می شینم و به سلامتی اش و محض فراموشی اش...یه ساکه سفارش می دم...و لویی داره...سنت جیمز انفیرمری می خونه...دو لنگه در خوب چفت نمی شن...و شبح های خیابون گه گاهی توی کافه از بینشون سرک می کشن...و همراهشون گاهی باد آوازهای دیکسی لند دوره گرد های ایستگاه مترو ابدیت را درون میاره...و معرکه ای به پا می شه...خیالاتم پر می کشن...دست اشباح را می گیرن...و برای چند لحظه هذیون وار...جیگی جیگی می رقصن...و من تلو تلو می خورم...بدون این که به ساکه گرمم دست بزنم...یه تکونی به خودم می دم...که از این هوشیاری مست کننده واسه یه لحظه رها بشم و می شنوم که...
I went down to St. James Infirmary,
Saw my baby there,
Set down on a long white table,
So sweet, so cold, so fair.
Let her go, let her go, God bless her,
Wherever she may be,
She can look this wide world over,
She'll never find a sweet man like me.
و بعدش موج بعد موج ساکسیفون منو دوباره بر می گردونه...شمان فرزانه...مست و پاتیل...زمزمه می کنه...که این بلوز آخرش غرقمون می کنه...و ته شهر دود گرفته...و زیر ساختمونای غبار گرفته...و کنار خاطرات خاک گرفته دفنمون می کنه...که فسیل بشیم...
When I die, want you to dress me in straight laced shoes
A box black coat and a Stetson hat;
Put a twenty-dollar gold piece on my watch chain
So the boys know I died standin' back.
چراغ باز هم سو سو می زنه...صدای به پا خاستن پرولتریا میاد...ولی به کوچه اولی نرسیده...پشت اولین چراغ قرمز پرولتریا متوقف می شه و مشغول می شه به امورات پرولتر...و دوره گرد متروی روزمرگی می خونه "oh baby we are so done with this Idealism"...و چنان روی ایدآلیسمش تاکید می کنه...که مرکز ایده آل گرایی مغزم سائیده می شه...شمان فرزانه فریاد ابرمستی سر می ده...و چپه می شه...و به عروج می ره...ولی حیف که هیچ خاطره ای ازش به یادش نمی مونه...که اگه می موند...دستمونو می گرفت و می بردمون سر تقاطع رستگاری و اگزیستانسیالیسم رهامون می کرد...زمین افتادنش منو از کابوسم می پرونه...و اون گوشه کانت و ولتر و روسو را می بینم که ال پرزیدنته دود می کنن و سر زندگی یه دست پوکر می زنن...هسه سیاه مسته به دخترک سیگار فروش ور می ره...تا که تقه ای به در می خوره...و آریستا بابا میاد تو...و ریک کافه چی بهش می گه...پرچمت را از در آویزون کن...و آریستا بابا پرچم پاره را آویزون می کنه...و بعد می ره تو پستو...بین بشکه های لاگر دست نخورده...خودشو حلق آویز می کنه...و تاب می خوره و تاب می خوره...و صدای قلاب طناب نوای بلوز می ده...
من که گرد کافه بهم نشسته...به ریک می گم...یکی دیگه بریز...که وقتشه...
There are sixteen cold black horses,
Hitched to her rubber tired hack;
There are seven women goin' to that graveyard,
and only six of 'em are coming back.
و ساکه گرم دست نخورده ام...روی بار برق می زنه...................
Now that you'v heard my story,
pour me one more shot of booz;
And if anyone comes askin' about me,
Tell 'em I got, Saint James Infirmery blues.
