بازگشت...چه اشمئاز عظیمی...انگار که این ته مانده همه عجوزه های دنیا را با لگد باز به قفس همون سیرک بندازن...که دلقکش من باشم...و نمی دونم که به دنبال کدوم فرار کرده بودم...لگدها یا قدم ها...
قلنبه حرف های نزده بالا میان و به تپه های حرف های زده می پیوندن...و انگار که همه یکی باشن...یک دست می شن...تجمعی از میکا و تربونیت و کریپتونیت و طلای ابلهان...که تششع آرامشان کم کم خواب این فسیل دیر آرمیده را دچار موتاسیون می کنند...
خواب هم سرطان می گیرد...........باور کن...
......................
اول - صبر کن...نوبت من نیز می رسد...شاید...رستاخیز مرا چه هنگام می رسد...برخیزم از این خاک...دگربار...ره پیش رویم تاب می خورد و تاب می خورد...دردمند به خود می پیچد...و من میان تشنج جاده له می شوم...می خواهم برگردم...اما کسی ردپاهایم را با خود برده است.........
دوم - کسی نمی آید نجاتم را سوغات بیاورد؟
سوم - انگار که تمام شوم...و تو حتی خبر نداری...
چهارم - مرا تنهایی غریبی هست...که به جای شما...منو می کشه...
پنجم - ستاره اقبال در سیاه بختی زندگی ماست که می درخشه...
ششم - مرا یاد غریبی هست که جایی نزدیک تو مرا زمین می کوبد...
هفتم - به همه سر زدم..الحمدالله خوب بودید و سلامت...خبری هم نبود...منم همینطوری گذشتم...و یادتون نبود...
هشتم - می خواستم بگویم سراغم بیا که یادم آمد من در به در تو شدم و آدرسم کنار همه آه ها و دریغ هاست...از فردا که خبر ندارم...امروز هم شرمندگی ام انقدر بزرگ است که نمی توانم تو را به امروزم آدرس بدهم...به دیروزم بیا...به لحظه اول دیدنت...که دنیا بزرگ بود و بعد کوچک شد...انقدر که فقط تو بودی و من...و پیدا کردنم آسان بود...
نهم - رها شدم و به این قعر نشستم...دیگر از پائین تر هم مگر می شود؟ اینجا را من با تک و توک موجود هراسناکی که تکامل آنها را بر فشار در هم شکننده پست زیستن تفوق داده شریکم...برگرد...دستم را بگیر...و برم گردان به لاقل آن عمق سبک تر...نمی دانم که اثر پائین رفتنم بود...یا که واقعا دیدم که به بالا می گریختی...سریع...مثله حبابی که در قعر رها شده باشه..و بزرگ می شدی...چه کسی می تواند این جان را در آغوش بگیرد...و بهش بباوراند که نمرده است؟ که نپوسیده است...حتی اگه دروغ باشه...اگه آلفردو مکزیکی چپ دست و تنها بود الان می گفت..."آدمی به دروغ زنده است..." به همین سادگی...و من تو را می خواهم که بگویم رستگار شده ام
دهم - خبر خوش کجا بود...ما همه دلمون گرفتس...
یازدهم - احساس عریانی غریبی دارم...ذهن لخت و عور را باز به نمایش بذاریم...چند صباحی باشیم...غری بزنیم...ناله ای کنیم...و آن جایگه آشنا مرا از خود رانده...نه...من اون مامن را به آتش کشیدم...حرف مخفی گاه را نباید زد...که مکه من...شد کافه خرابه ای در میون بیراهه ای...که غریبی و گاه بیگاه قریبی به آن سرک می کشید...که از خرابه بودنش مطمئن باشه...اگه میایی که تو نیز چند صباحی باشی...بتی بسازی...بشکنی و بروی...نیا...چندین بار در هم بشکنیم؟
دوازدهم - هه...اینم از این...ما به قواره قامتمون خر و احمقیم...و به همون اندازه لعن و نفرین برمی داریم...
سیزدهم - اشکالی نداره...می گذره...همینه...همینه...همین طوری باهات می کنن همیشه...مگه جز این بوده؟
چهاردهم - تو نیستی...جوابم نمی دهی...و گویی غم مستولی می شود...آرام...چادرش را بر سرم می کشد...و می گرییم...
پانزدهم - نکند سر برسد آن موعد...و من سرگردان کماکان منتظر چشم هایت را بکاوم...نکند آنوقت بیاید و تو نیایی...و من باز انتظار آن نا دانسته فردا را بکشم...که می آید...اما تو باز نمی آیی...و می ماند فردا ها...و من که صبر...آرام...و صبور...قطره قطره...از درون می خشکاندم...
....................................................................... باش همان افسانه... ببین که دیوانه می شوم...زوزه کشان و مست سویت می دوم...باش همان ماه که مرا به جنون می افکند..................
شانزدهم - دست مریضا...آفرون به تو...هیچ فکرشم نمی کردم...درست سر به زنگاه...جوری که عمیق و کاری زخم بزنه...همیشه همینه...همینجوری منو می چرخونی و می چرخونی...و بعد بنگ...نابودی...و نومیدی...و حسرت امیدهای واهی...آرزوی سادگی...و خواب راحت...من از این حلقه آویزون تاب می خورم...و تاب می خورم...اما تموم که نمی شه...روحم دیگه نمی تونه یه غم دیگه را باردار بشه...همینطوری...زوارش در رفته...بی اختیار شده...یهو از یه گوشه...سرریز می شه...و زار زار می گریه.........تقصیر جز من و تو نیست...دستم که به تو نمی رسه...این من جواب خواهد داد...چون همیشه........
هفدهم - انگار یه ماهی که روی سطح واسه جون کندن اومده...حالا زنده...روی آتیش...جون می ده....................
هجدهم - مرا مردن...کم کم...یک روز یک روز...یک آدمی پس از آدمی سر می رسد...
نوزدهم - این خانه مار داره...برگرد به هر کجا که خواستی...تو را به دیروز...به فردا...به آن دوردست...به دور از اینجا...ارجاعت می دهم...
بیستم - آریستا بابا...با یک قاعده نمی شه دنیا را گردوند....