تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

حالا که بوق زدی دیگه باید سوار کنی..........

.......دلم رفتن می خواد...از اونا که می ری...بی دریغ و مطمئن...و برگشتی در کار نیست...به اون راه ها بزنم که اگه توش افتادی دیگه تا تهش را باید بری...یه تلفیقی از راه آلیس و جاده آجری زرد و جاده ی آخر عهد مدرن...از اونا که بلندند و دنیا را دور نمی زنن...به تهش که رسیدم...چپه بشم و خلاص...

شب کلاهمو سر کنم...سبیل با گریس بکشم...ال پرزیدنته را بزارم گوشه لبم...و از پشت عینکم با چشمای ریز هیزم زل بزنم به همه چیز..............

.......ماتیلدا را زین کنم...و بتازم...از بین پانزرها که ردیف به ردیف توی گذر کاسرین منتظرمون نشستن رد می شیم...از بین گلوله های توپ که عین ترقه...ترق ترق..به استقبالمون میان...بریم تا سیدی بو زید...از اونجا تا کازابلانکا...و بعد قرطبه...و اونجا ماتیلدا له له می زنه و من یه گالون جین که از یه بازرگان طنجه ای خریدمو بین اون و خودم تقسیم می کنم...........و بعد می ریم...می رسیم لبه دنیا...و چپه می شیم...

آنارشیسمم...اسیر تزویرت می شه...و میوفتیم به چنگ اوراقچی بزرگ...که تکه صیغل خورده آنارشیسمم را می فروشه و مابقی و منو به حال خودمون بین همه اسقاطی های دیگه رها می کنه...که صبح تا شب چرخ بچرخونیم..............

.........صدا...که منو به عرش می نشونه و از قعر تاریکی به بامداد می کوبدم...کاش می شنیدمش...شاید که می گفت "برو..." و من می رفتم..."برقص" و می رقصیدم..."بتاب..."...و می تنیدم این پیله لعنتی خلاصی را..................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:44  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تصدقت!

شرف داشت آن روزگاری که بردگی می کردیم و روز را زیر مهمیز شب می کردیم. این دوران کاهلی کرختی عجیبی بر تنمان نشانده که آرام و آهسته هضممان می کند. در چهارگوشه سیرابدان عالم رهائیم و کنار یک قالب پنیر کاس و یک قلپ شاردونی هضم می شویم. آن زمان که زنجیر بر گردن داشتیم و آریستا بابا هر چند مست جنون اش، ما را به هر سو می کشید، زندگی بیشتر به کاممان بود تا حال که زنجیر گسیخته ایم و رهاییم به میان مستی عالم که آنقدر از آن دور بوده ایم که همچون یک زیتون تلخ موراویا معلق در میان مارتینی احساس بیگانگی می کنیم. روزگار به سبک قرطبه سر می کنم. دم از ناجوانمردی مرگ درخت می زنم و بی تفاوت از تجربه مرگ آلنده می پوسم. شش سرداب و سیاهچال در این دیار هست که عزلت در کنج هر کدام از آن ها مرا شهودی متفاوت تر از آنچه که در مزون دو مادام بلانش تجربه کردم به همراه نداشت. شهر به غایت بی قواره است و ما همه کجکی و چپکی و راستکی و الکی هستیم. غبار روزمرگی شهر را گاه باران بی موفعی رنگ آشوب و بلوای بی قاعده ای می زند که همه جان های اسیر را (اگر که می توانستند ببینند) به لبخند می آورد. آریستا بابا را روزها گاه می بینم که زیر پرتره اعلی حضرت می گرید و شمان فرزانه آب مقدس بر او می پاشد، که شاید تا این تقدس تبخیر شود، آریستا بابا هم رستگار شود. اما رستگاریمان را سر دندان گردی عمو پژه فروخت به دوره گردی که عمری یک بار از این جاده غم بار رد می شود. حرف عمو پژه شد، یادم آمد بگویم، در پس چهره دمانس زده اش، هنوز یادش هست که سال به سال به چهره شهر بنشیند و مرا از هر قندیل خطاب قرار بدهد که "سردت است؟ های دون خولیو سردت است؟" و او هنوز عاشق است. عاشق ننه یاگا که همه چیز را ترشی می اندازد، از حنجره که آدنوکارسینوم فریاد گرفت تا یادها و خاطره هامون را درون تنگ می ریزد و سرکه هفت ساله روی سرشان می ریزد. خانه اربابی هم هنوز بر جاست، گرچه که همه بچه شاشوهایش بزرگ شدند اما هنوز هر هفت دیوارش بوی نجاستشان را می دهد. هنوز همه در غرفه های پیچ در پیچ همان خانه می خوابیم. هنوز روی سیم های شهر کلاغ ها را دسته دسته اعدام می کنند و وسط عروج آرزوها هنوز بالهایشان را با تیرکمان سیمی می زنند. هنوز همه سر بر زانو می سائیم و ماتحت هوا می کنیم. هنوز همه منتظریم. که عذاب صدوم و گمورا بر ما نائل شود که زیر خروار خروار آوار نفس راحتی بکشیم. تصدقت خلاصه بگویم؛ همه چیز امن و امان است و امورات سرقنسولگری مبارک می چرخد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:50  توسط دون خولیو دو لامارکی  |