تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

اول - تویه نیم دایره...می چرخیدن...نیم دور می زدن...می نشستن و بلند می شدن...و اونقدر بلند بودن...که اون ور اورست یتی خوشحالو می دیدن که واسه رستگاریشون دعا می خوند...

دوم - از اعماق بر میان...تا زیر پوست میان...و اونجا یه قدم مونده به ترکیدن...و هق هقی که دنیا را آزاد می کنه...می میرن....

سوم - شرطی از نوع سوم شدم...پاولوف گمونم آب دهنش راه افتاده الان...

چهارم - آدمای سینه فراخ می طلبه سینه سپر کردن...

پنجم - انار لمبو...زندگی خاک مال...و از این دست شامورتی بازیا...

ششم - رودخونه گلی...با خودش کاروان گذشته متوقع را میاره...و نوستالژیام کنارش آواز می خونه...و من به شر شر آب کنار پل فکر می کنم...و حکایت دگرگونه ام...

هفتم - هفت پیکر و هفت تن و هفت سر می طلبه...

هشتم - دنبال چی می گردی؟

نهم - مولفه ثابت را دور بگردونین و خلاصش کنین...پرسید چرا...بگید فلانی گفته...

دهم - باید می دیدی که می لغزیدم...پله به پله...سطح به سطح...طبقه به طبقه...

یازدهم - آخ اگه می دونستی........

دوازدهم - فرش شادی روی زندگیم پهن کردن...و روش رژه رفتن...استخونام شاهدن...

سیزدهم - بز بیاری...........................گوسفند جایزه می بری......

چهاردهم - علی القاعده...ما محقیم...اما زود برو تا قاعده را توی هزارجا نه بدترت فرو نکردن...

پانزدهم - شما را به بعدی ارجاع می دم...

شانزدهم - روز کوتاهه...همینشم اما زیادی بلنده...

هفدهم - مثه یه تبر تیز...سنگین فرو بیا................

هجدهم - آهای کلاغ های جاری...اگه منو نمی برید...لاقل سلاممو با خودتون ببرید...

نوزدهم - این خونه...این راه...این جمع...این قصه...همه مار دارن...ارجاعت می دم به پارادایز سیتی..و بعد لبه دنیا...و به ما میون نقطه های چپه شده دقت کن...تا پوزخند واقعی را ببینی...

بیستم - اووووف....لعنتی مگه تموم می شه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بازگشت...چه اشمئاز عظیمی...انگار که این ته مانده همه عجوزه های دنیا را با لگد باز به قفس همون سیرک بندازن...که دلقکش من باشم...و نمی دونم که به دنبال کدوم فرار کرده بودم...لگدها یا قدم ها...

قلنبه حرف های نزده بالا میان و به تپه های حرف های زده می پیوندن...و انگار که همه یکی باشن...یک دست می شن...تجمعی از میکا و تربونیت و کریپتونیت و طلای ابلهان...که تششع آرامشان کم کم خواب این فسیل دیر آرمیده را دچار موتاسیون می کنند...

خواب هم سرطان می گیرد...........باور کن...

......................

اول - صبر کن...نوبت من نیز می رسد...شاید...رستاخیز مرا چه هنگام می رسد...برخیزم از این خاک...دگربار...ره پیش رویم تاب می خورد و تاب می خورد...دردمند به خود می پیچد...و من میان تشنج جاده له می شوم...می خواهم برگردم...اما کسی ردپاهایم را با خود برده است.........

دوم - کسی نمی آید نجاتم را سوغات بیاورد؟

سوم - انگار که تمام شوم...و تو حتی خبر نداری...

چهارم - مرا تنهایی غریبی هست...که به جای شما...منو می کشه...

پنجم - ستاره اقبال در سیاه بختی زندگی ماست که می درخشه...

ششم - مرا یاد غریبی هست که جایی نزدیک تو مرا زمین می کوبد...

هفتم - به همه سر زدم..الحمدالله خوب بودید و سلامت...خبری هم نبود...منم همینطوری گذشتم...و یادتون نبود...

هشتم - می خواستم بگویم سراغم بیا که یادم آمد من در به در تو شدم و آدرسم کنار همه آه ها و دریغ هاست...از فردا که خبر ندارم...امروز هم شرمندگی ام انقدر بزرگ است که نمی توانم تو را به امروزم آدرس بدهم...به دیروزم بیا...به لحظه اول دیدنت...که دنیا بزرگ بود و بعد کوچک شد...انقدر که فقط تو بودی و من...و پیدا کردنم آسان بود...

نهم - رها شدم و به این قعر نشستم...دیگر از پائین تر هم مگر می شود؟ اینجا را من با تک و توک موجود هراسناکی که تکامل آنها را بر فشار در هم شکننده پست زیستن تفوق داده شریکم...برگرد...دستم را بگیر...و برم گردان به لاقل آن عمق سبک تر...نمی دانم که اثر پائین رفتنم بود...یا که واقعا دیدم که به بالا می گریختی...سریع...مثله حبابی که در قعر رها شده باشه..و بزرگ می شدی...چه کسی می تواند این جان را در آغوش بگیرد...و بهش بباوراند که نمرده است؟ که نپوسیده است...حتی اگه دروغ باشه...اگه آلفردو مکزیکی چپ دست و تنها بود الان می گفت..."آدمی به دروغ زنده است..." به همین سادگی...و من تو را می خواهم که بگویم رستگار شده ام

دهم - خبر خوش کجا بود...ما همه دلمون گرفتس...

یازدهم - احساس عریانی غریبی دارم...ذهن لخت و عور را باز به نمایش بذاریم...چند صباحی باشیم...غری بزنیم...ناله ای کنیم...و آن جایگه آشنا مرا از خود رانده...نه...من اون مامن را به آتش کشیدم...حرف مخفی گاه را نباید زد...که مکه من...شد کافه خرابه ای در میون بیراهه ای...که غریبی و گاه بیگاه قریبی به آن سرک می کشید...که از خرابه بودنش مطمئن باشه...اگه میایی که تو نیز چند صباحی باشی...بتی بسازی...بشکنی و بروی...نیا...چندین بار در هم بشکنیم؟

دوازدهم - هه...اینم از این...ما به قواره قامتمون خر و احمقیم...و به همون اندازه لعن و نفرین برمی داریم...

سیزدهم - اشکالی نداره...می گذره...همینه...همینه...همین طوری باهات می کنن همیشه...مگه جز این بوده؟

چهاردهم - تو نیستی...جوابم نمی دهی...و گویی غم مستولی می شود...آرام...چادرش را بر سرم می کشد...و می گرییم...

پانزدهم - نکند سر برسد آن موعد...و من سرگردان کماکان منتظر چشم هایت را بکاوم...نکند آنوقت بیاید و تو نیایی...و من باز انتظار آن نا دانسته فردا را بکشم...که می آید...اما تو باز نمی آیی...و می ماند فردا ها...و من که صبر...آرام...و صبور...قطره قطره...از درون می خشکاندم...  

....................................................................... باش همان افسانه... ببین که دیوانه می شوم...زوزه کشان و مست سویت می دوم...باش همان ماه که مرا به جنون می افکند..................

شانزدهم - دست مریضا...آفرون به تو...هیچ فکرشم نمی کردم...درست سر به زنگاه...جوری که عمیق و کاری زخم بزنه...همیشه همینه...همینجوری منو می چرخونی و می چرخونی...و بعد بنگ...نابودی...و نومیدی...و حسرت امیدهای واهی...آرزوی سادگی...و خواب راحت...من از این حلقه آویزون تاب می خورم...و تاب می خورم...اما تموم که نمی شه...روحم دیگه نمی تونه یه غم دیگه را باردار بشه...همینطوری...زوارش در رفته...بی اختیار شده...یهو از یه گوشه...سرریز می شه...و زار زار می گریه.........تقصیر جز من و تو نیست...دستم که به تو نمی رسه...این من جواب خواهد داد...چون همیشه........

هفدهم - انگار یه ماهی که روی سطح واسه جون کندن اومده...حالا زنده...روی آتیش...جون می ده....................

هجدهم - مرا مردن...کم کم...یک روز یک روز...یک آدمی پس از آدمی سر می رسد...

نوزدهم - این خانه مار داره...برگرد به هر کجا که خواستی...تو را به دیروز...به فردا...به آن دوردست...به دور از اینجا...ارجاعت می دهم...

بیستم - آریستا بابا...با یک قاعده نمی شه دنیا را گردوند....

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

۱- نمی خوام نداره...نمی تونم هم نداره...دستور دستوره.

۲- سلوک من از بی حوصلگی به تنبلی و از تنبلی به خستگی ختم شد.

۳- هوم...کلید ۳ کیبورد شل شده...

۴- سندرم بینابینی...نشون به اون نشون که یه قرن پیش هم بحث اش را کرده بودیم.

۵- حکم به رستگاری اومده...عن قریب سر می رسد...

۶- تو مرا به دوردستی ارجاع دادی و گفتی آنجا که رسیدی مرا نظاره کن که چگونه طناز و با عشوه از کنارت می گذرم و من تو را تا آن دوردست به دوش کشیدم تا تو آنجا که رسیدیم وسعت حماقتم را نظاره کنی و به اتفاق خنده ای کنیم و احوالات روزگار را به سخره بگیریم...

۷- مغزم دیگه از پس تصفیه این همه کدورت دنیا بر نمیاد...نیاز به دیالیز اورژانس داره...شاید آستریکسی نداشته باشه...اما تواتر داره...

۸- اختلالات خلقی مسلما دارای مولفه ای اجتماعیه که آنالیز شبکه اجتماعی اون را مشخص خواهد کرد..

۹- دیالیز روحی صفاقی از مفری که روح برای گریختن کنده است.

۱۰- یک روح با گروه خونی A منفی ترجیحا جوان و خام...جهت پیوند خواستاریم...قیمت: توافقی

۱۱- این نه شرط لازم و نه کافی است...همین طوری اتفاقی همراه همه این اتفاقات پیش میاد..

۱۲- ساعت کاری ۱۰۲ ساعت در هفته...یه قدم تا بردگی...

۱۳- تو این اکتاو تو فارش می خونی تو اکتاوهای بالاتر من فارش می زنم...

۱۴- پیشته...

۱۵- به شمس العماره می شدیم...جمیع اهالی خانه حاضر بودند...گویی دریافته بودند که به سفری دور رفته ام...رسیدنم را جشن می گرفتند...عجب آن که من بازگشتنم را به خاطر نمی اوردم...

۱۶- تلاش مذبوحانه ایه...

۱۷- ما می دانیم که قصه ما اون طرفی نمی ره...این عجیب آرامشی داره...

۱۸- رفتم تا حیاط خونه پیرمرد...اما اون چهار قدم را نرفتم که سرش بزنم...شکوه کنم...

۱۹- نامه خوش آمدگویی

۲۰- این خونه مسلما مار داره...برگرد..بپر پائین..چخه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

1- پشت سال ها...فراموشی میاد...مگه لحظه هایی که مثه بارناکل می چسبند...

2- قولیه...کوجای په؟

3- می بری و دور می اندازی...دریغ از سالهایی که به تابیدنش گذشت...

4- آخرین غازهای وحشی هم رفتن...وقت کوچ  کلاغ سیاه ها هم می رسه...

5- تولد...و بدهی آن همه خوشبختی...

6- طلبیدن کمک های اولیه...

7- اورژانس داخلی...بدو بدو...احیا...بدو بدو...مورنینگ ریپورت...

8- مداد...امداد...استمداد...

9- لو رفتیم...چند نخود دیگه تحمل کنی تموم شده...

10- به صغیری و کبیری نیست...به نسبت باریه که ذهن به دوش می کشه...

11- This is the end...my beautiful friend the end

12- بامبول سرمون در نیار...

13- ژیان با بوی بنزین هم راه میوفته...

14- تو انگار که زندگی تباه شده ام باشی...و من انگار همان ترس...

15- المپیاد؟!

16- یک "بفرما" تا رستگاری

17- امیرو امیرو سازدهنی...

18- کانسر کولورکتال با متاستاز به کبد...پروگنوز: واقعا چی فکر می کنی؟

19- یا ترتیبمون را می دادن یا می کشتن...البته ما کشته شدیم...

20- این خونه مار داره...برگرد...هر چه دورتر بهتر....................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:29  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اول - اشمئاز: اوه منو هم تو این احساسات واماندتان شریک کنید...

دوم - اشعاف: دانشجوی پژوهشگر نمونه سال ۸۶ دانشگاه!!!

سوم - الحاد: تو نیستی...این منم که یاوه می گویم...

چهارم - الحاق: این را بچسبون همونجا که مابقی را چسبوندی...

پنجم - افتراق: این نه آن منم...این آن سرابه که تو گودالی هفت بار تاب می خوره...

ششم - استناد: مگر این همان "واقعه" باشد...

هفتم - اثبات: کارت شناسایی ندارم اما می تونم هویتم را مهر کنم...

هشتم - انجماد: کدوم ابلهی بدون پوشش گرمایی مناسب ۶ صبح راه میوفته؟

نهم - استفراغ: انگار که ابر مستی خوشی هایش را روی من بالا اورده....

دهم - استفتا: مسح به روی این همه زخم که این تن را پوشاندن چه حکمی دارد؟

یازدهم - استبرا: به ته هر چیز که رسیدی...بچلونیش...بازم هست...

دوازدهم - استهزا: اگه یادی به دورت بپیچه که حقیرت کنه...

سیزدهم - استعفا: دل کندن گویی سخت آسان شده است...

چهاردهم - استهلاک: کلمه های سابیده...حرفهای کهنه...قصه نخ نما...

پانزدهم - استعمال: سه بار در روز...می مالی به آنجا که دنیا می سوزوندت...

شانزدهم - اشباع: حالتی است که در وصفش اینطور می توان گفت "کفایت می کند"

هفدهم - استعلام: حال این قریب نه از آن غریب بپرس...

هجدهم - اسکناس: صفحه ای ناقابلی است که گر به حجم در آید...کوه بر او کرنش می کند...

نوزدهم - ارجاع: مجددا این خانه مار دارد به خانه اول برگردید...

بیستم - استشهاد: همانا من بر این همه یاوه گویی مسئولم......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:20  توسط دون خولیو دو لامارکی