حالا که بوق زدی دیگه باید سوار کنی..........
.......دلم رفتن می خواد...از اونا که می ری...بی دریغ و مطمئن...و برگشتی در کار نیست...به اون راه ها بزنم که اگه توش افتادی دیگه تا تهش را باید بری...یه تلفیقی از راه آلیس و جاده آجری زرد و جاده ی آخر عهد مدرن...از اونا که بلندند و دنیا را دور نمی زنن...به تهش که رسیدم...چپه بشم و خلاص...
شب کلاهمو سر کنم...سبیل با گریس بکشم...ال پرزیدنته را بزارم گوشه لبم...و از پشت عینکم با چشمای ریز هیزم زل بزنم به همه چیز..............
.......ماتیلدا را زین کنم...و بتازم...از بین پانزرها که ردیف به ردیف توی گذر کاسرین منتظرمون نشستن رد می شیم...از بین گلوله های توپ که عین ترقه...ترق ترق..به استقبالمون میان...بریم تا سیدی بو زید...از اونجا تا کازابلانکا...و بعد قرطبه...و اونجا ماتیلدا له له می زنه و من یه گالون جین که از یه بازرگان طنجه ای خریدمو بین اون و خودم تقسیم می کنم...........و بعد می ریم...می رسیم لبه دنیا...و چپه می شیم...
آنارشیسمم...اسیر تزویرت می شه...و میوفتیم به چنگ اوراقچی بزرگ...که تکه صیغل خورده آنارشیسمم را می فروشه و مابقی و منو به حال خودمون بین همه اسقاطی های دیگه رها می کنه...که صبح تا شب چرخ بچرخونیم..............
.........صدا...که منو به عرش می نشونه و از قعر تاریکی به بامداد می کوبدم...کاش می شنیدمش...شاید که می گفت "برو..." و من می رفتم..."برقص" و می رقصیدم..."بتاب..."...و می تنیدم این پیله لعنتی خلاصی را..................................................
