تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

اول - اشمئاز: اوه منو هم تو این احساسات واماندتان شریک کنید...

دوم - اشعاف: دانشجوی پژوهشگر نمونه سال ۸۶ دانشگاه!!!

سوم - الحاد: تو نیستی...این منم که یاوه می گویم...

چهارم - الحاق: این را بچسبون همونجا که مابقی را چسبوندی...

پنجم - افتراق: این نه آن منم...این آن سرابه که تو گودالی هفت بار تاب می خوره...

ششم - استناد: مگر این همان "واقعه" باشد...

هفتم - اثبات: کارت شناسایی ندارم اما می تونم هویتم را مهر کنم...

هشتم - انجماد: کدوم ابلهی بدون پوشش گرمایی مناسب ۶ صبح راه میوفته؟

نهم - استفراغ: انگار که ابر مستی خوشی هایش را روی من بالا اورده....

دهم - استفتا: مسح به روی این همه زخم که این تن را پوشاندن چه حکمی دارد؟

یازدهم - استبرا: به ته هر چیز که رسیدی...بچلونیش...بازم هست...

دوازدهم - استهزا: اگه یادی به دورت بپیچه که حقیرت کنه...

سیزدهم - استعفا: دل کندن گویی سخت آسان شده است...

چهاردهم - استهلاک: کلمه های سابیده...حرفهای کهنه...قصه نخ نما...

پانزدهم - استعمال: سه بار در روز...می مالی به آنجا که دنیا می سوزوندت...

شانزدهم - اشباع: حالتی است که در وصفش اینطور می توان گفت "کفایت می کند"

هفدهم - استعلام: حال این قریب نه از آن غریب بپرس...

هجدهم - اسکناس: صفحه ای ناقابلی است که گر به حجم در آید...کوه بر او کرنش می کند...

نوزدهم - ارجاع: مجددا این خانه مار دارد به خانه اول برگردید...

بیستم - استشهاد: همانا من بر این همه یاوه گویی مسئولم......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

This is a testimony on how insignficant one becomes...a truly sad realization.............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 16:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

...از خود خالی شده ام...احساس سبکی دردناک...و طعم تلخی مثه طعمی که بعد از بالا اوردن محتویات معده به جا می مونه......تا دوباره که پر شه...و اشباع...و سرریز...........

...وسط کشیک مزخرف جراحی...بین یه مریض گردن شکسته و یه مریض با دل درد...به دنیا میام...بزرگ می شم...و به ویزیت مریض ها مشغول می شم.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 6:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"برو به جهنم"

اگه قرار باشه من به جهنم برم...می رم به پاندومنیوم *...و تاج رو سرم می ذارن............

 

* توی کتاب بهشت گمشده میلتون از پاندومنیوم به عنوان پایتخت جهنم یاد شده...جایی که فرشتگان فروافتاده ساختن و ابلیس و شیاطینش از اونجا فرمانروایی می کنن...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:17  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

To be missed is a blessing...

Yet you won't know that...

Not until when you have long rotten and forgotten.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آریستا بابا تحفه ای با خود از سفرش به قرنطینه اورده...بازش می کنه و تحفه دهن باز می کنه و رک و راست پته همه مان را رو می کنه...نوبتی دور می زنه و کلمه یا جمله نثارمون می کنه...به من که می رسه...می گه "خسته نشدی از این مونولوگ؟"...می گمش "اینطور روزه سکوتمو افطار می کنم"...اما اون چرخیده و داره کلمات قصارش را به توبره بقیه حضار می ریزه...حضار در کف و غش و دل ضعفه از برای این تحفه اند...که من نیم تعظیمی می کنم...که بروم...نخ نازکی از تعلق از ذهنشان جاری می شه و اسیرم می کنه...بهشون می گم..."رهام کنید...اما تنهایم نذارید..."...اما یکی گاه مستلزم دیگری است و دیگری گاه نتیجه آن یکی است...پس به این وضعیت در می آیم که همیشه هستم...دگربار...

آخر محفل...آریستا بابا را کناری می کشم که تا توی کمای نسبی اش...نسبی از برای من...فرو نرفته...دو کلمه حرف یامفت واسش بلغور کنم...بهش بگم که این کریستال های نمکی ته این شیشه...زمانی اشک بودند...اما آریستا بابایم باد کرده و نفخش گوششو کر کرده...تا بادش بخوابه...هوش و حواس هم از سرش می پره...و من قلمبه حرفهای تلنبار شده را قورت می دم............

شیشه را می برم می دم دست دکترم تو قرطبه...می گم "اینه حکایت من...این گزافه گویی ها هم همه آب و تاب همون مونولوگند..." دکترم تو قرطبه دستی به سرم می کشه...نه به نوازش و نه به سرزنش...بلکه امرم می کنه که سر مجراهای اشکی ام را باز کنم...تا توشو خوب نگاه کنه...با اندوسکوپش نگاهی میندازه و می گه "از بس لایروبی نشده...استلاگمیت و استلاکتیت بسته است..."...بعد کراس دست می گیره و قرچ قرچ استلاگمیت ها و استلاکتیت های سخت و لجوج را می شکنه...و بعد من...قطره قطره...این خاطرات متبلور را اشک می ریزم...حضار اتاق عمل...نفس ها را حبس می کنن...که شاید از قعر...اشکی چکه کنه...چشمه ای بجوشه...اما نمی جوشه...و دکترم درشو می ذاره و با تاسف به حضار می گه "متاستاز داده...تومور درجه 4 جان خسته که به گوشه دور و نزدیک تن اش چنگ انداخته..."...

تا به هوش بیام...آریستابابا و عنکبوته...به سفر رفتن...دگربار...آریستابابا نامه گذاشته که "شانتاژ نکن...خاک بر سر حماقتمون...لعنت به این سانتیمانتالیسممان..."...عنکبوت نامه گذاشته که "به خدا می سپارمت...اما این بو خفه ام کرده.........."

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

cette terre sauvage...c'est moi
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:28  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ببخشید که نه به میونجی گری نه به وساطت نه به رفاقت پای نقل...

به این مجادله تو را فرا نمی خونم...........

به قصه ای که توش تا پیره مرد به عزایم نشینه.....

دست بر نمی داره............

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از ما که گذشت...

مگر در دنیای تو قصه را به جوهر دیگه ای نوشته باشند.............

.........................

دم صبح...آخرای کشیک جراحی که دمار از تن و جان دراورده....

پیر محترمی سر می رسه....و انگار که از شکوائیه من خبر داشته باشه...می گه...

"الحمدالله از این تاریکی که برت فرود آمده است...و الحمدالله از این سکوت که احاطه ات کرده است"

و من در این حمدگویی همراهش می شم.......

چشمانم را به هم می مالم...دارد در دوردستی برای عزیزی ورد می خواند...

این کشیک چه هذیون ها که به جونم نمی ندازه....................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آخ اگر این بودا می توانست بخوابد.........
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 21:26  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"...

...آدم برفی گفت "نمی دانم که این سرماست که قلبم را سرد و یخزده کرده است...یا که این سرما از قلب من است...و نمی دانم که بهار که سر رسد...سرماست که از قلبم رخت بر می بندد...یا که قلبم با سرما رخت بر می بندد..."

..."

....................

تازه می فهمم این قصه مادربزرگ را..........

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:52  توسط دون خولیو دو لامارکی 

فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى...

...........آدمیت من...عصیان کرد....و رانده شد....و توبه نکرد................................. 

...در این پائیز با کدامین برگ...شرمندگی اش را بپوشونه؟....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:45  توسط دون خولیو دو لامارکی 

رانده می شه به گوشه ای که واسه خود ناچیزش هم کوچیکه...چه برسه پارانویایی که تعقیبش می کنه...جمع و جور و در هم شکسته می شینه...خیالش از سر رئالیسمش می گذره...خاطراتش به هم فشرده می شن و خلاصه ای که پای برگی ثبت شده ازشون باقی می مونه...سایه اش جاش نمی شه...می ره پشت دیوار...منتظرش روسپی سایه های گذرا می شه...قدم گاه سایه هایی که رژه می رن...فریاد هاش نجوایی می شه که گوشه تنگش را دور می زنه...افق می شه خطهایی که از نزدیک احاطه اش کردن...نفس هاش می شن...آه هایی کوتاه و بی اهمیت که گه گاه خاموش می شن...بودنش به اندازه خواسته ای کوچک می شه...و مابقی اش به نبودن هایی می پیوندن که پیش از این بودند...

همه چیزش کوچیک می شه به جز ریشخندش...که بزرگ می شه...بزرگ و بزرگتر...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Hum....where was that self destruct button?

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:17  توسط دون خولیو دو لامارکی 

من از کارم اول آوریل استعفا داده بودم...کار حقوقی که از بعد از فارق التحصیلی بهش مشغول بودم...نه این که دلیل خاصی واسه ترک کردنش داشته باشم...از کارم بدم نمیومد...هیجان نداشت، اما حقوقش مکفی بود و محیط دفتر کارم هم دوستانه بود.

من توی شرکت نقش یه پادوی حرفه ای را ایفا می کردم و خیلی هم تو کارم ماهر بودم... می شه گفت که من یه استعداد واقعی تو اجرای وظایف پیش پا افتاده دارم. من زود مطلبو می گیرم...کارآمدم...هیچ وقت غر نمی زنم و واقع گرا هستم...به همین خاطره که وقتی که گفتم می خوام استعفا بدم...شریک مسن (پدر تو این شرکت پدر و پسری) حتی حاضر شد که حقوقمو افزایش بده...

اما با وجود این من استعفا دادم...نه این که استعفا دادنم قرار بود بهم کمک کنه تا امید یا آینده مشخصی را دنبال کنم...آخرین کاری که می خواستم بکنم به عنوان مثال این بود که خودمو تو خونه اسیر کنم و برای امتحان وکالت درس بخونم...از همیشه مطمئن تر بودم که هرگز نمی خوام یه وکیل بشم...و در عین حال می دونستم که دلم نمی خواد همون جا بمونم و به همون کارم مشغول باشم...اگه قرار بود که استعفا بدم، اون موقع وقتش بود...اگه بیشتر تو اون شرکت می موندم واسه بقیه عمرم اونجا موندنی می شدم...هر چی که نباشه من سی سالم بود...

من به کومیکو سر میز شام گفته بودم که تو فکر استعفا دادنم...تنها جواب اون این بود..."متوجه ام"...من نمی دونستم که منظورش از این چی بود...اما برای یه مدتی اون هیچ چیز دیگه ای نگفت...

منم ساکت مونده بودم تا این که اون ادامه داده بود "اگه می خوای استعفا بدی...باید استعفا بدی...زندگیه توئه...و تو باید اونجوری که می خوای زندگی کنی..." بعد از گفتن این، مشغول شد که با چاپ استیک هاش (Chopstick) تیغ های ماهی را در بیاره و اونا را به گوشه بشقابش برونه...

کومیکو حقوق خوبی به عنوان سردبیر یه مجله غذای سالم می گرفت و گه گاهی هم کار تصویرگری از دوستاش که سردبیر دیگر مجله ها بودن می گرفت تا یه درآمد اضافه قابل توجه داشته باشه (اون تو دانشگاه طراحی خونده بود به این امید که یه روزی یه طراح آزاد بشه..) علاوه بر این، اگه من استعفا می دادم تا یه مدت از طریق بیمه بیکاری یه درآمدی برای خودم داشتم...که به این معنی بود که حتی اگه خونه می موندم و کارای خونه را می کردم...ما باز هم پول واسه خرج های اضافه ای مثه بیرون شام خوردن و پرداختن پول تمیزکار داشتیم و منش زندگیمون تغییر چندانی نمی کرد...و واسه همین من کارم را ترک کردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 19:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

What my life needs are sets of random hap hazardous events...

but...well...my life is on a predetermined track.................

and it's going down baby.........oh yeah!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 19:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"don't cling on...let it go...let it be..."

Betrayed and exhausted...having become a part of my usual business...it begged...the fatigue of all my burden having wore it down...

"I'm addicted...this narcicsm runs through my veins..."

Frustrated and hopeless...having been the one who buried it...I responded...the agony of time having wore me down...

"start over...move on...go my child...be with peace..."

Saturated with care and lust...having saved my soul...having uplifted me...it shivered...the sorrow of what I had become having it's toll on it...

"let me be...you are...you are my last stand..."

Shattered and broken...I mumbled...having been the deserter...I crumbled...the remorse of it all tearing me to pieces...

.....It and I........we became One.......somewhere along the way...............It became the one that carried my burden....I became the one carried by it...all the way.....and I'm grateful............

.........................................................

They take me to the LOST & FOUND...

There they Tag me...

A week passes by...although I was found...no body seemed to have lost me...

So they auction me off...Piece by Piece.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 16:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از بلاد غرب٬ غریبی به شهر شوخ بشده بود...اهالی شهر که اهل ادب بودند و از محاوره با او درمانده بودند...وی را به نزد شوخ خولیو بیاوردند تا به درستی رسم ادب به جا آورده باشند...که غریبی در این شهر غریب احساس غربت نکند...

به منزل شوخ بشد آن غریبه...گشتی بزد و چرخی بزد...گه چه چهی کرد و گه زیر لب چیزی بگفت...شوخ که شوق به رخ کشیدن تسلطش بر گویش های محلی و غیر محلی و کلام غربی و شرقی نزد اهالی شهر داشت...سرانجام طاقت نیاورد...و به صدای بلند بگفت "هلو...هاواریو؟"

صدای احسنت اهالی بلند شد...که غریبه بگفت "ول...ول...تنک یو"

اهالی با چشمانی گرد شده به دهان شوخ زل زدند تا ترجمه سخنان غریب غریبه را بکند...و شوخ که ابرو در هم کشیده بود بگفت "می گوید...ولم کنید...ممنون...ولم کنید"...

اهالی که اهل ادب و آداب بودند...از بی ادبی غریبه ناراحت شدند و برفتند...

غریبه به شوخ بگفت "ای هو ا سنس اف ژ نه سه کوا توواردز یو (I have a sense of je ne sais qoui towards you)" 

شوخ دست به دامان لغتنامه اش بشد و این طور بفهمید که غریبه حس ژ نه سه کوا نسبت به وی دارد..

پس شوخ بر آشفت و او را بکوبید و بیرون کرد که "غلط کرده از این حس های "ژ نه سر بوا" به ما دارد...همان مارکو پولو از این حس ها به ما داشت تا هفتاد پشتمان خجالت کشیدیم..."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

روزی همه ما...

به اندازه قصه هامون...

بزرگ خواهیم شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:9  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هنوز هم به خیال خوشت...وفادار مانده ام...

اینه وسعت حماقتم.........

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:0  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این یکی دو هفته را انترن جراحی پلاستیک هستم...امروز مرد ۴۰ ساله به درمانگاه آمده بود که هنگام مصرف مواد مخدر انقدر نعشه شده بود که توی آتیش افتاده بود و ساعد و انتهای بازوی راستش سوخته بود...و صد البته HIV Positive و HCV Positive بود...یعنی هم AIDS داشت هم هپاتیت C...کمتر کسی زیر بار عمل همچین موردی می ره...اما استاد جراحی پلاستیک من این عمل را انجام داده بود...براش Flap و Graft گذاشته بود که سوختگی را بپوشونه...یعنی این که از عضله و پوست شکمش واسه پوشوندن استخوونش استفاده کرده بود...

و از اونجا که بیمار هم هزار جور درد و مرض داشت و هم معتاد تزریقی و هم سیگاری بود...مسلما این عمل موفقیت آمیز نبود...سر استخوون هومروس (بازو) و رادیوس اش (یکی از استخونای ساعد) بیرون بود...و خونواده اش به زور اورده بودنش واسه قطع دستش...اما خوب قطع دست کار جراح پلاستیک نبود...

پس من بیمار را برداشتم بردم درمانگاه ارتوپدی...انگلیسی شرح حال مریض را گفتم که خودش نفهمه...استاد ارتوپدی هم نه گذاشت نه برداشت...گفت "کار ما نیست...زیر بار مریض HIV Positive و HCV Positive نمی رم...بره پیش یه جراح عمومی"...و همین طوری مریض مستاصل که تو قهقهرای فقر و مریضی و اعتیاد افتاده بود...آواره تر شد...که بره بگرده...اون جراح خوش قلب و از جان گذشته ای را پیدا کنه که دستش را قطع کنه...

البته جراح ها و ارتوپد ها حق دارن که زیر بار این عمل نرن...احتمال تماس با خون بیمار طی عمل به خاصه عمل استخوان خیلی زیاده...

اما تاسف من از اینه که بعد من مریض را بردم اتاق پانسمان درمانگاه که زخمش را پانسمان کنند...قبول نکردند...هیچ کس زیر بار پانسمانش نرفت...آخرش خودم با یه خانم بهیار مهربون و چاق...پانسمانش کردیم.........................................

AIDS یه بیماریه...ننگ و شرم نیست...واکسن نداره...دوا و درمون قطعی نداره...

AIDS را می شه انسانی ترین بیماری دونست...به یه فرد نمی زنه...به یه جامعه می زنه...به بدبختی های جامعه خودشو گره می زنه...بدبختی های کوچیک انسان های معمولی را بدبختی های بزرگ انسان های معمولی می کنه...

این که یکی بین ما AIDS می گیره...تقصیر اون نیست...قصور یه جامعه است...کوتاهی من و تو و آن دیگریه...این که کسی بیماری اش را مجبوره مخفی کنه...تقصیر من و تو و آن دیگریه...

بهترین راه مقابله با AIDS آگاهی بخشی و پیشگیریه...باور کنید سخت نیست...

...AIDS زیر پوست جامعه ما می خزه و اونوقت تو مملکت ما...سایت روز جهانی ایدز...فیلتر شده است!!!!

www.worldaidsday.org

اول دسامبر...روز جهانی ایدز...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 

باز سر سرما....عنکبوته برگشته...

برگشته و پوسته قدیمی اشو اشغال کرده...

از کنارش که رد می شم می گه..."وقتشه به پوسته ات برگردی"...

میام بهش بگم که واسه من دگرگونه است که

قسمت گم شده ای از جانم به سخن در میاد...که صادق باش...

"برادرانم...همرزمم نشدن...کنارم به خون کشیده نشدن...

مست و غافل و در خواب شدن...و فراموشم کردن...

آن دیگران که گرفتارم کردن...که آزرده شدن و آزردند...دیگر چند مجلدی است که از من به دورن...

جماعتم خاموشن...گنگ اند و کر و کور...صم بکم عمی فهم لایرجعون...

این جماعت موعظه نمی خواد...قربانی شاید...

زندگی این گونه...تباهی در پی داره...و داشت و اسیرش شدم..."

و عنکبوته باز منو به پوسته ام می خونه...به میون سکوتم...

و من بهش قول می دم:

"با آخرین پشه ای که پائیز می میره...

با آخرین برگ باغ......

بر می گردم...به میون پوسته ام........"

...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

طبق قراری که با خودم گذاشته بودم، چهارشنبه اول هر ماه یکی از مباحث توسعه را مطرح خواهم کرد، این بار به معرفی مفهوم توسعه و شاخص های سنجش آن می پردازم.

در حال حاضر تعاریف متفاوتی از توسعه وجود دارند٬ یکی از تعاریفی که طرفداران زیادی دارد٬ تعریفی است که در اجلاس ریو در ۱۹۹۲ مطرح شد٬ این تعریف توسعه را پروسه ای می داند که در آن عدالت اجتماعی٬ تطابق با محیط زیست و رشد اقتصادی تضمین شده اند. در همان اجلاس ریو اقداماتی  توسعه محور خوانده شدند که به انسان ها توانایی دستیابی به زندگی سالم و مولد را بدهد. با این حال نمی توان یک تعریف را برای توسعه انتخاب کرد. توسعه به تبع جامعه انسانی که ماهیتی پویا و دینامیک دارد٬ همواره در حال تغییر است.

با این حال مستقل از این که چه تعریفی از توسعه باشیم٬ بخش مهمی از آن پایداری آن است٬ به این معنی که فرآیند های توسعه محور نه تنها باید نیاز های کنونی جامعه را برطرف کنند بلکه باید این امر را بدون از بین بردن شانس و فرصت های نسل های آینده برای تامین نیازهای خویش انجام دهند. (Brundtland Report 1987). بنابراین توسعه باید تضمین کننده عدالت درونی نسلی و فرا نسلی باشد. به عبارتی "ما زمین را از پدرانمان به ارث نبرده ایم بلکه آن را از فرزندانمان به عاریه گرفته ایم"

شاید بتوان توسعه را در تولید رضایتمندی و شادمانی در جامعه و یا به عبارت دیگر زندگی بهتر خلاصه کرد. مشکل این تعریف این است که اول اندازه گیری و کمی کردن رضایتمندی (Utility) بسیار مشکل است و از طرف دیگر تعریف یک فرد یا یک نسل از رضایتمندی را نمی توان به افراد دیگر یا نسل های دیگر نسبت داد.

از دید اقتصاددانان٬ توسعه در رشد اقتصادی تعریف می شود. اما با این که توسعه اقتصادی جزء لاینفکی از توسعه جامعه محسوب می شود٬ اما نمی تواند به تنهایی نماینده تمامیت بحث توسعه باشد. به خاصه این که توسعه اقتصادی مد نظر است و نه رشد اقتصادی. توسعه اقتصادی به این معنی است که درآمد واقعی افراد جامعه و دسترسی آن ها به کالا ها و خدمات افزایش یابد در حالیکه رشد اقتصادی٬ به رشد درآمد ناخالص ملی اطلاق می شود.

احتساب درآمد ناخالص ملی به عنوان شاخص توسعه مشکلات متعددی را به همراه دارد٬ اول آن که هیچ تضمینی وجود ندارد که درآمد ناخالص ملی بین تمامی افراد جامعه تقسیم شود و در حقیقت تولید ثروت بیشتر تضمینی برای توزیع عادلانه تر ثروت و افزایش درآمد نسبی (واقعی) افراد جامعه نیست. نکته مهم این است که ثروت هنگامی خوب است که به افزایش رفاه جامعه منجر شود٬ یعنی توزیع متناسب داشته باشد و شکاف طبقاتی به وجود نیاورد. دومین مشکل عمده در تعریف درآمد ناخالص ملی است که به مجموع ارزش افزوده (حاصل از نیروی کار و سرمایه) اطلاق می شود٬ که مسلما ارزش افزوده ای که هر کس به وجود آورده است حق اوست و کسی حق ندارد بخشی از آن را مطالبه کند. تنها راه تقسیم واقعی ثروت این است که هزینه ای که تولید ثروت بر دیگران تحمیل کرده است (مثلا با برداشت از منابع طبیعی و یا محروم کردن دیگران از حق استفاده از یک مکان) را باید مطالبه و بین دیگران تقسیم کرد. حقیقت این است که در صورت محاسبه مالیات به این طریق٬ میزان مالیات بر درآمدی صدک های بالای درآمدی نه تنها کاهش نخواهد یافت بلکه افزایش خواهد یافت و در عین حال این روش به اصل عدالت اجتماعی نزدیک تر است. سومین مشکل این است که در درآمد ناخالص ملی حتی مواردی که هزینه هستند (مانند برداشت نفت که در حقیقت یک هزینه بر منابع ملی است تا یک درآمد) و یا مواردی که تبعات مثبت در جامعه ندارند (مانند حقوق یک زندانبان) جزو درآمد ناخالص ملی محسوب می شوند. (Sustainable Development: Definitions, Principles, Policies. H.E. Daly 2002)

با این استدلالات نمی تواند رشد اقتصادی را معیار خوبی برای توسعه یافتگی دانست. در دهه ۱۹۹۰ سازمان ملل پروژه ای را آغاز کرد که "گزارش جهانی توسعه انسانی" (Human Development Report) نام گرفت. این گزارش سالانه چاپ می شود و تعدادی از شاخص های توسعه را در جهان می سنجد (Human Development Indicators)٬ این گزارش در سطوح ملی نیز چاپ می شود که اولین نمونه آن را بنگلادش چاپ کرد. این گزارش معیار های توسعه را بر اساس توزیع درآمد٬ جنسیت و مناطق تعدیل می کند و از این طریق اطلاعات جامعی در مورد وضعیت توسعه یک کشور به دست می دهد. از سال ۲۰۰۰ به بعد شاخص های اهداف هزاره توسعه نیز به این گزارش افزوده شده اند. این گزارشات می توانند نقش موثر در سیاست گزاری در یک کشور و حتی در سطح جهانی داشته باشند و به همین خاطر گزارش هر سال همراه با تعداد راهبرد و رویکرد پیشنهادی جهت اصلاح شاخص ها در سال های بعد چاپ می شود.

رویکرد توسعه انسانی٬ هدف از فرآیند توسعه را بهبود شانس انسان ها جهت انتخاب زندگی بهتر می داند. این رویکرد زندگی بهتر را تعریف نمی کند و آن را مقوله ای شخصی می داند، اما پروسه توسعه را به این نحو تعریف می کند که برای هر فرد باید بستر مناسب جهت انتخاب زندگی و آینده بهتر محیا باشد. برای این منظور سه ابزار رفاه اجتماعی، ظرفیت سازی و آموزش و سرانجام تامین حداقل های نیازهای مادی و غیر مادی را معرفی می کند و برای سنجش این ابزارها از شاخص های امید به زندگی، میزان سواد و درآمد بر حسب دلار تعدیل شده بر اساس قدرت خرید استفاده می کند. همانطور که پیش از این نیز اشاره کردم بعد از مطرح شدن بحث اهداف توسعه هزاره (Millenium Development Goals) شاخص های مربوط به آن نیز به شاخص های توسعه انسانی افزوده شدند (Human Development Indicators 2005)

گزارش جهانی توسعه انسانی این اجازه را می دهد تا نه تنها موقعیت یک کشور نسبت به گذشته اش را بسنجیم (Historical Benchmark) بلکه بتوانیم موقعیت اش نسبت به دیگر کشورهای هم سطح اش بسنجیم (International Benchmark). به عنوان مثال ایران با وجود این که در مقایسه تاریخی موفقیت بسیاری در بهبود شاخص توسعه انسانی در 30 سال اخیر داشته است اما در مقایسه با کشورهایی که سی سال پیش موقعیت مشابه ایران داشته اند ضعیف عمل کرده است. (گزارش ملی توسعه انسانی ۱۹۹۹)

در گزارش جهانی توسعه انسانی که در 2005 چاپ شد. ایران در رده 99 جهان با شاخص توسعه 0.738 قرار داشت. این رتبه و شاخص توسعه مسلما برای کشور ایران مناسب نیست و ایران نیاز دارد تا با پایبندی به برنامه های توسعه محور این شاخص و رتبه اش را بهبود ببخشد. برنامه چهارم توسعه، با دغدغه توسعه انسانی و با انجام بررسی های کارشناسی، طراحی و نوشته شد. در صورتی که ایران به برنامه پنجم توسعه پایبند می ماند می توانست قدم بزرگی در جهت توسعه بردارد، اما متاسفانه با وجود گذشت سه سال از برنامه چهارم توسعه هنوز از بسیاری از شاخص ها و اهداف برنامه عقب هستیم.

بحثی که در مورد شاخص توسعه انسانی مطرح می شود، نادیده گرفته شدن متریک های اجتماعی در این شاخص است. به عنوان مثال متریک هایی مانند امنیت، ایمنی، فرهنگ باید در محاسبه شاخص توسعه یک کشور منظور شوند. اما مشکل اینجاست که هنوز معیار های مناسب برای سنجش زیرساخت های اجتماعی توسعه و هم چنین سرمایه اجتماعی وجود ندارند.

اما جدیدا بحثی در دنیا مطرح شده است که از آن تحت عنوان شادمانی ناخالص ملی (Gross National Happiness) یاد می کنند. این شاخص با توجه به این که شادمانی و رضایتمندی معیار اصلی توسعه هستند، به سنجش آن ها در جامعه می پردازد. اولین کشوری که این بحث را در دنیا مطرح کرد، کشور بوتان بود. این کشور شاید از نظر معیار های توسعه انسانی کشور پیشرفته ای محسوب نشود اما از لحاظ شاخص هایی مانند میزان خشونت، میزان پایداری خانواده و ... سرآمد بسیاری از کشور های دنیا محسوب می شود.

با این که رشد معیارهای توسعه انسانی می تواند رضایتمندی در جامعه را افزایش دهد اما این معیار ها به خودی خود کافی نیستند. به عنوان مثال در بحث آموزش، با این که سیستم آموزشی کلاسیک می تواند تضمین کننده رشد باسوادی باشد اما نمی تواند ارزش های اجتماعی، قدرت تعامل اجتماعی و فرهنگ را به دانش آموزان منتقل کند، این بخش از آموزش توسط والدین و جامعه انجام می شود. لذا معیار ایده آل جهت سنجش توسعه در آموزش باید بتواند هر دو این معیار ها را بسنجد.

برای تعریف شادمانی ناخالص ملی، ابتدا باید مدینه فاضله و جامعه ایده آل هر کشور را ترسیم کرد و سپس بر اساس آن تعریف شاخص ها و متریک ها مشخص شوند، سنجش این شاخص ها و بررسی روند تغییرات آن ها سپس می تواند راهنمای سیاستگزاری و جهت دهی به راهبرد ها و قوانین یک کشور باشد. (Gross National Happiness, Frank Dixon 2004)

اولین چهارشنبه دی ماه به بحث فقرزدایی و توسعه خواهم پرداخت و در عین حال با معرفی اهداف توسعه هزاره، اولین هدف که ریشه کنی فقر و گرسنگی است را نیز شرح خواهم داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

توسعه به چه مفهومی است؟ و اگر در پروسه توسعه باید عدالت بین نسلی را تضمین کنیم، آیا نباید عدالت درون نسلی را نیز تضمین نمائیم؟ برخی به افزایش میزان رضایت به دست آمده از هر واحد ورودی، توسعه اطلاق می کنند. گرچه عده ای بسیاری نیز از مفاهیم اقتصاد محور توسعه طرفداری می کنند، در نظر آنان توسعه به میزان رشد تولید ناخالص ملی بر می گردد، یا به عبارت دیگر، جامعه ای توسعه یافته تر است که ثروت (Wealth) بیشتری داشته باشد. اما چنین برداشتی، توسعه در زمینه های اجتماعی، فرهنگی، سلامت، دانش و دیگر زمینه ها را در نظر نمی گیرد، فراتر از آن گاه چنان بر توسعه اقتصادی تأکید می شود که تأثیر گاه مخرب آن بر دیگر زمینه های توسعه یک کشور نادیده گرفته می شود. توسعه بیشتر از هر چیز یک مقوله انسانی و اجتماعی است، جامعه ای توسعه یافته تر است، که زیستگاه مناسبتری برای افراد آن جامعه باشد. بر این مبنا توسعه پایدار به ایجاد شرایط مناسب زیستن برای افراد جامعه در طول نسلهای متمادی اشاره می کند.

 برای باز کردن این مفهوم توسعه در اینجا به شادمانی و رضایت در سطح فردی نمی پردازم، بلکه قصد آن را دارم تا در مورد شادمانی و رضایت جمعی بحث کنم و بحث در مورد رابطه بین شادمانی و رضایت فردی و تعامل و حتی تعارض آن با شادمانی و رضایت جمعی را به مطالب بعد می سپرم. قبل از هر چیز باید رضایت و شادمانی جمعی را تعریف کرد، شاید عبارت صحیح تر رضایت و شادمانی مجموعه شهروندان یک جامعه باشد، زیرا که رضایتمندی و شادمانی را نمی توان به نظام های اجتماعی نسبت داد، بلکه رضایتمندی و شادمانی به افراد آن نظام بر می گردد. بنابراین از این پس هر گاه به رضایتمندی و شادمانی جامعه اشاره می کنم، مقصودم رضایتمندی مجموعه شهروندان آن جامعه است. جامعه ای خوب است که زیستگاه خوبی برای ساکنین اش باشد و در نهایت شادمانی و رضایتمندی ساکنین یک جامعه است که خوب بودن آن به عنوان یک زیستگاه را تعیین می کند. این در حقیقت معادل دیدگاه فلسفه اخلاق رضایت محور است (Utilitarian Moral Philosophy)؛ در این دیدگاه معیار سنجش نظام های اجتماعی و مداخلات موجود در آنها، بیشترین میزان رضایتی است که برای بیشترین تعداد افراد جامعه به وجود می آورند.

 بحث شادمانی جامعه، به هیچ بحث جدیدی نیست، قرنهاست که بشر برای ایجاد جامعه ای بهتر، مشخص ترین شرهای ایجاد کننده نارضایتی در جامعه را هدف گرفته است، این شرها شامل جهل، فقر و بیماری هستند. در نتیجه پیشرفت و توسعه جامعه را با معیارهای از قبیل میزان سواد، کنترل بیماری های همه گیر و از بین بردن فقر می سنجیدند. پیشرفت در از بین بردن این مشکلات با تلاشهایی برای به وجود آوردن حداقل های رفاه مادی برای افراد جامعه دنبال شدند، لذا معیارهای سنجش نیز عوض  شدند و پیشرفت در این زمینه ها را با معیارهایی چون درآمد مالی، امنیت درآمد و توزیع درآمد می سنجیدند و در طرف مقابل فقر و بی عدالتی اجتماعی نیز تبدیل به معیارهایی برای سنجش نارضایتی در یک جامعه شدند. بر اساس این، نظامهای رفاه اجتماعی به خاصه در کشورهای غربی شکل گرفتند. اما تا دهه 1960 مشخص شده بود که نظامهای رفاه اجتماعی به تنهایی نمی توانند تضمین کننده رضایتمندی در یک جامعه باشند و نظریه پردازان به این نتیجه رسیدند که با وجود اهمیت بسیار رفاه اجتماعی، عواملی فرا مادی نیز در رضایتمندی یک جامعه نقش دارند، در نتیجه مفاهیم و معیارهای رضایتمندی در یک جامعه وسیع تر شدند و کلمات جدیدی مانند کیفیت زندگی (Quality of life) و سلامت (Well being) و هم چنین کلماتی که مدتها بود فراموش شده بودند مانند؛ شادمانی جایگزین کلماتی چون رفاه اقتصادی در گفتمان های اجتماعی شدند.

 

شادی اجتماعی مقوله ای است که باید در ساختار یک جامعه قرار بگیرد. کلیه اجزا یک جامعه در ایجاد شادمانی در یک جامعه نقش دارند. افراد و نقش های آنها و ارتباط آنها با یکدیگر به عنوان ریشه شادی اجتماعی در نظر گرفته می شود، حتی در زمینه شادی انفرادی نیز یکی از مهمترین تعیین کننده های سطح شادی یک فردی، میزان تعاملات اجتماعی وی و نقشی است که وی در جامعه ایفا می کند. چنین مفهومی از شادی اجتماعی در حقیقت، همان سرمایه اجتماعی است. در سرمایه اجتماعی ارتباطات افراد با یکدیگر و نقش و جایگاه آنها در جامعه ارزش می یابد. بخش مهمی از این ارزش در شادی اجتماعی نهفته است. در جوامعی که میزان اعتماد افراد به یکدیگر بالا است (یعنی سرمایه اجتماعی بالایی دارند) میزان شادی اجتماعی نیز بالا است. پس کشوری مانند نروژ که 60% افراد در آن به یکدیگر اعتماد دارند، به مراتب شادتر از کشور ترکیه است که تنها 6% افراد به دیگران اعتماد می کنند و بر همین اساس است که در طول سالهای اخیر با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی به خاصه تکنولوژی های مرتبط با ایجاد سرگرمی  مانند تلویزیون که جایگزین فعالیت های جمعی شده اند، شادی اجتماعی کاهش یافته است، بگذارید یک مثال بزنم، همه شنیده ایم که تماشای فوتبال درون استادیوم، بسیار لذت بخش تر از تماشای آن در تلویزیون است این تنها به این خاطر است که تماشای دسته جمعی فوتبال به وجود آورنده یک ارزش اجتماعی است. سرمایه اجتماعی از دو نوع است و هر دو نوع آن برای ایجاد شادی اجتماعی لازم هستند یکی Bonding Social Capital است یکی Bridging Social Capital است. لذا در جوامعی که از نظر فرهنگی و قومی یکدست تر هستند و در عین حال ارتباط قوی نیز با یکدیگر و دیگران برقرار می کنند، شادی اجتماعی بسیار بالا است. در حالیکه گاهی در صورتی که فقط یکی از این دو نوع سرمایه احتماعی وجود داشته باشند، شادی اجتماعی کاهش می یابد، این دقیقا اتفاقی است که در گروه های تروریستی می افتد، این گروه ها معمولا Bonding Social Capital بالایی دارند اما به علت ضعف در دیگر سرمایه اجتماعی از شادی اجتماعی و انفرادی بسیار پائینی برخوردار هستند.

 در زمینه شادمانی جامعه 5 سوال اساسی را باید مطرح کرد، 1) شادمانی جامعه چیست؟ 2) آیا شادمانی را می توان سنجید؟ 3)  در دنیای کنونی افراد چقدر شاد هستند؟ 4) چه عواملی باعث شادمانی یا نارضایتی می شوند؟ 5) آیا می توان به طور پایدار شادمانی یک جامعه را افزود؟ در اینجا من به سوال اول خواهم پرداخت و تا حدی به نقش ثروت در رضایتمندی اجتماعی نیز اشاره می کنم، در مطالب بعدی، سعی خواهم کرد تا به مابقی این سوالات نیز پاسخ دهم.

می توان شادمانی را به عنوان لذت بردن از زندگی مطرح کرد و بر این اساس شادمانی جامعه به لذت بردن مجموعه افراد یک جامعه از زندگی باز می گردد که بر اساس معیاری به نام کیفیت زندگی سنجیده می شود، اما تصمیم گیری در مورد کیفیت زندگی، نیاز به دو قضاوت دارد، اول آن که منظور از کیفیت چیست و چه معیارهایی دارد و دوم آن که منظور از زندگی چیست. معمولا هنگامی که به زندگی اشاره می کنیم، زندگی یک فرد را در نظر می گیریم – کیفیت زندگی یک نفر – اما این مفهوم به صورت جمعی نیز به کار می رود، به عنوان مثال می گوئیم "کیفیت زندگی زنان..." در این صورت عبارت کیفیت زندگی به کیفیت زندگی متوسط زنان یک جامعه اشاره می کند. اما گاهی عبارت کیفیت زندگی مفهومی وسیع تر دارد و به کل یک جامعه اشاره می کند، یعنی ارزیابی متوسط یک جامعه و سرنوشت دراز مدت آن جامعه انسانی، پس در اینجا کیفیت زندگی یک میزان و معیار کلی برای همه افراد آن جامعه است و نه میانگینی مستقیم از همه کیفیت زندگیهای افراد، در اینجا مهم نیست که در یک جامعه یک فرد فوق العاده شادمان و راضی و یا یک فرد بسیار ناراضی وجود دارد، بلکه مهم وضعیت شادمانی اکثریت افراد آن جامعه است.

 اما در مورد کیفیت نیز دو قضاوت وجود دارد اول قضاوت فردی (Subjective) و دوم قضاوت هدفمند (Objective)، در قضاوت هدفمند معیارهای مشخصی برای کیفیت زندگی تعیین می شوند و بر این اساس کیفیت زندگی افراد با استفاده از این معیارها توسط یک فرد بی طرف سنجیده می شود (به عنوان مثال نتیجه یک معاینه پزشکی)، اما در نوع فردی هرکس برداشت خود را از شادمانی و رضایت خود خواهد داشت. طبق این نوع قضاوت، فردی که طبق گفته پزشکش در سلامتی کامل به سر می برد، ممکن است احساس ناخوشی کند. بر  اساس این دو نوع قضاوت Zapf در 1984 رفاه را به چهار بخش تقسیم کرد، هنگامی که هر دو نوع قضاوت در مورد یک موقعیت مثبت باشند، وی از عبارت سلامت (Well Being) استفاده می کند و اگر هر دو قضاوت منفی باشند وی به آن موقعیت محرومیت (Deprivation) اطلاق می کند. اگر قضاوت هدفمند مثبت باشد اما قضاوت فردی منفی باشد Zapf به آن موقعیت را (Dissonance) می نامد و سرانجام اگر شرایط یک زندگی بد باشد اما فرد برداشت  مثبتی از آن داشته باشد به آن تطابق (Adaptation) می گوید. گرچه این تقسیم بندی جالب به نظر می رسد، اما چندان مفید واقع نمی شود، زیرا که در این تقسیم بندی تصور بر این است که این دو روش قضاوت، مقوله های متفاوتی را می سنجند، اما حقیقت این است که تفاوت بین این دو نوع قضاوت، تنها در نوع نگرش و برداشت از یک واقعه است، همانطور که انیشتین مطرح می کند، "برداشت ناظر از یک واقعه به موقعیت وی بستگی دارد". علاوه بر این دو کلمه فردی و هدفمند خود باعث این برداشت اشتباه می شوند که قضاوت هدفمند بر حقایق مبتنی است و اعتبار بیشتری از نظر و سلیقه فردی دارد. اما بار دیگر همانطور که انیشتین اشاره می کند "هر آنچه که سنجیده می شود ارزش ندارد و هر آنچه که ارزشمند است قابل سنجش نیست" پس نمی توان یکی از این قضاوتها را بر دیگری برتری داد.

 در انتها قصد دارم تا به طور خلاصه به نقش ثروت در شادمانی و رضایت یک جامعه بپردازم و در مطلب بعدی این رابطه را بیشتر شرح دهم. رفاه اجتماعی و عدالت درون نسلی از جمله مهمترین فاکتورهای مؤثر بر  شادی و رضایت در یک جامعه می باشند، اما ثروت و درآمد مطلق نمی توانند تضمین کننده شادمانی و رضایت در سطح یک جامعه شوند، گاه حتی ثروت در یک کشور می تواند تاثیر معکوس نیز بگذارد؛ آنچه که در رفاه اجتماعی و شادمانی جامعه مؤثر است، توزیع ثروت در جامعه است و نه خود آن، یا به عبارت دیگر درآمد نسبی افراد جامعه و نه درآمد مطلق آنها، تضمین کننده میزان رضایت اجتماعی است. فقر و در مقابل آن رفاه مقوله هایی نسبی هستند، انسانها در مقایسه با یکدیگر فقیر یا ثروتمند خواهند بود، هر چه دهک های پائین و بالای جامعه از نظر درآمدی به یکدیگر نزدیک باشند – در حقیقت هر چه شکاف طبقاتی کمتر باشد – جامعه مورد نظر از رفاه اجتماعی بالاتری برخوردار است. پس رشد ثروت به تنهایی نمی تواند میزان رضایت یک جامعه را افزایش دهد، بلکه اگر با راهکارهای مناسبی برای توزیع عادلانه ثروت در جامعه همراه نشود، می تواند به فقر و نارضایتی در یک جامعه دامن بزند. برهمین اساس است که عده ای استدلال می کنند که مالیات بر درآمد و مالیات تصاعدی (Progressive) می توانند برای ایجاد شادمانی و رضایت در یک جامعه الزامی باشند. در اینجاست که دو دیدگاه فلسفه اخلاق، یعنی دیدگاه رضایت محور و دیدگاه حق محور، به یکدیگر گره می خورند.

 دنیا به سرعت از سمت اقتصاد صنعت محور به سمت اقتصاد دانش محور حرکت می کند. اما شاید در سالهای آینده، از اقتصاد دانش محور به سمت اقتصاد شادی محور حرکت کنیم. یعنی جهانی که بر اساس شادمانی و رضایت افراد جامعه انسانی می چرخد. گرچه ممکن است عده بسیاری استدلال کنند، که قرنهاست اقتصاد مبتنی بر رضایت بوده است – همانطور که در تعریف بازار، میزان رضایت افزوده خریدار را با میزان سود افزوده فروشنده مقایسه می کنیم – اما آیا واقعا اقتصاد و رشد اقتصادی در قرن های اخیر باعث افزایش میزان رضایت جوامع شده است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:56  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آهای آهای نامردای نا لوتی...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:29  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خواستن موجود پاچه گیر و عوضی است...باید یکی را بهش نشون بدی تا بره بهش بچسبه...اگه نتونی به چیزی وصلش کنی...بر می گرده و مثه یه سگ هار به خودت حمله می کنه...

اینجوری می شه که اونایی که سرشون اومده می گن...خواسته سرکوب شده...خیلی بهتر از خواسته سرگردونه........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:12  توسط دون خولیو دو لامارکی 

برای یه پروپوزال تحقیقاتی پیش یکی از استادان روانپزشکیمون رفته بودم که به طور خاص روی بحث مددکاری اجتماعی کار می کنه...اونجا که بودم یه مریض اوردن پیشش........

یه پسر ۱۴ ساله بود...از شهرهای کوچک و محافظه کار اطراف...به گفته والدینش از دو هفته پیش حتی یه کلمه هم حرف نزده بود...برده بودنش گفتار درمانی...متخصص مغز و اعصاب ولی مشکلش ارگانیک نبود و هر چی بود فانکشنال بود...پس به مطب آقای دکتر ختم شده بود...

پدر و مادر را دکتر بیرون کرد...و با هزار زحمت پسر را به حرف واداشت...قصه پسرک اینطوری بود:

پسره از چند ماه پیش وقتی که خونه می رفته...توی راه یه دختری را می دیده و خیلی ازش خوشش میومده و به قول خودش عاشقش شده بود...هر روز دنبالش می رفته...تا این که بعد از چند ماه بالاخره جراتشو جمع می کنه...یه کارت پستال می خره...توی کارت پستال عکس یه قلب تیر خورده می کشه!!...و اسم و آدرسشو! می نویسه...و بعد وقتی دختره می خواسته بره تو خونه...کارت پستال را می ندازه کنارش و فرار می کنه...از قضا مادر دختر کارت را بر می داره...اونو می خونه...و  بعد می ره سراغ پدر پسره...که پسر شما دختر منو اذیت می کنه...پدر پسرک و عموش هم یه کتک مفصل بهش می زنن...و از اون به بعد دیگه حرف نزده بود...توجیهش این بود:

"حرف نمی زنم که فکر کنن دیگه عاشق نیستم..دیگه عاشق نمی شم...اما من تا ابد عاشقشم"

اینا را که می گفت دلم می خواست با یه تیپا محکم از این سادگی کودکانه اش به دنیای حقیقی و واقعی پرتش کنم.................به چند سال بعد از این......................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

شمان فرزانه میاد...کوله بارشو زمین می ذاره...بدون گاریش خیلی سخت بهش می گذره...از این که همش یا داره میاد یا داره می ره می ناله...میام بهش بگم که این عاقبت زندگی کولی وارشه...که لب ور می چینم چون می دونم که اون به حق فرزانگی اش به تنها چیزی که واقفه این سرنوشت محتومشه...آریستا بابا با سرفه خلط دار و ممتدی به استقبالش میاد...سوغاتی واسمون گرد شهر اورده...دورش می شینیم و  گرد و غصه روزهایی که همین طور الکی الکی تباه می شن را رومون می ریزه...آریستا بابا رو به من سرفه ای می کنه که یعنی دور بیوفتم اجاره خونه اهالی خونه اربابی را جمع کنم...سری تکون می دم...اما نمی رم...چون می دونم به حساب این زندگی سگی که تو این خرابه می کنن بدهکارشون می شیم...آریستا بابا با یه سرفه محکم سرزنش و توبیخم می کنه...و من از لای در بیرون می خزم...پشت درمون...مثه پشت همه درها...عمو پژه نشسته...دستاشو ها می کنه...ازش می پرسم "عمو پژه؟...برف میاد؟" هوا را بو می کشه و می گه "سردته؟"...بنده خدا مغزش از این معجونی که ننه یاگا سال بعد سال تو هاونش کوبید و به خوردش داد٬ معیوب شده...می گم "نه گرممه...گرممه عمو پژه"...و با دو تا جست از ایوون به حیاط می پرم...در حالیکه عمو پژه تو مخیله اش یه سوال قدیمی هی دور می زنه "پس چرا کسی از من نمی پرسه که سردمه یا نه..." دستای یخ کرده اشو به هم می ماله...چشمای کم سوشو رو هم می ذاره...و بعد سوار دی سی مکدانل داگلاس قدیمی خیالش می شه و می ره هاوایی و سنگال و سیرالئون...می رم دم در...تو مستراح حیاط قضای حاجت بکنم...که ننه یاگا از در میاد تو...تا میام در برم...دست می کنه یقه امو می چسبه و می گه "بیا عزیزجون واست شبحی از همه اون خواسته های قدیمی ات را ترشی انداختم...بیا بگیر...اما به اون آریستای خرفت ندیها..."...می گیرم و تا میام برم بذارمش تو انباری اون گوشه...صداشو می شنوم که می گه "پژه...پژه...بیدار شو پیر خرفت...چقدر هوایی شدی"...و من با خودم فکر می کنم که این دوره زمونه چه کرده که کرک و پر ننه یاگا را هم ریخته...ترشی را می ذارم تو انبار و بر می گردم می رم کارمو می کنم و میام...که یکی هم کارش را رو سر من می کنه...سر بالا می کنم...ممدرضا است...یه کبوتر دستشه و می گه "ش...شر...شر...شرمنده گ..گ..گ..گمونم سل گرفته..."...تنها درد و مرضیه که می شناسه...اما همون یه درد و مرض کافی بود تا بی کس و کارش کنه...سرمو می گیرم زیر شیر حوض...که یهو صدا زن حاج مصطفی بلند می شه که "اوهوی جه غلطی می کنی...حوضو نجس می کنی..."...چشم میندازم نگاهش کنم...کنارش بچه های قد و نیم قدش وایسادن و دارن تو حوض می شاشن...ولی می فهمم که سر حرفش با منه...قبلا هم بهم گفته بود که حرومی به جونم چرک شده...خوب...زیر دست آریستا بابا آدم جز این بار نمیاد...خنده ام می گیره...حوض بی آب نجس...حوض خونه ارباب...مثه ارباب...مثه زندگیامون...مثه تن خسته امون...انقدر زمستون پشت زمستون ترک خورده بود...که دیگه یه چیکه آب هم توش بند نمی شد...زن حاج مصطفی رو در هم می کشه...زیر لب می گه "چشم سفید خیره سر..." و دست قطار بچه هاشو می گیره و می ره...ممدرضا بچه همسایه از رو پشت بوم...یه سوت می زنه...زن حاج مصطفی قدماشو تند می کنه و می ره...اما می دونه که تا قبل ظهر واسه پهن کردن رخت سیاه زندگیشون می ره رو پشت بوم...که هم رخت ها آفتاب بخورن...هم پک و پرش...ما هم همه اینو می دونیم...کسی اما حرفی نمی زنه...حرف و حدیث همین جوری در میاد دیگه...اون سر خونه...بیوه خانوم...سر و روش را تو آیینه مرتب می کنه...یه سیگار می ذاره گوشه لبش...و هوار نکرده...سر می رسم واسش می گیرونمش...و بعد تلو تلوخوران دور می شم...زیر نهیب خواستن و لگد پراگماتیسمی که منو به تسلیم فرا می خونه...تا این قل قل ها را من تو این خونه اربابی بخورم...ظهر شده و باز صدای سرفه ارباب میاد...دیگه صداش به سختی در میاد...طبیب و رمال محل هر چه ورد بهش فوت کرده بود دوا و درمون این آدنو کارسینوم حنجره و سرطان ریه اش نشده بود...انگار که پک پشت پک که آریستا بابا به این تنباکو های نیمه تر می زد...کاری تر بودن...بالای سرش می رسم...نحیف و شکستنی شده...سفره امو جلوش وا می کنم...و اون با اکراه لقمه ای می خوره...و کنار می ره...دنیادیدگی و سیاه عاقبتی اش سیرش کرده...در عوضش من پک و پهلو پیدا کردم...و آریستا بابا اینو خوب می دونه...لجش می گیره که چطور یکی سر سفره ارباب چاق شده...عصاشو می کوبه به کمرم...و من خبردار می ایستم...و یادم میاد که قصه ما چه جور قصه ایه...با قصه امون که به ذهنم رسوب می کنه...خاکستر شهر به دیوار می شینه...و شوربختی به چهره امون و حقیقت به تن و جانمون...و آریستا بابا میون چند تا سرفه اساسی نمازشو زمزمه می کنه...و بعد رو به قبله می خوابه...که اگه رفت...و بالاخره آرامش پیدا کرد...ما آرامشش را به هم نزنیم...اما نمی ره...و ما با این که همه لعن و نفرینمون را نصیبش می کنیم...خوب می دونیم که اگه رفت...همه این بند و بساط را هم جمع می کنن و می ذارنش رو دوشش و روونه اش می کنن...و روونه امون می کنن...

تو چرت سرد پائیزی که زندگی تو این خونه می زنه...آروم می رم وسط حیاط...و چرخون چرخون...میون شبح برگ های چنار دیر بریده شده خونه...گم می شم....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:26  توسط دون خولیو دو لامارکی 

It must not go on like this...

Time is running out...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:54  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از بلدیه به درب خانه شوخ خولیو لامارکی احضاریه آمد که خود را برای حضور در جنگی بیارایید و بیایید...شوخ لختی اندیشید...در عجب از این جنگ که باید آراسته در آن پیکار کرد...بعد از هضم در چهار معده مغز...سرانجام لامپ شوخ روشن شد...که حتی دشمن در جنگ و پیکار نیز شایسته احترام است...پس شوخ البسه پلوخوری به تن کرد و ادوات رزم به دست گرفت و سوی بلدیه شد...

به بلدیه که بشد...خیل عظیم مشتاقان جنگ را بدید و در دل بر این شجاعت و ایثار صد آفرین گفت و جهت از دست ندادن اجر نبرد به دل جمعیت زد...به داخل که برسید...بفهمید این جنگ که می گویند...

به ضم ج است و نه به فتح ج...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:0  توسط دون خولیو دو لامارکی 

For a person to close a chapter of his life.....

He should first start a new one...............................

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:48  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در آتش میوفته...چون مهمترین اصل را یادش رفته...وقتی رو در روی آتش شدی "یه قدم به عقب برو...نه جلو"...

شعله ها اول مزمزه اش می کنن...با احتیاط بهش نزدیک می شن...مطمئن که می شن...بالا میان و در بر می گیرنش...حرکات جنون آمیزش از استیصال به سماع مسحور کننده ای بین جرقه ها و شعله های آتیش تبدیل می شه...و فریادش پشت تارهای صوتی سوخته خفه می شه...به مرز پریدن با جرقه بعدی که می رسه...کسی می پره و برش می گردونه..............این موجود جزقاله........

یه فلپ از تراپزیوس روی گردن میاریم...یه فلپ از سوپرااسکاپولار...یه فلپ از پیشانی روی گونه های سوخته اش میاریم...باند ها و اسکار ها را می چینیم...چروکیدگی ها را باز می کنیم...توی اسکارهای هیپرتروفیک کورتون تزریق می کنیم...یه لبخند واسش جراحی می کنیم...ولی اون زیر...کسی ملافه سفید روی روح و جانش می کشه...و با یه لبخند...این بار بی جرقه می پره.............................

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می روم...

سلانه سلانه...

سوی خانه...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:47  توسط دون خولیو دو لامارکی 

من باور و اعتقاد درست و حسابی ندارم که قرار باشه به خاطرش بجنگم...

اما اگه داشتم...

همرزم پانچو ویلا می شدم تا زاپاتا...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:3  توسط دون خولیو دو لامارکی