تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

شوخ را هنگامی که به سن شوخیت رسید پرسیدند...

"در باب گذران عمر پند چه داری؟"

شوخ بگفت "در باب گذران عمر پندی ندارم...اما در باب گذران روز باید بگویم...که اول روز را نشادر استعمال کن تا بی قرار روز شب کنی...و اول شب را سنبل الطیب نوش کن که قرار گرفته٬ شب را روز کنی...مابقی می گذرد..."

حاضران که قانع نشده بودند٬ پرسیدند:

"دیگر چه؟"

شوخ نیز در حالی که پشت خود را به جماعت می کرد و سر بر بالین می گذاشت...زیر لب زمزمه کرد:

"کم گوی و گزیده گوی چون در...یا شعر گوی و مزخرف چون من"

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:13  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

به شوخ خبر رسید که در گوشه ای از شهر "دیالکتیک" و محفل "انتلکتوالیسم" برقرار است. کنجکاو شد که بداند این کلمات شبهه ناک چیستند و اهالی کدام فرقه به این امر مشغولند. هر چه کرد و به هر در زد او را بدان محفل راه ندادند. از تنگ کنجکاوی و فضولی پس به سر دیوار شد و از آنجا به نظاره محفل نشست. دقایقی بگذشت و سپس پائین پرید و دوان دوان دور شد در حالی که فریاد می کرد:

"الحمدلله که ما از این دیالکتک معافیم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"همین طوری شد...من ابله علف به پالون این الاغ می کردم...که یهو پالون را انداخت و در رفت....."

"به همین سادگی؟"

"به همین سادگی............."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:33  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

شوخ در کوچه می دوید و محکم بر سرش می کوفت...و به ناظران حیرت زده می گفت:

"در قباله ما جز این ننگاشته بودند...بیش از این هر چه شد...عهدش زود بر آمد...این توسری که باید بخورم...لاقل از من بخورم..."

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در جمعی از شوخ خولیو لامارکی بخواستند که دعایی بخواند٬ اندکی تامل کرد و گفت:

"الهی مرا جز عوام بگردان"

اهالی جمع بپرسیدند:

"این جز که گفتی...جز است یا جزو؟"

شوخ لبخندی زد و گفت:

"این را عوام ندانند"........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از تلگراف خانه پیغام کوتاه! اوردند که هنگام مجمع الشیوخ رسیده است و شوخ را وعده گرفته اند که در جمع حاضر شده و دست مودت و دوستی دیگر شیوخ را بفشرد. شوخ رغم اکراهش از آنجا که در آن دعوت وعده شامی مفصل و در خور نیز پنهان بود٬ بپذیرفت. پس شوخ شال و کلاه کرد و قبای قامتش را بپوشید و راهی این مجمع بشد.

به مجمع که در رسید. جمعی از بزرگان بدید که الحق هم از عرض و هم از طول و هم از قطر بزرگی می نمودند. پس نیم تعظیمی بنمود٬ دست مودت تنی چند از بزرگان را بفشرد و به گوشه ای بنشست. شیوخ به نوبت از کسب و کار و اسباب بزرگی شان صحبت می کردند. یکی گفت "حجره من به سان تالار شمس العماره است. اندر حجره من سه صندوق هست...به هر صندوق سی کیسه و به هر کیسه سیصد سکه...کسب و کارم بد نیست...می رسد آب باریکه ای..." دیگر شیخ بگفت "مرا کاروانی هست...که یک سر در سرزمین خاقان چین دارد سر دیگرش در بلاد روم ختم می شود...که گویی شترهای کاروان مرا گر پشت هم بچینی...دو دور زمین را در مدار راس السرطان دور بزنند" آن شیخ دیگر بگفت "مرا هزار قطعه زمین بود...که بر سر هر قطعه ۱۰۰ قطعه زمین دیگر هوا کردم..."...نوبت به شوخ که رسید...شوخ بگفت "من را شلنگی هست به قدر کافی دراز...که با آن آب حوض می کشم...از برکتش هم باغچه ای شاداب می شود و هم حوضی را لجن برنمی دارد یا که در زمستان ترک بر نمی دارد...اگر این کار نباشد...غبار از زندگی و جان آدمیان می زدایم..."

دور اول که تمام شد...در دور دوم شیوخ از کمالات خویش بگفتند...یکی گفت که به سان هرکول با اشارتی کوهی را در هم می شکند...دیگری از پیشرفت اش در درجات شیخی بگفت...و دیگر از علم و دانش اش سخن ها گفت...باز نوبت به شوخ رسید و شوخ بگفت "از کمالات من همین بس...که گاه انبوهی اندوهم...لبخند بر لبانتان می دوزم..این مجمع...جمع شیوخ است...که صد البته من از شیوخ نیستم...مرا شیخی نیامده است...مرا جایگه رفیعی در مجمع شوخان است که به آنجا می شوم"...

پس شوخ این را بگفت...شام را سیر بخورد...دست مودت و دوستی بزرگان را به گرمی بفشرد و برفت...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از بلاد غرب٬ غریبی به شهر شوخ بشده بود...اهالی شهر که اهل ادب بودند و از محاوره با او درمانده بودند...وی را به نزد شوخ خولیو بیاوردند تا به درستی رسم ادب به جا آورده باشند...که غریبی در این شهر غریب احساس غربت نکند...

به منزل شوخ بشد آن غریبه...گشتی بزد و چرخی بزد...گه چه چهی کرد و گه زیر لب چیزی بگفت...شوخ که شوق به رخ کشیدن تسلطش بر گویش های محلی و غیر محلی و کلام غربی و شرقی نزد اهالی شهر داشت...سرانجام طاقت نیاورد...و به صدای بلند بگفت "هلو...هاواریو؟"

صدای احسنت اهالی بلند شد...که غریبه بگفت "ول...ول...تنک یو"

اهالی با چشمانی گرد شده به دهان شوخ زل زدند تا ترجمه سخنان غریب غریبه را بکند...و شوخ که ابرو در هم کشیده بود بگفت "می گوید...ولم کنید...ممنون...ولم کنید"...

اهالی که اهل ادب و آداب بودند...از بی ادبی غریبه ناراحت شدند و برفتند...

غریبه به شوخ بگفت "ای هو ا سنس اف ژ نه سه کوا توواردز یو (I have a sense of je ne sais qoui towards you)" 

شوخ دست به دامان لغتنامه اش بشد و این طور بفهمید که غریبه حس ژ نه سه کوا نسبت به وی دارد..

پس شوخ بر آشفت و او را بکوبید و بیرون کرد که "غلط کرده از این حس های "ژ نه سر بوا" به ما دارد...همان مارکو پولو از این حس ها به ما داشت تا هفتاد پشتمان خجالت کشیدیم..."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از بلدیه به درب خانه شوخ خولیو لامارکی احضاریه آمد که خود را برای حضور در جنگی بیارایید و بیایید...شوخ لختی اندیشید...در عجب از این جنگ که باید آراسته در آن پیکار کرد...بعد از هضم در چهار معده مغز...سرانجام لامپ شوخ روشن شد...که حتی دشمن در جنگ و پیکار نیز شایسته احترام است...پس شوخ البسه پلوخوری به تن کرد و ادوات رزم به دست گرفت و سوی بلدیه شد...

به بلدیه که بشد...خیل عظیم مشتاقان جنگ را بدید و در دل بر این شجاعت و ایثار صد آفرین گفت و جهت از دست ندادن اجر نبرد به دل جمعیت زد...به داخل که برسید...بفهمید این جنگ که می گویند...

به ضم ج است و نه به فتح ج...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:0  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به نزد شوخ خولیو یکی پرسید که "ای شوخ شماره سالیان عمر تو به چند است؟"

بگفتش که "عددش گاه فزون ز پنجاه و گاه نه بیشتر از پنج است..."

در عجب از یاوه ای که بگفت...ابرو در هم کشید و گفت "ای شوخ...با ما هم شوخی؟"

لذا شوخ اهل خاندان لامارکی را بخواست و به خط کرد و بگفت:

"این کودک..شوخ صغیر است که گاه به خنده ای به میان مصراع و ردیف ما می دود...آن دگر که می بینی شوخ جوان است...که هزار آرزو و صد هزار سودا به دل دارد و گاه و نابیگاه با شکوائیه ای مرا می رنجورد...این شوخ کهنسال پریشان و سفیه هم منم که به حساب سالیان سگی عمر بیش از پنجاه و اندی بر من گذشته است..."

مخاطب که اهل پیچ و اهل گیر بود بگفت..."نشد ای شوخ...به حساب چرخش زمین به دور خورشید سالیانی چند بر تو گذشته است؟"

شوخ بگفت "اگر تو نیز زمین در این ره به دور خورشید به دوش کشیده بودی...سخن از سالیان عمر نمی کردی" و سپس شوخ در را به هم کوفت و برفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

با جمعی از عاقبت به خیران به جایی شده بودیم...فالگیری جمع را برسید...نظاره بر آن ها و بر حال من کرد و گفت "ای شوخ تفالی بزن شاید که بخت تو نیز باز گردد"...فرمودمش "بخت من به قدر کافی باز هست....انقدر که دروازه شده است و دوخت و دوز می خواهد"
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از قضای روزگار٬ روزی دزدی به زندگانی شوخ خولیو بزد٬ آنچه را که داشت بار کرد و ببرد و بر نداشته های شوخ ما افزود. شوخ خولیو شاکی به نزد حاکم بشد و داد این ستم رفته را از او خواست. از قضای روزگار و از بد روزگار برای دزد بخت برگشته حکایت٬ از همه جا بی خبری به بهانه ای واهی دزد را بگرفت و به نزد حاکم بیاورد. در آن روزگار رسم زمانه این بود که قضاوت به قرعه بود. از بین اهالی شهر به قرعه یکی را بر مسند قضاوت می نشاندند و از قضای روزگار٬ این بار قرعه قضاوت به نام شوخ خولیو پیر افتاد.

شوخ بر مسند قضاوت نشست و همین نشستن درجه حکمت و عدل شوخ ما را بیافزود٬ شوخ پس چنین فریاد کرد:

"کو؟ کجاست اون مقصر؟ بیاریدش تا عفوش کنیم...که اگر تقصیر از او بود قصور از ما بود"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

همانطور که نمودارها نشان می دهند؛ شاخص مذکور به طور مداوم و تدریجی روند نزولی را طی کرده است به نحوی که ارزش معادل آن در شاخص بورس هم اکنون معادل "هیچی...زپرت...زرشک و یا معادل های مربوطه" می باشد. و اما پیش بینی روند آینده: راستش را بخواید خیلی جالب نیست...به قولی "این ره به خرابات می رود"...الان وقتشه که جونتون را بردارید و فرار کنید...در برید...هر چی می تونید جمع کنید بزنید به چاک...خودتونو نجات دهید........

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 18:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

چند وقتیه گربه ها سر می دزدن...یواش و آروم از زیر ماشینا در می رن...قبل از این که میویی بکنن...دمی بالا بگیرن و خودی نشون بدن اول خوب این ور و اون ور را نیگا می کنن...درختای اطراف را می پان....جدیدا سر سطل که می رن چند تایی با هم می رن...یکی کشیک می ده بقیه دلی از عزا در میارن...

قضیه از اون وقتی شروع شد که گربه پیر که بزرگی همه گربه ها را به عهده داره و حسابی لگد این دنیا را خورده و چشمش را توی اولین جنگ بین گونه ای تو نبرد معروف "روزی که گربه ها بر موش ها برتری یافتند٬ سگ ها بر گربه ها" از دست داده...چی می گفتم؟ آهان...آره گربه پیر همه گربه های محل را جمع کرد و واسشون موعظه کرد...

"خاک بر سرتون...این چه وضعیتیه که گرفتارش شدید...خودفروشی تا چه حد؟ اگه قرار بود آدمیزاد دوست گربه ها باشه که نمی گفتن سگ وفادارترین دوست آدمیزاده...سگ نفهمه...بقای کوفتیش به وجود آدمیزاد وابسته است...اما ما که خیر سرمون پنجول داریم که نباید مثه اون خودفروخته میوی آدما را بکشیم...بسه...حیا کنید...چه دورانی بود جوونی من...آخ عجب دورانی بود...اون موقع ها بچه های آدمیزاد ما را با سنگ می زدن ماهم پنجشون می کشیدیم...اون روزا تو کتابای پزشکی آدما یه فصل کامل در مورد "تب پنجه گربه" می نوشتن...حالا بس که شما بی غیرت شدید...تو کتب تاریخ پزشکی باید دنبال این بیماری گشت...اون دوره...این اسمای غربی و سوسولی نبود که....همه "رفیق گربه" یا "رفیقه پیشی" بودیم...کسی "پیشولی" یا "مخمل" یا "کتایون" یا چه می دونم "کتی" و "فری" و کوفت و زهر و مار اسم نداشت...جامعه مون یه دست بود...مثل الان طبقاتی نبود که...انسجام اجتماعی داشتیم...چیز زیادی نداشتیم که بخوریم اما هر کوفتی داشتیم را با هم می خوردیم...گربه ای خودشو حقیر خونه آدمیزاد نمی کرد...کسی به این خاطر که صاحب آدمیزاد خپلش لامبورگینی مورچیلاگو داره پز نمی داد...

حالا دیگه کار را به جایی رسوندید که می رید سر سطل آدمیزاد که توش نمی دونم چه غلطی کرده...غذا می خورید...دیگه رو گنجیشکا زیاد شده صبح به صبح میان می گن "سلام رفیق سرگربه"...خاک بر سرتون...من خودم علیلم...اگه سر سطل می رم واسه اینه که یه عمر قلدریمو کردم حالا باید آروم بگیرم...اگه درد این جامعه زوال رفته کوفتی نبود که سرمو می ذاشتم می مردم...یه زمونی بین گربه ها همسایگی و هم محلگی حرمت داشت...حالا روزی نیست که نبینم سر این که کی ته سطل ماست را لیس بزنه دعوا نشه...چشی کور نشه...کسی اجاقش کور نشه...می فهمین که؟ اگه می فهمین که خاک بر سرتون...اگه نمی فهمین هم مرده شورتون را ببره....

حیا هم که قربونش برم ندارین دیگه...کارو به جایی رسوندین که این آدمیزادای هرجایی بگن "در دیزی بازه حیای گربه کجاست؟"...قدیما هر گربه ای که می خواست کارشو بکنه می رفت پشت و پسل ها قایم می شد...یه نیگا این ور و اون ور می کرد...یه چاله می کند و مشغول می شد...بعدشم روشو می پوشوند...به چشم خودم همین دیروز دیدم که یه ننه گربه ای دست بچه گربه اش را گرفته بود برده بود لب گلدون..همون جا بچه کارشو کرد...نه چاله ای و نه پوشوندنی...آی گربه ها بیدار بشید...بعد که من مردم نگید بهتون نگفتما....

تازه اینا که خوبه...قدیما...هر گربه ای تکلیفش معلوم بود...زن و شوهری معنی داشت...همین دختر بی حیای من...روزا تو حیاط این آدمیزاد می خوابه و خرخر می کنه...شبا ول می کنه می ره تو کوچه چه می دونم چه غلطی می کنه...فقط نتیجه اش این شده که سالی یه شکم می زاد...هر شکم هم هفت تا بچه می زاد...انقدر که بچه های آدمیزادا به این دختره می گن "مادربزرگ همه ی گربه ها"...آی امون...من پیره مرد از کجا بیارم شکم این بچه های حرومی را سیر کنم؟ یقه ی کدوم شما را بچسبم بگم بیاین پدری بچه های حرومزادتون را بکنید...من که می دونم همتون مقصرین...خاک بر سرتون کنم...حیاتون کجاست...دیگه زمستون به زمستون صداتون تو آسمونه...لامصبا رعایت بکنید...خواب نداریم از دستتون....من حرفمو زدم...تکلیفمو با شما معلوم کردم...حالا بازم برید دمتون را بالا بدید خودتونو حقیر این آدمیزادا بکنید....

خاک به سرتون که اون موقع که اونا یه مشت میمون پشمالو بودن ما واسه خودمون ببر و شیر بودیم...حالا به چه وضعی افتادیم......."

....کسی البته زیاد حرف گربه پیر را جدی نگرفته بود...پیر بود و خرفت و به تناسب پیری و خرفتیش حرفای خرفتانه می زد...باز روز از نو و روزی از نو بود...به جز یه مشت شرخر بی مغز که به سرکردگی "خسرو چپول" گربه یه چشی و دم بریده که دمشو آدما بریده بودن و پاشو بچه های محل تو پوست گردو کرده بودن...دوره افتادن و گروه فشار تشکیل دادن...که حرف حسابو زوری هم که شده حالی گربه ها کنن...

حالا از ترسشون...گربه ها یواشکی میو می کنن...سر سطل اگه می رن کشیک می دن و مابقی ماجرا....................

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

عریضه آوردند که اصحاب قلم و فرهنگ با نیت بومی سازی و اشاعه فرهنگ٬ بنده را مورد عتاب قرار داده اند٬ از عزیز قریبی پرسیدم که این خطاب و عتاب از چه سو است؟ فرمود از آن رو که حضرت عالی نام خولیو دارید و لقب دون.

به هر حال از برای عرض ادب و دفاع از حق و حق دار و اثبات فرهنگی بودن نام و مشاهیرمان٬ با کاروانی سوی فرنگستان شدیم (که البته عزیزی تماس گرفتند فرمودند صحیح اش فرهنگستان است). آنجا که رسیدیم به دستبوسی بزرگان فرهنگ و ادب بشدیم. بعد از عرض تعارف و احوال جویی از بیت محترم حضار٬ عرض کردم که این نام ما از چه سو خطاست؟ فرمودند این "دون" که شما اختیار کردید به چه معنی است؟ نکند خدای ناکرده به رودخانه ی بلاد روس و قزاق مربوط است؟ نکند که از روی کتاب "دن آرام" آن خودفروخته شولوخوف٬ این لقب اختیار کردید؟ یا نکند از سر قرابت با دون کیشوت آن پریشان کافر این لقب برگزیدید؟

در دفاع از خویش٬ عریضه ای قرائت کردیم که در آن ذکر کردیم که لقب دون دلالت بر بزرگیمان دارد و بزرگی خاندانمان و بر ما بس تعجب برفت که چگونه حضار سه گانه پدرخوانده را مشاهده نفرموده اند. بعد از این مقدمه به سراغ دفاع از نام و اهل خاندانمان رفتم که سخنانم را قطع کردند و فرمودند "اصل گیر ما همین "دون" است و الا در روایات کهن بسیار نام "خولیو" و خاندان "لامارکی" آمده است" در ادامه یکی از بزرگان مجلس فرمود "اگر لقب دون به بزرگی است پس لقب خویش را شیخ قرار دهید که هم نشان بزرگی است و هم نمادی است از فرهنگ و آداب کهن"

بنده خنده ای کردم و در حالی که از خدمت حضار مرخص می شدم٬ عرض کردم "شیخی بر ما نیامده٬ بیشتر شوخیم تا شیخ" و ز همین رو٬ زآن پس در این بلاد ما را شوخ خولیو لامارکی نامیدند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چاکر دست به سینه ای خدمت رسید٬ عرض داشت. رخصت دادیم٬ فرمود:

"حضرت دون خولیو به افتخارتان بنده و بنده زاده نوشیدنی! تخمیر کرده ایم"

به منت پذیرفتیم و به مرحمت نواختیمش. فرمود:

"حضرت اگر اجازه باشد٬ این حقیر نام این نوشیدنی را تکیلای دون خولیو منظور نمایم"

به تواضع پذیرفتیم. اندکی بعد عزیز دست به سینه شرفیاب شد و اندکی از نوشیدنی که به ناممان مبارک شده بود بیاورد که نیوش کردیم. الحق که بس گوارا و نام ما بس شایسته اش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"ببخشید از کجا از دیار بیرون می روند؟"

"سراسیمه یا آرام؟"

"والا نمی دونم از این آقایون بپرسیند که می خواهن به مازندرانم کنن"

"به هر حال...دو راه هست..یکی بس طولانی٬ به قدر سالیانی ز عمر و سراسر مناظر قشنگ و چایخانه و پلوخانه و مهمانخانه...یکی نیز هست به هفت روز...پر ز خطر...که هست خیلی بد مسیر و نیست اصلن تاکسی خور"

........همراهانم مرا به همراهیشان می کشند...و من در آن حال سر برگردانده و خندان داد می زنم "ممنون رفیق"

"رفقا به کدوم ور می شویم؟ به نظر من به راه طولانی بشویم حال و هوایی عوض شود..."

...رفقای خیک و بی تفاوتم (کامبیز و کامران) اما به راه کوتاه رفتند...زیاده کار داشتن و باید زود  به دیارشان باز می گشتند....

شب اول که اطراق کردیم به کنار شیری در اومدیم...شیر آبی بود هنری که گمونم لویی هفدهم به افتخار ماری آنتوانت ساخته بود ولی به معشوقه اسپانیایی اش تقدیمش کرده بود...کپیده بودیم... که از شیر صدا برخاست...شیر از بس دست روزگار باز و بستش کرده بود٬ هرز رفته بود و چکه می کرد و چکه اش اعصاب منو و همراهان قلدرمو می نوردید! واسه همین کامبیز ضربتی بر سرش زد و واسه همیشه خاموشش کرد. کامران به اعتراض گفت:

چنین گفت که ای کامبیز ناهوشیار

که گفتت که با شیر کن کارزار

به روز دوم راه که رسیدیم...جاده ای بود بس دراز و بیابانی...اما ما را سوار بر رخش (لندرور) رفیقان قلدرمان آه نبود...اما رفیقان ما که در کوچه پس کوچه های شهر بنزین هایشان را به منظور الواتی سوزانده بودند و در کارتشان به قدر چکه ای نیز سوخت نبود...بس نگران بودند و دست به دعا شدند.

چنین گفت "که ای داور دادگر

همه رنج و سختی تو آری به سر

گر ایدون که خشنودی از رنج من

بدین گیتی آکنده شد کارت سوخت من

در این خوان درمانده بودیم که به ناگه عزیز بنزین آزاد فروشی رسید و به قیمت خون بابایش ما را از این گرفتاری آزاد کرد. بس همه شادی کردیم و شکر گفتیم. کامران به ضربتی گوری به دام انداخت و جای شما خالی کباب پر کلسترولی نوش کردیم و خفتیم تا دگر روز.

به شب سوم٬ تشویش به دلم افتاده بود که خبری است. قلدران را به تلاشی از خواب ناز بیدار کردم و آنها بر من نهیب زدند که بکپم. که به ناگه:

بغرید باز گودزیلای دژم

همی آتش افروخت گفتی به دم

گودزیلا نعره کشان آمد و به ژاپنی کلماتی بگفت که گویی به مادر کامبیز مربوط بود٬ کامبیز سراسیمه ز جا جست و به فریاد گفت:

چنین داد پاسخ که من کامبیزم

زیر دستان ننه ام از همه سرترم

ببینی ز من دستبرد نبرد

سرت را در آرم هم اکنون به گرد

گودزیلا خنده ای بکرد و قمه بر کشید که ملت جمع شدند و به سلام و صلوات راهی شدیم.

به چهارمین روز به کاباره ای در آمدیم خوش رنگ و لعاب با چراغهای نئونی و وسوسه های بسیار! هر چه کامران نجابت کرد من و کامبیز لجاجت کردیم و عاقبت به آن کاباره در آمدیم. خنیاگر و جادوگر و جن و پری همه در آنجا جمع بودند و ما نیز جزو پریان شدیم. که عزیز خنیاگری کامران را به پهلو نشست.

بر کامران آمد پر از رنگ و بوی

بپرسید و بنشست نزدیک اوی

و بس مشغول بودند که کسی ندا داد که این خنیاگر ایدز دارد کامران صحبتی را به مادر خنیاگر نسبت داد و بدین سان از آنجا بشدیم.

پنجمین روز را همراهان قلدر من به انتظار "اولاد" نامی ماندند که بیاید و راه بلدی کند٬ اما گویا می شب پیش و بساط صبح کاری بود و اولاد٬ لقای کامران و کامبیز را به آنجای اولادشان سپرده بود و در خواب بود. کامران و کامبیز که گویا از راز مادران خیلی ها خبر داشتند٬ صحبتی را نیز به مادر اولاد نسبت دادند و در راه بشدیم.

به روز ششم٬ به قرارگاه ارژنگ نامی در آمدیم که با حاج کاووس گردنه گیری می کردن٬ راه بر ما سد کردن و هر چه رفقای من قلدری کردن٬ آنها بیش از آن کردن و عاقبت لخت و عور راهی خوان دگر بشدیم٬ و من رفقایم را به امید می خواندم

و گر یار باشد خداوند هور

دهد مر ما را اختر نیک روز

همه بوم و بر باز یابیم و تخت

به بار آید آن خرمالو درخت

که به ضربتی پشت دستی از کامبیز به ناچار لب ورچیدم.

رفتیم که به خان هفتم بشویم که گفتند راه کندوان باز شده است و ما به تونل شدیم و روز هشتم

به هشتم نشستند بر زین همه

جهان جوی و گردنکشان و رمه

همه بر کشیدند گرز گران

پراکنده در شهر مازندران!

در مازندران به کمک آن همراه همیشگی (کارت اعتباری) به ویلایی شدیم و بساط عیش و نوش به راه کردیم و جوانی و الواتی بسیار کردیم و شکر بسیار نیز!.

که ای دادگر داور کارساز

تو کردی ما را در جهان بی نیاز

تو دادی ما را دست بر جامه دان!

سر بخت پیرم تو کردی جوان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 19:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  |