تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

--اول--

شناور روی آب سیاه که ستاره ها بر پشت اش خوابند...

افلیای سفید مثه نیلوفر بی نظیری شناوره...

شناور میون حجاب طولانی اش آروم...خیلی آروم غوطه می خوره...

...توی جنگل دوردست می تونی بشنوی که صدای کشتار را به راه میندازن...

 

بیشتر از هزاران سال...افلیای غمگین گذشته است...

شبحی سفید...در رودخانه طولانی سیاه...

بیشتر از هزاران سال...جنون شیرینش...

سرودش را برای نسیم شبانه زمزمه کرده است...

 

باد سینه هایش را می بوسد و چون تاج گلی او را فرا می گیرد...

حجاب بلندش با موج ها بالا و پائین می رود...

بید مجنون بر شانه اش زار زار می گرید...

نی ها در خیال ابرو...بر روی قامتش خم می شوند...

 

نیلوفرهای آبی موج دار در اطرافش آه می کشن...

گاه بیدار می شود  در پناه توسکای خوابیده...

آشیانه ای که از آن دسته ای پر فرار می کند...

آواز سحرانگیزی از ستاره های طلایی می بارد...

 

--دوم--

آه افلیای رنگ پریده...زیباتر از برف...

آری فرزندم...تو مردی...رودخانه تو را برد...

بادی  که از کوه های عظیم نروژ می وزید...

با تو نجوای آزادی فراتر از این کرد...

 

نفس باد بود...که رقصون در موهای بی نظیر تو...

شایعات غریبی را به ذهن خیال پردازت اورد...

قلب ات بود که به صدای طبیعت گوش سپرده بود...

در بین ناله درخت و آه شب...

 

صدای دریاهای دیوانه بود...همان غرش عظیم...

که قلب فرزندت را در هم شکست...زیاده آدم وار و نرم...

شوالیه ی خوشروی رنگ پریده بود...مردک بیچاره دیوانه...

که صبحگاهی در اردیبهشت بر زانوهایت سکوت را فرونشاند...

 

فردوس...عشق...آزادی...چه رویایی...آه دختر بیچاره دیوانه...

تو چون برف در برابر آتش در برابرش آب شدی...

رویاهای بزرگ ات کلمات ات را خفه کردند...

و ابدیت ترسان چشمان آبی ات را ترساند...

 

--سوم--

و شاعر می گوید که زیر نور ستاره ها...

تو آمدی...در دل شب...به جستجوی گل هایی که چیده بودی...

و این که او را دیده است...روی آب...شناور میون حجاب بلندش...

افلیای سفید...شناور بود...مثه یه نیلوفر بی نظیر...

I

Sur l'onde calme et noire où dorment les étoiles
La blanche Ophélia flotte comme un grand lys,
Flotte très lentement, couchée en ses longs voiles...
- On entend dans les bois lointains des hallalis.

Voici plus de mille ans que la triste Ophélie
Passe, fantôme blanc, sur le long fleuve noir
Voici plus de mille ans que sa douce folie
Murmure sa romance à la brise du soir

Le vent baise ses seins et déploie en corolle
Ses grands voiles bercés mollement par les eaux ;
Les saules frissonnants pleurent sur son épaule,
Sur son grand front rêveur s'inclinent les roseaux.

Les nénuphars froissés soupirent autour d'elle ;
Elle éveille parfois, dans un aune qui dort,
Quelque nid, d'où s'échappe un petit frisson d'aile :
- Un chant mystérieux tombe des astres d'or

II

O pâle Ophélia ! belle comme la neige !
Oui tu mourus, enfant, par un fleuve emporté !
C'est que les vents tombant des grand monts de Norwège
T'avaient parlé tout bas de l'âpre liberté ;

C'est qu'un souffle, tordant ta grande chevelure,
À ton esprit rêveur portait d'étranges bruits,
Que ton coeur écoutait le chant de la Nature
Dans les plaintes de l'arbre et les soupirs des nuits ;

C'est que la voix des mers folles, immense râle,
Brisait ton sein d'enfant, trop humain et trop doux ;
C'est qu'un matin d'avril, un beau cavalier pâle,
Un pauvre fou, s'assit muet à tes genoux !

Ciel ! Amour ! Liberté ! Quel rêve, ô pauvre Folle !
Tu te fondais à lui comme une neige au feu :
Tes grandes visions étranglaient ta parole
- Et l'Infini terrible éffara ton oeil bleu !

III

- Et le Poète dit qu'aux rayons des étoiles
Tu viens chercher, la nuit, les fleurs que tu cueillis ;
Et qu'il a vu sur l'eau, couchée en ses longs voiles,
La blanche Ophélia flotter, comme un grand lys.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:52  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از همین ماوقع خرده پا...که خون را به گردش در میارن...و عروق مغز را گشاد می کنند...و بالهای سوخته را هوس پرواز هرگز نکرده می دن...از همین ها که این گوشه و کنار زیاد هست...اما تو قاب فسیل من نیستند...گاه و بیگاه ناله می کنم...که کاش در دوره ای دیگر از ماقبل تاریخ فسیل شده بودم...جایی که تصویرم بلاهت چکه می کرد و سر خوشبینی احمقانه و بی خبری از لاجرم در پیش روش قه قه سر می داد...کاش اون گاه فسیل شده بودم که حماقتم از خامی بود و نه از سر سوختگی...

فسیل تخم دست نخورده و سالم تراداکتون...که نطفه اش هم توش فسیل شده...و سنگ شده...سنگ تر از پوسته اش....................

و هنوز قه قه هایت که از سر اتفاق...گاه...نزدیک این دفینه فسیل شده...سر می دی...ترک بعد ترک...به جونش میندازه..........

Dreams and spirits...and circus crowds...I've looked at life that way......................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خوشبختی من در  اتوپی ناشناخته و دست نیافتنی نیست...

از خوشبختی مرا همین بس که قرار و سکون دیستوپی ام را بر هم نزنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:19  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:35  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چرت و چرت های قلمبه ای که اگه دفع نشن...جمع می شن و هیدروسفالی می دن که آبش مزه شوربا می ده...جمع می شن و شیفت میدلاین می دن...آدمو از نیمه خودش به نیمه ناخودش می رونن و اونجا آدم ورم می کنه و آماسیده می شه...

تقلا می کنن که دست همو بگیرن که تو اون قعر بمونن...اون ته لنگر بندازن و حباب بعد حباب حرف های آب کشیده و فکر های خیس خورده را بیرون بدن...در گوش هم مجیزی که خودشون توقع دارن را زمزمه کنن...تو اون قعر سوشیال پرسپشن...سلف پرسپشن را می ذاره لب باغچه بیخ تا بیخ سرشو می بره...

من سلف پرسپشنم رید به سوشیال پرسپشن...و از بس "...شعر" بلغور کردم...هیدروسفالیم شد پنوموسفالی و باد کرد...ژیروس ها آتروفی شدن...باکتری ها زحمت سولفورش را کشیدن و باد کردیم...و غوطه ور شدیم و به سطح پیوستیم...سطحی و متعفن...و لا یتعلق...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:46  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ماتیلدا...

تموم شد...

تن در هم شکسته ات...

و خاطراتم...

همه را یک امضا با خود برد...

......................................

آن ده کیلومتر دور کوه...

و تو که می تاختی...

و باد میون انگشتام...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این همان فرق بین من و توست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

۱- نمی خوام نداره...نمی تونم هم نداره...دستور دستوره.

۲- سلوک من از بی حوصلگی به تنبلی و از تنبلی به خستگی ختم شد.

۳- هوم...کلید ۳ کیبورد شل شده...

۴- سندرم بینابینی...نشون به اون نشون که یه قرن پیش هم بحث اش را کرده بودیم.

۵- حکم به رستگاری اومده...عن قریب سر می رسد...

۶- تو مرا به دوردستی ارجاع دادی و گفتی آنجا که رسیدی مرا نظاره کن که چگونه طناز و با عشوه از کنارت می گذرم و من تو را تا آن دوردست به دوش کشیدم تا تو آنجا که رسیدیم وسعت حماقتم را نظاره کنی و به اتفاق خنده ای کنیم و احوالات روزگار را به سخره بگیریم...

۷- مغزم دیگه از پس تصفیه این همه کدورت دنیا بر نمیاد...نیاز به دیالیز اورژانس داره...شاید آستریکسی نداشته باشه...اما تواتر داره...

۸- اختلالات خلقی مسلما دارای مولفه ای اجتماعیه که آنالیز شبکه اجتماعی اون را مشخص خواهد کرد..

۹- دیالیز روحی صفاقی از مفری که روح برای گریختن کنده است.

۱۰- یک روح با گروه خونی A منفی ترجیحا جوان و خام...جهت پیوند خواستاریم...قیمت: توافقی

۱۱- این نه شرط لازم و نه کافی است...همین طوری اتفاقی همراه همه این اتفاقات پیش میاد..

۱۲- ساعت کاری ۱۰۲ ساعت در هفته...یه قدم تا بردگی...

۱۳- تو این اکتاو تو فارش می خونی تو اکتاوهای بالاتر من فارش می زنم...

۱۴- پیشته...

۱۵- به شمس العماره می شدیم...جمیع اهالی خانه حاضر بودند...گویی دریافته بودند که به سفری دور رفته ام...رسیدنم را جشن می گرفتند...عجب آن که من بازگشتنم را به خاطر نمی اوردم...

۱۶- تلاش مذبوحانه ایه...

۱۷- ما می دانیم که قصه ما اون طرفی نمی ره...این عجیب آرامشی داره...

۱۸- رفتم تا حیاط خونه پیرمرد...اما اون چهار قدم را نرفتم که سرش بزنم...شکوه کنم...

۱۹- نامه خوش آمدگویی

۲۰- این خونه مسلما مار داره...برگرد..بپر پائین..چخه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هی تو...

هی تو..آره بابا تو...خودت...

کجا را نیگا می کنی؟

خودت...خود خودت...

هی...

هی با توام..

.....

و می ری...

و من بین فاصله تو و رهگذر بعدی...

کلیرانس کراتینین حساب می کنم...

و رهگذر بعدی می رسه...

.....

هی تو...

هی تو...آره بابا خودت............

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:8  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Baby I have to go...

cause you let me go...

and...I am floating...floating......floating....floating....floating away..........................

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سومبرروی کهنه ام را پائین می کشم...و ناپیدا می شم...شکست ناپذیر می شم...

Invisible...Invincible...

سومبرروی کهنه ام را روی چشمام می کشم و قواعد دنیای من حاکم می شه...

که توش...بیست و چهار...متاخره به بیست و پنج...

....

سومبرروی کهنه ام را پائین می کشم...

و زمزمه می کنم:

"بویئنوس نوچز...آمیگو"

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کسی منو آدم حساب نمی کنه...

اما اگه می کرد...

یه بیلخ نشونش می دادم و به ریشش می خندیدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:6  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Don't bother with your deep bullshit thoughts...bugger off...sod off...

امیدوارم که خرفهم شده باشی...نشدی هم باشه به حساب حماقت جهان شمول که تنها ژنیه که از زمون آدم به این طرف دچار جهش و تحول نشده...

..................................................................

سینه فراخ سینه سپر می کرد...

و پشت ضربه ها که خاک را از ریشه می تکوند...

پوزخند می زد...

که این قلعه خرابه...

پا تو هوا...

قلتون قلتون هم که شده...

هست...

................................................................

شانست گفته که پشت سرم می دوی و من از تو می گریزم...

فقط یه لحظه...یه لحظه اگه واسادی...اگه دست از شکار کردنم برداشتی...

بر می گردم...و گلوتو می درم.....................

................................................................

محض اطلاعت:

به سلامت...

بری که بر نگردی...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:39  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Here is the cycle of an anthropomorphic parasite:

at first there is discovery...

and then comes the pitiful attempt at attachment...which for him...with his limited social skills and unremarkable methods...is quite difficult...

then comes lust...dedication and the ever so dangerous dependance...

but before you know it...he will be filled with disillusion...

inevitably there will be betrayal...shedding and tearing...detachment...which at times means he has to leave parts of him behind...merely for the rest to survive...

there will be saddness and grief...but c'est comme ca...c'est la vie...

and then will come seclusion...a parasite hybernating for the right time...waiting for the next prey...

ironically the preys always get the upper hand...

he is like a blood sucking flea in a Fellini circus...jumping throuh hoops of fire...rings of misery...

...

you see...

for him...

human contact is over rated...yet mesmerizing...it is like...craving for the poison...that will slowly...very slowly...intoxicate you..................

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

"و توی اين کابوس سياه هر چد وقت يه نور لرزان پيدا می شه که نمی ذاره به تاريکی عادت کنم ولی هرچه سعی می کنم که بهش برسم دورتر و دورتر می شه ، هر چی باشه اين يه کابوسه، و بعد در لحظه ای که بهش می رسم خاموش می شه و بعد زمانی می گذره و درست در لحظه ای که چشمانم به تاريکی عادت می کنند، در گوشه ای ديگر نوری روشن می شود و جستجوی جنون وار دوباره آغاز می شه.

اميد های واهی.... و جستجوای ابدی."

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:0  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Three is a crowd...

and I am always part of a crowd...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

من احساس می کنم یه بشکه باروتم...

که فندک دستش دادن...

روزهامو هراس از خودم شکار می کنن...و شبهامو کابوس خودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:4  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

عجیب بود...
تا اومدم بفهمم چی به چیه...
نشست بهم و گرفتارم کردم...
قضیه حلزونیه تموم عمر گرفتار کندی اش...که تا معادله سرعت را کشف می کنه کسی پا روش می زاره...
و اونوقت آدم ارشمیدس وار فریاد می زنه...

"آدمی را از خود گریز نیست..."

و همین جوری...آدم به همین مزخرفات وابسته می شه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هوم...

باور کن گیر کردم روی این هوم...می ترسم اگه چیزی جز این بگم وسعت حماقتم نمایان بشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

"همین طوری شد...من ابله علف به پالون این الاغ می کردم...که یهو پالون را انداخت و در رفت....."

"به همین سادگی؟"

"به همین سادگی............."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:33  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

نشسته و حساب کتاب می کنه...و من اون گوشه نشستم و نگاهش می کنم...سرشو بالا میاره و می گه..."چوب خطتو بیار تا حساب کتاباتو بکنم..." یهو ترس خفته بدهی هایی که موعدشون دیرزمونیه سر اومده بیدار می شه و چهار گوشه تنمو می لرزونه و می گم "چوب خط هر کسی به اندازه سرنوشتش جا داره.." نیم نگاهی بی تعلقی بهم می ندازه...و می گه "مزخرف نگو...نوبت توئه که محک بخوری.." و من با خودم فکر می کنم که باز نوبت منه...باز در برابر چی منو محک می زنه...گاهی شک می کنم که نکنه من سنگ محک این داستانم...داستانی که بی تابی می کنه از این گره آزاد بشه...ولی هم اون خوب می دونه و هم من که اگه آزاد شد...سالیان انبوه تلنبار شده پشتش آزاد می شه و مثه شلاق سراسیمه ای...قبل از این که اینرسی بهش فائق بیاد...تلافی این سکون را سر من و سر دنیا در می یاره...پس بدون این که هیچ سگ هاری را آزاد کنم...می شینم...دست می کنم و چوب خطمو در میارم...نیم نگاهی به چوب خطم کافیه تا حسابی آشفته بشه...بهش می گم "هیس...اشکالی نداره...تازه این یه نیمه سیاه هم داره..."

به شمردن و دسته کردن نمی رسیم...سوت می زنن و وقت استراحت می رسه...من و اون می ریم...که واسه چند دقیقه ای از این روتین آزاد باشیم...بهش می گم "یکی یه جایی یادش رفته وسط این فلوچارت...واسه این لوپ راه فرار تعبیه کنه.." سری تکون می ده...و گاز بزرگی به روزی اش می زنه...که طعم گس روزمرگی داره و پوسیدگی و فراموشی...میاد گپ مختصری بزنه...که می بینیم حرف خاصی نیست...می گه "نمودار فاز همه این اتفاقات اتفاقی را که رسم کنی...هیچ چیز اتفاقی نیست...روند تکراریه که تا ابد تکرار می شه...مستقل از این که به کدوم واحد زمانی یا اندازه نگاه کنی...مولکولهامون همین بدهی های ما را دارن..."

یهو حرکت براونی من که تنها دلخوشیم بود...تبدیل می شه به تقلای بی منظوری که جایی همین نزدیکی ختم می شه...مگه این که دستی فراتر از این حرف ها...بگیردم و پرتم کنه...به دوردستی که چگالی کمتره و مولکولها مهربون ترن...انگار که ذهنم را بخونه...می زنه سر شونه ام و می گه "مگه آریستابابا بهت نگفت که کوانتوم خوش باوری را می کشه؟"...چرا گفته بود...و من تازه می فهمم...چشمامو می بندم و تسلیم سرنوشت محتوم می شم...و یهو این تلو تلو...این تقلا...این جنب و جوش...می شه...احساس خوش تسلیم شدن به بادی که موقع تاب خوردن از میون زندگی می وزه...و من آروم می شینم تا دو تا تاب دیگه بخورم...

هنوز اوج نگرفته...صدای سوت دوباره میاد و وقت حساب کتاب من می رسه...دفترشو باز می کنه و چوب خطمو می ذاره جلوش...سری تکون می ده...رفاقتمون که از استیصالمون منشا می گیره...شرمنده اش می کنه از این که حقیقت را بهم بگه...من صدامو صاف می کنم و با لحن مطمئنی می گم..."اشکالی نداره..."...پوزخندی می زنه و می گه "خره...اشکال داره...اشکال داره..."...یهو صدای مطمئنم به لرزه میوفته و می شه پارازیت نا مفهومی که می شه (... ــ ــ ــ ...) می شه سه تا نقطه...سه تا خط تیره...سه تا نقطه...اما اگه با رادیوتلسکوپ هم این پارازیت را بفرستم هیچ توفیری به حالم نمی کنه...پس نجوا کنان می گم "قضاوتم به این چوب خط نکن...این خطو ببین این فلان قصه را داره...اون یکی سر فلان ماجراست...تو چه می دونی چی به من گذشت......" سرشو تکون می ده و می گه "قضاوت به نیت نیست به عاقبته...و چون عاقبت ات این بود...پس عقوبت ات این است..." و یه چوب خط دیگه میذاره روی میز...سفید...و من می فهمم که باز محکوم شدم که یه چوب خط دیگه را هم پر کنم...چون یه احمقی یادش رفته واسه این لوپ یه راه فرار بنویسه.............یه خاتمه......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:29  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آخرین بارقه های این حس غریب خاموش می شن...

توی باد لا مروت بهاری سو سوی ملتمسی می زنه...

و مثه اون گلدون پتونیا می گه...

"اوه دوباره نه..."

و من خوب می دونم این یعنی چی...

چون تا آخر کتاب را خوندم....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Au Secour?

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:9  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نمی فهمم...نمی فهمم قضیه چیه...این آریستا بابا کدوم عقده و گره وانشده تو زندگیش مونده...که به هر سوراخی فرار می کنم...سر می رسه...و عصاشو تو اونجای من می کنه...بی خیال ما شو...

..................

همین؟

همین بود؟ صداقت تو منو کشت!

این چه جور حکایته دیگه..........هوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

شوخ در کوچه می دوید و محکم بر سرش می کوفت...و به ناظران حیرت زده می گفت:

"در قباله ما جز این ننگاشته بودند...بیش از این هر چه شد...عهدش زود بر آمد...این توسری که باید بخورم...لاقل از من بخورم..."

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

It really doesnt matter whether I understand the reasons behind all of this or not...

What matters is that I understand the consequences of it...

I live the consequences of it all...

....

so whatever reason you might have...

I am sure it is justifying enough...

but I don't need justification...

It really doesn't change a thing...

the end result is what matters...what I feel...what I understand...

...

نه بابا؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:23  توسط دون خولیو دو لامارکی