تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

This state is one of despair and destitude...

..............................................................

"Why? Why me?"

"Why not?...why not you?"

"What will come? what will happen?"

"What else can happen?"

"How long? until when?"

"a Finale is a certainty hidden in the uncertainty of time..."

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 22:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

گویا تموم شده...طبق معمول سر کوتاهش دستم مونده...

یه اتفاقی اون کله دنیا افتاده...

حسش کردم...

نشستم تا لرزه اش بهم برسه و بنیانمو بتکونه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:28  توسط دون خولیو دو لامارکی 

قضیه چیه؟ داستان از چه قراره؟ چی تو ذهنت می گذره؟ هوم؟

....................................

...می گن اینا نشونه خریته...

...انگار که آب تو هاون بکوبم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Au Secour

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 19:7  توسط دون خولیو دو لامارکی 

میاد و عبای جنونشو روی سرش می کشه که رها بشه...اما می شه یه سایکوتیک در زنجیر...و با شرمندگی پشتشو می کنه و می ره...اون چشماش بسته ان اما از طنین قدم هاش که بم تر می شن می فهمه...قوانین داپلر دور شدنشو بهش یادآور می شه...تا این که آخرین لبه عباش از روی سرش کشیده می شه...و این طوری آدمی با التماس هاش پشت سرش اسیر می شه...و اون قبل از این که عذاب وجدان لهش کنه فرار می کنه...این صداهای ملتمس آخر این تونل وحشت تموم می شن...اینطور به خودش القا می کنه...و اون ته می گه..."هی غریبه...هی آشنا...هی تو..." اما این همه که خطابشون می کنه...سایه های رقصونی ان روی دیوار...که به دیوار دوخته شدن...و کسی از بینشون پائین نمیاد تا لاقل به سایه این بپیونده...و اون درجه به درجه سلوک را طی می کنه...از "چرا" خسته می شه...به "چطور" می رسه...و به "تا کی" ختمش می کنه...تناقض عجیبی درونش قل قل می کنه...نیات خوبش به ماحصل فاجعه آمیز زندگیش گره خورده ان و میون گره این حلقه گردن اون افتاده...همینطوری بی قاعده ولش کن......................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ذهن متخلل و مشوش...که قراضه دانی همه آن حرف و حدیث هاست...

اوراقچی بزرگ همه چیز متعالی را ازش می تارونه...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:18  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"لعنتی...باز چه غلطی کردی؟"

"قربونت...من خوبم تو چطوری؟"

Demons of my past come to hunt me...

مثلش...مثال اسکروچه...و اینجوری خوب می دونیم...که یه جوری...یه جایی...به یه نحوی...این قضیه از اینجا آب می خوره...جایی توی گذشته زنجیر تقصیراتی که امروز تو را گرفتار می کنه من به گردن دارم...جای تاسف داره که حتی نمی دونم کجا...کدوم کلمه یا کردار  توی کدوم وقت زمونه فلان چرخه زندگی را به راه انداخته که امروز تو را گرفتار کرده؟...و حکایت تو...مثل پاتوگنومیک ماوقعی است که این اطراف رخ داده و می ده...

دفاعی در کار نیست...این من...از قبل محکوم شده...چاک دهن را باید دوخت.............................

"یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت

در نمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 19:36  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Out of the huts of history's shame
I rise
Up from a past that's rooted in pain
I rise
I'm a black ocean, leaping and wide,
Welling and swelling I bear in the tide.
Leaving behind nights of terror and fear
I rise
Into a daybreak that's wondrously clear
I rise

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 


Bryan Charnley یکی از محبوبترین نقاشان من............


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

knock knock..

who's there?

life.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 17:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کسی سر شونه ام می زنه...بر می گردم...منم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 17:33  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Go on...slap me out of this...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:51  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Christy Brown, I am a crippled within, a CP entangled inside...

The emotions run wild, they scream, yet only a shudder, a glimpse, a sigh surfaces...

Hidden and weak...

May be...and just may be...

The Love Deprived, Is Implied...

You and Me...

We are implied...............................................


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 18:3  توسط دون خولیو دو لامارکی 

1- پشت سال ها...فراموشی میاد...مگه لحظه هایی که مثه بارناکل می چسبند...

2- قولیه...کوجای په؟

3- می بری و دور می اندازی...دریغ از سالهایی که به تابیدنش گذشت...

4- آخرین غازهای وحشی هم رفتن...وقت کوچ  کلاغ سیاه ها هم می رسه...

5- تولد...و بدهی آن همه خوشبختی...

6- طلبیدن کمک های اولیه...

7- اورژانس داخلی...بدو بدو...احیا...بدو بدو...مورنینگ ریپورت...

8- مداد...امداد...استمداد...

9- لو رفتیم...چند نخود دیگه تحمل کنی تموم شده...

10- به صغیری و کبیری نیست...به نسبت باریه که ذهن به دوش می کشه...

11- This is the end...my beautiful friend the end

12- بامبول سرمون در نیار...

13- ژیان با بوی بنزین هم راه میوفته...

14- تو انگار که زندگی تباه شده ام باشی...و من انگار همان ترس...

15- المپیاد؟!

16- یک "بفرما" تا رستگاری

17- امیرو امیرو سازدهنی...

18- کانسر کولورکتال با متاستاز به کبد...پروگنوز: واقعا چی فکر می کنی؟

19- یا ترتیبمون را می دادن یا می کشتن...البته ما کشته شدیم...

20- این خونه مار داره...برگرد...هر چه دورتر بهتر....................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:29  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هی رفیق..اخوی...عزیزجون..عمو جون...یارو...بی خیال ما شو...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:29  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:36  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"Non ! Je ne regrette rien
Ni le bien qu'on m'a fait
Ni le mal tout ça m'est bien égal"

نیمه متظاهرم به جنگ با نیمه تاریک پنهانم مشغول می شه...که اینطور جلوه بدن...نیمه تاریکم که واسه دیدنش باید بشقاب پرنده سوار بشی و به اون ور ماه سفر کنی...خوب می دونیم...و اینو تراژدی بزرگی جلوه می دیم...و نیمه متظاهر زیر نور نورافکن ها به فرافکنی مشغول می شه که "نه"...این خوش عاقبت ماست...این زیر همه چیز برق می زنه...و به نقطه سرگردونی رو سینه اش اشاره می کنه...اون پشت...تو تاریکی...من و نیمه تاریک خوب می دونیم که قصه...قصه ایه به غایت معمولی...با فراز و نشیب هایی انقدر کوتاه که به خاطر امتداد بلند قصه می شه ندیده گرفتشون...می دونیم که بر خلاف سیاهنمایی ها که روی سن در جریانه...قصه آنورتر مرز تراژدی تو روزمرگی عجیبی غوطه می خوره...نیمه تاریکم این برزخ را تراژدی می نامه...سرگردونی توی قصه ای که شخصیت هاشو گم کرده و هر چند صباحی یه گوشه ای لنگر می ندازه...با بادبان ها پاره...پرچم نیمه افراشته و خدمه ای که غبار گرفتن...

"I am nothing more than
A little boy inside
That cries out for attention,
yet I always try to hide"

من و قصه با هم رودرواسی داریم...به نوبت مرکب می شیم و مرکوب...و تو دایره ها می چرخیم...دستامونو باز می کنیم...که شاید گیر کنیم...می بینیم انگشت نداریم که گیر کنیم...می چرخیم پس...بی هدف...اما چشمهامون خوب کار می کنن...حریص و هیز دور می گردن...جستجو می کنن...همه آن گوشه و کنارها که می شد گیر کنیم...که اهلشون باشیم...را می کاون...و ذهن خسته فریاد دریغ سر می ده...و ریه ها با ناله خفه ای دنبالشو می گیرن...و تو که می بینی...از این گوی ها ولع و غیظ نمی ریزه...از تهش چشمه حسرت می جوشه...این آب گلی که روونه...یه زمونی...زلال بود...

کسی به درستی تقه ای به این پوسته سخت شده و هیپرکراتوتیک می زنه و می گه "تو خالیه...پوشالیه"...راست می گه...همش همون یه لایه بود که باد خورد...و بارون...و غم و غبار نشست بهش...و سخت شد.......................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:38  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 16:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آه ای خدا دستم بگیر..................

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:10  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

این نقطه...و آن نقطه ها که همه گریزانند...

نمی دونم چرا این راه پله را هر چه بالا می رم بالاتر نمی ره...پائین تر شاید...چرا "بهترم" صدق نمی کنه و در عین حال در وصف اوضاع جز اون نمی شه گفت...می گه "به خاطر نسبیته..."...ابلهه...یادم میاد که عمو آلبرت می گفت نسبیت یعنی که قوانین جهان شمولند...به خاصه که ناظر منم...بالاتر من...همیشه بالاتره...و هرگز پائین تر نیست...اما گویا اینجا...این میون...قوانین جهان شمول آلبرت به کار نمیان.....

..تقلا نداره...این هجمه بزرگتر از این دست و پا زدنه...شمردن بهتره...هزار و یک...هزار و دو...هزار و سه...یک...هزار و یک...هزار و دو...هزار و سه...دو......

چیز جدیدی نیست...

کارامبا...


شاید...روزی...جایی..................نه بابا...ساده لوحی هم خوش دورانی بود........................
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 13:7  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از میون خار و خاشاک گذشته لگد خورده بیرون میاد...و منو تو ضعف و در هم شکستگی ام پیدا می کنه...و منو به خودش فرا می خونه...که بیا...اگه به اون خونه رات ندادن...اینجا همیشه جات هست...همه خاطرات و بار احساسات حقیرمو به دوش کشیده و باز منو به دوش اش فرا می خونه...تا بریم...منو ببره از این بیغوله...از امشب...و اگه ۲۴ ساعت دیگه سپسیس تمومش کرد...بگید از کنجکاوی تموم شد...نگید که همش زیر سر ذات معیوب و قصه منحوس اش بود...وقت دعوا است...شروعش کن...تا بغرم...این بازی...این سر دواندن...این همه را من تجربه کردم...بارها...می دونم دیر یا زود داره و سوخت و سوز نداره...سر می رسه...کاش زودتر...همه را یه بقچه می کنم...می گم "این بس..."

آن زمان که آریستا بابا فربه بود... خامی ام و سادگی ام به دوشش می کشید...حال که فرتوت شده و پیر... گرده های من هم تقلیل رفتن...و از این یه مشت استخوون به شکوه میان...

عجبا که خلاصی در پریدن به چاله ای باز هم عمیق تر از این به هم می رسه...این نزدیکی...دیگه غارنورد می خواد...چشم ها را بالاتر زیر آخرین پرتو بذار و بیا...از اینجا به بعدش را باید لمس کنی...خوب که این قصه را لمس کردی...و انگشتات هزار بار برید...می دونم که فریاد رستگاری می زنی..."الحق که این سیه چال حق است" ...و در آن ته زنجیرها به این حق گواهن...

و تو...نه دیگه جانو به آتش می کشی...نه تن را به تکاپو می ندازی...تو شدی پاره خطی که این عمر...همه اشو تعریف می کنه...هم آغاز و هم انجام...بس نیست لامروت؟ این...مشت و مال اساسی می خواد...برق از کله اش بپره...شاید آدمیت اش باز شره کنه...چه می دونی تو؟... ای از این بازی...ای از این بازی...هی آهای...عقب افتاده است خوب...از زندگی اش...از هم قطار و هم رزم و هم فال و هم شان و هم ریشه اش عقب افتاده...این را باید از نو سرشت...چرخ را خالی کن...گل تازه به کار بزن.................................

سیاه بازی داریم تا سیاه بازی...ندیدی...و "چیز که ندیدی چون دونی..." واسه همین چیزاست...چه میدونم والا...حسابش از دست منم در رفته...دیگه یه لنگه پا...نمی شه طاقت اورد...قلت می زنم......سیستم وستیبولار تعطیل شده...اما لعنتی نمی دونی چه حالی می ده...آخ اگه گیر بیوفتم...تنبونمو توبره می کنن...اما هر چیزی جواب داره...این همه انگشت که ردیف ردیف نشونه رفتن...یه انگشت فقط جواب دارن...

هیچی نگو...اما اون جای این زامبی متعفن را نیگا کن...اوناها...اون کنار...که از کیمریسم جون به در برده...انگشت ها را دیدی؟ امتداد مددجویی دست ان...............

مگه با تو نیستم؟ سر کج کردن کار یابوئه..."نه" را باید فریاد زد...


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

چند وقتی بود که حس و هوای تغییر داشتم...یه چیزی داشت عوض می شد...کم کم فهمیدم...داشتم بال در میوردم...دو تا نقطه از بین کتف هام شروع کردن ذق زدن و درد گرفتن...و یه روز بهاری بال هام از بین پوسته زمختم جوونه زدن...بال هایی که زیر قاب سختشون پنهون شده بودن...متامورفیسم ام...منو به یک زنجره تموم عیار تبدیل کرده بود...آزادی دو روز پرواز...فریاد زدن بی پروا...گیرم که اشمئاز آور باشم واستون...یا که صدای به هم کشیده شدن بال هام...انکر الاصوات باشه...اما من به اونجام نیست...

شنیدی داستان اون زنجره را که هفده سال زیر لایه لایه خاک...لاروه...تا دو صباحی زنجره باشه؟ یه عمر زندگی واسه قصه ای که فقط قراره تو فاصله دو تا غروب اتفاق بیوفته.....................

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 22:39  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سر گم شدن و بدشانسی موعظه گری گذرش به خرابه ی ما میوفته...نرسیده...کتابشو باز می کنه و بلند بلند به موعظه مان مشغول می شه...از حال خرابمون می گه...جزئیات افتضاحشو که مدتها بود از فرط عادی شدن فراموششون کرده بودیم را باز یادآورمون می کنه...اشاره به دوردستی می کنه...که صد البته از اینجا پیدا نیست...و از آنانی می گه...که دیرزمانی پیشتر مثه ما بودن...اما به خوش راه رفتن و ما به کج راه...

"این همه...همه عبرت ان...از کوچک و بزرگشان...

و اینان...همه عقوبت ان...عاقبت پیشینه ای...انبوه از گناهان خرد و بزرگ..."

خوب که بلغور کرد...به نمایندگی از جمع به صحبت در میام...که این حال خراب عجیب خوش به ما نشسته است...هیچ چیز زندگی هیچ وقت با ما جور نشد مگه این حال خراب...که عجیب به ما خوش نشسته...بهش می گم که ما یا کور به این وضعیتیم...یا کر به حرف هایش...یا لال از شکوه کردن...و اینجوری این جماعت این خرابه...لبریزیم از رضایت...آنقدر که گه گاه سر خوشی زیاد می دهیم زمونه آجر و کاه رو سرمون بریزه...حرفامو با تشکری نیم بند ازش به پایان می برم...و با یه اردنگی از کج راهمون بیرونش می کنم و روونه ی خوش راهش می کنم.......................



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 11:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آخ اگر این فغان ها که بر مزارش می کنید...

در معیت اش می کردید..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 12:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

زندگی هامو خودم واست تعریف می کنم...

نکنه خدای نکرده...

سراغ مردگی هامو بگیری...

احوال روزمرگی هامو بپرسی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:16  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"از اینجا بریم..."

"کجا؟"

"واقعن مهمه؟"

"هوم...نه.."

"پس بریم..."

"تو برو...من خودمو می رسونم..."

....و رفتی.............و من مثه یه کابوس کلاسیک...نرسیدم...و الان انگار که تو دو تا دنیای موازی باشیم...از اونا که حتی تو هندسه دکارتی هم به هم نمی رسن...تا ابد موازی.....بدون هیچ نقطه تلاقی..ما موجودات دون بعدی را چه به احوالات شما که از اهالی کائنات و لایه های برتر و بهتر بودنید...خبر از این دنیا اگه داشتی...دمی درنگ کرده بودی...تا من هم برسم...بعد بریم...گم نشده نبودم تو این هزارتوی زمان مکان...تو این دیستوپی که گرفتارش اومدم...از همه جا بی خبری چکش قضاوت بین اهل شهر توزیع کرده...که می تابونن و بر من می کوبونن...هر چی میام می گم...ایهاالناس من مبری از این قضاوتم...از حکمتی که شما بر آن حکم صادر می کنید...من غافلم...هر چی فریاد می زنم...که این من خود هم مقدر می کند و هم خود جاری می سازد...نمی فهمن...گرچه حکم هاشون به اونجام هم نیست...اما عواقبشون گرفتارم کرد...به گوشه ای زنجیرم کردن...میان هر روز و هر لحظه...دم گوشم زمزمه می کنن...همه آن اسرار مگو را...و من زمزمه هامو قورت می دم...

هوم...مشتری رسیده.........................

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 1:5  توسط دون خولیو دو لامارکی 

No great war left to fight in...no cause...no glory...

Just this last fight and flight...this dash through life...

This is it...plain and simple...

and it is too damn hard to finish on your own...

nevermind that...tough crowd tonight...very tough...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:53  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در جمعی از شوخ خولیو لامارکی بخواستند که دعایی بخواند٬ اندکی تامل کرد و گفت:

"الهی مرا جز عوام بگردان"

اهالی جمع بپرسیدند:

"این جز که گفتی...جز است یا جزو؟"

شوخ لبخندی زد و گفت:

"این را عوام ندانند"........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

با اشک ریختن هیچ آتیشی را نمی شه خاموش کرد...اما با شاشیدن چرا....
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سرنوشت٬ سریع ترین هفت تیر کش این طرفاست...

اما حتی سریع ترین هفت تیر کش هم ممکنه...یه روزی به تیر اتفاق گرفتار بشه..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 9:45  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

به بخشودگی...

و همه اینجور احساسات...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

زنده ایم...شکر...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:16  توسط دون خولیو دو لامارکی 

No refuge...

No shelter...

No last resort...

This is it...The last fight...

'till it ends...

........................................................

لحظه سر رسیدن سال نو را بیمارستان بودم...

آخرین کشیک 87 و اولین کشیک 88...

و هیچ احساس خاصی نداشتم...

هیچ چیز نو نشد...

و هیچ چیز کهنه ای...کهنه تر نشد....

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:6  توسط دون خولیو دو لامارکی