
بر خلاف بقیه بیمارستان ها...بیمارستان امید (سانتر سرطان)...جوش مثه اینه که تو یه خونه بزرگ شلوغ باشی...همه هم دیگه را می شناسن...مهمتر این که بخش اطفالش رزیدنت نداره که هی بخواد به آدم غر بزنه...یعنی از ظهر به بعد فقط اینترن و دو تا پرستار بخش را می چرخونن...دیشب بعد از یازده روز دوباره کشیک اطفال بیمارستان امید بودم....
....................................
اسمش آرزوئه...۱۳ سالشه...تو کشیک اولم تو بیمارستان امید دیدمش...بخش را روی سرش می ذاره...لنفوم هوچکین داره و واسه شیمی درمانی به اینجا میاد...همیشه خندونه...هوای بقیه بچه های بخش را حسابی داره...همشون را می شناسه...از سیر بیماریشون خبر داره و حتی داروهاشون را می دونه (یه طوری که دکتر م. پزشک معالج هم ممکنه از این بایگانی سیار کم بیاره)...بچه ها خیلی دوستش دارن...به خودش می گه "بربرا حامی گنجشک ها"...ازش می پرسم "گنجشکهات کو"...می گه "ایناها...این جغله ها"...و به بچه های قد و نیم قد با ALL ٬ AML ٬ رابدومیوسارکوم٬ لنفوم٬ نوروبلاستوم و یوینگ سارکوم اشاره می کنه...
واسش یه نقاشی می کشم...می گم "این کچله توئی...این یکی هم منم"...می گه "تو خودت کچلی....." به گوشه خالی موهام اشاره می کنه...بعدشم با بدجنسی می گه "ولی موهای من دوباره در میان٬ مال تو نه..." مامانش بهش چشم غره می ره...اما محل نمی ذاره و قه قه می خنده...آخرش کلاه پشمی اش را سرش می ذاره و می گه یکی دیگه بکش...این دفه با کلاه...
می کشم و بهش می دم...بعد این یکی را بر می دارم...می گه "می خوای چی کار؟" می گم "واسه خودم"...بعد زیرش می نویسم... "دکتر کچل اخمو و دختر کچل غیر اخمو" و بعد اخم می کنم...اون باز ریسه می ره...
بعد از این که تو بخش شام می دن (اینجا خیلی اروپایی شام می دن...ساعت ۶.۵ عصر)...و سوپروایزر میاد و می ره و خلوت و امن می شه...از تو موبایل مامانش آهنگ می ذاره...بچه ها را جمع می کنه و کلاس رقص راه میندازه! منم بدم نمیاد رقص یاد بگیرم...اما خوب تا اخراج فقط یه قر فاصله است!!!
۸ شب...به دکتر م. زنگ می زنم...نتیجه آزمایشات بچه ها را واسش می خونم...می گه "خوب...دکترجان آرزو و درنا را مرخصشون کن..."
آرزو مرخص می شه...بچه ها عزا می گیرن...من عزا می گیرم..............

P.S. I feel so Frustrated...like mashed potato and ham...











