تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

گوش بده:

بیلی پیلگریم (Billy Pilgrim) از زمان آزاد شده...

بیلی پیلیگریم یه بیوه مسن به خواب رفته بود و روز عروسی اش از خواب بیدار شده بود... از یه در تو 1955 رد شده بود و از یه در تو 1941 بیرون اومده بود... از همون در برگشته بود و خودشو تو 1963 یافته بود... به قول خودش؛ بارها تولد و مرگ خودشو دیده و اتفاقی به وقایع مابین اون ها سر زده...

اون اینجوری می گه...

بیلی تو زمان گه گیجه گرفته، هیچ کنترلی روی این که بعد از این کجا می ره نداره و تو این سفرها الزاما بهش خوش نمی گذره... خودش می گه که اون تو وضعیت جابجایی دائمه به خاطر این که خبر نداره که دفعه بعد قراره تو کدوم قسمت زندگی اش نقش ایفا کنه...

بیلی سال 1922 توی ایلیوم تو نیویورک به دنیا اومده بود... تنها فرزند یه سلمونی تو اونجا بود... یه بچه بامزه بود که یه نوجوون بامزه بلند قد و ضعیف شبیه یه بطری کوکاکولا شده بود... به عنوان یه شاگرد خوب از دبیرستانش فارق التحصیل شده بود و سر کلاس های شبانه دانشکده بینایی سنجی واسه یه ترم حاضر شده بود که اسمش واسه خدمت سربازی تو جنگ جهانی دوم در اومده بود. باباش تو یه حادثه شکار در طول جنگ مرده بود... می گذره...

بیلی دوران خدمت اش را با پیاده نظام تو اروپا گذرونده بود و اونجا اسیر آلمان ها شده بود... بعد از این که با تموم افتخارات سال 1945 از ارتش بیرون اومد، دوباره تو دانشکده بینایی سنجی ایلیوم ثبت نام کرده بود... تو سال آخر تحصیل اش با دختر موسس و صاحب دانشکده نامزد شده بود و بعد دچار یه حمله عصبی خفیف شده بود...

 توی بیمارستان کهنه سرباز ها نزدیک دریاچه پلاسید (Placid) بستری و شوک درمانی شده بود و بعدشم مرخصش کرده بودن... با نامزدش ازدواج کرده بود، درسشو تموم کرده بود و پدرزنش واسش یه کاسبی راه انداخته بود... ایلیوم شهر خوبی واسه یه بینایی سنجه چون شرکت جنرال فورج و فاندری اونجاست... هر کدوم از کارمندا مجبورن یه عینک ایمنی داشته باشن و اونو تو کارخونه به چشمشون بزنن... شرکت جنرال فورج و فاندری تو ایلیوم شصت و هشت هزار کارگر داره که این یعنی یه عالمه فریم و لنز...

تو فریم ها یه عالمه پول هست...

بیل پولدار شده بود... دو تا بچه داشت، باربرا و روبرت... دخترش باربرا با یه بینایی سنج دیگه ازدواج کرده بود و بیلی واسه دامادش یه کاسبی راه انداخته بود... پسر بیلی، روبرت، تو دبیرستان خیلی مشکل داشت اما به گرین برت ها ملحق شده بود... اونجا آدم شده بود... یه جوان حسابی شده بود و تو ویتنام جنگیده بود...

اوائل 1968 یه عده از بینایی سنج ها من جمله بیلی یه هواپیما را کرایه کرده بودن تا اونا را از ایلیوم به یه کنگره بین المللی بینایی سنج ها تو مونترال ببره... هواپیما به قله کوه شوگربوش (Sugarbush) تو ورمونت خورده بود و همه به جز بیلی کشته شده بودن... می گذره...

وقتی که بیلی دوران نقاهتشو تو یه بیمارستان تو ورمونت می گذروند، زنش خیلی اتفاقی از مسمومیت با گاز مونواکسید کربن مرده بود... می گذره...

وقتی که بیلی بالاخره بعد از سقوط هواپیما به خونش تو ایلیوم برگشته بود، واسه یه مدتی ساکت بود... یه جوشگاه وحشتناک روی بالا جمجمه اش داشت و دیگه سر کارش نرفته بود... اون یه کدبانو داشت... دخترش تقریبا هر روز بهش سر می زد...

و بعد، بدون هیچ مقدمه ای، بیلی به شهر نیویورک رفته بود و تو یه برنامه شبانه رادیویی شرکت کرده بود... اونجا در مورد آزاد شدن از زمان صحبت کرده بود... علاوه بر این گفته بود که سال 1967 توسط یه بشقاب پرنده دزدیده شده بود... گفته بود که بشقاب پرندهه از سیاره ترافالمادور (Trafalmadore) اومده بود... گفته بود که اونو به ترافالمادور برده بودن،  که اونجا عریان تو یه باغ وحش در معرض نمایش گذاشته بودنش... اونجا با یه موجود زمینی به اسم مونتانا وایلدهک (Montana Wildhack) جفت شده بود...

بعضی شب نشین ها تو ایلیوم صدای بیلی را تو رادیو شنیده بودن و یکیشون به دختر بیلی، باربرا، زنگ زده بود... باربارا عصبانی شده بود... اون و شوهرش به نیویورک رفته بودن و بیلی را به خون اورده بودن... بیلی اصرار کرده بود که هرچی تو رادیو گفته بود حقیقته...گفته بود که واقعا شب عروسی دخترش توسط ترافالمادوری ها دزدیده شده بود... اما کسی متوجه رفتنش نشده بود، چون ترافالمادوری ها اونو از طریق یه حفره تو زمان دزدیده بودن، در نتیجه اون چند سالی را توی ترافالمادور گذرونده بود و فقط یه میکروثانیه از زمین دور شده بود.

یه ماه دیگه بی حادثه گذشته بود و بعد بیلی یه نامه به سردبیر روزنامه ایلیوم نوشته بود و روزنامه هم نامه اش را چاپ کرده بود... اون نامه موجودات ترافالمادوری را توصیف کرده بود...

تو نامهه نوشته بود که اونا موجودات یه متری و سبز رنگی شبیه ابزار دست لوله بازکن ها بودن... قسمت مکنده اشون روی زمین بوده و تنه اشون که خیلی هم انعطاف پذیر بوده تو هوا بوده و معمولا به آسمون اشاره می کرده. بالای هر تنه یه دست کوچیک بوده که کف اون یه چشم سبز قرار داشته. اون موجودات رفتار دوستانه و دید چهاربعدی داشتن...اونا به حال زمینی ها تاسف می خوردن چون که اونا فقط می تونستن سه بعد را ببینن...اونا یه عالمه چیز عالی داشتن که به زمینیا یاد بدن، به خاصه در مورد زمان... بیلی قول داده بود که تو نامه بعدیش در مورد بعضی از اون چیزای عالی توضیح بده...

وقتی که نامه اول منتشر شد، بیلی داشت روی نامه دومش کار می کرد... نامه دوم اینجوری شروع می شد:

"مهمترین چیزی که من تو ترافالمادور یاد گرفتم این بود که وقتی یه نفر می میره، اون فقط به نظر می رسه که مرده... اون هنوز کاملا تو گذشته زنده اس و بنابراین این خیلی مسخره اس که مردم تو مراسم تشییع جنازه اش گریه کنن... تمومی لحظات، گذشته، حال و آینده همیشه وجود داشته اند و همیشه وجود خواهند داشت. ترافالمادوری ها می تونن به همه لحظات مختلف همونطور که ما به گستره ای از کوه های راکی نگاه می کنیم، نگاه کنن...اونا می تونن ببینن که چقدر این لحظه ها دائمی و ثابت ان و اونا می تونن به لحظه هایی نیگا کنن که خوششون میاد. این فقط یه خواب و خیاله که ما زمینی ها فکر می کنیم مثه دونه های تسبیح هر لحظه به دنبال لحظه قبلش میاد و یا این که فکر می کنیم که وقتی یه لحظه گذشت، واسه همیشه گذشته.

وقتی یه ترافالمادوری یه جسد می بینه...تموم چیزی که بهش فکر می کنه این که یارو که مرده تو یه وضعیت بد تو اون لحظه خاص قرار گرفته ولی همون یارو تو یه عالمه لحظه های دیگه خیلی هم حالش خوبه...حالا من هروقت می شنوم که کسی مرده، من خیلی ساده حرفی که ترافالمادوری ها در مورد آدمای مرده می زنن را تکرار می کنم: "می گذره" ......."

و از این دست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:59  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اوهیر و من بی خیال یادآوری خاطراتمون شدیم. رفتیم توی مهمون خونه و در مورد چیزای دیگه صحبت کردیم. در مورد جنگ کودکان (Children’s Crusade) واقعی کنجکاو شدیم، واسه همین اوهیر تو یه کتابی که داشت دنبالش گشت؛ اسم کتابه توهمات غیرعادی عامیانه و جنون جمعی بود که نویسنده اش چارلز ماکای (Charles Mackay) بود. کتابه واسه اولین بار سال 1841 تو لندن چاپ شده بود.

 

ماکای کلا خیلی نظر خوبی نسبت به جنگ های صلیبی نداشت و جنگ کودکان فقط به نظرش یه کمی مسخره تر از اون ده تا جنگ دیگه آدم بزرگ ها بود. اوهیر این قسمت خیلی دوست داشتنی از کتاب را بلند خوند:

 

"تاریخ در صفحات خودش به ما می گوید که جنگجویان صلیبی تنها انسان هایی وحشی و خودخواه بودند، که انگیزه هایشان تنها از تعصبی مهارنشده منشا می گرفت و رویه ایشان، رویه خون و فریاد بوده است. رمانتیسم از سوی دیگر بر روی تقوی و قهرمان منشی آن ها می نشیند و به زیباترین و درخشان ترین شکل، حیا و جوانمردی ایشان، افتخار ابدی که برای خود کسب کرده اند و خدمات بزرگی که به مسیحیت روا داشته اند، را تصویر می کند."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چند هفته ای بعد از این که من به دوست قدیمی دوران جنگم، برنارد و. اوهیر زنگ زدم، واقعا به دیدنش رفتم. به گمونم حدود 1964 یا همچون چیزی بود (هر چی بود، اخرین سال نمایشگاه جهانی نیویورک بود). Eheu, fugaces labuntur anni (مترجم!: جمله لاتین به این معنی: آه، سالهای گریزان زندگیمان می گذرند) اسم من یون یونسونه. یه مردی از استانبول بود.

 

من دو تا دختر کوچولو با خودم همراه بردم؛ دخترم نانی (Nanny) و دوست صمیمی اش آلیسون میچل (Allison Mitchel). اونا تا اون موقع هیچ وقت از کیپ کود خارج نشده بودن. وقتی که یه رودخونه دیدیم، مجبور شدیم توقف کنیم تا اونا بتونن کنارش وایسن و کمی در موردش فکر کنن. اونا تا اون زمان آب غیر شور به اون بلندی و باریکی ندیده بودن. اون رودخونه هادسون (Hudson) بود. توش ماهی گول (Carp) بود و ما دیدیمشون. اونا به بزرگی زیردریایی های اتمی بودن. ما آبشار هم دیدیم، چشمه هایی که از صخره ها تویه دره دلاور (Delaware) شیرجه می زدن. خیلی چیزا بود که توقف کنیم و ببینیم و بعدش وقت رفتن بود. همیشه وقت رفتنه.

 

دخترا لباس های مهمونی سفید و کفش های مهمونی سیاه پوشیده بودن تا غریبه ها با یه نگاه بفهمن که چه دخترای خوبی هستن. می گفتم "وقت رفتنه دخترا" و می رفتیم.

 

بعد خورشید غروب کرده بود و ما تو یه رستوران ایتالیایی شام خورده بودیم و بعد من در خونه سنگی قشنگ برنارد و. اوهیر را زده بودم. در حالیکه یه بطری ویسکی ایرلندی را مثه زنگوله شام زیر بغل داشتم.

 

زن مهربونش، ماری، که این کتابو بهش تقدیم می کنم، دیدم. این کتابو به گرهارد مولر، راننده تاکسیه تو درسدن، هم تقدیم می کنم. ماری اوهیر یه پرستار با تجربه است، که این چیز خوبیه که یه زن باشه. ماری عاشق دخترایی شد که من با خودم اورده بودم٬ اونا را با بچه های خودش قاطی کرده بود و همشون را فرستاده بود طبقه بالا که تلویزیون ببینن. تازه بعد از این که بچه ها رفتن من حس کردم که ماری یا از من خوشش نمیومد یا از چیزی در مورد اون شب خوشش نمیومد. اون سرد ولی مودب بود.

 

گفتم "خونه جمع و جور و راحتی دارید" و واقعا اینطوری بود.

گفت "من یه جایی را ترتیب دادم که بتونید حرفاتون را بزنید و کسی مزاحمتون نشه"

"خوبه" و دو تا صندلی چرمی نزدیک شومینه تویه اتاق پر از قفسه را تصور کردم که دو تا سرباز قدیمی بتونن چیزی بنوشن و حرف بزنن. اما اون منو به آشپزخونه برد. دو تا صندلی با پشت صاف را کنار یه میز آشپزخونه با رویه ی سرامیکی سفید گذاشته بود. سطح میز نور منعکس شده از لامپ دویست واتی بالاسرش را جیغ می زد. ماری یه اتاق عمل ترتیب داده بود. فقط یه دونه لیوان روی میز گذاشت که واسه من بود. واسم توضیح داد که اوهیر از بعد از جنگ دیگه نمی تونه لب به این چیزای سگی بزنه.

 

ما نشستیم. اوهیر خجالت زده بود اما نمی تونست به من بگه که مشکل چی بود. نمی تونستم تصور کنم که چی چیه من بود که انقدر ماری را دلخور کرده بود. من یه مرد خونواده دار بودم. من فقط یه بار ازدواج کرده بودم. یه مست لایعقل نبودم و تو جنگ در حق شوهرش هیچ بدی نکرده بودم.

 

ماری واسه خودش یه کوکا کولا ریخت. با شکستن قالب یخ تو سینک استیل، کلی سر و صدا راه انداخت و بعدش به یه قسمت دیگه خونه رفت. اما بازم آروم نگرفت. همش از این ور خونه به اون ور می رفت، درها را باز و بسته می کرد حتی اسباب و اثاثیه خونه را تکون می داد تا خشمش را تخلیه کنه.

 

من از اوهیر پرسیدم که من چی گفته بودم یا چه غلطی کرده بودم که انقدر عصبانیش کرده بود.

گفت "مشکلی نیست...خودتو ناراحت نکن. کاری به تو نداره"

البته این از لطفش بود. دروغ می گفت. همش به من ربط داشت.

 

اینجوری ما سعی کردیم که ماری را نادیده بگیریم و جنگو به یاد بیاریم. من چند قلپی از مشروبی که همراه اورده بودم بالا انداختم. گاهی قهقهه سر می دادیم یا که لبخند می زدیم، انگار که خاطرات جنگ را به یاد داشته باشیم، اما هیچ کدوم ما هیچ چیز به درد بخوری یادش نمیومد. اوهیر یادش اومد که یه بابایی تو درسدن قبل از بمبارون، دستش به یه عالمه شراب رسیده بود و ما مجبور شده بودیم اونو با فرقون ببریم خونه.

 

چیز چندانی نبود که بشه در موردش نوشت. من یادم به دو تا سرباز روس افتاد که یه کارخونه ساعت سازی را غارت کرده بودن. اونا یه واگن اسبی پر از ساعت داشتن. خوشحال و مست بودن. داشتن سیگارهای عظیمی که تو روزنامه پیچیده بودن را می کشیدن.

 

این عملا همه خاطراتمون بود و ماری هنوز داشت سر و صدا می کرد. آخرش دوباره اومد تو آشپزخونه تا یه لیوان کوکا کولا دیگه واسه خودش بریزه. یه قالب دیگه یخ از یخچال برداشت و با سر و صدا تویه سینک کوبیدش، با این که هنوز یه عالمه یخ باقی مونده بود. بعدش به سمت من برگشت و بهم نشون داد که چقدر عصبانیه و این که عصبانیتش به خاطر منه. با خودش حرف زده بود و بنابراین چیزی که گفت فقط پاره ای از یه صحبت خیلی طولانی تر بود. گفت "شماها اون موقع یه مشت بچه بودین"

گفتم "چی؟"

"شماها تو جنگ بچه بودین..مثه بچه هایی که الان طبقه بالان"

 

سرمو به نشونه تائید تکون دادم.  تو جنگ، ما معصومان احمقی بودیم تو انتهای کودکیمون.

 

"اما تو قرار نیست در موردش اونجوری بنویسی، اینطور نیست" این یه سوال نبود. یه اتهام بود.

گفتم "من...من نمی دونم"

گفت "اما من می دونم...تو خودتون را به جای یه مشت بچه، چند تا مرد نشون می دی که باید نقشتون را توی فیلم ها، فرانک سناترا و جان وین و یا چه می دونم یکی دیگه از اون پیرمردای کثافت جنگ دوست و پر زرق و برق بازی کنن و اینجوری جنگ چیز قشنگی به نظر می رسه و ما یه عالمه دیگه جنگ خواهیم داشت. و بچه هایی مثه بچه هایی که الان اون بالان باید توشون بجنگن"

 

تازه اون موقع بود که من فهمیدم. جنگ بود که تا اون حد عصبانیش کرده بود. اون دلش نمی خواست بچه هاش یا بچه های هیچ کس دیگه ای تو جنگ کشته بشن و اون فکر می کرد که بخشی از گناه جنگ ها گردن فیلم ها و کتاب هاست.

 

واسه همین من دست راستم را بالا بردم و یه قولی بهش دادم "ماری...من فکر نمی کنم که این کتاب هیچ وقت به پایان برسه...من تا حالا باید حدود پنج هزار صفحه ای نوشته باشم و دور ریخته باشم. اما اگه یه وقت تمومش کردم، به شرفم قسم، هیچ جایی واسه فرانک سناترا یا جان وین توش نباشه"

 

گفتم "اصلا می دونی چی کار می کنم؟ اسمشو می ذارم جنگ کودکان".

 

از اون به بعد، ماری دوست من بود.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 21:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

امروز یه ترجمه چاپ شده از سلاخ خانه شماره پنج را دیدم...حالا دیگه خیلی مطمئن نیستم ترجمه این کتابه فکر خیلی خوبی باشه...هر چند سبک ترجمه اش با اینی که من خیر سرم دارم انجام می دم خیلی فرق داره...اما خوب دوباره کاری شاید عبثی باشه...به هر حال...فعلا محض سرگرمی ادامه می دم تا ببینم چی پیش میاد.

...................

بعضی وقتها سعی می کنم تا شبهای دیروقت، بعد از این که زنمو فرستادم بخوابه، به دوست دخترای قدیمی زنگ بزنم. "الو..اپراتور؟ می خواستم ببینم می شه شماره تلفن خانم فلانی را بهم بدید؟ فکر می کنم فلان جا زندگی می کنه"

"ببخشید قربان، اما همچین اسمی نداریم."

"ممنونم اپراتور. به هر حال ممنونم."

و بعدش سگمون را بیرون می کنم یا که از بیرون داخل میارمش و کمی باهاش صحبت می کنم. بهش می فهمونم که ازش خوشم میاد و اون به من حالی می کنه که از من خوشش میاد. به بوی گاز خردل و گل های رز اهمیتی نمی ده.

 

به سگه می گم "تو کارت درسته سندی (Sandy)...می دونستی سندی؟ تو کارت درسته"

 

بعضی وقتها رادیو را روشن می کنم و به یه برنامه رادیویی که از نیویورک یا بوستون پخش می شه گوش می دم. راستش وقتایی که حسابی مشروب خورده باشم تحمل موسیقی ضبط شده را ندارم.

 

دیر یا زود به رختخواب می رم و زنم ازم ساعت می پرسه. همیشه باید وقتو بدونه. بعضی وقتها من نمی دونم و می گم "چه می دونم".

 

بعضی وقتها به دوران تحصیلم فکر می کنم.  من بعد جنگ واسه یه دوره ای به دانشگاه شیکاگو رفتم. توی دپارتمان انسان شناسی دانشجو بودم. اون موقع ها، اینجوری بهمون یاد می دادن که هیچ تفاوتی بین آدم ها نیست. شاید هنوزم همینجوری درس می دن.

 

یه چیز دیگه که بهم یاد دادن این بود که هیچ کس مسخره یا بد یا حال به هم زن نیست. یه کم قبل از این که پدرم بمیره، بهم گفت "می دونی، تو هیچ وقت یه داستان که شخصیت بد داشته باشه ننوشتی" و من بهش گفتم این یکی از چیزایی که بعد از جنگ تو دانشگاه یاد گرفتم.

 

اون موقع ها که واسه انسان شناس شدن درس می خوندم، همزمان یه خبرنگار جنایی تو دفتر خبری مشهور شهر شیکاگو بودم، 28 دلار هم هفته ای حقوق می گرفتم. یه بار منو از شیفت شب به شیفت صبح منتقل کردن و برا همین 16 ساعت پشت سر هم کار کردم. همه روزنامه های شهر از ای پی (Associated Press) تا یو پی (United Press) از ما حمایت می کردن و ما همه اخبار دادگاه ها و مراکز پلیس و آتش نشانی و حتی گارد ساحلی روی دریاچه میشیگان را پوشش می دادیم. ما به همه این موسسات وصل بودیم٬ اونا با کمک لوله های هوایی (Pneumatic Tubes) که از زیر خیابون های شیکاگو رد می شد ما را تامین می کردن.

 

خبرنگارها به نویسنده هایی که هدفون سرشون بود زنگ می زدن و داستان هاشون را تعریف می کردن و نویسنده ها داستانها را روی کاغذهای میموگراف (Mimeograph) قلم می زدن. داستان ها میموگرافی می شدن و توی کارتریج های برنزی و مخملی چپونده می شدن که به خورد لوله های هوایی داده می شدن. جون سخت ترین خبرنگارها و نویسنده ها، زنایی بودن که بعد از این که مردها به جنگ رفته بودن کارشون را دست گرفته بودن.

 

اولین داستانی را که من پوشش دادم مجبور بودم از پشت تلفن واسه یکی از اون زن های هیولایی دیکته اش کنم. قضیه مربوط به یه کهنه سرباز جوون! بود که شغلش اپراتوری یه اسانسور قدیمی تو یه ساختمون اداری بود. در آسانسور تو طبقه اول پر از تزئینات آهنی بود. میله های آهن مثه مار دور هم پیچیده بودن و از سوراخ ها بیرون اومده بودن. یه شاخه آهنی با دو تا مرغ عشقی آهنی هم داشت. کهنه سربازه خواسته بود که آسانسور را به زیر زمین ببره، در را بسته بود و آسانسور را پائین برده بود اما حلقه ازدواجش تویه تزئینات آهنی گیر کرده بود و اینجوری کف آسانسور پائین رفته بود، از زیر پاش خالی شده بود و سقف اتاق آسانسور لهش کرده بود. می گذره.

 

وقتی من زنگ زدم که قضیه را تعریف کنم، زنه که می خواست داستانو قلم بزنه پرسیده بود "زنش چی گفت؟"

گفتم "زنش خبر نداره...این تازه اتفاق افتاده"

"بهش زنگ بزن ببین حرفی داره بزنه"

"چی؟؟؟"

"بهش بگو سروان فین (Finn) از اداره پلیس هستی. بگو که خبر بدی داری و خبرو بهش بده و ببین چی می گه"

 

خوب منم اینکارو کردم. زنش گفت که توقع دارم که چی بگه. پای یه بچه هم در میون بود و این چیزا.

وقتی که به دفتر کارم برگشتم، زن نویسنده محض ارضای فضولیش ازم پرسید که یاروهه که له شده بود چه شکلی شده بود.

 

من بهش گفتم.

پرسید "اون صحنه ناراحتت کرد؟" داشت یه شکلات سه تفنگدار می خورد.

گفتم "معلومه که نه. من خیلی بدتر از اون تو جنگ دیدم"

 

حتی اون موقع هم من خیر سرم داشتم یه کتاب در مورد درسدن می نوشتم. اون موقع ها به عنوان یه حمله هوایی معروف تو آمریکا شناخته نمی شد. کمتر آمریکایی خبر داشت که به عنوان مثال چقدر بدتر از هیروشیما بوده. من هم خبر نداشتم. هیچ حرفی در موردش نبود.

 

تو یه مهمونی پیش اومد که من به یه پروفسور دانشگاه شیکاگو در مورد حمله هوایی و جزئیاتیش که من دیده بودم و کتابی که می خواستم بنویسم گفتم. اون عضو یه چیزی به اسم کمیته تفکر اجتماعی بود. و اون به من در مورد بازداشتگاه های جمعی و در مورد این که چطور آلمان از یهودی های مرده صابون و شمع درست کرده بودن و غیره گفت. تنها چیزی که می تونستم بگم این بود "می دونم، می دونم، می دونم"

 

جنگ جهانی دوم، بدون شک همه را خیلی سخت گیر کرده بود. بعد جنگ من مسئول روابط عمومی جنرال الکتریک تو شنکتادی، نیویورک (Schenectady) و یه آتش نشان داوطلب تو روستای آلپلاس (Alplaus) جایی که اوین خونه ام را خریدم، شدم. رئیسم یکی از سخت گیر ترین آدمایی بود که امیدوارم دیگه تو زندگیم هرگز نبینم. قبلا یه سرهنگ دوم روابط عمومی تو بالتیمور بوده. وقتی که من تو شنکتادی بودم اون به کلیسای اصلاح شده هلند پیوست که البته کلیسای خیلی سخت گیریه.

 

اون بعضی وقتا با ریشخند ازم می پرسید که چرا افسر نشده بودم، یه جوری که انگار من گناه کرده باشم.

 

من و زنم چربیمون را از دست داده بودیم. اون سالها، دوران لاغر مردنی بودنمون بود و ما یه عالمه کهنه سرباز با زنهای لاغرمردنیشون به عنوان رفیق داشتیم. من فکر می کردم که بهترین کهنه سرباز ها تو شنکتادی، مهربونترین و خنده دارترینشون، اونایی که بیشتر از همه از جنگ بدشون میومد، اونایی بودن که واقعا جنگیده بودن.

 

اون موقع ها من به نیروی هوایی نامه نوشته بودم و ازشون در مورد جزئیات حمله به درسدن پرسیده بودم، این که کی دستور حمله را داده بود، چند تا هواپیما تو حمله شرکت داشتن، چرا این کارو انجام دادن، چه فایده ای براشون در بر داشته بود و این چیزا. یه مردی جوابمو داده بود که مثل خودم تو روابط عمومی کار می کرد. عذرخواهی کرده بود و گفته بود که این اطلاعات هنوز کاملا محرمانه محسوب می شن.

 

من نامه را بلند بلند واسه زنم خوندم و بعد گفتم "محرمانه؟ خدای من از کی قایم می کنن؟"

 

اون موقع ها ما اتحادیه جهانی فدرالیست ها (United World Federalists) بودیم. الان نمی دونم چی چی هستیم. شاید تلفن کننده باشیم. ما یا شایدم فقط من خیلی تلفن می زنیم، لااقل شبهای دیروقت که اینطوره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:24  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تصمیم گرفتم خورد خورد کتاب Slaughterhouse number 5 یا The Children's Crusade از Kurt Vonnegut را ترجمه کنم بذارم اینجا. این بخش اول فصل اوله....کتاب با یه شعر شروع می شه:

 

گاوها ماق می کشند

کودک بیدار می شود

اما حضرت مسیح کوچک

هیچ نمی گرید.

..................................

--اول--

 

همه این ها، کم و بیش اتفاق افتاده اند. حداقل بخش های مربوط به جنگش به واقعیت خیلی نزدیکند. یه بابایی را می شناختم که راست راستکی تو درسدن واسه برداشتن یه قوری که مال خودش نبود اعدام شده بود. یه یاروی دیگه ای را هم می شناختم که واقعا تهدید می کرد که بعد از جنگ  یه قاتل اجیر کنه دشمنان شخصی اشو را بکشه. و اینطوری. البته من همه ی اسما را عوض کردم.

 

من واقعا سال 1967 با پول گوگنهایم (خدا دوستش بداره!) به درسدن برگشتم. خیلی شبیه به دیتون (Dayton) تو اهایو بود، گیرم که فضای باز بیشتر از دیتون داشت. به گمونم چندین و چند تن استخوون آدمیزاد تو زمینای اون شهر باشه.

 

من با یه دوست قدیمی دوران جنگ، برنارد و. اوهیر (Bernard V. O’Hare) به اونجا برگشتم و اونجا با یه راننده تاکسی دوست شدیم که ما را به سلاخ خونه ای که شب ها به عنوان اسیر جنگی توش زندانی بودیم برد. اسم رانندهه گرهارد مولر (Gerhard Muller) بود. بهمون گفت که یه مدتی به عنوان اسیر پیش آمریکایی ها زندانی بوده. ازش پرسیدیم که زندگی زیر چکمه کمونیست ها چه جوریه و اون گفت که اولش خیلی افتضاح بوده چون همه باید حسابی کار می کردن و در عین حال سرپناه و غذا و لباس سخت گیر میومده. اما الان اوضاع خیلی بهتره. اون یه آپارتمان جمع و جور و دوست داشتنی داره و دخترش داره بهترین آموزش ها را می بینه. مادرش توی طوفان آتش درسدن سوخته بود. می گذره.

 

یارو رانندهه واسه اوهیر یه کارت پستال واسه کریسمس فرستاد؛ نوشته بود:

 

" برای شما و خانواده تان و همچنین برای دوستتان آرزوی کریسمس و سال نو خوش دارم و امیدوارم که اگه قسمت باشه دوباره در دنیایی از صلح و آزادی توی تاکسی ببینمتون"

 

من اینو خیلی دوست دارم "اگه قسمت باشه"

 

من نفرت دارم از این که مجبور باشم واستون بگم که این کتاب کوچیک مسخره چقدر واسه من گرون تموم شد هم از لحاظ مالی هم از لحاظ روحی. وقتی که بیست و سه سال پیش از جنگ جهانی دوم به خونه برگشتم، فکر می کردم که واسم آسون باشه که در مورد تخریب درسدن بنویسم؛ به خاصه که فقط کافی بود تا چیزایی که دیده بودم را بنویسم. تازه فکر می کردم که یه شاهکار ادبی بشه و یا لاقل کلی پول واسم بسازه، چون هر چی که نبود موضوع کتاب، موضوع مهمی بود.

 

اما اون موقع به قدر کافی کلمه در مورد درسدن به ذهنم نمی رسید، لاقل نه انقدر که بشه باهاشون یه کتاب نوشت. الان هم حرف زیادی ندارم در حالی که الان یه پیر فکستنی ام با خاطراتش و رفیق مفیق هاش و پسرهاش که دیگه بزرگ شدن. به نظرم می رسه که چقدر تیکه ای از خاطراتم که به درسدن مربوط می شه بی فایده بوده و با این حال چقدر نوشتن در مورد درسدن وسوسه انگیزه و اینجوری من یاد این شعره میوفتم:

 

یه مردی از استانبول بود

که زیر لبی به "چیزش" می گفت

"تو همه ثروت منو گرفتی

تو سلامت منو به باد دادی

حالا هم که نمی شاشی، لعنتی"

 

البته  یاد این آهنگه هم میوفتم:

 

اسم من یون یونسونه

کارم تو ویسکانسینه

اونجا تویه چوب بری کار می کنم

و آدمایی که منو تو خیابون می بینن

می پرسن "اسمت چیه؟"

و من می گم

"اسم من یون یونسونه،

کارم تو ویسکانسینه

......"

 

و همین طور تا ابدیت.

 

تو این سال ها که گذشته، آدم هایی که می بینم گاه پرسیدن که دارم روی چی کار می کنم و معمولا جواب دادم که کار اصلی یه کتابه در مورد درسدن. من اینو یه بار به هاریسون استار فیلم ساز گفتم و اون ابروش را بالا برد و پرسید "کتابت بر علیه جنگه؟"

 

"آره"...جواب دادم.."گمون کنم"

"می دونی من به آدمایی که می گن دارن یه کتاب ضد جنگ می نویسن چی می گم؟"

"نه. چی می گی هاریسون استار؟"

"می گم...چرا یه کتاب بر علیه یخچال های طبیعی نمی نویسید؟"

 

صد البته منظورش این بود که تا دنیا دنیاست جنگ خواهد بود و جلوگیری کردن از جنگ به سختی جلوگیری کردن از آب شدن یخچال های طبیعیه. و من به این باور دارم.

 

و حتی اگه جنگ ها مثه یخچال های طبیعی همیشگی نباشن، همیشه مرگ ساده و بی شیله پیله که هست.

 

وقتی که کمی جوونتر بودم و داشتم روی کتاب درسدنم که الان معروفه کار می کردم؛ از یه دوست قدیمی دوران جنگ به اسم برنارد و. اوهیر پرسیدم که می تونم به دیدنش برم. اون دادستان یه شهر تو پنسیلوانیا بود و من یه نویسنده تو کیپ کود (Cape Cod) بودم. تو دوره جنگ ما سرباز صفر بودیم، دیده بان های پیاده نظام. دوره جنگ هیچ فکر نمی کردیم که بعد جنگ هیچ پولی بتونیم در بیاریم، اما وضعمون عملا خیلی خوب بود.

 

من از کمپانی تلفن بل خواستم که واسم پیداش کنن. واسه این کار محشرن. من شب های دیروقت یه مرضی دارم که به الکل و تلفن مرتبط می شه. مست می کنم، زنمو با بوی دهنم که مخلوطی از گاز خردل و گل رزِ فراری می دم و بعدش با صدای جدی و با وقار از اپراتور های تلفن می خوام که به این یا اون دوست و رفیق منو وصل کنن که خیلی ساله خبری ازشون ندارم.

 

من اینجوری با اوهیر تماس گرفتم. اون کوتاهه و من بلندم. ما تو دوره جنگ مات و جف (Mutt & Jeff) بودیم. با هم دیگه هم تو جنگ اسیر شدیم. پشت تلفن بهش گفتم که کی هستم. اون خیلی راحت حرفمو باور کرد. بیدار بود، داشت مطالعه می کرد گرچه بقیه اهل خونش خواب بودن.

 

"ببین"..گفتم..."من دارم این کتابو راجع به درسدن می نویسم. خوش دارم که یکمی واسه یاداوری چیزا کمک بگیرم. می خواستم ببینم می شه بیام اونجا و ببینمت؟ می تونیم یه چیزی بنوشیم و حرف بزنیم تا یادمون بیاد"

 

خیلی علاقه مند نبود. گفت که چیز چندانی یادش نمیاد. با این حال بهم گفت که برم پیشش.

 

گفتم "به نظرم نقطه اوج کتاب اعدام ادگار دربی (Edgar Derby) بیچاره باشه"..."می دونی خیلی مسخره اس...یه شهر کامل می سوزه...و هزاران نفر کشته می شن...اونوقت این سرباز آمریکایی تو خرابه ها به اتهام برداشتن یه قوری دستگیر می شه. یه محاکمه معمولی و بعد جوخه اعدام تیربارونش می کنن."

اوهیر گفت: "هوم"

"چیه؟ فکر نمی کنی که این دقیقا همونجاییه که داستان به اوجش می رسه؟"

گفت "والا چه می دونم...این حرفه توئه نه من"

 

به عنوان یه آدم حرفه ای تو اوجها و ترس ها و گفتگوهای بی نظیر و سردرگمی و رودررویی، من بارها چهارچوب داستان درسدن را ترسیم کرده بودم. بهترین چهارچوبی که واسش ساخته بودم یا لاقل خوشگلترینش، پشت یه لوله کاغذ دیواری بود.

 

از مداد شمعی های دخترم استفاده کردم، یه رنگ مختلف واسه هر کدوم از شخصیت ها. یه انتهای کاغذ دیواری اول قصه بود اون سرش آخر قصه بود و بینش، اون وسط، اون همه قسمت میانی قصه بود. خط آبی با خط قرمز ملاقات کرد و خط زرد وایساد چون شخصیتی که نمادش رنگ زرد بود، مرده بود. و اینطوری. نابودی درسدن با یه نوار عمودی از چسب نارنجی مشخص شده بود و همه خط هایی که زنده مونده بودن از این نواره رد شدن و اون ورش سر بیرون اوردن.

 

آخرش، جایی که همه خط ها متوقف شدن، یه نیزار تو الب (Elbe) خارج هاله (Halle) بود. بارون میومد. چند هفته ای بود که جنگ تو اروپا تموم شده بود. ما تو دسته ها بودیم و سرباز های روسی مواظب ما بودن؛ ما انگلیسی ها، آمریکایی ها، هلندی ها، بلژیکی ها، فرانسوی ها، کانادایی ها، آفریقا جنوبی ها، نیوزیلندی ها و استرالیایی ها. هزاران نفر از ما قرار بود که از اون لحظه به بعد اسیر جنگی نباشیم.

 

اون سمت هم هزاران روس و لهستانی و یوگسلاو و غیره بودن که آمریکایی ها ازشون مراقبت می کردن. تویه بارون یکی یکی مبادله اسرا انجام شد. من و اوهیر عقب یه کامیون با خیلی دیگه سوار شدیم. اوهیر هیچ سوغاتی نداشت. عملا هرکس دیگه ای یه چیزی داشت.  من یه شمشیر نمادین لوفت وافه (Luftwaffe) داشتم، هنوزم دارمش.  آمریکایی ریزه میزه ای که من تو این کتاب بهش پاول لازارو (Paul Lazzaro) می گم چند قیراطی الماس و یاقوت و زمرد و غیره داشت. اون اینا را از آدم های مرده تویه زیرزمین های درسدن بلند کرده بود. می گذره.

 

یه انگلیسی احمق که همه دندوناش را یه جایی از دست داده بود، سوغاتیش را را تویه ساک چرمی گذاشته بود. ساکه کنار پای من بود. هر گاه و بیگاهی یه نیم نگاهی تو ساکه مینداخت و بعد گردن می کشید و چشماش را می چرخوند تا آدمایی که سعی می کردن تویه ساکه را ببینن را ببینه و ساک را به پای من می کوبید. من فکر می کردم که این کوبیدن تصادفیه. اما اشتباه می کردم. اون باید به یکی نشون می داد که چی تویه ساک داره و تصمیم گرفته بود که اون وسط به من اعتماد کنه. چشمش تو چشمم افتاد، چشمکی زد و در ساک را باز کرد. یک مدل گچی از برج ایفل توش بود، رنگش طلایی بود و یه ساعت توش بود.

 

گفت "اینو می گن یه چیز حسابی"

 

و ما را به یه استراحتگاه تو فرانسه فرستاده بودن، که اونجا میلک شیک شکلاتی و یه عالمه غذای چرب و چیلی دیگه بهمون  دادن تا این که حسابی چربی اوردیم. بعد ما را فرستادن خونه و اونجا من با یه دختر خوشگل که اونم چربی داشت ازدواج کردم و بچه دار شدیم.

 

و حالا اونا همه بزرگ شدن و من یه پیر فکستنی ام با خاطراتش و رفیق مفیق هاش. اسم من یون یونسونه، کارم تو ویسکانسینه، من اونجا تو یه چوب بری کار می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  |