هوم...برای یه لحظه مه سنگین از مغزم بالا می ره...و مثه یه ابر سیاه...تهدیدآمیز...بالای سرم غرش می کنه...تو این فاصله فیلم یاد هندوستان می کنه...و صدای قار و قور این هزار فکر ناجویده در میاد...آخرش صدایی محو از دوردست جان در میاد که "بنال..."...و انگار آوازی به دستگاه همایون باشه...سرریز می شه...ولی دست که توی این سیلاب حرف های نگفته می کنم...هر چی زیر و رو می کنم...حرف حساب بالا نمیاد...اصلا کلمه ای شکل نمی گیره...فقط چیز لزجی به دستام می چسبه...انگار که بخواد بهم خبر بده که تاریخ مصرف اش گذشته ...تموم شده اون دوره...
زور می زنم...هر جور شده چهارتا کلمه را به هم می چسبونم...و بالاخره یه جمله شکل می گیره و آلفردو مکزیکی چپ دست و تنها از زیر سومبرروش زمزمه می کنه "آدمیزاد هر چی کمتر حرف بزنه...کمتر هم حرف داره که بزنه..." و من می مونم در عجب حکمت این کلام...
...
...
عزت الله...خوشحال بود که به خیر گذشته...به ما تیکه می انداخت...بذله گویی می کرد...و حتی می گفت...که من را مرخص کنید...بهش گفت..."صبر کن جانم...صبر کن...سر دراز این قصه هنوز هویدا نشده است..."
...
...
زخم های دهنش کم کم آشکار شدن...کم کم کلیه از کار افتاد...کبد به دنبالش رفت...و قاعدتا بعد هم فیبروز ریه بود...که سر نرسید...
...
...
عزت الله فهمیده بود...که قضیه جدی است...شوخی شوخی تمام شده بود...بعد از ۲۲ سال طلب زندگی نکرده و نخواسته را با خود می برد...می گفت "تو را به خدا...آقای دکتر...یه کاری کنید...من نمی خواهم بمیرم..."...چه می شد بهش بگم؟ "عزت الله...دیر شده...تو رفته ای....."؟؟؟
...
...
دیگر باورش شده بود...همون یه قلپ کارشو ساخته بود...به خوابش دیده بود که صفر تموم نشده می ره...ادینوفاژی پیدا کرده بود...گرافی قفسه سینه گرفتیم...پنومومدیاستن...هوم...پایان این قصه سر رسیده بود...بعد مدیاستینیت...و بعد...
....................................................کمتر از یک هفته.........................همین......
که یادم نرود....که یادم نرود.....که یادم نرود....که یادم نرود....که یادم نرود.....که یادم نرود...
