تنها امر ثابت...روز و شب بودند...
که آن ها هم می آمدند و می رفتند...
تنها امر ثابت...روز و شب بودند...
که آن ها هم می آمدند و می رفتند...
همین جوری پس زر زر می کنم...
...
راستی تا یادم نرفته...
ف.اک یو تو...
که یه عالمه وقت بعد الان که هنوز هیچی نشده یادت رفته که چه با من کردی...
من یادم باشه که تو چه با من کردی.......
هر اسباب رنج جذبم می کنه...
و با ولع دنبال هر چیزی میوفتم که توش پایان قصه نهفته باشه...
با سرعت ۵ متر در ثانیه مغزتو در هم می نورده...
ولی خبرش با سرعت ۲ متر در ثانیه از بین نورون هات حرکت می کنه...
از خوشبختی مرا همین بس که قرار و سکون دیستوپی ام را بر هم نزنند...
Invisible...Invincible...
سومبرروی کهنه ام را روی چشمام می کشم و قواعد دنیای من حاکم می شه...
که توش...بیست و چهار...متاخره به بیست و پنج...
....
سومبرروی کهنه ام را پائین می کشم...
و زمزمه می کنم:
"بویئنوس نوچز...آمیگو"
اما اگه می کرد...
یه بیلخ نشونش می دادم و به ریشش می خندیدم...
اما حتی سریع ترین هفت تیر کش هم ممکنه...یه روزی به تیر اتفاق گرفتار بشه..........
هوم...برای یه لحظه مه سنگین از مغزم بالا می ره...و مثه یه ابر سیاه...تهدیدآمیز...بالای سرم غرش می کنه...تو این فاصله فیلم یاد هندوستان می کنه...و صدای قار و قور این هزار فکر ناجویده در میاد...آخرش صدایی محو از دوردست جان در میاد که "بنال..."...و انگار آوازی به دستگاه همایون باشه...سرریز می شه...ولی دست که توی این سیلاب حرف های نگفته می کنم...هر چی زیر و رو می کنم...حرف حساب بالا نمیاد...اصلا کلمه ای شکل نمی گیره...فقط چیز لزجی به دستام می چسبه...انگار که بخواد بهم خبر بده که تاریخ مصرف اش گذشته ...تموم شده اون دوره...
زور می زنم...هر جور شده چهارتا کلمه را به هم می چسبونم...و بالاخره یه جمله شکل می گیره و آلفردو مکزیکی چپ دست و تنها از زیر سومبرروش زمزمه می کنه "آدمیزاد هر چی کمتر حرف بزنه...کمتر هم حرف داره که بزنه..." و من می مونم در عجب حکمت این کلام...
وقتش رسیده...
پس به درود...................................
.........................
این بار نه به نذره...نه از سر احساس وامانده ای که بالا زده باشه...خیلی ساده...وقتش رسیده...
To be missed is a blessing...
Yet you won't know that...
Not until when you have long rotten and forgotten.....
به اندازه قصه هامون...
بزرگ خواهیم شد...
اما اگه داشتم...
همرزم پانچو ویلا می شدم تا زاپاتا...
چه اون آمیگوی من که به خاک و خون کشیده می شه...
چه اون گرینگویی که آمیگوی من را به خاک و خون می کشه.....
شناور می شی
و غوطه خوران
دور...دورتر و دورتر می ری........
تو شاید بیشتر از من باختی...
اما تو حتی نفهمیدی که باختی...
و من تا عمق وجودم...باختن را حس کردم...
بعضی چیزا هم توش می سوزن...
هوم...آمیگو آتیش داری؟
تو بدترین شرایط هم استوار می ایسته...
اما حتی به یه آمیگوی خوب هم نمی شه تکیه کرد...
توی مردن هم پیداش نمی کنه...
بهترین کلک...اونیه که خودتو گول بزنه...
چون از اون به بعده که سقوطت شروع می شه...
چه با گلوله...چه بی گلوله...
There are many many many ways that a man can be degraded...
The worst is Self-Degradation...
باید آهسته بود تا بتونی زمان را ذخیره کنی...
مثلا برای مواقعی که ظرف یه صدم ثانیه یه گوله تکلیف زنده یا مرده بودنت را معلوم می کنه...
یا ماشه را می چکانی یا ماشه را می چکانند...