توسعه به چه مفهومی است؟ و اگر در پروسه توسعه باید عدالت بین نسلی را تضمین کنیم، آیا نباید عدالت درون نسلی را نیز تضمین نمائیم؟ برخی به افزایش میزان رضایت به دست آمده از هر واحد ورودی، توسعه اطلاق می کنند. گرچه عده ای بسیاری نیز از مفاهیم اقتصاد محور توسعه طرفداری می کنند، در نظر آنان توسعه به میزان رشد تولید ناخالص ملی بر می گردد، یا به عبارت دیگر، جامعه ای توسعه یافته تر است که ثروت (Wealth) بیشتری داشته باشد. اما چنین برداشتی، توسعه در زمینه های اجتماعی، فرهنگی، سلامت، دانش و دیگر زمینه ها را در نظر نمی گیرد، فراتر از آن گاه چنان بر توسعه اقتصادی تأکید می شود که تأثیر گاه مخرب آن بر دیگر زمینه های توسعه یک کشور نادیده گرفته می شود. توسعه بیشتر از هر چیز یک مقوله انسانی و اجتماعی است، جامعه ای توسعه یافته تر است، که زیستگاه مناسبتری برای افراد آن جامعه باشد. بر این مبنا توسعه پایدار به ایجاد شرایط مناسب زیستن برای افراد جامعه در طول نسلهای متمادی اشاره می کند.
برای باز کردن این مفهوم توسعه در اینجا به شادمانی و رضایت در سطح فردی نمی پردازم، بلکه قصد آن را دارم تا در مورد شادمانی و رضایت جمعی بحث کنم و بحث در مورد رابطه بین شادمانی و رضایت فردی و تعامل و حتی تعارض آن با شادمانی و رضایت جمعی را به مطالب بعد می سپرم. قبل از هر چیز باید رضایت و شادمانی جمعی را تعریف کرد، شاید عبارت صحیح تر رضایت و شادمانی مجموعه شهروندان یک جامعه باشد، زیرا که رضایتمندی و شادمانی را نمی توان به نظام های اجتماعی نسبت داد، بلکه رضایتمندی و شادمانی به افراد آن نظام بر می گردد. بنابراین از این پس هر گاه به رضایتمندی و شادمانی جامعه اشاره می کنم، مقصودم رضایتمندی مجموعه شهروندان آن جامعه است. جامعه ای خوب است که زیستگاه خوبی برای ساکنین اش باشد و در نهایت شادمانی و رضایتمندی ساکنین یک جامعه است که خوب بودن آن به عنوان یک زیستگاه را تعیین می کند. این در حقیقت معادل دیدگاه فلسفه اخلاق رضایت محور است (Utilitarian Moral Philosophy)؛ در این دیدگاه معیار سنجش نظام های اجتماعی و مداخلات موجود در آنها، بیشترین میزان رضایتی است که برای بیشترین تعداد افراد جامعه به وجود می آورند.
بحث شادمانی جامعه، به هیچ بحث جدیدی نیست، قرنهاست که بشر برای ایجاد جامعه ای بهتر، مشخص ترین شرهای ایجاد کننده نارضایتی در جامعه را هدف گرفته است، این شرها شامل جهل، فقر و بیماری هستند. در نتیجه پیشرفت و توسعه جامعه را با معیارهای از قبیل میزان سواد، کنترل بیماری های همه گیر و از بین بردن فقر می سنجیدند. پیشرفت در از بین بردن این مشکلات با تلاشهایی برای به وجود آوردن حداقل های رفاه مادی برای افراد جامعه دنبال شدند، لذا معیارهای سنجش نیز عوض شدند و پیشرفت در این زمینه ها را با معیارهایی چون درآمد مالی، امنیت درآمد و توزیع درآمد می سنجیدند و در طرف مقابل فقر و بی عدالتی اجتماعی نیز تبدیل به معیارهایی برای سنجش نارضایتی در یک جامعه شدند. بر اساس این، نظامهای رفاه اجتماعی به خاصه در کشورهای غربی شکل گرفتند. اما تا دهه 1960 مشخص شده بود که نظامهای رفاه اجتماعی به تنهایی نمی توانند تضمین کننده رضایتمندی در یک جامعه باشند و نظریه پردازان به این نتیجه رسیدند که با وجود اهمیت بسیار رفاه اجتماعی، عواملی فرا مادی نیز در رضایتمندی یک جامعه نقش دارند، در نتیجه مفاهیم و معیارهای رضایتمندی در یک جامعه وسیع تر شدند و کلمات جدیدی مانند کیفیت زندگی (Quality of life) و سلامت (Well being) و هم چنین کلماتی که مدتها بود فراموش شده بودند مانند؛ شادمانی جایگزین کلماتی چون رفاه اقتصادی در گفتمان های اجتماعی شدند.

شادی اجتماعی مقوله ای است که باید در ساختار یک جامعه قرار بگیرد. کلیه اجزا یک جامعه در ایجاد شادمانی در یک جامعه نقش دارند. افراد و نقش های آنها و ارتباط آنها با یکدیگر به عنوان ریشه شادی اجتماعی در نظر گرفته می شود، حتی در زمینه شادی انفرادی نیز یکی از مهمترین تعیین کننده های سطح شادی یک فردی، میزان تعاملات اجتماعی وی و نقشی است که وی در جامعه ایفا می کند. چنین مفهومی از شادی اجتماعی در حقیقت، همان سرمایه اجتماعی است. در سرمایه اجتماعی ارتباطات افراد با یکدیگر و نقش و جایگاه آنها در جامعه ارزش می یابد. بخش مهمی از این ارزش در شادی اجتماعی نهفته است. در جوامعی که میزان اعتماد افراد به یکدیگر بالا است (یعنی سرمایه اجتماعی بالایی دارند) میزان شادی اجتماعی نیز بالا است. پس کشوری مانند نروژ که 60% افراد در آن به یکدیگر اعتماد دارند، به مراتب شادتر از کشور ترکیه است که تنها 6% افراد به دیگران اعتماد می کنند و بر همین اساس است که در طول سالهای اخیر با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی به خاصه تکنولوژی های مرتبط با ایجاد سرگرمی مانند تلویزیون که جایگزین فعالیت های جمعی شده اند، شادی اجتماعی کاهش یافته است، بگذارید یک مثال بزنم، همه شنیده ایم که تماشای فوتبال درون استادیوم، بسیار لذت بخش تر از تماشای آن در تلویزیون است این تنها به این خاطر است که تماشای دسته جمعی فوتبال به وجود آورنده یک ارزش اجتماعی است. سرمایه اجتماعی از دو نوع است و هر دو نوع آن برای ایجاد شادی اجتماعی لازم هستند یکی Bonding Social Capital است یکی Bridging Social Capital است. لذا در جوامعی که از نظر فرهنگی و قومی یکدست تر هستند و در عین حال ارتباط قوی نیز با یکدیگر و دیگران برقرار می کنند، شادی اجتماعی بسیار بالا است. در حالیکه گاهی در صورتی که فقط یکی از این دو نوع سرمایه احتماعی وجود داشته باشند، شادی اجتماعی کاهش می یابد، این دقیقا اتفاقی است که در گروه های تروریستی می افتد، این گروه ها معمولا Bonding Social Capital بالایی دارند اما به علت ضعف در دیگر سرمایه اجتماعی از شادی اجتماعی و انفرادی بسیار پائینی برخوردار هستند.
در زمینه شادمانی جامعه 5 سوال اساسی را باید مطرح کرد، 1) شادمانی جامعه چیست؟ 2) آیا شادمانی را می توان سنجید؟ 3) در دنیای کنونی افراد چقدر شاد هستند؟ 4) چه عواملی باعث شادمانی یا نارضایتی می شوند؟ 5) آیا می توان به طور پایدار شادمانی یک جامعه را افزود؟ در اینجا من به سوال اول خواهم پرداخت و تا حدی به نقش ثروت در رضایتمندی اجتماعی نیز اشاره می کنم، در مطالب بعدی، سعی خواهم کرد تا به مابقی این سوالات نیز پاسخ دهم.
می توان شادمانی را به عنوان لذت بردن از زندگی مطرح کرد و بر این اساس شادمانی جامعه به لذت بردن مجموعه افراد یک جامعه از زندگی باز می گردد که بر اساس معیاری به نام کیفیت زندگی سنجیده می شود، اما تصمیم گیری در مورد کیفیت زندگی، نیاز به دو قضاوت دارد، اول آن که منظور از کیفیت چیست و چه معیارهایی دارد و دوم آن که منظور از زندگی چیست. معمولا هنگامی که به زندگی اشاره می کنیم، زندگی یک فرد را در نظر می گیریم – کیفیت زندگی یک نفر – اما این مفهوم به صورت جمعی نیز به کار می رود، به عنوان مثال می گوئیم "کیفیت زندگی زنان..." در این صورت عبارت کیفیت زندگی به کیفیت زندگی متوسط زنان یک جامعه اشاره می کند. اما گاهی عبارت کیفیت زندگی مفهومی وسیع تر دارد و به کل یک جامعه اشاره می کند، یعنی ارزیابی متوسط یک جامعه و سرنوشت دراز مدت آن جامعه انسانی، پس در اینجا کیفیت زندگی یک میزان و معیار کلی برای همه افراد آن جامعه است و نه میانگینی مستقیم از همه کیفیت زندگیهای افراد، در اینجا مهم نیست که در یک جامعه یک فرد فوق العاده شادمان و راضی و یا یک فرد بسیار ناراضی وجود دارد، بلکه مهم وضعیت شادمانی اکثریت افراد آن جامعه است.
اما در مورد کیفیت نیز دو قضاوت وجود دارد اول قضاوت فردی (Subjective) و دوم قضاوت هدفمند (Objective)، در قضاوت هدفمند معیارهای مشخصی برای کیفیت زندگی تعیین می شوند و بر این اساس کیفیت زندگی افراد با استفاده از این معیارها توسط یک فرد بی طرف سنجیده می شود (به عنوان مثال نتیجه یک معاینه پزشکی)، اما در نوع فردی هرکس برداشت خود را از شادمانی و رضایت خود خواهد داشت. طبق این نوع قضاوت، فردی که طبق گفته پزشکش در سلامتی کامل به سر می برد، ممکن است احساس ناخوشی کند. بر اساس این دو نوع قضاوت Zapf در 1984 رفاه را به چهار بخش تقسیم کرد، هنگامی که هر دو نوع قضاوت در مورد یک موقعیت مثبت باشند، وی از عبارت سلامت (Well Being) استفاده می کند و اگر هر دو قضاوت منفی باشند وی به آن موقعیت محرومیت (Deprivation) اطلاق می کند. اگر قضاوت هدفمند مثبت باشد اما قضاوت فردی منفی باشد Zapf به آن موقعیت را (Dissonance) می نامد و سرانجام اگر شرایط یک زندگی بد باشد اما فرد برداشت مثبتی از آن داشته باشد به آن تطابق (Adaptation) می گوید. گرچه این تقسیم بندی جالب به نظر می رسد، اما چندان مفید واقع نمی شود، زیرا که در این تقسیم بندی تصور بر این است که این دو روش قضاوت، مقوله های متفاوتی را می سنجند، اما حقیقت این است که تفاوت بین این دو نوع قضاوت، تنها در نوع نگرش و برداشت از یک واقعه است، همانطور که انیشتین مطرح می کند، "برداشت ناظر از یک واقعه به موقعیت وی بستگی دارد". علاوه بر این دو کلمه فردی و هدفمند خود باعث این برداشت اشتباه می شوند که قضاوت هدفمند بر حقایق مبتنی است و اعتبار بیشتری از نظر و سلیقه فردی دارد. اما بار دیگر همانطور که انیشتین اشاره می کند "هر آنچه که سنجیده می شود ارزش ندارد و هر آنچه که ارزشمند است قابل سنجش نیست" پس نمی توان یکی از این قضاوتها را بر دیگری برتری داد.
در انتها قصد دارم تا به طور خلاصه به نقش ثروت در شادمانی و رضایت یک جامعه بپردازم و در مطلب بعدی این رابطه را بیشتر شرح دهم. رفاه اجتماعی و عدالت درون نسلی از جمله مهمترین فاکتورهای مؤثر بر شادی و رضایت در یک جامعه می باشند، اما ثروت و درآمد مطلق نمی توانند تضمین کننده شادمانی و رضایت در سطح یک جامعه شوند، گاه حتی ثروت در یک کشور می تواند تاثیر معکوس نیز بگذارد؛ آنچه که در رفاه اجتماعی و شادمانی جامعه مؤثر است، توزیع ثروت در جامعه است و نه خود آن، یا به عبارت دیگر درآمد نسبی افراد جامعه و نه درآمد مطلق آنها، تضمین کننده میزان رضایت اجتماعی است. فقر و در مقابل آن رفاه مقوله هایی نسبی هستند، انسانها در مقایسه با یکدیگر فقیر یا ثروتمند خواهند بود، هر چه دهک های پائین و بالای جامعه از نظر درآمدی به یکدیگر نزدیک باشند – در حقیقت هر چه شکاف طبقاتی کمتر باشد – جامعه مورد نظر از رفاه اجتماعی بالاتری برخوردار است. پس رشد ثروت به تنهایی نمی تواند میزان رضایت یک جامعه را افزایش دهد، بلکه اگر با راهکارهای مناسبی برای توزیع عادلانه ثروت در جامعه همراه نشود، می تواند به فقر و نارضایتی در یک جامعه دامن بزند. برهمین اساس است که عده ای استدلال می کنند که مالیات بر درآمد و مالیات تصاعدی (Progressive) می توانند برای ایجاد شادمانی و رضایت در یک جامعه الزامی باشند. در اینجاست که دو دیدگاه فلسفه اخلاق، یعنی دیدگاه رضایت محور و دیدگاه حق محور، به یکدیگر گره می خورند.
دنیا به سرعت از سمت اقتصاد صنعت محور به سمت اقتصاد دانش محور حرکت می کند. اما شاید در سالهای آینده، از اقتصاد دانش محور به سمت اقتصاد شادی محور حرکت کنیم. یعنی جهانی که بر اساس شادمانی و رضایت افراد جامعه انسانی می چرخد. گرچه ممکن است عده بسیاری استدلال کنند، که قرنهاست اقتصاد مبتنی بر رضایت بوده است – همانطور که در تعریف بازار، میزان رضایت افزوده خریدار را با میزان سود افزوده فروشنده مقایسه می کنیم – اما آیا واقعا اقتصاد و رشد اقتصادی در قرن های اخیر باعث افزایش میزان رضایت جوامع شده است؟
