تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

آدام...

سلام...

دقت کرده ای که چرخه ها و حلقه ها چقدر همه جا هستند...وقتی المپوس برپا بود...قماشی از خدایان نیمه برهنه بودند که از جرقه پتک تور روی بال های والکیری ها پدید می اومدند...این قماش سوخته و نیمه عریان...به چرخه شکنی می پرداختند...یا لاقل سعی می کردند...وقتی که سیزیف محکوم شد به حلقه اش...این خدایان نیمه برهنه را توی ته مونده آتش پرومته سوزوندن...و با رفتنشون چرخه ها موندن...و سیزیف و میراث اش...که اگر سیزیف جاودانه نشد...میراث اش شد...و لاقل من گرفتارشم و به تبع من تو گرفتارشی...و عجیب که سر چرخه احمقانه دقیقا همون احساسی را دارم که دفعه قبل و دفعات قبل ترش سر چرخه داشتم...شادمانیو شعف عجیبی عین قارچ های بعد اولین بارون پائیز از تنم جوونه می زنه...اما تا توی چرخه میوفتم و غلت خوردنم آغاز می شه...زود یادم میاد...که مابقی راه هم همونطوره با همون احساسات و ماوقع و تجربیات...که فیل را از پا میندازن...اما من و تو از توش بیرون میایم...

به قول کی پاکسی ها..."زندگی یک چرخه است اما دفعه های بعدش تکرار دفعه اوله................"

و این اگه حکمت نیست...حکایت زندگیمون که هست..............

آدام برگرد از این سفر دراز...خانه ات را هر بار جارو می کنم...خرت و پرت هات را یه گوشه جمع کردم...منتظرت همه غیژ غیژ می کنند...هنوز انگار از دوردست...درست قبل یخ زدن حوض...صداتو می شنوم...که خبر از راه دراز می دی...که من باید سوار به پشتت از روی نهر آتشین بپرم...بریم شمان فرزانه را آزاد کنیم...و تو برای جایزه تا آخر عمرت سهمیه شیر دریافت کنی...هر چند که لاکتوز بهت نمی سازه...و تو زنجره های تازه سر در اورده از دل خاک را ترجیح می دی...بعد بر می گردیم...و کبوتر زخمی قصه مون از دل پنجره داخل می پره...و از توی دستمالمون یه ارتش فین می کنیم...و توی شیپورمون ناوگان جنگیمون را مخفی می کنیم...و با فلوتمون موش های ناکجا آباد را به رقص در میاریم...و تو دوران پادشاهی من...تو بازنشسته می شی...و بعد قور قور کنان...به صورت فلکی ات می پیوندی.........

بیا ببین...که من روی قله قاف...پادشاه دنیام....و بعد یکی یه لگد حواله ام می کنه...و تا اون قعر هفت دریا سقوط می کنم...و این فرقش فقط یه لحظه است...یه ضربه که قلبم نزنه...یه نفس که نکشم...و یک بار که تو دستت را به سمتم بلند نکنی............

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"و توی اين کابوس سياه هر چد وقت يه نور لرزان پيدا می شه که نمی ذاره به تاريکی عادت کنم ولی هرچه سعی می کنم که بهش برسم دورتر و دورتر می شه ، هر چی باشه اين يه کابوسه، و بعد در لحظه ای که بهش می رسم خاموش می شه و بعد زمانی می گذره و درست در لحظه ای که چشمانم به تاريکی عادت می کنند، در گوشه ای ديگر نوری روشن می شود و جستجوی جنون وار دوباره آغاز می شه.

اميد های واهی.... و جستجوای ابدی."

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:0  توسط دون خولیو دو لامارکی  |