"اینجا چی می خوای"...و خیره نگاهم می کنه..."چی می خوای؟"..."چی می خوای؟"...بی وقفه می پرسه...و من نگاه خیره اشو با نگاهی خیره تر و خلسه وار جواب می دم...می پرسه و می پرسه...و من جوابی نمی دم...جوابی نیست...دنبال جوابی نیست...مقصود پرسیدنه..."وظیفه وظیفه است..."..و کم کم انگار که باطری اش ضعیف بشه..یا که کوکش تموم بشه...تواتر پرسیدن هاش...تحکمشون و آواشون رنگ می بازن...تا که یه نجوایی می شن که توی پس زمینه همیشه هست...مثه اشعه زمینه ای کیهانی که همیشه و از هر طرف و همه جا هست...از بیگ بنگ به این ور شکارمون کرده...و اون هم همیشه یه سوال بوده "چرا؟"...
...با محو شدن صداش محو می شه و کم رنگ و بی اهمیت...بی رمق گوشه ای میوفته...و مثه صداش می شه بخشی از پس زمینه...و من ازش می گذرم...تا به لب چاله می رسم...اونجا میون هزار موجود شبح وار و تیره...بین همه خباثت هامون و روی همه خاطرات لگدمال شده می ایستم...لب چاله...و خزعبلاتم را بیرون می ریزم...از جیب هام..چشم هام...دهنم...ذهن خاک خورده و جان خسته ام...همه راهی می شن...و به تل انبوهی که پائین چاله شکل می گیره می پیوندن...پارانویای عجیبی شکل می گیره...خموده می شم...خموده می شیم...جماعتی روی چاله خم می شه...و دستاشو انگار که بخواد چاله را در آغوش بگیردش دراز می کنه...و من انگار می شنوم که زمزمه می کنم "My Precious"...و این کارو در حالی می کنیم که گایا بهمون از ناتمومی چاله گفته...از اشباع ناپذیری اش...از این که جا برای همه حرف های پوسیده...ایده های نخ نما و جان های تکیده داره...از این که علاوه بر افکارم...جا برای من هم داره...از همه این ها گفته بود...
گایا از دل زمین تراوش می کنه...و ما را نوازش می کنه...بعضی از جان های سیاه و خاکسترنشین...آروم می شن...اما من نه...نه این که بخوام به این Unio Mystica پشت کنم...اما نمی تونم صدای پچ پچ ها توی مغزمو نادیده بگیرم که می گن "مگه نه این که ما همه چاله هایی بودیم که لبریز شدیم؟"...و فرار می کنم...قبل از این که چاله نومیدم کنه..
هنوز وقت به وقت...سر به چاله می زنم...به نگهبان کوکی اش...و دستان نوازش گر گایا...و تنه زدن های جان های تکیده...اما می رم فقط برای نظاره...
و هر وقت گایا ازم می پرسه که "فرزند...سهمت از چاله را نمی خوای؟"
بهش می گم "نه...چراغو خاموش کردیم و به میون آلکسیتایمیا فرو رفتیم............."
