تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

Baby...I can't be seen naked with you..socially...

this is just a reminder...that you need to go on...survive...without me...

I will see you off with roses...with my hat off...

trumpets and horns playing in the background...

concealing my deep bitterness and sorrow...

baby...now I am on your side...

this is why I am telling you to go...

you will let go...and I will perish...and you will florish...

go child...blossom into the life you truely deserve...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

موجودات خیلی خیلی کم عمقی را می شناسم که واسه این که بهت بقبولونن که عمیق هستن و سنگین....

آسمون را روی سطحشون منعکس می کنن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اون موقع که سقوط شروع می شه...

و اونا...به جای این که بایستن...از ضربه در هم شکستن کم کنن...

از مسیر پارابولیک سقوطت متواری می شن...

تا خدای نکرده...

زیر این حجم نرن...

با این که چگالی این حجم ناچیزه...

اما اونا یا نمی دونن...یا نمی خوان که بدونن...

چنین موقعی...سعی کن با مخ زمین بیای...........................

و باور کن اگه حرفه ام یه چیز به من آموخته باشه...

اون اینه...

چطور پایان یافتن چیزها را ببینم................و بپذیرم...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:24  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Why bother being considerate when no one returns the courtesy?

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

عزیزترینم...آدمیزاد با ضمایر ملکی لنگر میندازه................
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:59  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

فلش بک - پست ۲۴۴ - مهر ۸۴

"انقدر عق بزنم تا درشو بذارم
امعا و احشای مچاله امو گلوله کنم
توی صورتشون تف کنم
کشون کشون این بار سنگینو دنبالم می کشم
تا اون مادر قحبه ها از توش کش برن
ولی سبک نمی شه
لبه اونجا تلو تلو می خورم و شرم بچگی هام یادم میاد
سرخ می شم و سرمو اون زیر بیشتر فرو می کنم
در حالی که همه جام بو می ده
چشمای باباغوری آویزون گردن می کشن
خوب نیگا می کنن و سر کوفت می زنن
سایکونروزیز من میشه درد پهلوم و بالا میاد
یه جوری گولم می زنه تا بدبختتر از همیشه خودمو تصور کنم
و وسط اون بدبختی ها مطالبات نیمه کاره
کف زمین پخش میشند و دهن کجی می کنند
و من رد نشخوار چرندیاتشو دنبال می کنم
دهنمو می جنبونم و می ذارم آب از لب و لوچه ام آویزون باشه
آریستو بابای زپرتی٬ در حالیکه ماتحتشو می خارونه
با صدای نکره اش بدبختیا را آواز می کنه
دوره میوفته و طاعون نکبتیشو منتشر می کنه
تا اون با اکراه بیاد دم پنجره 
از دیدنمون تلاطم می گیره و قبل از این که بتونه تهوعشو قورت بده
دریا زده می شه
موج گم شدگی ما را هم فرا می گیره و من مزه ی
معده ی شستشو داده شو که باد توی صورتم می پاشه حس می کنم
مزه ی اون قرصهای تاریخ گذشته که با الکل داده بود بالا
که مجبور نشه مثل هر روز کوفتیش خودشو حراج کنه
سگه پرواز کنان می رسه٬ واق واقی می کنه
و از اونجاش تباهی صحنه هایی که توی خیابون دیده بهمون می پاشه
بدبوتر از همیشه از هم می پاشیم و خرده پاره هامون را اگر لگد مال نشده باشن
جمع می کنیم و توی بقچهه می تپونیم
سرم اوج می گیره و باد می کنه و بعد سوت کشون خالی می شه
تا یه بادکنک سوراخ تفی بشه با نقاشی های اون دینامیته
خال خال های زرد جلوی چشمم میاد و همش بامزه می شه
می خندم و اون بدجور نیگام می کنه چون سر اسب اشتباهی شرط بسته بود
سر اون لعنتی که جنازه اش زیر اون فوت فوتکا که تنها خاطره ی محوش بود گم شد
از اونا که بزرگشو توی شیشه می کرد به عنوان قلب تپنده بهش غالب می کرد
از اونا که یخ زده بود
اینجوری می شه که سیرک میریم نمی خندیم چون دلقکش ماییم
و اگه اون قارقارک نبود که گاهی عذابو بهش زنجیر کنیم و تند بریم و تند بریم و تند بریم
خیلی زودتر از این بند ژاکت مهاری منو بسته بودن
سادیسمم سمفونی می زنه٬ بهم می گن از اون ماجراهاشم بگم
از لحظه هایی که یه چیزایی صادقانه جلوم می لرزیدن
و درون من خون با اشاره پاراسمپاتیکی به جریان میوفتاد تا هر گهی می گه
یارو آدم بود..مثل سگ دروغ بگه یا از بس نزدیک این حلقه نیومده
منو نشناخته
می خوای مطمئن باشی که جای من حالا حالا ها بو می ده؟
خوب چشماتو باز کن ببین کجا داشت شنا می کرد..ازش بپرس
وقتی که تار می دید چه غلطی کرد..
بسه؟ نه صبر کن تا کلونم را هم واست بالا میارم
نفس به شماره میوفته اما می شمره لعنتی هی می شمره و نبض جهنده اوج می گیره
اون چهار متر کوفتیه اون رویا یادته..تنها صحنه ی خیس بهشت
که از زور خیسی و سرما وضعیت کوفتیمو پشت سرم می ذاشتم
یادمه اون گاهی ها را ...اون میلهه...دایره های توی دیوار
و من از بس همه عیبی داشتم از پنجره طبقه سوم بیرونو نیگا می کردم
گهش بگیره..در و دکون و بساط اون بنجلا را جمع کرد
آریستا بابا نصفشو گذاشت رو دوشش و با دوچرخه اش تلق تلق میدونو دور زد
و نصفشو گذاشت رو دوشم تا مقلدانه از سلون و دموکلیتوس بگم 
تا تموم که شد یه جفت گوی سیاه باشم که با اکراه از سوراخ سیاه کوچیکش میاد بیرون
و با اکراه توش بر میگرده..کف زمین غلط می زنه و مریضوار و ملتمسانه
هر چیزی که بالای سرشه را می بلعه..انقدر قلت می زنه تا
گرد و خاک پاهاشون و رد کفشایی که آدماشونو داد می زدن
توی سوراخش هلش بدن و سوراخه بچرخه و محو بشه
و اون صداهای توی مغزم که مصرانه می خوان برن
اگه بمونن ضرر کردن ..آره بابا حتی اونا.."

.......................................................

سه سال و اندی بعد...

بهترم...باور کن...آنقدر در لایه های متعالی زندگی سائیده شدم...

که در این لایه های پست...عجیب خوش نشسته ام...

زندگی روی موج های متلاطم...و مردگی زیر موج ها...

راستشو بخوای...

جز اون قارقارک که عهدش سر رسید...

حرف تازه ای یا خبر جدیدی نیست...

"سیرک میریم نمی خندیم چون دلقکش ماییم"

همین یک جمله در حکایت این عمر کفایت می کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Je Suis Le Meme...Encore Le Meme

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:17  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دیده ام من...نسل من سرطان سکوت می گیره...قلمبه بزرگی می آید و خفه مون می کنه...

بعضی از بینمون...انقدر زر نزده و زهرمار فریاد نکرده دارن...که از گوشه کنار این توده که از حنجره مون رشد کرد و به فکرمون دست اندازی کرد...چکه می کنیم...

صد البته خزعبلات چکه می کنیم...

به دیوارها...

به داستان ها...

به سینه ها...

چکه می کنیم..............................

بعضی از بینمون...

توی گوشه تاریک و ساکت...

انقدر آروم آروم چکه می کنیم...

تا تموم می شه...

تموم می شیم.........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:5  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بعضی چیزها را نباید اصلن بفهمی...اگه فهمیدی دیگه هیچ چیز نمی فهمی...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:50  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کشیک هام بس نبود...حالا تا صبح باید بشینم سر این پروژه های کوفتی...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:37  توسط دون خولیو دو لامارکی 

قسم به همه این احوالات خرابم...اگه زودتر بیرون پریدی جستی...و گرنه تا پایان این قهقهرا مهمون مایی...و این فقط مفری برای وجدان در هم شکسته و آماده فروپاشی نیست...از سر دلسوزی عجیبیه که در عمق این لایه های سیاه هستی خودخواه و فوق العاده خبیث سو سو می زنه...

می دونم...تو مستعد پریدنی...و من شتاب دهنده ای پوزیترونی می شم تا که بهت شتاب کافی بده که از چنگال این قلمبه وامانده فرار کنی...و این زیر سر ذات معیوبه و هراسانه...و الا خیلی خیلی وقت پیشتر از این...همه چیز جور دیگه ای رقم خورده بود....و تو در این دام نیوفتاده بودی...و من شاید...مزه رستگاری را چشیده بودم...

اما این پیش آمده است...مقتضی هر شخصیتی قصه ای شکل می گیره...و این قصه...قصه من بود...که ناخودآگاه تو از میانش سر در آوردی...قصه ام که در دوردست اش...در ابتدا و انتهایش...آریستا بابای تنها سوار بر خرش می تازه...و این تنها خط ثابت قصه است...و در میانش...من آدمیرال بی ناوگانی هستم که سوار بر کلکی زپرتی...موج بعد موج طوفان بی مروتی را بالا و پائین می رم...و حال تو مسافر بی خبر این قصه ای...بدون این که بدونی...سوار این مخمصه شدی...از موج های نا آرام ولی ملایم قصه ات...به میون خشم و انتقام پوسایدون در اومدی...

اما نگران نباش...سر اولین ایستگاه...اولین توقف گاه...اولین کورسوی امید (حتی واهی...)...با دیدن اولین مرغ دریایی...می تونی پیاده بشی و به سمت خوش عاقبت ات بتازونی...و من هزار آرزوی خوش و هزار حسرت ناگفته را بدرقه ات می کنم...و مطمئن باش که هر کس از این زورق جان سالم به در برده است...از آن پسش به عجیب خوش عاقبتی دچار شده است...و این اغراق نیست...

کاش نمونی...اما اگه موندی...امیدوارم...فقط به خاطر تو هم که شده...این قایق غرق نشه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:3  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سرگرد راینهارت:

دوره جنگیدن من که تموم شده رفیق...دوره Post traumatic stress disorder منه...و با چنگ و دندون از این حق دفاع می کنم...

از اون کهنه سربازای بی خ.ایه می خوام بشم...که از صبح تا شب لب به خمره دارن...دنیا را از جایی بالاتر (یا شاید پایین تر...هر سمتی که خ.ایه شان افتاده باشه)...نگاه می کنن...یه چیزی شبیه به همون دنیای بلاهت زده ی همینگوی تو خورشید همچنان می درخشد...فقط با این تفاوت که خورشید سرزمین من هنوز تواتر داره...

واسه همین فکر کنم...رهبری ارکستر سمفونیکی را می کنم که همه توش فارش می زنن...که بیشتر به ماغ کشیدن گاوهای ندوشیده...و یا اپرای گربه های حشری نیمه زمستون شبیهه...

و من به جای این که جلوی جوخه ام و پشت به دیوارم بایستم...
کنار جوخه ام و پشت به دیوارم می ایستم...
...
یک حق لاقل با منه...
حق این که کی فریاد کنم...
"آتش..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:13  توسط دون خولیو دو لامارکی 

My guess is as good as any...but I think it's safe now...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 14:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

up yours...here it is again...go ahead and wipe it clean again...

.........................................................................................

"he hey hey..." he sounded odd..

"he he hey...this ship is going down..." and with a pause added "...finally..."

he then turned and ordered...

"Arms at ready..

twenty one gun salute..

one round...

mark..."

and twenty one red bullets darted through the night...................

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 14:48  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شيوه ی شهر آشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می دانست

وآتش چهره به اين کار بر افروخته بود

گر چه می گفت که زارت بکشم می ديدم

که نهانش نظری با من دل سوخته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نه...قضیه با رویکردهای مختلف بهش حل نمی شه...به بقیه اجزای این قضیه هم نمی شه انگی زد...نمی شه اشاره به یکیشون کرد و بگی این مقصره...نه...ارزیابی های متعدد نتیجه و پروسه نمی تونن غلط باشن...این حقیقت که چادرشو روی سرم می کشه را باید پذیرفت...

اشکال از این مکانیسمه...سر تا پاش... از سخت افزار معیوب تا نرم افزار منحرف شده اش... کل این چرخ دنده ها و تعاملاتشون و درگیری هاشون و قرار و چرخششون باید عوض بشن... این مکانیسم را باید دور انداخت...

حوالی سالروز تولد داروین...نمایی عجیب جالب از داروینیسم شکل می گیره...سر شاخه ای از بین شاخه های تکاملی بیرون اومده که به تهش رسیده... تکاملش را طی کرده... و حالا دیگه وقتشه که این سر شاخه را چید... چرخ تکامل و بقای اصلح از روش رد بشه... رد شدن از این بن بست... جهش بزرگی می خواد که احتمال وقوعش تو سالیان اندک این آخرین نسل سرشاخه خیلی خیلی بعیده...پس باید این سرشاخه را چید.........

و چه خوب که بر این همه منطق حاکمیت داره و نه سرخوردگی ای عمیق و قدیمی...

.................................................................................................................

کد های پیچیده ای نیستن...

زیر کدها و رمزها و سمبل ها را نگاه کن...

در خاک خورده را باز کن...

جان خاک خورده را در آغوش بگیر...

بشنو که بلد است بگوید "سلام"...

...................................................................................................................

"انبوهی این بار و شانه های بی توان
فریاد می زند
فریادرسی می خواهد

تو نیز غریبه ای
همچون خداوندی در دوردست
و اینان که طوافت می کنند

و این نجوا
همان فریاد است
که راهش را تا تو یافته است
شاید که تو
همان فریادرس باشی"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

انا الحق...

حال بر دارم کنید.................

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اوووف...اینطوری شده دیگه...وضعیت قاراش میشیه که قربونی می طلبه...همه نشونه های کلاسیک پایان و افولی معمولی را داره...بدیش اینه که نمی شه دو تا قطب همزمان فرو بپاشن...به خاطر تو...یه نفر باید لبخند بزنه...و محکم بایسته...لاقل تا وقتی که باز به بار بشینی...و باز سوار این خر باشی...دوب دوب دوب...دوب دیریدی دوب...دوب دوب...در پس زمینه اش:

"Oh, false faces and meaningless chases I travel alone......."

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:5  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تقریر می کنند و مناظره و مباحثه می کنند...و اینطور فراموشم می کنند...

که من تقریر می کنم:

"تقصير همة سوء تفاهم ها زير سر زبان است"

.

.

هوم..

به زودی...شاید خیلی زود...این حقیقتو یاد خواهی گرفت...و باهاش کنار میایی.........

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 10:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

If you are reading this...read it like in the background Joni Mitchel is singing "Both Sides Now"

.....................................................

I owe my happiest moment to you...

and for that...

I am ever so grateful...

 

But then came...the saddest moment of my life...

and for that...

you are forever and ever in debt to me......

 

now you are...

as far as you can be...

may be not physically far...

but from my heart...

I know that you are...

light years away..............

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 10:7  توسط دون خولیو دو لامارکی 

لعنتی...کامل اجتناب پذیر بود...یه مانور مناسب می خواست...خیلی راحت می شد به جای این که توی دامش افتاد و غرق شد...تویه مسیر گریز از مرکز به دورش افتاد و با استفاده از جاذبه خودش...طبق قانون لاگرانژ...با سرعت بی نظیر ازش دور شد........

اما قضیه اینه که این فقط یه رزم از جنگ بود......................

در نهایت...اتفاقی که افتاد اجتناب ناپذیر بود....امروز یا فردایش را می شد عوض کرد...............

............................

کاش نروم به آنجا که اینان می روند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:16  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در هیات طبیبم به بالین ام میام...و این تکه از پارادوکسمون به حرف میاد...

"هستند مدیحه سرایان کور و کر و لال...

اما آنچه این زخمه چنگ می خواهد...

اوست...

که به جای صدای آواز و نوای خوش ساز...

این فریاد در خفا را بفهمد..."

آن تکه دیگر سری تکون می ده...

"این همان حقه است...که همه می زنند...

همان دروغ که همه باور دارند...

همه آیات و نشانه ها جمع اند...

این همان درد...همان تب...همان بیماری است"

اون دیگری از این در هم شکستن ناگهانی یگانگی اش به تقلا میوفته و می گه

"نه این آن تب نیست...

آن فراگیری نیست...

این همان درد نیست که به هر خانه می روی هست...

این از جنس دیگری است...

جور دیگری است..."

اما هر چه بیشتر می گه...کمتر ذهنش تقلا می کنه...و بیشتر می فهمه...

تا که آروم می شه...

انگار که هالوپریدول بهش زده باشن...

و اونوقت هر دو تکه ام...مریض و طبیب...به هم می پیوندن...

و از بین پارادوکسی که حل شده...تواضع...و در هم شکستگی عجیبی...

جوانه می زنه.........

.....................................................

پیر میخانه چه خوش گفت به دُردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:45  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هان...شازده این خواب پریشان منم...بر این درختان در هم پیچیده که با دقت عجیبی طبق قانون فیبوناچی شاخه شاخه شده اند...بر این سیاهی که برابر با بار سنگینی کابوس هام...چندین و چند تن پاسکال....خود را تحمیل می کنه...بر این همه چیز که در نسیمی می لرزند...و در بادی ...و این جا همیشه باد می وزد....در هم می شکنند....بر نوری که گمراهی آن را جستجو می کند....و خود سر در گم و گم شده است....بر احساسی که دیگر نمی شه بخیه اش کرد......بر همه اون چیزایی که نمی چکند و تلنبار می شن....بر افسانه های پوسیده و زوار در رفته....بر این عمارت....این شمس العماره....

بر این همه حکومت می کنم در این خواب پریشان...........و این حتی در این خواب.....از من شازده ای ناچیز ساخته است....

و من خودسرانه و بی تفاوت به حکمرانی ام می پردازم...می دهم آن فلان خیال خام را گردن بزنن...و آن دیگر احساس را چهار شقه کنن...که به خیال خامم نئو کورتکس بر لیمبوس برتری داره...در این خوش خیالی مگر کسی جرات کند بگوید "جانش فشرده شده است...سرکوب شده است...در هم شکسته است...تسلیم شده است..."

نه....هرگز....

انگشت بزرگی دارم....که با احترامات فائقه..............حواله شان می کنم..............

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:36  توسط دون خولیو دو لامارکی 

You hear that Mr. Anderson?... That is the sound of inevitability...

"۱۲ ساعت اینطرفتر چشمانم را باز می کنم...در حالی که به تو فکر می کنم...و تو ۱۲ ساعت آنطرفتر چشمانت را می بندی...

۱۲ ساعت آنطرفتر تو چشمانت را باز می کنی...و من ۱۲ ساعت اینطرفتر در فکر تو...چشمانم را می بندم..........."

می دانیم.......من و تو...............خوب می دانیم........................

می آید...........دیر یا زود..................سر می رسد.....................

اشکالی نداره...............این را من می گویم..............................

اما موقع اش که رسید..............................در هم می شکنیم....

........................................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:53  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"یعنی چی که این بطری های شراب خریدار ندارن؟ همشون که مال سال های خوبی هستن...سال های دلخوشی...سر مستی...بی خیالی...سال هایی که باد بین گندمزار...بین موهامون...توی سرمون...بین افکارمون می وزید...یعنی چی؟ مگه می شه این دون پرنیون ۲۹ مشتری نداشته باشه؟ یا این بوردو زیر خاکی؟...الحق یه عیبی کرده مخشون.........." به شمان فرزانه می گم...و اون بی خیال رو گاری نشسته چپق اش را دود می کنه...فلسفه ای اساسی داره که همه این حرفها را حریفه...و اون بر اصل "ریدن" مبتنی شده...و این حس متقابل دنیا و شمان فرزانه است...گاهی دنیا سبیل شمان فرزانه را بر باد می ده...و گاه دیگه خودش سبیلشو بر باد می ده...بالاخره بعد از غر غر کردن های من...تکونی به خودش می ده و می گه "همینه...اینطوری می کنی که اینگونه می شه...جز این عاقبت چه توقع داشتی؟"...به درون پناه می برم...که خالی شده و خلوت...کماجدون را خالی کردن...دیگه رو تاقچه ها...توی کمدها چیزی نیست...دغدغه ای...گرفتاری...کمپلکسی...عقده ای...خودمو به خریت می زنم...از اون تو داد می زنم "هان شمان فرزانه...اینا که اینجا بودن را واسه خونه تکونی بیرون بردی؟..." و شمان جواب نمی ده...مبتنی بر اصل "ریدن"...حوالتم می کنه به اونجاش...و من جوابو خودم می دونم...نه واسه گردگیری و خونه تکونی بیرونشون نبرده بودن...این همه آت و آشغال...که من بودم...را بیرون ریخته بودن...حراج شدنی هاشو حراج کرده بودن...و مابقی را بیرون ریخته بودن...و اینجا...این تو خلوت می شه...خالی می شه از همه اونجور حرف ها...به یادگارشون...سوراخ ها و حفره ها و غارها به جا موندن...که باعث می شه صدا عجیب اکویی پیدا کنه...هفت بار تکرار می کنه "الجرنون مرده است" که انگار اطمینانی داده باشه...از خود...بیرون میام...دکترم از قرطبه نسخه واسم فرستاده..."این بی دردی...باید که لپره باشه...داپسون اینجور و آنجور بخور"...و خوب می دونم که بی دردی از مایکوباکتریوم لپره نیست...از منه...شرطی سازی...عادی سازی...گنگ سازی را طی کرده ام...دیگه نیشتری بزرگتر می خواد..."آن شوکران که سقراط بکشت٬ مرا مگر سرمست کند..."...گاری تکونی می خوره...شمان فرزانه چپق اش را کشیده...راه افتاده بره...این عاقبت از پیش محتوممان را قدم بزنه.....سر اولین فرعی خاک خورده و نوستالژیک...من ازش جدا می شم...بر می گردم...که تا غروب نشده...به دیدن آریستا بابایم برم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

3:30 am...while I am decontaminating your stomach...

with a size 18 NG tube fixed in your nose...

I just wish I could say "It's OK"

but it is not...

you do this...all of this...

just to let them know the misery you live in...

but damn it...you just cause me misery and agony...as I am decontaminating your gut...

it may not be OK...but it passes...it goes...

and if you hang on long enough...there is a sense of continuity...that carries you on...

nothing aint perfect...but something is for sure...all of us are far bigger than this....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 9:28  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پشت هر واقعه می دوه...

و انقدر تکرار می شه این چرخه...

که ندامتی سنگین و ابدی رسوب می کنه.............................................و فسیل می شه....

و به این...

چشمان قرمز و سنگینم...

جان خسته و تکیده...

وجدان تکه پاره...

و رشته از هم پاشیده افکارم...

گواهی می دن...........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از تلگراف خانه پیغام کوتاه! اوردند که هنگام مجمع الشیوخ رسیده است و شوخ را وعده گرفته اند که در جمع حاضر شده و دست مودت و دوستی دیگر شیوخ را بفشرد. شوخ رغم اکراهش از آنجا که در آن دعوت وعده شامی مفصل و در خور نیز پنهان بود٬ بپذیرفت. پس شوخ شال و کلاه کرد و قبای قامتش را بپوشید و راهی این مجمع بشد.

به مجمع که در رسید. جمعی از بزرگان بدید که الحق هم از عرض و هم از طول و هم از قطر بزرگی می نمودند. پس نیم تعظیمی بنمود٬ دست مودت تنی چند از بزرگان را بفشرد و به گوشه ای بنشست. شیوخ به نوبت از کسب و کار و اسباب بزرگی شان صحبت می کردند. یکی گفت "حجره من به سان تالار شمس العماره است. اندر حجره من سه صندوق هست...به هر صندوق سی کیسه و به هر کیسه سیصد سکه...کسب و کارم بد نیست...می رسد آب باریکه ای..." دیگر شیخ بگفت "مرا کاروانی هست...که یک سر در سرزمین خاقان چین دارد سر دیگرش در بلاد روم ختم می شود...که گویی شترهای کاروان مرا گر پشت هم بچینی...دو دور زمین را در مدار راس السرطان دور بزنند" آن شیخ دیگر بگفت "مرا هزار قطعه زمین بود...که بر سر هر قطعه ۱۰۰ قطعه زمین دیگر هوا کردم..."...نوبت به شوخ که رسید...شوخ بگفت "من را شلنگی هست به قدر کافی دراز...که با آن آب حوض می کشم...از برکتش هم باغچه ای شاداب می شود و هم حوضی را لجن برنمی دارد یا که در زمستان ترک بر نمی دارد...اگر این کار نباشد...غبار از زندگی و جان آدمیان می زدایم..."

دور اول که تمام شد...در دور دوم شیوخ از کمالات خویش بگفتند...یکی گفت که به سان هرکول با اشارتی کوهی را در هم می شکند...دیگری از پیشرفت اش در درجات شیخی بگفت...و دیگر از علم و دانش اش سخن ها گفت...باز نوبت به شوخ رسید و شوخ بگفت "از کمالات من همین بس...که گاه انبوهی اندوهم...لبخند بر لبانتان می دوزم..این مجمع...جمع شیوخ است...که صد البته من از شیوخ نیستم...مرا شیخی نیامده است...مرا جایگه رفیعی در مجمع شوخان است که به آنجا می شوم"...

پس شوخ این را بگفت...شام را سیر بخورد...دست مودت و دوستی بزرگان را به گرمی بفشرد و برفت...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

لعنت...آروم بگیر...

می خوام از بین شلوغی زنگوله ها...صدای قدم های رفتن را بشنفم.......تو این صف بی انتها از آدم های بی اهمیت...گردن می کشم...تا شاید من هم ببینم از کجا عروج جای پاها شروع می شه...و صدایی از درونم لعنتم می کنه...و رسوا.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:55  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آریستابابا بیدارم می کنه...دل نگران...ازم می پرسه..."چگونه خواهیم بود؟ اینگونه خواهد بود؟"

 سرمو به نشونه عجز از پاسخ تکون می دم...و خودش جواب می ده "...حقیقت نانوشته...آغشته به عدم قطعیت...انگار که تابعی از کوانتوم باشد..." و میون آه و ناله انیشتین و تشویق بور...آریستا بابام گردن به عدم قطعیت می سپره...و تار و پود زمان بهش می شینه...و کهنه می شه...پا به پای جهانش...و سرنوشتمون...که عجیب و بی قاعده شکل می گیره...

...با اندکی مکث...می فهمم که جمعی به دورم گرد اومدن...توی موج متلاطم چهره ها که طوافم می کنن...نگاهی آشنا را جستجو را می کنم...و آن همه فسانه...همه هستند...وتان و کلاغ ها...ایمومبورا...تور و چکش اش...آریستا بابا و کوله بارش...شمان فرزانه و گاری دستی اش...ننه یاگا و عمو پژه...سرژیک و خواب خیالم...همه حاضرند...و خمار...منو بیرون می رونن...از در بیرون نرفته ازشون می پرسم..."هان...بر دون خولیو چه گذشت؟"

آدام...سینه اشو صاف می کنه و با صدایی که اندوه قدیمی توش موج می زنه می گه "مگه ندیدی که بر دارش کردند؟"...

نه...ندیده بودم...و از در بیرون می رم.........بیرون بین سوز سرد زمستون...و شب تاریک...و خش خش عجیبی که دنبالم می کنه...زمزمه می کنم "انقدر زندگی ام...بریده بریده هایی پراکنده و دور از هم بود...که نفهمیدم..............."

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط دون خولیو دو لامارکی