تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

"اینجا چی می خوای"...و خیره نگاهم می کنه..."چی می خوای؟"..."چی می خوای؟"...بی وقفه می پرسه...و من نگاه خیره اشو با نگاهی خیره تر و خلسه وار جواب می دم...می پرسه و می پرسه...و من جوابی نمی دم...جوابی نیست...دنبال جوابی نیست...مقصود پرسیدنه..."وظیفه وظیفه است..."..و کم کم انگار که باطری اش ضعیف بشه..یا که کوکش تموم بشه...تواتر پرسیدن هاش...تحکمشون و آواشون رنگ می بازن...تا که یه نجوایی می شن که توی پس زمینه همیشه هست...مثه اشعه زمینه ای کیهانی که همیشه و از هر طرف و همه جا هست...از بیگ بنگ به این ور شکارمون کرده...و اون هم همیشه یه سوال بوده "چرا؟"...

...با محو شدن صداش محو می شه و کم رنگ و بی اهمیت...بی رمق گوشه ای میوفته...و مثه صداش می شه بخشی از پس زمینه...و من ازش می گذرم...تا به لب چاله می رسم...اونجا میون هزار موجود شبح وار و تیره...بین همه خباثت هامون و روی همه خاطرات لگدمال شده می ایستم...لب چاله...و خزعبلاتم را بیرون می ریزم...از جیب هام..چشم هام...دهنم...ذهن خاک خورده و جان خسته ام...همه راهی می شن...و به تل انبوهی که پائین چاله شکل می گیره می پیوندن...پارانویای عجیبی شکل می گیره...خموده می شم...خموده می شیم...جماعتی روی چاله خم می شه...و دستاشو انگار که بخواد چاله را در آغوش بگیردش دراز می کنه...و من انگار می شنوم که زمزمه می کنم "My Precious"...و این کارو در حالی می کنیم که گایا بهمون از ناتمومی چاله گفته...از اشباع ناپذیری اش...از این که جا برای همه حرف های پوسیده...ایده های نخ نما و جان های تکیده داره...از این که علاوه بر افکارم...جا برای من هم داره...از همه این ها گفته بود...

گایا از دل زمین تراوش می کنه...و ما را نوازش می کنه...بعضی از جان های سیاه و خاکسترنشین...آروم می شن...اما من نه...نه این که بخوام به این Unio Mystica پشت کنم...اما نمی تونم صدای پچ پچ ها توی مغزمو نادیده بگیرم که می گن "مگه نه این که ما همه چاله هایی بودیم که لبریز شدیم؟"...و فرار می کنم...قبل از این که چاله نومیدم کنه..

هنوز وقت به وقت...سر به چاله می زنم...به نگهبان کوکی اش...و دستان نوازش گر گایا...و تنه زدن های جان های تکیده...اما می رم فقط برای نظاره...

و هر وقت گایا ازم می پرسه که "فرزند...سهمت از چاله را نمی خوای؟"

بهش می گم "نه...چراغو خاموش کردیم و به میون آلکسیتایمیا فرو رفتیم............."

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:54  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چاله بزرگ زندگی...عین کرم های شنی دون سر باز می کنه...و شروع می کنه باز منو ببلعه...که من لایه به لایه اشتباهات تکراریم...و صدایی توی آسمون می پیچه که "چاله رام شدنیه..."...و من میام فریاد بزنم "نه واسه غریقش"...اما دیر شده...و چاله منو بلعیده...و من توی برزخ شکم چاله غوطه می خورم...کنار پدر ژپتو..پینوکیو...گاربانکلا...و ادریس...نوری از انتهای چاله می تابه...لرزون و نا مطمئن پیش میاد...از دیدنم غم به چهره اش می شینه...آریستا بابا می گه "موادیب مگه نگفتم از آراکیس برو؟ بیا تا این لایه های غبار را از تنت در بیارم...".......اما تلاش بیهوده ایه...همین مونده ازمون....و اونجا توی عمق ناپیدای چاله...همه می شینیم در حالی که دلمون ناخودآگاهی می خواد...و چاله واسمون لالایی می خونه...و من سر شونه آریستا بابا می زنم و بهش می گم:

Dont worry now I am IDLE...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:28  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کسی را می شناسم که تو جعبه حماقتش هزار جوجه دونه می خورن...

آرامش جعبه حماقت های من و تو...فقط عنکبوته ی خواب آلود را خوش میاد...

که اون هم رفت به سفر دور و دراز که واسه همه قوم و اقوامش...

از تارانتولای گرجی تا بیوه سیاه پورتو ورده...

واسه همشون قصه این تباهی را پیامبر وار تعریف کنه...

و تارهاش به نشان رکودمون و به گل نشستنمون...

به نشون تباهی قصه مون...

به جا موندن..........................................

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می رم پیش ننه یاگا و بهش می گم "ننه فکری به حال  این قبیله کن..."

بهم می گه "اسفرزه تازه تو آتیش می ریزی و دودشو استنشاق می کنی...انقدر هی بو می کشی..تا از حال بری......."

می گم "این تاثیری روی احوالات خراب این قبیله می ذاره؟"

می گه "نه...اما به قدر کافی سلول های خاکستری مغرت را می کشه که بی خیال احوالات این قوم بشی.........."

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:13  توسط دون خولیو دو لامارکی 

شمان فرزانه سوغات اسقاط از قرطبه اورده...هوار می کنه...و ما انگار که هزار جن سلیمان باشیم ظاهر می شیم...در گونی را باز می کنه که توش حبوبات و حبه ها و محبوبات و حب همه هستند...می گردم که حبه ای سوا کنم که اگر خلاصی نمیاره لاقل ارمغان خلاصی بیاره...که شمان فرزانه سرم داد می زنه که "سوا نکن...در همه"...و من دستمو فرو می برم توی گونی...انگار که یه جرعه آب واسم کافی باشه...(خیلی دیرتر فهمیدم که باید چنگ می زدم...همیشه باید چنگ زد....)...و نصیبم شد حبه ای سیاه...که سیارکی بود واسه گاربانکلا کلستریدیوم دیفیسیل ساده لوح که از قضای روزگار (یا از ته مانده غذای روزگار)...تبعید به اون مکعب شده بود...و گاربانکلا توی اون تبعید خیلی خوشحال بود...خیلی طول کشید اما وقتی که از هزارجای بودنم چرک جاری شد و خوشبختی گوله گوله از آسمون روی سرم می بارید...فهمیدم دلیل شعف مضاغفش را...انگار که نجوا کنه بهم گفت "راز خوشبختی توی میتوز نهفته است........" و ثانیه ای بعد نصف شده بود...دو تا شده بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:2  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می شینم و به سلامتی اش و محض فراموشی اش...یه ساکه سفارش می دم...و لویی داره...سنت جیمز انفیرمری می خونه...دو لنگه در خوب چفت نمی شن...و شبح های خیابون گه گاهی توی کافه  از بینشون سرک می کشن...و همراهشون گاهی باد آوازهای دیکسی لند دوره گرد های ایستگاه مترو ابدیت را درون میاره...و معرکه ای به پا می شه...خیالاتم پر می کشن...دست اشباح را می گیرن...و برای چند لحظه هذیون وار...جیگی جیگی می رقصن...و من تلو تلو می خورم...بدون این که به ساکه گرمم دست بزنم...یه تکونی به خودم می دم...که از این هوشیاری مست کننده واسه یه لحظه رها بشم و می شنوم که...

I went down to St. James Infirmary,
Saw my baby there,
Set down on a long white table,
So sweet, so cold, so fair.
Let her go, let her go, God bless her,
Wherever she may be,
She can look this wide world over,
She'll never find a sweet man like me.

و بعدش موج بعد موج ساکسیفون منو دوباره بر می گردونه...شمان فرزانه...مست و پاتیل...زمزمه می کنه...که این بلوز آخرش غرقمون می کنه...و ته شهر دود گرفته...و زیر ساختمونای غبار گرفته...و کنار خاطرات خاک گرفته دفنمون می کنه...که فسیل بشیم...

When I die, want you to dress me in straight laced shoes
A box black coat and a Stetson hat;
Put a twenty-dollar gold piece on my watch chain
So the boys know I died standin' back.

چراغ باز هم سو سو می زنه...صدای به پا خاستن پرولتریا میاد...ولی به کوچه اولی نرسیده...پشت اولین چراغ قرمز پرولتریا متوقف می شه و مشغول می شه به امورات پرولتر...و دوره گرد متروی روزمرگی می خونه "oh baby we are so done with this Idealism"...و چنان روی ایدآلیسمش تاکید می کنه...که مرکز ایده آل گرایی مغزم سائیده می شه...شمان فرزانه فریاد ابرمستی سر می ده...و چپه می شه...و به عروج می ره...ولی حیف که هیچ خاطره ای ازش به یادش نمی مونه...که اگه می موند...دستمونو می گرفت و می بردمون سر تقاطع رستگاری و اگزیستانسیالیسم رهامون می کرد...زمین افتادنش منو از کابوسم می پرونه...و اون گوشه کانت و ولتر و روسو را می بینم که ال پرزیدنته دود می کنن و سر زندگی یه دست پوکر می زنن...هسه سیاه مسته به دخترک سیگار فروش ور می ره...تا که تقه ای به در می خوره...و آریستا بابا میاد تو...و ریک کافه چی بهش می گه...پرچمت را از در آویزون کن...و آریستا بابا پرچم پاره را آویزون می کنه...و بعد می ره تو پستو...بین بشکه های لاگر دست نخورده...خودشو حلق آویز می کنه...و تاب می خوره و تاب می خوره...و صدای قلاب طناب نوای بلوز می ده...

من که گرد کافه بهم نشسته...به ریک می گم...یکی دیگه بریز...که وقتشه...

There are sixteen cold black horses,
Hitched to her rubber tired hack;
There are seven women goin' to that graveyard,
and only six of 'em are coming back.

و ساکه گرم دست نخورده ام...روی بار برق می زنه...................

Now that you'v heard my story,
pour me one more shot of booz;
And if anyone comes askin' about me,
Tell 'em I got, Saint James Infirmery blues.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آریستابابا فریاد می زنه "آهای سیمپلیسیو" و من انگار که از درون دیالوگ گالیله بیرون بپرم...جلوش سبز می شم و می گم "بله ارباب؟"...و اون می گه "اگه من بخوام که ماتحتی چهار برابر این ماتحتی که الان دارم داشته باشم...قطر الوار این نیمکت چند برابر باید بشه؟"...و من بعد از کمی فکر می گم "دو برابر ارباب؟"...و اون نومید سرشو تکون می ده و پشت گوش هام به مثابه خر دموکراتمون می خارونه و می گه "...سیمپلیسیو...سیمپلیسیو"...و تو دلش به بلاهتم لعن و نفرین می فرسته...و من پیش خودم می گم "دو برابر تا بشکنه زیر بار ماتحتت ارباب که کمرمو شکست..." و همراه با ارباب به بلاهتم لعنت می فرستم...................

میام برم سر کوچه که به گوشه حیاطمون گیر کرده را آزاد کنم...که بیوه خانوم صدا می زنه که "سیمپلیسیو سیمپلیسیو...سازدهنی"...و من واسه سازدهنی بی جلا و تفی شش بار قلت می زنم و تا بازار مکاره کولش می کنم و اونجا به دیوار می پیوندم تا یکم بعد با مشتریش برش گردونم...روی گرده هام که به قدر کافی پهن هستند که به نصف شهر سواری بدن..........و آخر یادم میاد که من اصلا سازدهنی بلد نیستم بزنم...همین قدر که فوتی کنم و بچه شاشو ها به بلاهتم بخندند بلدم...که بچه شاشوها همینطوریش به بلاهتم می خندند..........اما می دونم که دفعه دیگه باز هم همین طور می شه...

چون بلاهتم تنها چیز مهمی بود که واسم به ارث گذاشتن............و الحمدلله که انگار یه سر این بلاهت به همین جا ختم می شه..........................................

سیمپلیسیو...معرکه سادگی اش را می گیره...تحلیل به پیچیدگی می کنن و سر دارمون می کنن...اون سر می رقصوننمون و به خاطر سادگی و بلاهتمون عفومون می کنه...و لعنت به همه چیز این زندگی که گردند و می چرخن...و باز غروب نشده سر دار..می رقصم و نعره تو گلوم میندازم...و حضار که قاعدتا باید این همه تکرار واسشون خسته کننده شده باشه..بازم ریسه می رن...همونطور که موقع بردار کردنمون انگشت سکوت توی دماغشون می کنن.......................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:44  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در بهار نشین خیار می خوردم و اوج زمستون بود...شمس العماره را سگ سرما می لرزوند...تن من را اندیشه خوابیدن در آن انباری نمور...که عنکبوت ها از سه سمت غافلگیرم می کردند...و قبل خواب خوب باید نفس می گرفتم...که اگه توی خواب نفس کشیدن یادم رفت خفه نشم...یا اگه یادم رفت دهانم را باز نگه دارم سیانوتیک نشم...و این خاطره نم کشیده که بوی تنباکوی بابابزرگم را می ده...شکارم می کنه...خواب دیدم...همون خواب بود...که من اومدم...بعد کلیدها را گذاشتم رو جاکفشی و رفتم...شمان فرزانه رفته چایی دم کنه بیاره...که یادم اومد من نه چایی می خورم...نه تو شمس العماره بساط چایی هست...فهمیدم که پیچونده بره میکده سر کوچه...یه لیوان باکاردی...یه شات مالیبو...و یه لیوان اسکاچ آن د راکز...بزنه به این زندگی...که اگه خلاصی از خودش نیست...از هوشیاری کرکننده اش هست...کاش نرفته بود...خودمون کنیاک فرد اعلا زیر خاکی داشتیم...و حالا من از تنهایی تو تاریکی می ترسم...صدای زمزمه هولناکی تو شمس العماره می پیچه...خوب که گوش می کنم...می بینم صدای نجواییه که آروم زیر این عبا می کنم...که دور می زنه و دور می زنه...یه گوشه سقف شمس العماره قایم می شه و بعد به شکار من و لحظه هام میاد...و من انقدر خرفت هستم که باور داشته باشم هیولای مخفی تاریکی...غول هویدای نورانی نمی شه...می رم تو آینه خونه...شمع روشن می کنم...و همه هیولاهای توی آینه ها را یکی یکی فوت می کنم................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:54  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

من شما را نمی شناسم...

ولی گویی دارید شتابان می رید...

و این جای تاسف است...

ولی اگر همین طور که نیمه عنود ذهن نیمه خمیر شده می گوید...

شتابان از ما می گریزید...

به شما می گویم:

"ممنون که به ما سر زدید...سفر به سلامت............."

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Arista Baba had told me about the land far away...over the seven seas and farther than ten balls of strings...there...out of kindness and care...someone has set up an stand...where he buys back all the frustrations, grieves and agonies and pays you back...relief and hope...I tried to make it there...but it turned out that I'm stuck...my ball of strings is far too short...even if it wasn't...at the first gate...first path...they would have forbidden me from going on...so that the sooth of my soul wouldnt pollute the purity of the path...but if you decided to go and if they let you pass...if you went all the way...please bring me back a handful of relief...and a tiny drop of hope...cause there comes a time...when you're so down...so desperate...that even a hint...a mere long shot of a hope...hope of deliverance...will carry you through...

He told me "it aint no tragedy...tragedy requires spectatures and an elemant of sympathy...it needs a protagonist to be unjustly treated and unfairly led..."......"this..." he said...."this aint no tragedy...no crowds...no story line...no unjust treatment...no notable protagonist...it is merely a late night act at a diner...in a cold corner of a dark road...where not even the truckers pass by...and your audience are a pair of drunks...a spider hanging in midstage and a cat...with uneven whiskers..."

Arista baba then told me about the illusion that he was...and the delusions that I have...he described the course of "ma vie"...which looks like a ring from an axial view...but a side view...reveals that it is actually a spiral...leading me down...where I belong..."avec qui" I ask...and he smiles "je sera la...avec tout tes illusions...".............and as Kepler knew then...I know now that only a meteorite hitting me in a head on collision...can throw me off this damn path..............

You try to hold me like you have never left...

But all that is left of me...

is a hollow...

the rest of me...is floating in the wind...somewhere..............

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 20:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نمی فهمم...نمی فهمم قضیه چیه...این آریستا بابا کدوم عقده و گره وانشده تو زندگیش مونده...که به هر سوراخی فرار می کنم...سر می رسه...و عصاشو تو اونجای من می کنه...بی خیال ما شو...

..................

همین؟

همین بود؟ صداقت تو منو کشت!

این چه جور حکایته دیگه..........هوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"یعنی چی که این بطری های شراب خریدار ندارن؟ همشون که مال سال های خوبی هستن...سال های دلخوشی...سر مستی...بی خیالی...سال هایی که باد بین گندمزار...بین موهامون...توی سرمون...بین افکارمون می وزید...یعنی چی؟ مگه می شه این دون پرنیون ۲۹ مشتری نداشته باشه؟ یا این بوردو زیر خاکی؟...الحق یه عیبی کرده مخشون.........." به شمان فرزانه می گم...و اون بی خیال رو گاری نشسته چپق اش را دود می کنه...فلسفه ای اساسی داره که همه این حرفها را حریفه...و اون بر اصل "ریدن" مبتنی شده...و این حس متقابل دنیا و شمان فرزانه است...گاهی دنیا سبیل شمان فرزانه را بر باد می ده...و گاه دیگه خودش سبیلشو بر باد می ده...بالاخره بعد از غر غر کردن های من...تکونی به خودش می ده و می گه "همینه...اینطوری می کنی که اینگونه می شه...جز این عاقبت چه توقع داشتی؟"...به درون پناه می برم...که خالی شده و خلوت...کماجدون را خالی کردن...دیگه رو تاقچه ها...توی کمدها چیزی نیست...دغدغه ای...گرفتاری...کمپلکسی...عقده ای...خودمو به خریت می زنم...از اون تو داد می زنم "هان شمان فرزانه...اینا که اینجا بودن را واسه خونه تکونی بیرون بردی؟..." و شمان جواب نمی ده...مبتنی بر اصل "ریدن"...حوالتم می کنه به اونجاش...و من جوابو خودم می دونم...نه واسه گردگیری و خونه تکونی بیرونشون نبرده بودن...این همه آت و آشغال...که من بودم...را بیرون ریخته بودن...حراج شدنی هاشو حراج کرده بودن...و مابقی را بیرون ریخته بودن...و اینجا...این تو خلوت می شه...خالی می شه از همه اونجور حرف ها...به یادگارشون...سوراخ ها و حفره ها و غارها به جا موندن...که باعث می شه صدا عجیب اکویی پیدا کنه...هفت بار تکرار می کنه "الجرنون مرده است" که انگار اطمینانی داده باشه...از خود...بیرون میام...دکترم از قرطبه نسخه واسم فرستاده..."این بی دردی...باید که لپره باشه...داپسون اینجور و آنجور بخور"...و خوب می دونم که بی دردی از مایکوباکتریوم لپره نیست...از منه...شرطی سازی...عادی سازی...گنگ سازی را طی کرده ام...دیگه نیشتری بزرگتر می خواد..."آن شوکران که سقراط بکشت٬ مرا مگر سرمست کند..."...گاری تکونی می خوره...شمان فرزانه چپق اش را کشیده...راه افتاده بره...این عاقبت از پیش محتوممان را قدم بزنه.....سر اولین فرعی خاک خورده و نوستالژیک...من ازش جدا می شم...بر می گردم...که تا غروب نشده...به دیدن آریستا بابایم برم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آریستابابا بیدارم می کنه...دل نگران...ازم می پرسه..."چگونه خواهیم بود؟ اینگونه خواهد بود؟"

 سرمو به نشونه عجز از پاسخ تکون می دم...و خودش جواب می ده "...حقیقت نانوشته...آغشته به عدم قطعیت...انگار که تابعی از کوانتوم باشد..." و میون آه و ناله انیشتین و تشویق بور...آریستا بابام گردن به عدم قطعیت می سپره...و تار و پود زمان بهش می شینه...و کهنه می شه...پا به پای جهانش...و سرنوشتمون...که عجیب و بی قاعده شکل می گیره...

...با اندکی مکث...می فهمم که جمعی به دورم گرد اومدن...توی موج متلاطم چهره ها که طوافم می کنن...نگاهی آشنا را جستجو را می کنم...و آن همه فسانه...همه هستند...وتان و کلاغ ها...ایمومبورا...تور و چکش اش...آریستا بابا و کوله بارش...شمان فرزانه و گاری دستی اش...ننه یاگا و عمو پژه...سرژیک و خواب خیالم...همه حاضرند...و خمار...منو بیرون می رونن...از در بیرون نرفته ازشون می پرسم..."هان...بر دون خولیو چه گذشت؟"

آدام...سینه اشو صاف می کنه و با صدایی که اندوه قدیمی توش موج می زنه می گه "مگه ندیدی که بر دارش کردند؟"...

نه...ندیده بودم...و از در بیرون می رم.........بیرون بین سوز سرد زمستون...و شب تاریک...و خش خش عجیبی که دنبالم می کنه...زمزمه می کنم "انقدر زندگی ام...بریده بریده هایی پراکنده و دور از هم بود...که نفهمیدم..............."

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آریستا بابا تحفه ای با خود از سفرش به قرنطینه اورده...بازش می کنه و تحفه دهن باز می کنه و رک و راست پته همه مان را رو می کنه...نوبتی دور می زنه و کلمه یا جمله نثارمون می کنه...به من که می رسه...می گه "خسته نشدی از این مونولوگ؟"...می گمش "اینطور روزه سکوتمو افطار می کنم"...اما اون چرخیده و داره کلمات قصارش را به توبره بقیه حضار می ریزه...حضار در کف و غش و دل ضعفه از برای این تحفه اند...که من نیم تعظیمی می کنم...که بروم...نخ نازکی از تعلق از ذهنشان جاری می شه و اسیرم می کنه...بهشون می گم..."رهام کنید...اما تنهایم نذارید..."...اما یکی گاه مستلزم دیگری است و دیگری گاه نتیجه آن یکی است...پس به این وضعیت در می آیم که همیشه هستم...دگربار...

آخر محفل...آریستا بابا را کناری می کشم که تا توی کمای نسبی اش...نسبی از برای من...فرو نرفته...دو کلمه حرف یامفت واسش بلغور کنم...بهش بگم که این کریستال های نمکی ته این شیشه...زمانی اشک بودند...اما آریستا بابایم باد کرده و نفخش گوششو کر کرده...تا بادش بخوابه...هوش و حواس هم از سرش می پره...و من قلمبه حرفهای تلنبار شده را قورت می دم............

شیشه را می برم می دم دست دکترم تو قرطبه...می گم "اینه حکایت من...این گزافه گویی ها هم همه آب و تاب همون مونولوگند..." دکترم تو قرطبه دستی به سرم می کشه...نه به نوازش و نه به سرزنش...بلکه امرم می کنه که سر مجراهای اشکی ام را باز کنم...تا توشو خوب نگاه کنه...با اندوسکوپش نگاهی میندازه و می گه "از بس لایروبی نشده...استلاگمیت و استلاکتیت بسته است..."...بعد کراس دست می گیره و قرچ قرچ استلاگمیت ها و استلاکتیت های سخت و لجوج را می شکنه...و بعد من...قطره قطره...این خاطرات متبلور را اشک می ریزم...حضار اتاق عمل...نفس ها را حبس می کنن...که شاید از قعر...اشکی چکه کنه...چشمه ای بجوشه...اما نمی جوشه...و دکترم درشو می ذاره و با تاسف به حضار می گه "متاستاز داده...تومور درجه 4 جان خسته که به گوشه دور و نزدیک تن اش چنگ انداخته..."...

تا به هوش بیام...آریستابابا و عنکبوته...به سفر رفتن...دگربار...آریستابابا نامه گذاشته که "شانتاژ نکن...خاک بر سر حماقتمون...لعنت به این سانتیمانتالیسممان..."...عنکبوت نامه گذاشته که "به خدا می سپارمت...اما این بو خفه ام کرده.........."

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

باز سر سرما....عنکبوته برگشته...

برگشته و پوسته قدیمی اشو اشغال کرده...

از کنارش که رد می شم می گه..."وقتشه به پوسته ات برگردی"...

میام بهش بگم که واسه من دگرگونه است که

قسمت گم شده ای از جانم به سخن در میاد...که صادق باش...

"برادرانم...همرزمم نشدن...کنارم به خون کشیده نشدن...

مست و غافل و در خواب شدن...و فراموشم کردن...

آن دیگران که گرفتارم کردن...که آزرده شدن و آزردند...دیگر چند مجلدی است که از من به دورن...

جماعتم خاموشن...گنگ اند و کر و کور...صم بکم عمی فهم لایرجعون...

این جماعت موعظه نمی خواد...قربانی شاید...

زندگی این گونه...تباهی در پی داره...و داشت و اسیرش شدم..."

و عنکبوته باز منو به پوسته ام می خونه...به میون سکوتم...

و من بهش قول می دم:

"با آخرین پشه ای که پائیز می میره...

با آخرین برگ باغ......

بر می گردم...به میون پوسته ام........"

...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

شمان فرزانه میاد...کوله بارشو زمین می ذاره...بدون گاریش خیلی سخت بهش می گذره...از این که همش یا داره میاد یا داره می ره می ناله...میام بهش بگم که این عاقبت زندگی کولی وارشه...که لب ور می چینم چون می دونم که اون به حق فرزانگی اش به تنها چیزی که واقفه این سرنوشت محتومشه...آریستا بابا با سرفه خلط دار و ممتدی به استقبالش میاد...سوغاتی واسمون گرد شهر اورده...دورش می شینیم و  گرد و غصه روزهایی که همین طور الکی الکی تباه می شن را رومون می ریزه...آریستا بابا رو به من سرفه ای می کنه که یعنی دور بیوفتم اجاره خونه اهالی خونه اربابی را جمع کنم...سری تکون می دم...اما نمی رم...چون می دونم به حساب این زندگی سگی که تو این خرابه می کنن بدهکارشون می شیم...آریستا بابا با یه سرفه محکم سرزنش و توبیخم می کنه...و من از لای در بیرون می خزم...پشت درمون...مثه پشت همه درها...عمو پژه نشسته...دستاشو ها می کنه...ازش می پرسم "عمو پژه؟...برف میاد؟" هوا را بو می کشه و می گه "سردته؟"...بنده خدا مغزش از این معجونی که ننه یاگا سال بعد سال تو هاونش کوبید و به خوردش داد٬ معیوب شده...می گم "نه گرممه...گرممه عمو پژه"...و با دو تا جست از ایوون به حیاط می پرم...در حالیکه عمو پژه تو مخیله اش یه سوال قدیمی هی دور می زنه "پس چرا کسی از من نمی پرسه که سردمه یا نه..." دستای یخ کرده اشو به هم می ماله...چشمای کم سوشو رو هم می ذاره...و بعد سوار دی سی مکدانل داگلاس قدیمی خیالش می شه و می ره هاوایی و سنگال و سیرالئون...می رم دم در...تو مستراح حیاط قضای حاجت بکنم...که ننه یاگا از در میاد تو...تا میام در برم...دست می کنه یقه امو می چسبه و می گه "بیا عزیزجون واست شبحی از همه اون خواسته های قدیمی ات را ترشی انداختم...بیا بگیر...اما به اون آریستای خرفت ندیها..."...می گیرم و تا میام برم بذارمش تو انباری اون گوشه...صداشو می شنوم که می گه "پژه...پژه...بیدار شو پیر خرفت...چقدر هوایی شدی"...و من با خودم فکر می کنم که این دوره زمونه چه کرده که کرک و پر ننه یاگا را هم ریخته...ترشی را می ذارم تو انبار و بر می گردم می رم کارمو می کنم و میام...که یکی هم کارش را رو سر من می کنه...سر بالا می کنم...ممدرضا است...یه کبوتر دستشه و می گه "ش...شر...شر...شرمنده گ..گ..گ..گمونم سل گرفته..."...تنها درد و مرضیه که می شناسه...اما همون یه درد و مرض کافی بود تا بی کس و کارش کنه...سرمو می گیرم زیر شیر حوض...که یهو صدا زن حاج مصطفی بلند می شه که "اوهوی جه غلطی می کنی...حوضو نجس می کنی..."...چشم میندازم نگاهش کنم...کنارش بچه های قد و نیم قدش وایسادن و دارن تو حوض می شاشن...ولی می فهمم که سر حرفش با منه...قبلا هم بهم گفته بود که حرومی به جونم چرک شده...خوب...زیر دست آریستا بابا آدم جز این بار نمیاد...خنده ام می گیره...حوض بی آب نجس...حوض خونه ارباب...مثه ارباب...مثه زندگیامون...مثه تن خسته امون...انقدر زمستون پشت زمستون ترک خورده بود...که دیگه یه چیکه آب هم توش بند نمی شد...زن حاج مصطفی رو در هم می کشه...زیر لب می گه "چشم سفید خیره سر..." و دست قطار بچه هاشو می گیره و می ره...ممدرضا بچه همسایه از رو پشت بوم...یه سوت می زنه...زن حاج مصطفی قدماشو تند می کنه و می ره...اما می دونه که تا قبل ظهر واسه پهن کردن رخت سیاه زندگیشون می ره رو پشت بوم...که هم رخت ها آفتاب بخورن...هم پک و پرش...ما هم همه اینو می دونیم...کسی اما حرفی نمی زنه...حرف و حدیث همین جوری در میاد دیگه...اون سر خونه...بیوه خانوم...سر و روش را تو آیینه مرتب می کنه...یه سیگار می ذاره گوشه لبش...و هوار نکرده...سر می رسم واسش می گیرونمش...و بعد تلو تلوخوران دور می شم...زیر نهیب خواستن و لگد پراگماتیسمی که منو به تسلیم فرا می خونه...تا این قل قل ها را من تو این خونه اربابی بخورم...ظهر شده و باز صدای سرفه ارباب میاد...دیگه صداش به سختی در میاد...طبیب و رمال محل هر چه ورد بهش فوت کرده بود دوا و درمون این آدنو کارسینوم حنجره و سرطان ریه اش نشده بود...انگار که پک پشت پک که آریستا بابا به این تنباکو های نیمه تر می زد...کاری تر بودن...بالای سرش می رسم...نحیف و شکستنی شده...سفره امو جلوش وا می کنم...و اون با اکراه لقمه ای می خوره...و کنار می ره...دنیادیدگی و سیاه عاقبتی اش سیرش کرده...در عوضش من پک و پهلو پیدا کردم...و آریستا بابا اینو خوب می دونه...لجش می گیره که چطور یکی سر سفره ارباب چاق شده...عصاشو می کوبه به کمرم...و من خبردار می ایستم...و یادم میاد که قصه ما چه جور قصه ایه...با قصه امون که به ذهنم رسوب می کنه...خاکستر شهر به دیوار می شینه...و شوربختی به چهره امون و حقیقت به تن و جانمون...و آریستا بابا میون چند تا سرفه اساسی نمازشو زمزمه می کنه...و بعد رو به قبله می خوابه...که اگه رفت...و بالاخره آرامش پیدا کرد...ما آرامشش را به هم نزنیم...اما نمی ره...و ما با این که همه لعن و نفرینمون را نصیبش می کنیم...خوب می دونیم که اگه رفت...همه این بند و بساط را هم جمع می کنن و می ذارنش رو دوشش و روونه اش می کنن...و روونه امون می کنن...

تو چرت سرد پائیزی که زندگی تو این خونه می زنه...آروم می رم وسط حیاط...و چرخون چرخون...میون شبح برگ های چنار دیر بریده شده خونه...گم می شم....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:26  توسط دون خولیو دو لامارکی