تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

All of this accentuate one thing: insignificance of man...esp The Man...

an unremarkable dot...even less...in the vastness of universe...yet pervertly significant...in face of the difficult odds against it...yet matemathics makes it easy: ...if it is plausible...then sooner or later...in an infinite setting...it is bound to happen...

I see you with flow...and I try to join...yet the wave pushes me back...I do not fit in...match...

The Man...

as incompatible as ever...

"No one to accuse lest thee are accused..."

a soul spared...or rather spent...with the empty shell casing...which was The Man...left...

The Man is belittled...

furious and sad...it is odd...it is like bitter sweet...

"a bullet may pierce through one...yet it will only scratch the layers of men"

shi.t....what a dilated crap to digest...

"Happiness is Understanding"

or is it...

"Happiness is Ignorance"...

Have I harmed you? Could I have been less loyal? Could I have cared more?

shame on you...yet

yet what you did to The Man...

is NOTHING...in comparisson to what The Man did to HIMSELF...

The Man...Story goes on...boring as ever...sh.it...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 22:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

a friend shouted "Welcome to 1984"...

and I shouted back..."In case you haven't notice it was already 1984 you ignorant fool"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:39  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

- hum...how is everything?

- fine...just fine...

- you know...I havent been neglecting you...I was just too busy...it is a hard job keeping such an delicate equilibrium...

- I know..I know...and I am grateful for everything...no complains at all...none what so ever...

- hum...but why aren't you happy?

- happy??! I didn't know happiness was included in the package...but well I can try to be happy...just for you...how is this smile for happy?

- but it's so artificial...

- its the best I can manage right now...

- I am sorry...

- don't be...I am sorry...any way it is not going to last much longer.....and again...I am grateful............

and as he walks away...the other one whispers..."more than you'd ever know........"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:1  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

شوخ را هنگامی که به سن شوخیت رسید پرسیدند...

"در باب گذران عمر پند چه داری؟"

شوخ بگفت "در باب گذران عمر پندی ندارم...اما در باب گذران روز باید بگویم...که اول روز را نشادر استعمال کن تا بی قرار روز شب کنی...و اول شب را سنبل الطیب نوش کن که قرار گرفته٬ شب را روز کنی...مابقی می گذرد..."

حاضران که قانع نشده بودند٬ پرسیدند:

"دیگر چه؟"

شوخ نیز در حالی که پشت خود را به جماعت می کرد و سر بر بالین می گذاشت...زیر لب زمزمه کرد:

"کم گوی و گزیده گوی چون در...یا شعر گوی و مزخرف چون من"

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:13  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Stupidity Majority

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:12  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کره خر...باور کن...خیلی قبل از طنازی هات...

من مرده بودم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:48  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

همه این ها...

و باور کن دیگه فرقی نمی کنه.......................هیچ فرقی نمی کنه....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:42  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

می دونستی من راست راستی...با الف شروع می شم و به ی ختم می شم؟
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:33  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

از اونجور زر زر ها بلد نیستم...

همین جوری پس زر زر می کنم...

...

راستی تا یادم نرفته...

ف.اک یو تو...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سه دیوارن که منو به وعده ثبات به خودشون می خونن...

من چهارمی باشم و ما زندان خویش باشیم...

و کسی رومون بخوابه...که سقف باشه...

و ما خوش باور...که این محبس سرپناه داره...

در نداره........... چون رفتنی در کار نیست...

کسی هم پیشمون نمیاد...

اکیپمون تکمیله...من و سه دیوار و سقف و کف نا آرام که دلتنگ هم اند...و خراش دیوار...و فریادی که گیر کرده...

و راستی...سوسکی بی شاخک...که همین چند وقت منبع تامین ویتامین ث می شه...

که ما از اسکوروی نمیریم...و لثه هامون بمونن واسه دندونهامون...

که اول لب بود...بعد لثه...بعد دندون...و به همین ترتیب هم می ریم...

تاریکی هم هست...بیشتر آن بالا بالاها...چسبیده به سه کنج...کز کرده...

غصه نور می خوره...که کنتراستی باشه...و اون عزیز باشه...یا ارعاب کننده...

که اینجا همه در بودنش...در تاریکی اش شریکیم...

اینجوری صفر صفر به رختکن می ریم...سه هیچ بیرون میایم...

...پیری می گفت "من آشویتس منم...داخائو اینجاست..."...

و پیری تو کوره عجب جلز ولزی می کرد...

خاطره اش لرزون و دود گرفته...در حالی که از منوکسید کربن "های" شده...

میاد و می گه "هوم...اینجا از من متورم شده........بسه".....

و به رسم پیری...سلام فاشیستی می دم و می گم...

"من آشویتس منم....داخائو اینجاست..."

و می مونم...منتظر متفقین...یا رفیق سرخم...

که منو آزاد کنه...

از آشویتسم..................

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:1  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

these things...are all...so overrated...

all these desires...

all these memories...

I wish it was as simple as a zaaaaapppp....

you would tear it off....

in a matter of seconds...

swift....and painless.......

and it would be all done..............

"there you go monsieur La Marquee....you are sterile........."

and I...with tearful eyes...full of gratitude......would say...

"Great work...it is a clean break from all those things........................"

yet....it is not like that....

and God...emerges from a fortune cookie...like a Deus ex Machina...

and says....once again.....................................

"This too shall pass my child..........."

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:46  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

we aren't but ignorant fools trapped within the circles of our own self

گوته گفت آدمی بر چهار شق است...عشق...ماجراجویی...قدرت...و شهرت...

گوته زر یا مفت زیاد می زنه...

آدمی را چهار شقه می کنند...همین و بس...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

روسو به خیال امیل دیگری منو پذیرفت...

اما زهی خیال باطل...

من آدم نشدم...حتی کشیش...سرباز...یا وکیل هم نشدم...

و حالا منو از خودش رونده...

و با یه نامه معرفی به دستم...

فرستادتم پیش دکتر پانگلوس...خوشبینی و بلاهت درس بگیرم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:3  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:48  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این نقطه را اون اول کار...قبل بیگ بنگ...نشون دارش کردن...اون موقع که همه نقطه ها یه نقطه بودن...این یه نقطه از اونا نبود...و بعد که نقطه ها دایره شدن...کره شدن و همپوشانی پیدا کردن...بازم این بیرونشون موند...و نشون دارش کردن...که هر از چندگاهی چوب به ماتحتش بکنن و بگن "نشون به اون نشون..."

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

شنیده بودم غر غرو ها را معاف می کنن...واسه همین مثه یه قلیون قل قل می کردم...اما معافی اش از اون نوعی نبود که فکرشو می کردم...به هر حال اما معاف کردند...زحمتشون شد...اینجا بود که معاصری از عطارد سر رسید و از دنیای سه گانه گفت که یه ابلهی با آوردن یه چهارمی همه چیزش را به هم ریخته بود...و از من خواست که فکر چاره باشم...و من قبلا دومی را گم کرده بودم...دنیای دوم را قرض داده بودم...رفت اونجا که پس گرفتنی نبود...چون خواهر بزرگ ردای خشمینه تن کرده...پس یه جوری کار حل شد...خبرش پیچید و آقایی آمد از یو...که بگوید آتشفشان هامان دوده گرفتند...برم هگزین و ناک تجویز کردم...و چست فیزیوتراپی...یو سرفه کرد...آتشفشان ها بی دوده شدن...غبارش به من نشست...یارو از اروپا اومد...گفت که پس کی ژوپیتر خورشید ما می شود؟ گفت که منتظرن که چرخه تکامل را در حالی که حمام آفتاب می گیرن تموم کنن...بهش گفتم که اون مزخرفات ادیسه را ول کند...برود کتیبه رزتا را بخواند...و یه وردی بهش یاد دادم که به همنوعانش فوت کنه شاید تکاملشان راه بیوفته...و البته یو وی تراپی...از اورانوس شکوه کنان اومدن که ما چرا چپکی می چرخیم...گفتمشان کاش منم می شد چپکی بچرخم...اما قانع نشدن...پس قرار شد راستکی بچرخن...پلوتو آمد...شیون و زاری کنان که منو از بین سیارات بیرون کردن...بهش قضیه پرسفونه را گفتم...دیگه سیاره بودن تخمش هم نبود...کسی از زهره نیومد...مشغول رفع و رجوع دعوای زهره و ناهید و بهرام بودن...این شخصیت دو پارچه آخرش یکی را به کشتن می ده...قصه گانیمد را نمی شه تعریف کرد...و بقیه آدمای منظومه یا مشکلی ندارن یا خبر ندارن که مشکلی دارن...جز این که شاید فکر می کنن هابل مرکز کهکشانه و ما به دورش می چرخیم...از آلفا سنتوری دعوت نامه اوردن...اما رادیو تلسکوپ ها سر حساب شوخی قدیمی حرف ها را این ور اون ور کرده بودن...شده بود پارازیت یکنواخت کهکشانی که طوافمون می کنه...و از آندرومدا...کعنهو آهنگ رادیوهد...آدم پارانوئیدی اومده بود که به همه این قضیه ها شک داشت...به هر حال من که معاف بودم...پس راهمو کج کردم...انگشتمو حواله شون کردم...و احمقایی تکامل نیافته ای تو شارون فکر کردن که می گم دنبالم بیان...پس سیاره شون را به رفتنم لنگر کردن که با هم بریم...و به گل نشستیم...منتظر دفعه بعد که سیروس انقده نزدیک بشه که مد بشه و موج ها سر برسن و بریم...شاید وسط راه رفتیم هالی را دیدیم...و فتیله اش را پائین کشیدیم...که دفعه بعد خدای کسی ظاهر نشه...اونجا بودم شنیدم که بوگندوی سولفوری از عقب افتادگی کربن می گفت...و آروغ های هیدروکسید سولفوری می زد...اما به تخمم هم نبود چون من معاف از این چیزها بودم...گرچه این معافی اون معافی نبود که می خواستم...کسی میاد و می گه فانوس کهکشان را خاموش می کنیم...دیگه کشتی ها و سیاره ها و سفینه ها همه سونار و رادار و نقشه دارن...این قرتی بازی ها مال وقتی بود که ماژلان می خواست دماغه امید نیک را دور بزنه...یا مال اونوقتا که یوری گاگارین از این طرف ها خوشحال عین عکس روی تمبرش می گذشت...و جان گلن ساترن اش را تا خود سنا سوار بود...واسه همین سهمیه سوخت فانوس را قطع کردن و خاموشش کردن که عتیقه ای باشه که از دنیای ساده تری خبر بده...اما من که به اونجام نبود...چون خیلی قبل ترش منو معاف کرده بودن...می پرسن چقدر قبل تر...می گم یه میلیون سال نوری...و به بلاهتم می خندن که سال نوری معیار فاصله است نه زمان...و من توی دلم به بلاهتشون می خندم که یه میلیون سالش که یه میلیون ساله...اما اظهار نظری نمی کنم چون معافم از این حرفها...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:4  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هه هه هی هی هی هیییییییییییییییییی

Yooohooooooo....heyyyyyyyy dudeeeeeeeeeeeee.....down here...in this fairy tale..........see I have a proposition for you...you get me into a studio ghibli story line..even as an antagonist...and I'll trade my world for it...everything included...just to be in that universe..you know...I can't make it for much longer here.....

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Rage...Jealousy...Anger...Pity...damn it...damn it.........the day of remorse will come...oh yes it will come...day of universal...widespread remorse...loyalty is invaluable..."wind beneath your wing" is invaluable...oh it will come...................remorse en masse...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به شوخ خبر رسید که در گوشه ای از شهر "دیالکتیک" و محفل "انتلکتوالیسم" برقرار است. کنجکاو شد که بداند این کلمات شبهه ناک چیستند و اهالی کدام فرقه به این امر مشغولند. هر چه کرد و به هر در زد او را بدان محفل راه ندادند. از تنگ کنجکاوی و فضولی پس به سر دیوار شد و از آنجا به نظاره محفل نشست. دقایقی بگذشت و سپس پائین پرید و دوان دوان دور شد در حالی که فریاد می کرد:

"الحمدلله که ما از این دیالکتک معافیم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می نویسم که یادم نره...که چه با من کردی...

که یه عالمه وقت بعد الان که هنوز هیچی نشده یادت رفته که چه با من کردی...

من یادم باشه که تو چه با من کردی.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:7  توسط دون خولیو دو لامارکی 

که چی؟ هوم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پشت سال ها دوری...

پشت یه عمر...

بر می گردد...

اما نه کسی به استقبالش می رود...

نه کسی انتظارش را می کشد...

نه جایی برایش مانده است...

.......................................

در کوزه به یادگار گذاشتندش...

کوزه را خاک کردند تا به یادگار مانده باشد...

اول فراموش کردند که کجا خاکش کردند...

بعد فراموش کردند که کوزه را خاک کردند...

اما آن یادگاری...

دیربازی بود که فراموش شده بود...

.............................................

آنان خیانت می کردند...

و او اسیرشان بود...

بر او می تاختند و از او می بردند...

و او بنده شان بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:53  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ببین کار به کجا رسیده که

هر اسباب رنج جذبم می کنه...

و با ولع دنبال هر چیزی میوفتم که توش پایان قصه نهفته باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:39  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I've been through all these sentiments and emotions and experiences and illusions...and I prevailed...battered...yet not shattered...beaten...yet not broken...I've been scraped out of all my gooey soft parts...and all that is left is a hard resilient shell...that holds his head up and shows the world his finger...and honeychills I must say "Screw you too"...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:17  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Arista Baba had told me about the land far away...over the seven seas and farther than ten balls of strings...there...out of kindness and care...someone has set up an stand...where he buys back all the frustrations, grieves and agonies and pays you back...relief and hope...I tried to make it there...but it turned out that I'm stuck...my ball of strings is far too short...even if it wasn't...at the first gate...first path...they would have forbidden me from going on...so that the sooth of my soul wouldnt pollute the purity of the path...but if you decided to go and if they let you pass...if you went all the way...please bring me back a handful of relief...and a tiny drop of hope...cause there comes a time...when you're so down...so desperate...that even a hint...a mere long shot of a hope...hope of deliverance...will carry you through...

He told me "it aint no tragedy...tragedy requires spectatures and an elemant of sympathy...it needs a protagonist to be unjustly treated and unfairly led..."......"this..." he said...."this aint no tragedy...no crowds...no story line...no unjust treatment...no notable protagonist...it is merely a late night act at a diner...in a cold corner of a dark road...where not even the truckers pass by...and your audience are a pair of drunks...a spider hanging in midstage and a cat...with uneven whiskers..."

Arista baba then told me about the illusion that he was...and the delusions that I have...he described the course of "ma vie"...which looks like a ring from an axial view...but a side view...reveals that it is actually a spiral...leading me down...where I belong..."avec qui" I ask...and he smiles "je sera la...avec tout tes illusions...".............and as Kepler knew then...I know now that only a meteorite hitting me in a head on collision...can throw me off this damn path..............

You try to hold me like you have never left...

But all that is left of me...

is a hollow...

the rest of me...is floating in the wind...somewhere..............

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 20:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

و شاید بزرگترین راز دنیا این باشه...

که چطور یه کرم خاکی گم شده اش را پیدا می کنه...

و من پرواز می کنم...

avec des sentiments distingues

و دنیام آبستنه..............

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خوبی یه گوله که با دقت شلیک می شه اینه که...

با سرعت ۵ متر در ثانیه مغزتو در هم می نورده...

ولی خبرش با سرعت ۲ متر در ثانیه از بین نورون هات حرکت می کنه...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نه این طوری...

یه نفس می طلبه که در رگی دمیده بشه...همین کفایت می کنه...

ناقابله...کمی اینوری...یا اونوری...کفایت می کنه...

...

و می گن:

"او از ما بود"...

دروغه...اما ارزش به چالش کشیدن نداره...از اون که گذشت...

ما را هم با همین حرفها خر کردن...

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:33  توسط دون خولیو دو لامارکی