند نشان دهند که مادرخانه خودمان هم نمي توانيم خودمان را پيدا کنيم . اما اين امکان هم هست که درميان ما خيالبافي هم باشد که خودرا رها کرده تا مقابل چشمان ما از گرسنگي  بميرد . نگراني  از اين است که توجه همه بما جلب شده . من هميشه گفته ام که محل اصلي  سازمان ملل نبايد درنيويورک باشد. بايد آن را درجايي به دور از مراکز پر جنب و جوش پنهان مي کردند . درمحل نهايي که مي توانستيم بي اينکه شنناخته شويم  به آن وارد شويم و بتوانيم به راحتي به دور از نگاههاي کنجکاو درآن زندگي کنيم ت. جايي ، درجنگلي ، با مناظر زيبايي در اطرافش ، يک ايستگاه آب معدني ... گوسفندان سربزير... گياه و سبزي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:3  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بليس مختصر پرسيد : خودش است ؟

 رئيس بزرگ هوپي با لحني پر طمطراق جواب داد:

-          خودش است.

-           وآن هاي ديگر ؟

-           آنها کارگران ساختمان هستند که از سازمان ملل کينه به دل دارند وحاضر شده اند که پشتوانه معنوي وماليخود رادراختيار اين جوان بگذارند. وچون اين جوان درجنگ کره شرکت داشته، اين سرپناه را به او اهدا کرده اند : اوبراي سازمان ملل جنگيده وسازمان موظف است که او رامستحق اين پشتيباني بداند . آنها مايلند که او را در اين کارخير کمک کنند . بله ، اين جاني  واين فرانکي است که حتماٌ اسمش را شنيده ايد . نمي توانم اسم کامل اين کاوبوي شجاع رابه شما بگويم . چون پدرش در تگزاس شهرت بسزايي دارد و مي داند که پسرش از موافقين سازمان ملل است. وازغصه دق مي کند.

 به نظر مي آمد که جاني از فکرهايي که درسر داشت لبخند ميزد .

 بعد با حالتي جدي گفت :

 - پدرم گوشه نشين عقب مانده اي است که هيچ درکي از رسالت معنوي تکزاس جديد ندارد . حال ديگر زمان ، زمان تکزاس است ، تا متوجه رسالتش درارشاد رباني وجهاني اش بشود. روشنفکران برگزيده  ما از اين پس  بجاي اينکه دراسب سواريها خودنمايي کنند بايد درجهت ساختن يک حکومت جهاني بکوشند. ودر اين حيطه فکري من اعتصاب غذايم را شروع مي کنم تا بدينوسيله اعتراضم را به مسابقات تسليحاتي اعللام نمايم . اين اعتراض را ميکنم تا از مردم دنيا براي واقعيت زيبايي که درسازمان ملل مدفون شده  کمک بخواهم . مايلم که باين واقعيت زندگي ببخشم . مي خواهم با ين واقعيت پر و بال دهم و زنده اش کنم . چون گاهي اوقات بنظر مي آيد که اين واقعيت بسان مرده اي است که فقط معطرش کرده اند و درتابوت شيشه اي اين آسمانخراش – بسان جنازه لنين در مقبره اش – به نمايش گذاشته اند ، تا به چشم زيبا بيايد و مورد ستايش تماشاگراني که  حاضرند براي تماشاي آن يک دولار بدهند!  بيا ييم وبا فروتني با انتقاد هاي سازنده اي آشنا شويم که از جانب هند واروپا ازما مي شود. بياييم با کاوبوي هاي تکزاس آشنا شويم که من به نمايندگي ايشان دراينجا حضور دارم وبا تمام ملت آمريکا آشنا شويم که پشتيبان آنهاست . آنها اتحادشان را با آرمانگرايي و ارزشهاي ناب معنوي ، اعلام مي دارند و با اداره اي محکم به مقابله با تمام برنامه هاي کثيف مادي گراي ايالات متحده برخاسته اند. همچنين مي خواهم برضد موشکي که سيستم ماديگراي شوروي درعالم سماوات رها کرده يک ضد موشک آمريکايي مصمم که همانا درک وجوهر روح است ، رها کنم که پرواز بالاتري دارد و دنيا از قدرت و درخشندگي اش مبهوت مي ماند. دراينجا از اميدي مسلم به اينکه اين حرکت من تمام کاوبوها راتشويق مي کند تا بگذارند دردرونشان درخشش مقدس وجوان  جهاني مملو از آزادي شکفته شود، سخن مي رانم. بهنگام شب آنها به گرد آتش مي آيند ، اساسنامه سازمان ملل را تحليل مي کنند و بهترين راه را براي باطل کردن حق و توي قدرتهاي بزرگ و خود قدرتهاي بزرگ خواهند يافت . همچنين اعلام مي کنم که رنگ مبل ها و ميزهاي سالن مجمع عمومي را تغييردهند که سبز و آبي آنها ،  نمايندگان رابه خشم مي آورد و باعث فضايي نا سازگار مي شود. همان فضايي از کينه که مسلط به اين محل است. وتا وقتي صداي من شنيده نشده به اينکه در زير اين آوار از گرسنگي بميرم ، ادامه دهم.

خبرنگاران ، تب آلوده با خطي ناخوانا، مي نوشتند .

 بليس بي اينکه سر از روي کاغذش بردارد، پرسيد :

 -          چگونه فکر اين آزمايش به سرتان زد؟

-  با خواندن قصه اي که ليندبرگ از پرواز تنهايش برفراز اقيانوس اطلس باهواپيماي سن لويي نوشتف به نظرم ديگر وقتش رسيده تا بهتراز آن پيشگام ،عمل شود . امروزه اقيانوس اطلس مورد تجاوز عنصر ديگري قرار گرفته که احاطه مان کرده و تا گردن درآن فرو رفته ايم . واين مربوط مي شود به اينکه آيا روح خواهد توانست برجسم  پيروز شود يانه. پس تصميم گرفتم دماغم را بگيرم و اين گذر را بيازمايم . وتنها دلم رابسان ابزاري براي اين دريانوردي به کار گيرم .

 خبرنگاران مشغول نوشتن بودند. بليس به نظر خيلي جدي وحتي با شکوه مي آمد. از روي غيظ  سيگار برگش را ميان دندانهايش مي فشرد. گلدن بوم قيافه کسي را داشت که به ناگهان متوجه شده باشد که به عبث زنده نبوده . فقط جيمي ستيل مهربان دوربين به دست ،کمي اندوهگين بود: هرگز جرئت اعتراف اين مسئله را به ديگران نداشت ، اما هنوز با تمام اين حرفها به سازمان ملل معتقد بود . آهسته وباخجالت گفت:

  – هنور هم مي شود به خودمان اجازه دهيم که اميدوار باشيم.

 بليس همانطورکه  سيگار برگش را به لب داشت و مي نوشت زيرلب گفت

 – من هم يک بار اميدوار شدم. يک وقتي بما قبولاندند که بشر از نوع ميمون است ، اما ضربه پشت ضربه وارد شد. مارکس آمد ، بعد اينشتين و دانشمندان اتمي قرن و حال بايد گفت  که اين اميد واهي را به بشريت دادند تااعتمادش را جلب  کنند !  بعد رويش رابه کاوبوي کرد و گفت- دوست من چگونه هنوز شما را پيدا نکرده اند؟

 جاني گفت

 -  تمام کارمندان رتبه پايين سازمان ملل با من هستند . تمام آنهايي که ساليان سال شنيدند و ديدند . تمام آنهايي که با وجود تمام  چيزها هنوز به باور کردن ادامه مي دهند. آنها از من پشتيباني مي کنند و تمام سعي شان بر اين است که کسي مراپياد نکند. وآقايان ! حالا برويد ! بقدرکافي ما آمريکايي ها را متهم کرده اند که برکات زمين را بسيار دوست مي داريم ، مثل مزارع گندمهايمان وگله هاي بي پايانمان . وقتش  رسيده تا به کساني که قصد خرد کردن ما را دارند نشان دهيم که آماده ايم تا به بشريت خسته از دلارهايمان ، تنها کمکي راکه تابحال آمريکا از ايشان دريغ کرده بدهيم : يک کمک معنوي! يعني اينکه مرايک آرمانگراي بي توجه فرض نکنيد : من جواني هستم کارآمد واهل تکزاس که پاهايش کاملاٌ روي زمين است . ده هزار دلار براي منحصر به فرد بودن داستان مي خواهم وتمام حقوق راديو وتلويزيون وهمچنين تمام حقوق دستياري رابراي خود محفوظ مي دانم .

 بعدبسوي فرانکي نگاهي از سر پيروزي انداخت، انگار بخواهد بگويد : « ديدي فرانکي  من ، مي تواني آسوده خيال باشي ، من ديگر با احساساتم وداع گفتم . من هم مثل بقيه« خوک شدم » . و فرانکي وفادار با حدت تمام اورابوسيد . واقعگراي پير ، اسب متفکر ، ليوانش را به سلامتي او وبه سلامتي همه بلند کرد و حتي کبوتر هم با رضايت بغ بغو کرد. مسئله اي نمانده بود ، مگر يک تفاهم مشترک در باب عنواني که براي ورود پيروزمندانه جاني به دنياي تبليغات بايد ساخته مي شد. بليس پيشنهاد کرد : « اجاره نشين مخفي سازمان ملل متحد» ، نه ، بقدر کافي قوي نيست . يا اينکه « ضد موشک آمريکايي پروازش را آغاز مي کند! » .

 گلدن بوم گفت  

 -          چرا به سادگي نگوييم : « مردي با کبوتر » ؟ - يا « کاوبوي آرمانگرا دربرنامه هاي مادي گرايي اتحادجماهير شوروي و آمريکا ، با برنامه هاي معنوي ، روشنفکرانه واخلاقي ، پيروزمندانه جواب مي دهد»؟

 ووقتي خبرنگاران رفتند ، جاني يک سيگار برگ درست وحسابي روشن کرد . يک ويسکي حسابي هم براي خودش ريخت. کت حوله اي پوشيد و شکل بوکس بازها شد. آماده مبارزه . پاهايش را روي هم انداخت وبه نوازش کبوتر پرداخت . گويي مي خواست انتقام اورا هم بگيرد. نگاهي اغوا گر به دور و بر خود انداخت :

 - خب ، بچه ها ، انگار قرار است حسابي بخنديم !

 وشب، پيکين که مکانيک بود ، ميزرابسکي که تعميرکار شوفاژ بود، ساني بوي که آشغال جمع کن بود و دوسه تا کارگر يدي دون پايه آسمانخراش ، دراتاق کوچک زير زمين دورجاني و فرانکي را گرفتند ودرحاليکه گيتار مي زدند ، برايشان آهنگهاي محلي تکزاس قديم را خواندند. آنها در انتظار خنده گسترده اي بودند که قرار بود فردا صبح با ظاهر شدن در جرايد ،بسان دودي باشد به تمام ملت آمريکا.

 اما اشتباه کرده بودند.

 آنها اميد ونگراني مردم را دست کم گرفته بودند. مردم در جستجوي کوچکترين نشاني بودند تا جرئت پيدا کنند و به آينده شان اعتماد کنند. آنها ، غم غربتي را که در وجود مردم اين جهان بود فراموش کرده بودند. مردم درانتظار ظهور يک تصوير معنوي بودند ، درانتظار يک قدرت روحاني ، تا بتوانند چشم اميدشان را به آن بدوزند.

 ماجراي « مستاجر مخفي »  درجرايد با برخوردي خوب وحتي پر احساس روبرو شد و سرمقاله مجله « تايد» هم با لحن خوبي از آن ياد کرد. درمجله اينچنين نوشته بودند . « چهل وهشت ساعت است که به زير سنگهاي آسمان خراش  ايست ريور مردي خود را به دست مرگ سپرده و اينچنين مردم را بياري طلبيده تا فکري ناب و زيبا رابعمل  درآورند . ما مي دانيم که سازمان ملل متحد نه يک توليد کننده بي نام ونشان است ونه يک آسياب  عظيم  بحث و مجادله ، سازمان ملل انگار روحي است درتن ما . واز اين پس نمي توانيم از کنار اين آسمانخراش بگذريم بي اينکه قلبمان از درد فشرده نشو د.» .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هوپي پير بيشتر نزد نمايندگان بلوک آفريقايي – آسيايي و نمايندگان بلوک روسي طرفدارداشت. آنها در او نمونه اي بارز از تقديد غدار ملت بومي واصيل ايالات متحده مي ديدند که آمريکا ي استعمارگر چه به روزش آورده بود . ديدن رئيس بزرگ سرخپوستان که حال ، منزوي و غمگين ناچار شده بود کفشها را درگوشه اي واکس بزند ، بخصوص براي ايشان بسيار مغتنم بود.

از ديدن واقعگراي پير با آن حالت جدي صورتش و چينهاي اصيل و ابروان پر پشتش ، مي شد به افکارش پي برد: او فکر مي کرد که دنيا دچار دردسر شده و کاوبويش به شدت محق است.و فقط هم دو راه حل موجود است ،  يا آنقدر بخنديم تا منفجر شويم و يا فقط منفجر شويم ! .. در لحظه اي که اسب متفکر با قدمهايي تقربباٌ مردد از راهروي خبرگزاري مي گذشت ، گروه « ب .خ .ا » به دقت به آخرين خبرهاي قتل عام درکنگو که از ساعاتي پيش بلندگو هاي بالاي سرشان پخش مي کردند، گوش فراداده بودند.

 بليس ، رئيس دوست داشتني گروه ، درحال تصحيح چند خط بود. نوشته درمورد شکايت دختر جواني بود که مدعي شده بود درمحل تجمع مردم وبهنگام جلسه سوراي امنيت مورد تجاوز قرار گرفته است.

 يکي از کارمندان او يعني گلدون بوم که مرد بلند بالا وبسيار شيکي بود وغنچه گل سرخ به بريقه کتش زده بود ، درحال تماشاي نتيجه مسابقات از تلويزيون بود . عکاس بنگاه خبري ، يعني بيدل  مشغول خواندن يک مجله پورنوگرافي بود.

 آخرين عضو گروه هم درحال شکار کک از روي زمين بود . او سگي بود بنام فيدو. اساسنامه سازمان ملل ورود چهار پايان را به داخل ساختمان اکيداٌ قدغن کرده بود اما « ب.خ.ا» با نگهبانان کنار آمده بودند.

 بدون شک حضور يک سگ در راهروهاي خبرگزاري به سازمان ملل شکلي نسبتاٌ انساني داده بود ! ...

گوشش را مي  خاراندند ، نوازشش مي کردند واوهم تاکسي را مي ديد دمش را مي جنباند و  حس مي شد که هنوز همه چيز کاملاٌ از بين نرفته !...

 بليس گفت

 – فيدو ، اي سگ خوب ، فيدو.

 هيچ کس نشنيده بود که فيدو نطق کند. گلدون بوم گفت

 – اگر قرار شود که مدتها اينجا بماند ، بالاخره اوهم اين کار را خواهد کرد.

 بلندگوها همچنان از اينکه آنها را درجريان کوششهاي انساني سازمان بگذارند ، به حرف زدن ادامه مي دادند . به دنبال قبل عام کنگو ، بلند گوها قتل عامي را درمجارستان ياد آور شدند و بعد موسيقي کلاسيک با زمينه اي ازتبعيض نژادي در ايالات متحده پخش شد !

 بليس پيچ  را چرخاند و برد روي کميسيون حقوق بشر : برنامه جالبي بود در باب دهانه رحم دختران  بالغ بعضي از قبايل آفريقا .

 گلدن بوم گفت

 – آيا مي دانستيد که ساختمان سازمان ملل درمحل سلاخ خانه قديم نيويورک بنا شده ؟

 بليس گفت

 – سلاخ خانه را به جاي ديگري منتقل کردند.

 بيدل گفت

 – شما را خيلي بدبين مي بينم . همين حالامطلب بسيار نوميد کننده اي خواندم. به نظر مي آيد هيجان جنسي نزد خرچنگها بيست و چهار ساعت طول مي کشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:44  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

درطبقه سوم مستطيل عظيم  شيشه اي که دفتر دبيرکل بود، پانصد خبرنگار وابسته به سازمان ملل دردفترهاي پر زرق و برقشان جلوي  صفحه تلويزيون ها وبلند گوها گوش به زنگ اخبار بودند . اخباري حاکي از سخنرانيها و بحثهاي کميسيون خلع سلاح ، سخنرانيها و بحثهايي که ده سال بود بطور خستگي ناپذير ادامه داشت . کارش را از بمب اتم شروع کرده بود ، به بمب هيدروژن و بعد به موشکهاي هدايت شونده رسيده بود.

 

در « بار » مخصوص خبرنگاران چند تن از نمايندگان سعي داشتند آخرين اخبار را از خبرنگاران کسب کنند و خود آنها هم آخرين اتفاقات سياسي و يامقاصد پنهان دولتهايشان را به آنها بازگو مي کردند. سفراي کبار يا حساب و بانقشه و باتعليمهايي که از بزرگترها يشان مي گرفتند به آن جا مي آمدند تا چند روزي زودتر ، از آنچه درسازمان مي گذشت اطلاع پيدا کنند . تمام سخنرانيهاي تريبون مجمع عمومي همه سعي وکوششهايشان را در آن راهرو به اجرا درمي آوردند ! چون آنها هدف ديگري نداشتند مگر اينکه درصفحات اول جرايد از سخنرانيهاي آنان ذکري به ميان بيايد . و با اين  اميد بود که ديپلمات ها شبانه روز در طلب لطف خبرنگاران بودند وتا آنجا که مي توانستند سعي مي کردند توجه شان  با به خود جلب کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

مرد يک زيرپيراهني به تن داشت و يک شلوار آبي با نيم چکمه هاي ايالات غربي ، يک کمند کاوبوي به صندلي اش آويخته بود و گيتاري هم کنارپايش بود. کمي بيش از بيست و پنج سال داشت. دستش را به چانه گرفته بود وبا تمرکزي کامل به نقطه اي درفضا خيره مانده بود . حتي به نظر نمي رسيد که متوجه ورود دوستش به اتاق شده باشد.

 

کبوتر که روي زانوان او کز کرده بود نگاهي از سرعشق به او انداخت.

 

رئيس بزرگ هوپي ماهوت پاک کن وقوطي هاي واکسش را در گوشه زمين گذاشت وبسوي متفکرجوان آمد.

-  خب رئيس ، هنوز خبري نيست ؟

-  هنوزخبري نيست .

-  خبري نخواهد شد.

- نه رئيس – حتماٌ خبري مي شود . حتماٌ .هميشه به يک چشم به هم زدن افکار بزرگ  به سراغ آدم مي آيند، درست وقتي که اصلاٌ انتظارش را نداري . فقط کافي است که وقتي مي آيدت، تو باشي . الهام لازم است. هميشه يک کلک درست وحسابي به نوعي درخشش مقدسي نياز دارد !.

 

مرد جوان آهي کشيد.

 

واقعگراي پيرروي زمين نشست و چپق صلحش را برداشت و جرعه اي از ان نوشيد هرازگاهي نگاهي به دوستش مي انداخت ومي ديد که هنوز خبري نشده سري تکان مي دادودوباره دهانه چپق را به دهانش مي برد کبوتر هم گاهي چشمانش را بسوي اربابش مي انداخت وبا اعتماد و اميداوراورا نگاه مي کرد.

 

چند لحظه همانطورکه غرق در افکارخود بودندساکت ماندند.انهاچندماه پيش همديگر رادر راهروي سازمان ملل ديده بودند جاني از کره برگشته بودو بسيار شجاعانه برايبراي سازمان ملل مبارزه کرده بود چند روزي مي شد که در اين برترين نقطه تمدن در حاليکه کلاهش را از سر احترام به سينه اش مي فشرد سرگردان يک درگيري ارمانگرايانه بود .او پسر يک پرورش دهنده اسب تگزاسي بود وکودکي ونوجواني اش راروي اسب ودر دشتها گذرانده بود . چهار نعل چهار پا  پا را دنبال مي کرد وان را باکمندش مي  گرفت .گاوهاي جوان را ازشاخهايشايشان مي گرفت .در گاو بازيها کلي جايزه برده بود .هرگزکتابي نخوانده بود و غالبا پدرش به او اميد بسيار مي بست .اما تقدير چنين خواسته بود که در زمينهايش نفت پيدا شود و بعد نداند که با پول فراواني که نصيبش شده بود چه بکند. درلحظه اي از مستي ، تصميم گرفت پسرش را حسابي تربيت کند، پس او را به دانشگاه فرستاد و وادارش کرد که در دانشگاه پرينستون اسم بنويسد بعد به آکسفورد برود و بعدش هم به سوربون واورا واداشت که سالها دور از تکزاس يعني سرزمين آباء واجدادش و در مکانهايي که ملهم از معنويت بودند ،  زندگي کند.

 

جاني باهمان حدتي که آن وقتها روي اسب  مي پريد وحيوانات را با کمند رام مي کرد ، خود را درافکارش غرق کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:59  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

حدود ساعت سه ، واکسي سازمان ملل که در طبقه سوم دفتر سردبير کل ، درکنار در ورودي کافه تريا ، هنرش را به مرحله عمل درمي آورد، ماهوت پاک کنها و جعبه هاي واکسش را جمع وجور کرد ودست از کار کشيد .

اوسرخپوستي از قبيله هوپي بود ، لاغر واستخواني با چهره اي بي احساس که نشاني از فروتني داشت. ظاهري بلند بالا داشت. موهايش را با پر ، زينت داده بود وباهمين شکل وشمايل روي پاي مشتريهاي مهم خم مي شد، که البته اين حرکت او يکي از نمايشهاي عادي آن مکان بود.

اصل و نسبش ،نسل اندرنسل  از روساي قبيله هوپي بودند واو لقب اسب متفکر را برخود گذاشته بود. هرچند که ميان کارمندان دفتر دبير کل به مسخره مي گفتند که او دراصل اهل محله برونکس است و اجدادش بيشتر درباريکه راههاي  اروپاي مرکزي آمد وشد داشتند تا کوره راههاي آريرونا !

به آدمها واشياء با نگاهي بي تفاوت مي نگريستند . يک جفت ماهوت پاک کن به دست داشت واغلب بدش نمي آمد از چيزي که به آن نام « چپق صلح » داده بود استفاده کند! – يک بطري  درست وحسابي که از زير نيم تنه پشمي اش  به سان قوزي بيرون زده بود و با لذتي کامل آنرا به دهان مي برد- .

براي ديگران درد دل مي کرد و به سوال کننده ها با صدائي خشدار مي گفت : - مي خواهيد بدانيد چرا واکسي شده ام؟ خيلي ساده است .

خواستم کاري کنم تا بمردم بفهمانم که بيش از آنکه صاحب افکار زيبا باشند ، صاحب پا هستند!  بسياري از آدمها دراين آسمان خراش ها اين را ازياد برده اند. اگر مثل من روزي صد تاکفش واکس بزنند ، شايد به ياد آورند که پاي آدمي روي زمين است ونه در ابرها.

رئيس بزرگ هوپي ، از بدو تولد سازمان ، کفش ها را واکس مي زد و نمايندگان نسبت به او لطف ومرحمت خاصي داشتند . بعد از يک روز مباحثات پرت وپلا وشنيدن کلمات قلمبه و بلند پروازيهاي آرمانگرايي که عملاٌ به هيچ نتيجه اي هم منتج نمي شد ، بدنبود به اين حقيقت بين پير که صورتي سرد وپر از پستي و بلندي داشت نگاه بيندازد . مردي که به کف دستانش تف مي انداخت ، ماهوت پاک کنها را به دست مي گرفت و مشغول کار مي شد.

اغلب ومعمولاٌ در سازماني بين الملل که کاملاٌ وقف احساسات برجسته، آرمانگرايي و فرضيه ها وتجريدها بود ، پاها شهرتي اينچنين افسانه اي پيدا مي کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

درساعت دوونيم يک گردهمايي با شرکت مقامات عاليرتبه سازمان ملل در دفتر خصوصي دبيرکل درطبقه سي ودوم تشکيل شد.

دبيرکل « تراکنار» مردي بود با ظاهريبسيار باهوش که صورت غمگينش هميشه نشاني از ذلتي چاره ناپذير داشت.

منتظر شد تا همه بنشينند ، بعد به روي همکارانش نگاهي اندوهگين انداخت وسپس روکرد به دونفر از آنها که اعتماد کاملي به  ايشان داشت يعني « پريزورثي » زبر و زرنگ که محافظه کاريش افسانه شده بود ومعروف بود که قدمي بر نمي دارد مگر يک نفر قبلاٌ برود وزمينه را بررسي کند و « بگتير» عارف با ذوق فراواني که درباب شعر داشت و شناختي که در طبايع بشري داشت و نگاه شفافش که هميشه آماده بود تا باعفو بر روي اين دنياي دونافکنده شود وبه راحتي بتواند به سيرمسايل يوميه بنشيند .

بعد دبيرکل گفت – آقايان ، شما را دراينجا گرد هم آورده ام تا از اتفاق عجيبي با خبرتان کنم . البته واضح است که کلمه اي از اعترافات من نبايد افشاء گردد . ساختمان ما مدتي است که مسکن مستاجري مخفي شده .

-          مستأجر مخفي ؟

-          توضيح بيشتري بدهيد!

-          چه گفتيد ؟

-          بلي ، شک نداريم که يک مرد، يک ماجراجو وياشايد يک تروريست، دراين

آشمانخراش مسکن گزيده . شبها در راهروها راه مي رود وباعث ترس منشي هاي شب کارماشده. يکي از منشي ها درنيمه شبي اورا ديده که فقط يک پيراهن خواب به تن داشته ، مرد با ترديد نگاهش کرده . بعد پيراهن خوابش را بالا زده وکبوتري را باحرکتي اغواگرانه نشانش داده !

پرويزورئي با کمي تعجب پرسيد – کبوتر ؟  آيا مطمئن هستيدکه  منش جوان شما مي داند که چه مي گويد؟

تراکنارگفت – او با اخلاق ترين شاهد اين قضيه است! بهرحال ، جاي شک باقي نمانده . کسان ديگري هم اورا ديده اند .مرد جواني است که گاهي اوقات لباس کاوبوي ها را مي پوشد وهميشه هم يک کبوتر درآغوش دارد . درواقع همين کبوتر است که مرا نگران کرده .شايد ما با يک ديوانه  کال سرو کار پيدا کرده ايم . بهرحال با کمال تأسف بايد به شما اطلاع بدهم که تمام جستجوهاي مابراي يافتن اين مرد بي نتيجه مانده .

پريزورثي گفت -  شايديک شبح است . دردفتر اداره خارجي ، شبح يک سفير اسپانيايي قرن هجدهم است که نيمه شبها براي بازگو کردن آرزوهايش ظاهرمي شود. شب سال نوهم شبح رئيس تشريفات دربارهمان قرن مي آيد از او پذيرائي مي کند .

چهره دبير کل به آرامي متورم شد واين هميشه نشان خشم او بود.

گفت : - اين مردشبح نيست . چند روزي است که نگهبانها او را درمستراح ديده اند، اما فوراٌ زده به چاک ودررفته. از وقتي او را ديده اند ، متفق القوالند که او موجودي است از گوشت واستخوان . درضمن اريک   اضافه کنم اگر وجود اين موجود شناخته  شود، آخرين چيزي است که مايلم به آن اعتباراداري بدهم! بسيار خوب مي دانم که اگر اين آقايان خبرنگار شروع کنند که درباره « شبح سازمان ملل متحد» حرف بزنند، چه بر سرمان خواهد آمد . ازشبح ، مردکي مي سازند ، گمگشته وغرق شده وفراموش شده که دراين سازمان عظيم قرطاس بازي ودراين ماشيني که کارش ساختن اشتغالات ذهني است ، مدفون گشته ... آه از دست اين بدجنسها !

او واقعاٌ از خبرنگاران مي ترسيد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:10  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

يک روز زيباي سپتامبر ...195 ، حدود ساعت يازده صبح قفس بزرگ شيشه اي سازمان ملل متحد درآفتاب پاييزي مي درخشيد و ماموريت صلحجويانه اش را که همان « بزرگترين مرکز جلب سياح امريکا» شدن بود ، ادا مي کرد.

هزاران بازديد کننده که با موج بي پايان ماشين ها به وروديه شمالي متمايل بودند ، با راهنمايان به داخل  ساختمان بلعيده مي شدند.

بازديدکنندگان  لحظه اي مقابل سالن مراقبه مي ايستادند وهشتاد و دو صندلي خالي راه نظاره مي کردند که نشانگراين بود که هشتاد و دونماينده کار ديگري داشته اند! بعد با عزمي راسخ به ساختمان اصلي يورش مي بردند وبعد از ديدن آنهمه نبوغ انساني در زمينه هنر تجريدي شگفت زده باز مي گشتند.

گروه ها مقابل هشتاد و دو پرجم ملل متحد مي ايستادند وسعي داشتند که درجنگل رنگها جهت خو دا بيابند.

- اين يکي چيست ؟ قرمز ، زرد و بنفش با شمشيري خونين در ميان ؟

-  درکتاب راهنما چيزي در باره اش ننوشته ، اما من نسخه ماه گذشته اين کتاب را دارم ، حتماٌ از ماه پيش تا بحال حکومت جديد مستقلي به وجود آمده .

در داخل ساختمان – لااقل به ظاهر -  به نظر مي آمد که چيزها جيک وجيک روزانه شان را دنبال مي کنند.

تنها اتفاق آن روز صبح ، نماينده يک کشورعقب افتاده بود که با رداي شاهزاده اي بنفش و طلايي اش روي پلکان برقي روبروي وروديه نمايندگان ، با خادمينش نشسته بود. و دوساعتي مي شد که با چهره اي خالي از اضطراب اما آشکارا مغلوب از تمدن غرب ،  بالا مي رفت و پايين مي آمد .

درسالن بزرگ مجمع عمومي که مزين به دونقاشي ديواري بود ، روزنامه نگاران و مردم مدت دوساعت گوش به سخنراني يک نماينده سپرده بودند. نقاشيها يکي تخم مرغهاي خاگينه را نشان مي داد ويکي آقا خرگوشه را سمبل هايي دوسويه – گرسنگي تسکين يافته و ساده لوحي شگرف ملتها .

پشت کرسي خطابه ، سپرده هاي مسي عظيمي که روبه سالن داشتند به مجمع عمومي فضايي نگران کننده داده بود ونشانگر نوعي عظمت روحيه جنگجويي بود.

رنگهاي سبز و آبي صندليها وميزها دربه وجود آمدن نوعي فضاي ضد ونقيض ، تنش ونفاق کمک مي کرد. ونزد طبايع سليم ، بمحض ورود باعث مختصري دندان قروچه مي شد.

دراتاقکهاي تلويزيون ، دوربينها حريصانه سرگردان بودند و سر دوربينها به عبث درجستجوي خستگي ناپذير يک چيز جالب ، بسوي  کاغذها و چهره نمايندگان گرفته شده بود.

درسالن نمايندگان ، جنب و جوش هميشگي نمايندگان کشورهاي عربي حکمفرما بود . گاهي از گوشه اي دور ، فرياد غربت آلود موذني به گوش مي رسيد.

يک جفت ديپلمات از رده قديمي ها ، با موي  جو گندمي و صورتي جدي ، ايستاده بودند . فنجانهاي قهوه به دستشان بود وبا صدايي آرام جذابيتهاي متقابل ماموريت بوداپست  سال 1927 رامقايسه مي کردند و اگر احياناٌ کسي به ايشان تنه مي زد، فوراٌ مي  گفتند : « ببخشيد » .

از پنجره هاي شيشه اي عظيم مي شد منظره آفتابي رودخانه ايست ريور را ديد . قايقهاي بسيارو گوناگوني بودند که بسوي درياي بالا مي رفتند و قايقهاي يدکي کوچک و گرد و پرجنب وجوش بندر نيويورک که ديدنشان تسکيني براي چشم نمايندگان بود. گاهي ، چند دخترآمريکاي جنوبي جوان و جذاب درموجي از عطرمي گذشتند و ديپلمات ها براي لحظه اي خط فکرشان را گم مي کردند و رو به هم مي گفتند « بيا ، اين هم يک زن فرانسوي !» .

عکاس رسمي ملل متحد خستگي ناپذير درحرکت بود. دماغش را بالا گرفته بود و دوربين به دست انگار مرغ ماهيخواري بود که دريک باتلاق درجستجوي ماهي عظيمي باشد .

درآن سوي راهروي درازي که ساختمان مجمع عمومي را به برج عظيم مستطيلي شکل دبيرخانه وصل مي کرد ، سه هزارو پانصد کارمنداز هر نژاد وهر رنگ وهرمذهبي ، شبانه روز در راه منافع شخصي شان : به مشکلات دوستي بين  ملتها ، همزيستي مسالمت آميز وهمکاريهاي بين المللي که روسايشان طي بيش ار ده سال در سالن هاي کنفرانس و  گردهمايي ومجمع عمومي به عبث مورد بحث و مذاکره قرار داده بودند، رسيدگي مي کردند .

دردفاتر ارتباطات وابسته به سازمان ملل متحد ، خبرنگاران در حالي که روي صفحات تلويزيوني وماشين تحيرها خم شده بودند بدون  دقت سخنراني هايي را که از بلند گوي سالن هاي گردهمايي پخش مي شد ، گوش مي دادند .

آن روز،  روزي بود مانند روزهاي ديگر  سازمان ، دم و دستگاه هاي  روغن خورده با خرخر هميشگي شان  به چرخيدن ادامه مي دادند .

اما يک چشم تيز بين مي توانست از وراي جنب وجوش آرام اين کندو ، نشانه ها يي را برخلاف روال معمول تشخيص دهد.

از طرفي , عده اي نگهبان نو نوار با لباس متحدالشکل آبي و خاکستري در راهروها و محلهايي که بروي عموم مردم بسته بود ، ايستاده بودند و با حالتي مشکوک رفت و آمد کارمندان را تماشا مي کردند . به نظر مي آمد که به دنبال چيزي  يا کسي هستند.

واز طرفي ديگر گروهي کارگر به دنبال رئيس تدارکات ، بطور خستگي ناپذيري به بازرسي ساختمان پرداخته بودند ، و آنچنان به اين فعاليت عجيب سر تسليم نهاده بودند که هيچ کس قادر نبود هدفشان را از اين کارها بداند . مسلح به چکش بودند ، قدم بقدم پيش مي رفتند و  ضربه هاي کوتاه خشکي به ديوارها مي زدند و با دقت گوش فرا مي دادند. گوشهايشان را به جداره ديوار نزديک کرده بودند ، انگار دکتري که به ضربان قلب بيماري گوش دهد.

هرمترمربع ديوار را مي کاويدند بي اينکه کمترين گوشه را از نظر دور بدارند.

اين جنب و جوش غيرمعمول با به وجود آمدن نوعي اضطراب در کارکنان سازمان ، به پايان رسيد .

پس از لحطه اي شايع شد که يک خيالباف در ساختمان ، يک دستگاه جهنمي پنهان کرده و به دبير کل « تراکنار»  هم با تلفن خبر داده اند که هر آن ممکن است همه چيزمنفجر شود.

اما اتفاق  منحرف کننده اي که موضوع صحبت نيم ساعت قانوني وقت ناهار بود، قاطي اين قضيه شد وساعت نيم بعداز ظهر تمام کارکنان دوهزارو پانصد دفترآسمانخراش، مجبور شدند به دستور شخصي رئيس جمهور ، پنجره هايشان را باز کنند وبراي سه دقيقه کامل ، پرچم کوچک آبي رنگ سازمان ملل متحد را که فقط بهمين دليل به ايشان داده شده بود ، تکان دهند .

درچنين تشکيلاتي که مدتها بود کسي درجستجوي معنايي براي فعاليتهايي که مي شد نبود ،  اين آزمايش عجيب باعث اظهار نظرهاي بي پاياني شد.

اغلبشان فکر مي کردند که اين بيانيه اي است پرشور اما از سريأس وبا اين هدف که به دنياي خارج نشان دهند که اعضاي سازمان ملل علاقمند به سرنوشتشان هستند.

بهرحال ، براي پاسخگويي به پرس و جوها، به روساي دفاتر گفته شد که درجواب بگويند آن يک وارسي ساده فني است; اما خودشان هم نمي دانستندکه درپي چه چيزي برا ي وارسي بود. 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:5  توسط دون خولیو دو لامارکی  |