تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

آن ها که آمدند...همه رفتند...

تنها امر ثابت...روز و شب بودند...

که آن ها هم می آمدند و می رفتند...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:23  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

یارو مسته... لعنتش را ساقی به جون می خره...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از اونجور زر زر ها بلد نیستم...

همین جوری پس زر زر می کنم...

...

راستی تا یادم نرفته...

ف.اک یو تو...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

می نویسم که یادم نره...که چه با من کردی...

که یه عالمه وقت بعد الان که هنوز هیچی نشده یادت رفته که چه با من کردی...

من یادم باشه که تو چه با من کردی.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:7  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ببین کار به کجا رسیده که

هر اسباب رنج جذبم می کنه...

و با ولع دنبال هر چیزی میوفتم که توش پایان قصه نهفته باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:39  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خوبی یه گوله که با دقت شلیک می شه اینه که...

با سرعت ۵ متر در ثانیه مغزتو در هم می نورده...

ولی خبرش با سرعت ۲ متر در ثانیه از بین نورون هات حرکت می کنه...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خوشبختی من در  اتوپی ناشناخته و دست نیافتنی نیست...

از خوشبختی مرا همین بس که قرار و سکون دیستوپی ام را بر هم نزنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:19  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سومبرروی کهنه ام را پائین می کشم...و ناپیدا می شم...شکست ناپذیر می شم...

Invisible...Invincible...

سومبرروی کهنه ام را روی چشمام می کشم و قواعد دنیای من حاکم می شه...

که توش...بیست و چهار...متاخره به بیست و پنج...

....

سومبرروی کهنه ام را پائین می کشم...

و زمزمه می کنم:

"بویئنوس نوچز...آمیگو"

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کسی منو آدم حساب نمی کنه...

اما اگه می کرد...

یه بیلخ نشونش می دادم و به ریشش می خندیدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

با اشک ریختن هیچ آتیشی را نمی شه خاموش کرد...اما با شاشیدن چرا....
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سرنوشت٬ سریع ترین هفت تیر کش این طرفاست...

اما حتی سریع ترین هفت تیر کش هم ممکنه...یه روزی به تیر اتفاق گرفتار بشه..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 9:45  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

عزیزترینم...آدمیزاد با ضمایر ملکی لنگر میندازه................
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:59  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بعضی چیزها را نباید اصلن بفهمی...اگه فهمیدی دیگه هیچ چیز نمی فهمی...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:50  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هوم...برای یه لحظه مه سنگین از مغزم بالا می ره...و مثه یه ابر سیاه...تهدیدآمیز...بالای سرم غرش می کنه...تو این فاصله فیلم یاد هندوستان می کنه...و صدای قار و قور این هزار فکر ناجویده در میاد...آخرش صدایی محو از دوردست جان در میاد که "بنال..."...و انگار آوازی به دستگاه همایون باشه...سرریز می شه...ولی دست که توی این سیلاب حرف های نگفته می کنم...هر چی زیر و رو می کنم...حرف حساب بالا نمیاد...اصلا کلمه ای شکل نمی گیره...فقط چیز لزجی به دستام می چسبه...انگار که بخواد بهم خبر بده که تاریخ مصرف اش گذشته ...تموم شده اون دوره...

زور می زنم...هر جور شده چهارتا کلمه را به هم می چسبونم...و بالاخره یه جمله شکل می گیره و آلفردو مکزیکی چپ دست و تنها از زیر سومبرروش زمزمه می کنه "آدمیزاد هر چی کمتر حرف بزنه...کمتر هم حرف داره که بزنه..." و من می مونم در عجب حکمت این کلام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هر میوه ای که می رسه را باید چید...

وقتش رسیده...

پس به درود...................................

.........................

این بار نه به نذره...نه از سر احساس وامانده ای که بالا زده باشه...خیلی ساده...وقتش رسیده...

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 13:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

To be missed is a blessing...

Yet you won't know that...

Not until when you have long rotten and forgotten.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

روزی همه ما...

به اندازه قصه هامون...

بزرگ خواهیم شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:9  توسط دون خولیو دو لامارکی 

من باور و اعتقاد درست و حسابی ندارم که قرار باشه به خاطرش بجنگم...

اما اگه داشتم...

همرزم پانچو ویلا می شدم تا زاپاتا...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:3  توسط دون خولیو دو لامارکی 

همه استحقاق بهتر از این دارند...

چه اون آمیگوی من که به خاک و خون کشیده می شه...

چه اون گرینگویی که آمیگوی من را به خاک و خون می کشه.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:53  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دستتو پیش کسی دراز کن که اگه ردش کرد...خوار نشی...و اگه گرفتش...زیر منتش نری...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اگه به چیزی چنگ نزنی

شناور می شی

و غوطه خوران

دور...دورتر و دورتر می ری........

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:8  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

من و تو...هر دو بازنده شدیم...

تو شاید بیشتر از من باختی...

اما تو حتی نفهمیدی که باختی...

و من تا عمق وجودم...باختن را حس کردم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 21:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بعضی چیزا تو آتیش سخت می شن...

بعضی چیزا هم توش می سوزن...

هوم...آمیگو آتیش داری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:18  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یه آمیگوی خوب مثه یه کاکتوس می مونه...

تو بدترین شرایط هم استوار می ایسته...

اما حتی به یه آمیگوی خوب هم نمی شه تکیه کرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کسی که توی زندگیش چیز متعالی پیدا نکرده

توی مردن هم پیداش نمی کنه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بهترین کلک...اونی نیست که مردم را گول بزنه...

بهترین کلک...اونیه که خودتو گول بزنه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:53  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بدترین نقطه زندگی...نقطه اوجشه...

چون از اون به بعده که سقوطت شروع می شه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

وقتی که کرکس ها دورت می چرخن...مطمئن باش که یه خبری هست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:1  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تنها نقطه مشترک زندگی من با خیلی از زندگیای دیگه اینه که بالاخره تموم می شه...

چه با گلوله...چه بی گلوله...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:48  توسط دون خولیو دو لامارکی 

There are many many many ways that a man can be degraded...

The worst is Self-Degradation...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:10  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تو زندگی نباید عجله کرد...

باید آهسته بود تا بتونی زمان را ذخیره کنی...

مثلا برای مواقعی که ظرف یه صدم ثانیه یه گوله تکلیف زنده یا مرده بودنت را معلوم می کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:47  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

زندگی گاهی یه انتخاب دو گانه است...

یا ماشه را می چکانی یا ماشه را می چکانند...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:37  توسط دون خولیو دو لامارکی  |