تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

بر سر بالین اش حاضر می شم که سیر پیشرفت بیماری اش...این مدرک حضور من بر بالین بیمار...را بنویسم...

با سوال کلیشه ای و همیشگی که گاه و اغلب ازش محرومم شروع می کنم:

"حالت چطوره؟ بهتری؟"

 

خلاصه ی همه اون چیزی که می نویسم این می شه:

سابجکتیو (Subjective): می گوید بهتر است...

آبجکتیو (Objective): انگار که واقعا بهتر است...

ارزیابی (Assessment): آدمی است که در خم و پیچ زندگی گمش کرده اند...از هویت اش به دور مانده...مابقی عمر را کیسه کرده به گردن آویخته...یاد گرفته سنگ بر سرش بکوبه و فریاد بزنه...و قصه ای داره به غایت معمولی که حکایت زندگی است که می توانست خیلی بهتر از این باشه...اما نیست...آدمی است که بار آوارگی اش و زندگی کولی وارش...کمرش را شکسته است...

برنامه (Plan): علامت درمانی می کنیم...دستی به سرش می کشیم...گه گاه تشری بهش می ریم که بیدار بمونه...بعضی روز ها سر دست بلندش می کنیم...دور می چرخونیمش...که قهقهه بزنه...و فرداش به زمین سخت می کوبیمش که فراموشمان نکنه...و امروز و یا فردا مرخص اش می کنیم...و تا پس فردا فراموشش می کنیم...

....................................................

آخرین کشیک اورژانس اطفال...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:17  توسط دون خولیو دو لامارکی 

چاه خشک می شه و من دغدغه بارون دارم...

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی

که رنج خاطرم از جور دور گردون است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

You are a story...entire of yourself...

In your story I was merely a footnote...

ّّIn mine...you were...the entire story...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:39  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Se tiennent par la main
Et marchent en silence
Dans ces villes éteintes
Que le crachin balance
Le sol que leur pas
Pas à pas fredonné
Ils marchent en silence
Les désespérés
 
Ils ont brûlés leurs ailes
Ils ont perdu leurs branches
Tellement naufragés
Que la mort paraît blanche
Ils reviennent d'amour
Ils se sont réveillés
Ils marchent en silence
Les désespérés
 
Et je sais leur chemin
Pour l'avoir cheminé
Déjà plus de cent fois
Cent fois plus qu'à moitié
Moins vieux ou plus meurtris
Ils vont terminer
Partent en silence
Les désespérés
 
Lente sous le pont
L'eau est douce et profonde
Voici la bonne hôtesse
Voici la fin du monde
Ils pleurent leurs prénoms
Comme de jeunes mariés
Ils fondent en silence
Les désespérés
 
Que se lève celui
Qui leur lance la pierre
Ils ne sait de l'amour
Que le verbe s'aimer
Sur le pont il n'est plus rien
Qu'une brume légère
Ça s'oublie en silence
Ceux qui ont espéré

دست در دست هم...

و در سکوت رژه می روند...

از بین این شهر های خاموش...

و باران به زمین می نشاند...

خاکی را که قدم بعد قدم...

پاهایشان بر می انگیزاند...

و در سکوت رژه می روند...نومیدان...

 

آنها بالهایشان را سوزانده اند...

آنها شاخه هایشان را از دست داده اند...

همچون کشتی شکستگانی...

که مرگ برایشان رویایی سفید است...

آنها عشق را بازمی گردانند...

آنها بیدار شده اند...

و در سکوت رژه می روند...نومیدان...

 

و من راه آنها را می شناسم...

بیش از صدها بار آن را پیموده ام...

حداقل صدها بار...

کم و بیش فرتوت و زخمی...

تمامش خواهند کرد...

و در سکوت خواهند رفت...نومیدان

 

آرام زیر پل...

آب زلال و عمیق است...

اینجاست آن زن مهربان...

اینجاست آخر دنیا...

همچون دامادهایی...آنها اسم هایشان را خواهند گریست...

چون ریشه در سکوت دارند...نومیدان...

 

این که به پا خیزد...

او که به آنها سنگ می پراند...

آنها از عشق نمی دانند...

مگر فعل "دوست داشته شدن"

روی پل دیگر هیچ نمانده است...

مگر یک مه...

این گونه است که فراموش می شوند...در سکوت...

آنها که امید ورزیده اند.....................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:24  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تموم می شه این ابتذال..............................
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

When you smiled...your joy...brightened up my life...

I remember how the wind in your face...brought you to laughters...that cheered every fiber of my soul...

I remember...how you went up every ridge...every wall...your heigthened sense of being...and my deep deep concerns for you...

...Your touch...your lips...your ever fading memory..................................

I miss your voice...ringing in my head........................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:41  توسط دون خولیو دو لامارکی 

همه استحقاق بهتر از این دارند...

چه اون آمیگوی من که به خاک و خون کشیده می شه...

چه اون گرینگویی که آمیگوی من را به خاک و خون می کشه.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:53  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خیلی وقته به سرم زده...که اینجا را ول کنم...برم یه خراب شده دیگه از اول شروع کنم که از این استریوتایپی که خودم واسه خودم ساختم رها بشم...اما بهونه کافی برای این ترک عادت پیدا نکردم...اونم آدمی مثه من که تا این حد اسیر نوستالژیسمشه...

به هر حال سه نقطه! در آینده نزدیک وجود دارن که تو هر کدوم اونا ممکنه اینجا را ترک کنم...دو تا از اون ها استاتیک هستن...و یکیشون دینامیکه...پریدن از هر کدومشون واسه من یه مفهومی خواهد داشت...و نپریدن هم یه مفهومی...اگه تو اون نقطه ها از اینجا نرفتم...یعنی حالا حالاها هستم...لاقل تا نقطه های مشخص مفهوم دار تو آینده خیلی دورتر...

هوم...امروز داشتم فکر می کردم بیشترین نقطه ای که دلم می خواد بهش برگردم کجاست...و ناخودآگاه همش یاد جزیره اسکای (Isle of Skye) تو شمال غرب اسکاتلند میوفتم...به اون چند روز خیال انگیز تو اونجا فکر می کنم...به ایستادن روی پل اسکای و خیره شدن به دریا...یاد سادگی هامون میوفتم...سادگی های من...سادگی های تو...چه گرفتار هم بودیم...چه دور شدنی...که تکه های به هم گره خورده جان و حکایتمون را پاره کرد و شد اول این قصه ها...یادته؟...روراست باشم...سادگی های تو..........پلیدی های من............اما تو اون خواب و خیال که من بودم.....تو اون تئاتر نیمه فانتازی که بازی می کردم...چه توقع بیشتری داشتی؟...این من یاوه گو را ببین...هنوز درجا می زنه.................

بدجوری نوستالژیک شدم جانم...........به گمونم مال هواست.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:2  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این قلمرو وحشی منم..............
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:51  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اضطراب سراسیمه می رسه و خودشو بین تارهای در هم تنیده زندگیم مخفی می کنه...

تو اون عمق می لرزه...و از زمین و زمون می پرسه "چرا؟؟؟"

و من آروم دلداریش می دم...

"از چرایی اش بگذر جانم...بپرس...بعد از این چه؟...بپرس...تا کی؟"

....................................

ضربه ها می رسن...

به آن هولناکی که وحشتش را داشتیم نیستند...

اما با این حال یکی بعد از دیگری می رسن...و ریشه هامون را شل می کنن............

به موج ضربه ها که در دوردست غرش می کنن...اشاره می کنه و می گه

"در هم می شکنیم؟"

می گم "شاید............."

.........................................

پرسید "بندازم این خشکه درختو؟"

اومدم بگم نه...که درخت به سختی و نجواکنان گفت...

"شاخه ای که بهار نداره................"

می گم "بندازش عموجان....................."

.........................................

"چی بهت رفته....پیر شدی..."

"خودم هم نفهمیدم چطور به این حال افتادم....."

.........................................

کاش چشم داشتی تا توش زل می زدم...

بفهمم شرمندگی کدوممون بیشتره...

این داستانهام...حرفهام...به قفس جمجمه ام می خورن...و بر می گردن عذاب جونم می شن...

.........................................

انگار که حقیقت نابی بهش آشکار شده باشد...

از اون دست که ارشمیدسو از خود بیخود کرد...

فریاد می زنه:

"من ابزار نفرین تو بر منم.........................."

.........................................

چیزی...گویی پرنده ای....قار قارکنان...از دریغ و افسوس می گه...از دوستی ها و تلخی ها...

از این حس تنها...که حق است...ولی به حق توزیع نمی شه.............

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 14:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تو اون شلوغی...و گرفتار خلوتیم...تجسمت می کنم...که انگار از رویایی بیرون افتاده باشی...و منو گرفتار کرده باشی...روی اون هیچی ترسیمت می کنم...اسیر تصور رنگ پریده ام ازت می شم...تو اون چهره ات به تک تک چهره هاشون نقش می بنده...اما نمی شینه...پر می کشه...رقصون میون نور...

تجسمت می کنم...اما این تجسم...لجبازانه تجسد پیدا نمی کنه...به حقیقت سخت و سنگین می خوره...و بنگ...می شکنه...و هزار تکه تیزش چشمانم...روحم...جانم...و تنمو زخم می کنه...

اینطوری گل های مینای وحشی که از کنار کانال لاشین برای تو چیده بودم...که بین کتابها و قصه ها...منتظرت خشک شده بودن...بی هیچ احساسی...به مقوا می چسبن...و بین دست ها فراموش می شن...............................

گل ها می چسبن....اما سنجاقک ها ترجیح می دن به جای بی احساس چسبیدن...خورد بشن........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:33  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به دستگاه ماهور:

پر کن پیاله را که این آب آتشین.....دیریست ره به حال خرابم نمی برد....

این جام ها که در پیم می شود تهی....

دریای آتش است که ریزم به کام خویش...

گرداب می رباید و آبم نمی برد...

من با سمند سرکش و جادویی شراب...

تا بیکران عالم پندار رفته ام...

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های ژرف...

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی...

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا...

تا شهر یاد ها...

دیگر شرابم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد...

پر کن پیاله را...

هان...

ای عقاب عشق...

از اوج قله های مه آلود دوردست...

پرواز کن...

به دشت غم انگیز عمر من...

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد...

در راه زندگی...

با این همه تلاش و تقلا و تشنگی...

با این که ناله میکشم از دل...

که آب...

آب...

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد...

پر کن پیاله را...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 2:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به نزد شوخ خولیو یکی پرسید که "ای شوخ شماره سالیان عمر تو به چند است؟"

بگفتش که "عددش گاه فزون ز پنجاه و گاه نه بیشتر از پنج است..."

در عجب از یاوه ای که بگفت...ابرو در هم کشید و گفت "ای شوخ...با ما هم شوخی؟"

لذا شوخ اهل خاندان لامارکی را بخواست و به خط کرد و بگفت:

"این کودک..شوخ صغیر است که گاه به خنده ای به میان مصراع و ردیف ما می دود...آن دگر که می بینی شوخ جوان است...که هزار آرزو و صد هزار سودا به دل دارد و گاه و نابیگاه با شکوائیه ای مرا می رنجورد...این شوخ کهنسال پریشان و سفیه هم منم که به حساب سالیان سگی عمر بیش از پنجاه و اندی بر من گذشته است..."

مخاطب که اهل پیچ و اهل گیر بود بگفت..."نشد ای شوخ...به حساب چرخش زمین به دور خورشید سالیانی چند بر تو گذشته است؟"

شوخ بگفت "اگر تو نیز زمین در این ره به دور خورشید به دوش کشیده بودی...سخن از سالیان عمر نمی کردی" و سپس شوخ در را به هم کوفت و برفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دستتو پیش کسی دراز کن که اگه ردش کرد...خوار نشی...و اگه گرفتش...زیر منتش نری...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هستم...

کماکان...

همان گوشه...همان جا...

گرفتار همان احساس.....................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 18:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

as Emotional as a lactating pig...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

مادرم مادربزرگی داشت که

شب ها تو خونه سوت و کور

تو خلوتی خوابش نمی برد........

 

پدربزرگ مرحومم

شب ها تو خونه سوت و کور

تو خلوتی خوابش نمی برد.......

 

من هم همین طور..............

و این شاید دلیل همه اینسومنیاهای من باشه...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 14:47  توسط دون خولیو دو لامارکی 

رفیق کفتربازی داشتم که می گفت:

"یه عمری پروندم.......یه روزی هم می پرم"

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:55  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اول - به گمونم هر آدمی را بشه با یه تیپا محکم و به جا...از هر فاز فرویدی که هست بیرون انداخت...

دوم - اون جا که بیشتر آدم ها به حق عصا رستگار می شن...بعضی رستگاریشون را به عصا می فروشن...

سوم - هذیون...تیر خلاص جان خسته است...تا فردا که باز این جان خسته را بدم دوباره سفیدش کنن...

چهارم - من از روی آریستا بابا خجالت می کشم اون از روی من...من سوت می زنم و اون ادامه شو می گیره و می ریم...آخر جاده مدرنیته تموم می شه...و اونجا توی سیاهچال زندگی صامت سقوط می کنیم...

پنجم - فرمود که قبل از فتح الباب...دق الباب کنید و قبل از آن صاحبخانه را خبر کنید که خوب خونه را بروبه...

ششم - از سهمی هاشون انتگرال می گیرم...نوبت که به خودم می رسم...ترجیح می دم مشتق بگیرم...

هفتم - هفت بار "تفو به این روزگار قدار"

هشتم - جالبه که سرنخ رستگاری آدمی به دیگران بسته است و زنجیر تباهی اشو باید تنهایی به دوش بکشه...

نهم - نه این آن فریاد نیست....

دهم - می گویمش که بیاد...دو ردیفی آجر روی این دیوار کوتاه که من باشم...بچینه

یازدهم - به ده فزوه...و به حکم شیخ محل...شنیدن مزخرفات یازده بار غسل فردی گوش چپ را می طلبید...

دوازدهم - لطفا هنگام تجویز دیازپام رکتال...سر سوزن را بردارید...

سیزدهم - نحسی از عبارت است نه از عدد...

چهاردهم - کاروان رفتن میاد...سر چهارراه با دیگر مهاجران غیر قانونی سوار می شم...

پانزدهم - کم کم بوی ته دیگ در اومده....

شانزدهم - شمس العماره...دیوارش انقدر کوتاه بود که هر غریبی توش سرک می کشید...پنجره هاش انقدر کوچک بودن که هوا و آفتاب واسه تو اومدن باید به هم دیگه تعارف می کردن...سقف اش انقدر کوتاه بود که آدمی تواضع یادش نره...و ساکنین اش انقدر ساکن بودن که گرد بهشون نشسته بود...

هفدهم - از این به بعد چهارشنبه اول هر ماه...بحث های توسعه محور می کنم...

هجدهم - بیست مال خداست...نوزده مال نبی...هجده مال امام.....

نوزدهم - مجددا این خانه مار داره به خانه اول برگردید...

بیستم - این هم از این...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سالها می گذره

و یه روزی سر اتفاق روزگار

تو یه خراب شده ای

به هم می رسیم

و قصه و حکایتمون را بازگو می کنیم........

و من میام بگم "لعنت به این جفا که از تو به من رفت..."

ولی خوب می دونم که می گم.....

"لعنت به این جفا که زمونه بهمون روا داشت......."

...................................................................

ناخودآگاه...زیر این بار...تصویری فسیل می شه...

آدمی که جانشو گروگان گرفته بود...

و تو ناخودآگاه...می شی در هم شکستن تصویر آئینه من...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:12  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اگه به چیزی چنگ نزنی

شناور می شی

و غوطه خوران

دور...دورتر و دورتر می ری........

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:8  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

She was just ok...I had examined her...a bit flaccid but otherwise ok...in the morning the seizures started...CT scan showed brain edema...Dexamethasone, acyclovir, Vancomycine, Ceftriaxone...

Was it too late? It was..........

She developed apnea...went into arrest...45 minutes of resuscitation...but she had gone.........

damn.............................................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در مدیریت راهبردی همواره نه تنها باید قبل از آغاز هر پروژه اهداف و دستاورد های نهایی آن را مشخص کرد بلکه شیوه آزمودن دستاورد ها و مهمتر از آن آزمودن پروسه اجرا پروژه نیز باید از قبل تعیین شده باشند. علاوه بر این در هر پروژه به غیر از دستاورد نهایی٬ باید اهداف میان مدتی (Milestones) نیز تعیین شوند که دستیابی به آنها معیاری برای میزان پیشرفت پروژه باشد. وجود چنین اهداف میان مدتی همچنین اجازه می دهد تا مدیران پروژه بتوانند ارزیابی از نحوه اجرا و  انجام پروژه داشته باشند و در صورت لزوم آن را اصلاح کنند.

................................

فرسخ شمار (Milestone)...هوم...گاهی آدم به نقطه هایی تو زندگیش می رسه که باید برگرده و نگاه کنه...نقطه هایی که گاهی خیلی خیلی تصادفی پیش میان و گاهی از پیش تعیین شدن..واسشون برنامه ریزی کردی...همیشه نگاهت بهشون بوده...انقدر به رسیدنشون فکر کردی که وقتی می رسن غافلگیر می شی...تو اون لحظه ها تن ات می لرزه...بالاخره جراتتو جمع می کنی و به عقب نگاه می کنی...به خط ها...جمله ها...کلمه ها...یاد ها...آدم ها...توی اون گاه و لحظه...نگاه به مایتملک ات می کنی و تعجب می کنی که چقدر سبکه...به تموم چیزایی که می تونستی با خودت همراه بیاری و نیوردی فکر می کنی...و در عجب می مونی از بار بنجلی که جمع کردی...سنگینی بار ثانیه ها و ساعت ها و سال ها و سنگینی وجدان بی مروتی که روی شونه ات نشسته و شکارت می کنه اما به احساس سبکی ات  در هم می پیچه و احساس عجز می کنی...

تو اون لحظه ها فقط دستاورد ها مهم نیستند...یا این که چقدر بهشون نزدیک شدی...به هر حال تو آینده دوری...چندین و چند فرسخ شمار اونورتر...دستاورد ها به انتظارت نشستن...گرچه که ممکنه هرگز بهشون نرسی...اما وای به حال کسی که وقتی سر یه فرسخ شمار به عقب نگاه می کنه...می بینه که چقدر راه را اشتباه رفته...به عجب گمراهه ای زده بوده...و بیشتر وای به حال اونی که از اون سنگ فرسخ شمار به بعد...فرسخ شمارهاش گم می شن...

پست هشتصد...فرسخ شمار هشتصد...سالها انگار که مثه یه عمر بهم گذشته باشن...ممکنه بگی که خیلی واسه این حرفا زوده...اما جای سائیدگی ها و فرسودگی حرف دیگه ای می زنه...انگار که منو تکانده باشن و این من تقلیل رفته ازش بیرون افتاده باشه...اما حرفی نیست...شکوه ای نیست...این شده...تا بعد چه شود...........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

روز هایی مثه این...عجیب یاد به تنم می پیچه...و لرز بهم میندازه...................انقدر سر به سرم می ذاره که به خودم می گم که از احوالت بپرسم.................اما یاد لحظه ای بیشتر نمی مونه...با باد بعدی پر می کشه و می ره........................مثه تو به دوردستی.............

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بر خلاف بقیه بیمارستان ها...بیمارستان امید (سانتر سرطان)...جوش مثه اینه که تو یه خونه بزرگ شلوغ باشی...همه هم دیگه را می شناسن...مهمتر این که بخش اطفالش رزیدنت نداره که هی بخواد به آدم غر بزنه...یعنی از ظهر به بعد فقط اینترن و دو تا پرستار بخش را می چرخونن...دیشب بعد از یازده روز دوباره کشیک اطفال بیمارستان امید بودم....

....................................

اسمش آرزوئه...۱۳ سالشه...تو کشیک اولم تو بیمارستان امید دیدمش...بخش را روی سرش می ذاره...لنفوم هوچکین داره و واسه شیمی درمانی به اینجا میاد...همیشه خندونه...هوای بقیه بچه های بخش را حسابی داره...همشون را می شناسه...از سیر بیماریشون خبر داره و حتی داروهاشون را می دونه (یه طوری که دکتر م. پزشک معالج هم ممکنه از این بایگانی سیار کم بیاره)...بچه ها خیلی دوستش دارن...به خودش می گه "بربرا حامی گنجشک ها"...ازش می پرسم "گنجشکهات کو"...می گه "ایناها...این جغله ها"...و به بچه های قد و نیم قد با ALL ٬ AML ٬ رابدومیوسارکوم٬ لنفوم٬ نوروبلاستوم و یوینگ سارکوم اشاره می کنه...

واسش یه نقاشی می کشم...می گم "این کچله توئی...این یکی هم منم"...می گه "تو خودت کچلی....." به گوشه خالی موهام اشاره می کنه...بعدشم با بدجنسی می گه "ولی موهای من دوباره در میان٬ مال تو نه..." مامانش بهش چشم غره می ره...اما محل نمی ذاره و قه قه می خنده...آخرش کلاه پشمی اش را سرش می ذاره و می گه یکی دیگه بکش...این دفه با کلاه...

می کشم و بهش می دم...بعد این یکی را بر می دارم...می گه "می خوای چی کار؟" می گم "واسه خودم"...بعد زیرش می نویسم... "دکتر کچل اخمو و دختر کچل غیر اخمو" و بعد اخم می کنم...اون باز ریسه می ره...

بعد از این که تو بخش شام می دن (اینجا خیلی اروپایی شام می دن...ساعت ۶.۵ عصر)...و سوپروایزر میاد و می ره و خلوت و امن می شه...از تو موبایل مامانش آهنگ می ذاره...بچه ها را جمع می کنه و کلاس رقص راه میندازه! منم بدم نمیاد رقص یاد بگیرم...اما خوب تا اخراج فقط یه قر فاصله است!!!

۸ شب...به دکتر م. زنگ می زنم...نتیجه آزمایشات بچه ها را واسش می خونم...می گه "خوب...دکترجان آرزو و درنا را مرخصشون کن..."

آرزو مرخص می شه...بچه ها عزا می گیرن...من عزا می گیرم..............

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

پزشکی به خاصه بخش اطفال آدمو کوچیک می کنه…وقتی می فهمی به ازای سر انگشت کاری که می شه واسه بچه ها انجام داد…یه عالمه ناتوانی هست که از پسش بر نمیای…یه دنیا رنج و بیماری کودکونه هست که دست تو بهشون نمی رسه…کوچیک می شی و متواضع…هیچ وقت به اندازه این بخش اطفال نتونستن هات تو گلوت گیر نمی کنه…

بچه هایی که گناهشون…بازیچه ژنها بودنه…بازیچه محیط…جفای روزگار…اینجا هیچی بوی عدالت نداره…

 این بچه های از دنیا بی خبر از اینجا به کجا می رن؟..…اینجا که واسشون زیاد تیره بود…

پدر و مادر ها و پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و خاله ها و … را می بینی که با تموم خوش باوریشون به بچه زل می زنن و تویی که می دونی این بچه داره می ره…و اونها که به معجزه باور دارن…معجزه نجات گه گاهی یه بچه نیمه جون نیست…نه واسه این که من معجزه را باور کنم نجات خیلی بیشتر از این بچه ها را می خواد…

…..بدتر از همه چیز وقتایی که کاری هست که بشه کرد…اما بحث پول وسطه و این جوری جون آدما به خاصه بچه ها خیلی کم می ارزه…بچه ها پشت خرج عمل…خرج دارو….خرج زندگی….می میرن…

بخش اطفال..هوم…جای عجیبیه…نه راستش جای غم انگیزیه…جائیه که بچه هایی را می بینی که دارن واسه زندگیشون می جنگن…فقط واسه زندگی…هیچ دلیل دیگه ای واسه تلاش کردن ندارن…می جنگن که باشن…دنبال عشق، انتقام، افتخار نیستند…نیاز دارن که باشن…اما گاهی نمی تونن…

بعضی هاشون کوتاه میان، بعضی هاشون تا آخر می جنگن..اما مستقل از روشی که پیش می گیرن…بعضی هاشون از دست می رن…

و اینش سخته… وقتی معصومیتشون را می بینی…. وقتی نا امیدیشون را می بینی … و مهمتر از همه وقتی بی خبریشون را می بینی…

به عنوان پزشکشون…مراقبشون…می فهمی که یه دنیا درد، احساس و فکر دارن که می خوان باهات شریک بشن… اما نمی تونن حرفشونو بزنن…یا این که می زنن و ما نمی فهمیم… سعی می کنی از طریق نشونه ها باهاشون ارتباط برقرار کنی…تب …تاکی پنه…

سعی می کنی کمکشون کنی… خوبشون کنی… شفاشون بدی… اما گاهی نمی تونی… به همین راحتی… از دستت خارجه… و احساس ناتوانی می کنی … و شرمندگی…

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 17:27  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اول

ششم کشیک اورژانس اطفال بودم...یه پسربچه یه ساله (اسمش ارشک بود) را با کاهش سطح هوشیاری و سیانوز اوردن...مردمک هاش میوز شده بود...یه مردی همراهش بود که بعد معلوم شد پدر بچه نیست...هر چی که پرسیدیم کسی به این بچه تریاک داده...انکار می کرد...با این وجود بعد از این که نالوکسان تزریق کردیم سیانوز بچه برطرف شد...اما هوشیاری اش برنگشت...بالاخره یارو گفت که شاید از روی فرش!! تریاک خورده باشه...بعد هم یارو غیبش زد...بعد از چند ساعت مادر بچه پیداش شد...نزدیکای ۲ صبح بچه آپنه کرد و تنفس اش قطع شد...انتوبه اش کردیم و با آمبو بهش نفس می دادیم...به مادرش گفتیم که آمبو بده به بچه...بهونه میورد که خسته است و نمی تونه...من دلم نیومد بچه را به امید مادرش ول کنم تا ۵ صبح بهش آمبو می دادم...تا این که بالاخره سوپروایزر یه ونتیلاتور پیدا کرد و وصلش کردیم به ونتیلاتور...نهم دوباره کشیک بودم...نهم رسما ارشک را مرگ مغزی اعلام کردن...

دوم

یه بچه افغانی دو ساله را به اورژانس اوردن...بی قراری می کرده...پدرش بهش تریاک داده بود...و بعد گذاشته بودش رو بخاری...نصف چپ بچه کاملا پخته شده بود...هوشیاری کاملا کاهش پیدا کرده بود...اما با جون سختی عجیبی نفس می کشید...شستشو معده و گاواژ با شارکول و نالوکسان بالاخره اثر کردن...هوشیاری اش بهتر شد...بعد هم پدر بچه رضایت داد...بچه نیم پخته نیم مرده را گذاشتنش بغلش....و رفت.................

سوم

از سانتیمانتالیسم بدم میاد...از احساساتی بازی و شلوغ بازی نفرت دارم...با این حال به طور کاملا محسوسی نیاز به حمایت بیشتر و موثرتر از بچه ها تو این مملکت هست...فرهنگ سازی متاسفانه بی فایده ترین ابزار تو جامعه ایرانی شده...اتفاقات از این دست هر روز رخ می دن...از بیشترشون کسی خبردار نمی شه...بعضی مواردش که رو می شه...تو هوچی گری و هیاهوی جامعه گم می شه...صورت مساله فراموش می شه...الان دادن تریاک به بچه ها واسه آروم کردنشون یه امر خیلی پیش پا افتاده و معمول شده...

مسلما نیاز به قوانین محکم تر برای حمایت از بچه ها هست...قوانینی که جلوی آزار بچه ها توسط بزرگسالان را بگیره...در عین حال باید سیستم های حمایتی وجود داشته باشه که بتونه بچه ها را تحت چتر حمایت خودش قرار بده...نه سیستم ورشکسته و معیوبی مثه بهزیستی کنونی...علاوه بر اون هر کدوم از ما باید خودمون را حامی بچه ها بدونیم...با دقت و موشکافانه مواظب بچه هایی باشیم که در اطرافمون می بینیم...

همه این حرف ها نیازمند اینه که نظام رفاه اجتماعی موثر و کارآمد تو این مملکت تعریف بشه...ابزارها و راهبرد هاش تعریف بشن...یکی باید بین مسئولین این مملکت پیدا بشه که "آمارتیا سن"* بخونه...

* آمارتیا سن برنده جایزه نوبل و نظریه پرداز مباحث رفاه اجتماعی٬ توسعه انسانی و عدالت اجتماعیه.

** از نشانه های مسمومیت با مواد مخدر اپیوئیدی تنگ شدن مردمک ها (میوز) و کاهش سطح هوشیاری است. اما شاید خطرناک ترین عارضه چنین مسمومیتی سرکوب مرکز تنفسی است. نالوکسان دارویی است که به عنوان پادزهر مواد مخدر به کار می رود.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 17:56  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

وقتی تلفن زنگ زد من تو آشپزخونه بودم، یه قابلمه اسپاگتی رو آتیش گذاشته بودم و با آهنگ کلاغ زاغی دزد (Thieving Magpie) روسینی (Rossini) که از رادیو پخش می شد که بهترین آهنگ واسه پختن پاستاست، سوت می زدم...

می خواستم به تلفن محل نذارم، نه فقط به این خاطر که اسپاگتی تقریبا آماده بود، بیشتر به این خاطر که کلودیو آبادو (Claudio Abbado) داشت سمفونی لندن را به اوج موسیقی اش می رسوند... آخرش تسلیم شدم... ممکن بود یکی باشه که خبری از یه شغلی داشته باشه... شعله را پائین کشیدم، رفتم تو اتاق نشیمن و تلفنو برداشتم...

صدای یه زنی گفت "ده دقیقه لطفا"

من تو شناختن صدای آدما معرکه ام، اما این یکی را نشناختم...

"ببخشید با کی می خواستید صحبت کنید؟"

"معلومه، با شما...ده دقیقه لطفا...این تموم وقتیه که واسه درک کردن هم نیاز داریم" صداش آهسته و نرم ولی از لحاظ های دیگه غیر قابل وصف بود...

"هم دیگه را بفهمیم؟"

"احساسات هم دیگه را"

خم شدم و یه نگاهی به آشپزخونه انداختم، قابلمه اسپاگتی ام داشت خوب دم می کشید و کلودیو آبادو هنوز داشت کلاغ زاغی دزد را هدایت می کرد...

"شرمنده اما شما منو وسط پختن اسپاگتی غافل گیر کردید...می شه بعدا باهاتون تماس بگیرم؟"

"اسپاگتی؟ واسه چی داری ساعت ده و نیم صبح اسپاگتی درست می کنی؟"

بهش گفتم "اینش ربطی به شما نداره....من چیزی که بخوام را هر وقت که بخوام می خورم"

گفت "درسته...بعدا تماس می گیرم" این بار صداش بدون هیچ حسی بود...یه کمی تغییر خلق می تونه اثر زیادی روی تون صدای یه نفر بذاره...

قبل از این که قطع بکنه گفتم "یه دقیقه وایسا...اگه این یه کلک تازه واسه فروختن چیزیه می تونی فراموشش کنی...من بیکارم...قصد خرید چیزیو ندارم..."

"نگران نباش...می دونم"

"می دونی؟ چیو می دونی؟"

"این که بیکاری...در موردش می دونم...برو به اسپاگتی ات برس.."

"تو کدوم گوساله ای...."

تلفنو قطع کرد...

بدون این که هیچ راهی واسه بروز حسم داشته باشم به گوشی تلفن خیره شدم تا این که یادم به اسپاگتی افتاد...برگشتم به آشپزخونه، زیر قابلمه را خاموش کردم و محتویاتشو تو یه صافی ریختم...واسه خاطر تلفنه اسپاگتیه یه کمی نرم تر از ال دنته (al dente شوخ خولیو: عبارتی در آشپزی و پختن اسپاگتی و برنج است که به وضعیتی اطلاق می شود که برنج یا ماکارونی پخته شده باشن اما کماکان قوام سفت داشته باشند) شده بود اما خیلی هم بهش گند زده نشده بود... شروع کردم به خوردن و فکر کردن...

هم دیگه را بفهمیم؟ احساسات هم دیگه را تو ده دقیقه درک کنیم؟ در مورد چی حرف می زد؟ شاید اصلا سرکاری بود...یا یه کلک جدید بازاریابی... به هر حال، دخلی به من نداشت...

بعد از ناهار، برگشتم سراغ رمان کتابخونه روی کاناپه اتاق نشیمن...در حالی که هر چند از گاهی یکبار نیم نگاهی به تلفن مینداختم... چیو در مورد هم تو ده دقیقه قرار بود بفهمیم؟ دو تا آدم تو ده دقیقه چی را می تونن در مورد هم بفهمن؟ فکرشو که می کردم، اون به نظر خیلی در مورد ده دقیقه مطمئن به نظر می رسید: اولین چیزی بود که از دهنش در اومده بود...یه جوری که انگار نه دقیقه خیلی کوتاه و یازده دقیقه خیلی طولانی باشه... مثه این که بخوای اسپاگتی را ال دنته بپزی...

دیگه نمی تونستم بیشتر بخونم...تصمیم گرفتم پیراهن هامو اتو بزنم...کاریه که هر وقت ناراحتم می کنم...یه عادت قدیمیه...اتو کردنو به دوازده مرحله دقیق تقسیم می کنم، با سطح خارجی یقه شروع می کنم و با آستین چپ به اتمام می رسونمش...ترتیبش همیشه همینه و من هر مرحله را با خودم می شمرم...و الا درست در نمیاد...

سه تا پیراهنو اتو زدم، چک کردم که چروک نداشته باشن و بعد آویزونشون کردم...وقتی که اتو را خاموش کردم و با میز اتو توی کمد هال گذاشتمش، خیالم خیلی راحتتر شده بود...

داشتم بر می گشتم به آشپزخونه دنبال یه لیوان آب که تلفن دوباره زنگ زد...یه ثانیه مکث کردم اما تصمیم گرفتم که برش دارم...اگه همون زنه بود بهش بگم که دارم اتو می زنم و قطع کنم...

این بار کومیکو (Kumiko) بود. ساعت دیواری یازده و نیم بود. پرسید "چطوری؟"

گفتم "خوبم" خیالم از این که صدای زنمو می شنیدم راحت شده بود...

"چی کار می کنی؟"

"تازه اتو کردنو تموم کردم"

"چی شده؟" یه کم اضطراب تو صداش بود...می دونست که اتو کردن واسه من چه معنی می ده...

"هیچی...فقط داشتم چند تا پیراهنو اتو می کردم.." نشستم و گوشی را از دست چپم به دست راستم دادم..."چه خبرا؟"

پرسید "می تونی شعر بگی؟"

"شعر؟"...شعر؟!!...واقعا منظورش...شعر؟

"من سردبیر یه مجله داستان واسه دخترا را می شناسم...اونا یکی را می خوان که از بین شعرای خواننده ها انتخاب کنه و درستشون کنه... و اونا می خوان که اون یارو یه شعر کوتاه هم برای دیباچه بگه... حقوقش واسه همچین کار آسونی بد نیست... مسلما پاره وقته... اما اونا ممکن یکمی کار ویراستاری اضافه کنن اگه طرف..."

پریدم وسط حرفش "کار آسون؟...یه دقه صبر کن...من دنبال یه کاری تو وکالت می گردم...نه شعر و شاعری..."

"فکر کنم تو دبیرستان یه چیزایی می نوشتی..."

"آره...معلومه...واسه روزنامه مدرسه: کدوم تیم جام فوتبال را برده...یا مثلا این که فلان معلم فیزیک از پله ها افتاده و کارش به بیمارستان کشیده...و از این دست چیزا...شعر نه...من شعر نمی تونم بگم"

"می دونم، اما منم در مورد شعر آن چنانی حرف نمی زنم...فقط یه چیزی واسه دخترای دبیرستانی...لازم نیست که وارد تاریخ ادبیات بشه...می تونی با چشم بسته انجامش بدی...ملتفتی؟"

"ببین، من چه چشم بسته...چه چشم باز...نمی تونم شعر بگم...تا حالا نگفتم و حالا هم نمی خوام بگم"

گفت "هر جور می دونی" تو صداش یه کمی دلخوری بود "اما کار حقوقی سخت گیر میاد.."

"می دونم...واسه همینه که این همه تقاضا دادم...این هفته باید یه خبری بشه...اگه نشد به یه کار دیگه فکر می کنم..."

"خوب، اینم از این به گمونم...راستی...امروز چیه..چند شنبه است؟"

یه لحظه فکر کردم و گفتم "سه شنبه"

"می تونی بری بانک و پول قبض تلفن و گاز را بدی؟"

"حتما...اتفاقن داشتم می رفتم بیرون واسه شام خرید کنم"

"می خوای چی درست کنی؟"

"هنوز نمی دونم...موقع خرید تصمیم می گیرم..."

یه لحظه مکث کرد و با جدیت جدیدی گفت "فکرشو که می کنم...خیلی نمی خواد تو کار پیدا کردن عجله کنی..."

جا خوردم، پرسیدم "چطور؟" انگار که زنهای دنیا تصمیم گرفته بودن که امروز منو پشت تلفن غافل گیر کنن... "حقوق بیکاری ام به زودی تموم می شه...من نمی تونم تا ابد دست دست کنم..."

"درسته اما با زیاد شدن حقوق من، کارهای جانبی و پس اندازمون می تونیم اگه مواظب باشیم اموراتمونو بگذرونیم...هیچ وضعیت اضطراری وجود نداره...مگه تو از خونه موندن و انجام کارای خونه نفرت داری؟ منظورم اینه که...اینجوری زندگی کردن واست سخته؟"

با صداقت جواب دادم "نمی دونم"...واقعا نمی دونستم...

گفت "خوب...سر حوصله بهش فکر کن...به هرحال...گربهه برگشته خونه؟"

گربهه...تموم صبح اصلا به گربهه فکر نکرده بودم...گفتم "نه...هنوز نه"

"می تونی تو محله دنبالش بگردی...یه هفته ای هست که ازش خبری نیست..."

یه قرقری کردم و گوشی را دوباره به دست چپم دادم...ادامه داد "من تقریبا مطمئنم که رفته تو اون خونه خالیه آخر کوچه...اونی که یه مجسمه پرنده تو حیاطش هست...تا حالا بارها اونجا دیدمش..."

"کوچه؟ از کی تا حالا تو کوچهه می ری تو؟ چیزی در موردش نگفته بودی..."

"اوه...باید برم...کلی کار سرم ریخته...گربهه را یادت نره..."

تلفنو قطع کرد و من دوباره به گوشی تلفن خیره شده بودم...گذاشتمش سر جاش...کنجکاو بودم بدونم که چی کومیکو را تو کوچه کشیده بود...واسه این که از خونه ما بری تو کوچه باید از دیوار سیمانی بالا می رفتی...و وقتی ازش بالا می رفتی...هیچ چیزی که تلاشتو توجیه کنه اونجا وجود نداشت...رفتم تو آشپزخونه دنبال یه لیوان آب و بعدش رفتم تو ایوون تا ظرف گربه را نیگا کنم...ساردین ها از دیشب دست نخورده مونده بودن...نه...گربهه خونه نیومده بود...اونجا وایسادم و به باغچه کوچیکمون که خورشید اول تابستون بهش می تابید، نگاه کردم...نه این که باغچه ما از اونایی باشه که با نگاه کردن بهش دچار آرامش روحی بشی...نور خورشید هر روز به سختی و واسه مدت کوتاهی خودشو به باغچه می رسوند...وخاک همیشه تیره و نمناک بود...و ما واسه گل و گیاه فقط چند تایی گل ادریس یه گوشه داشتیم و من گل ادریس دوست نداشتم...یه چند تایی درخت اون نزدیکی بود و از اونجا صدای یه پرنده میومد که مثه این بود که داره یه فنرو کوک می کنه...ما بهش می گفتیم پرنده کوکی...کومیکو این اسمو روش گذاشته بود... ما نمی دونستیم که اسم واقعی اش چی بود یا این که اصلا چه شکلی بود...اما این پرنده کوکی را ناراحت نمی کرد... هر روز میومد به اون چند تا درخت محله مون و فنر دنیای کوچیک ساکتمون را کوک می کرد...

خوب حالا من مجبور بودم برم شکار گربه...همیشه از گربه ها خوشم میومده...و به خاصه از این یکی خیلی خوشم میومد... اما گربه ها روش زندگی خاص خودشون را دارن... احمق نیستن... اگه یه گربه دیگه اونجایی که شما زندگی می کردید زندگی نمی کرد یعنی این که تصمیم گرفته بره یه جای دیگه... اگه گرسنه یا خسته بشه بر می گرده... اما با این حال و محض رضایت کومیکو، من مجبور بودم برم دنبال گربهه... کار بهتری نداشتم که انجام بدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

گوش بده:

بیلی پیلگریم (Billy Pilgrim) از زمان آزاد شده...

بیلی پیلیگریم یه بیوه مسن به خواب رفته بود و روز عروسی اش از خواب بیدار شده بود... از یه در تو 1955 رد شده بود و از یه در تو 1941 بیرون اومده بود... از همون در برگشته بود و خودشو تو 1963 یافته بود... به قول خودش؛ بارها تولد و مرگ خودشو دیده و اتفاقی به وقایع مابین اون ها سر زده...

اون اینجوری می گه...

بیلی تو زمان گه گیجه گرفته، هیچ کنترلی روی این که بعد از این کجا می ره نداره و تو این سفرها الزاما بهش خوش نمی گذره... خودش می گه که اون تو وضعیت جابجایی دائمه به خاطر این که خبر نداره که دفعه بعد قراره تو کدوم قسمت زندگی اش نقش ایفا کنه...

بیلی سال 1922 توی ایلیوم تو نیویورک به دنیا اومده بود... تنها فرزند یه سلمونی تو اونجا بود... یه بچه بامزه بود که یه نوجوون بامزه بلند قد و ضعیف شبیه یه بطری کوکاکولا شده بود... به عنوان یه شاگرد خوب از دبیرستانش فارق التحصیل شده بود و سر کلاس های شبانه دانشکده بینایی سنجی واسه یه ترم حاضر شده بود که اسمش واسه خدمت سربازی تو جنگ جهانی دوم در اومده بود. باباش تو یه حادثه شکار در طول جنگ مرده بود... می گذره...

بیلی دوران خدمت اش را با پیاده نظام تو اروپا گذرونده بود و اونجا اسیر آلمان ها شده بود... بعد از این که با تموم افتخارات سال 1945 از ارتش بیرون اومد، دوباره تو دانشکده بینایی سنجی ایلیوم ثبت نام کرده بود... تو سال آخر تحصیل اش با دختر موسس و صاحب دانشکده نامزد شده بود و بعد دچار یه حمله عصبی خفیف شده بود...

 توی بیمارستان کهنه سرباز ها نزدیک دریاچه پلاسید (Placid) بستری و شوک درمانی شده بود و بعدشم مرخصش کرده بودن... با نامزدش ازدواج کرده بود، درسشو تموم کرده بود و پدرزنش واسش یه کاسبی راه انداخته بود... ایلیوم شهر خوبی واسه یه بینایی سنجه چون شرکت جنرال فورج و فاندری اونجاست... هر کدوم از کارمندا مجبورن یه عینک ایمنی داشته باشن و اونو تو کارخونه به چشمشون بزنن... شرکت جنرال فورج و فاندری تو ایلیوم شصت و هشت هزار کارگر داره که این یعنی یه عالمه فریم و لنز...

تو فریم ها یه عالمه پول هست...

بیل پولدار شده بود... دو تا بچه داشت، باربرا و روبرت... دخترش باربرا با یه بینایی سنج دیگه ازدواج کرده بود و بیلی واسه دامادش یه کاسبی راه انداخته بود... پسر بیلی، روبرت، تو دبیرستان خیلی مشکل داشت اما به گرین برت ها ملحق شده بود... اونجا آدم شده بود... یه جوان حسابی شده بود و تو ویتنام جنگیده بود...

اوائل 1968 یه عده از بینایی سنج ها من جمله بیلی یه هواپیما را کرایه کرده بودن تا اونا را از ایلیوم به یه کنگره بین المللی بینایی سنج ها تو مونترال ببره... هواپیما به قله کوه شوگربوش (Sugarbush) تو ورمونت خورده بود و همه به جز بیلی کشته شده بودن... می گذره...

وقتی که بیلی دوران نقاهتشو تو یه بیمارستان تو ورمونت می گذروند، زنش خیلی اتفاقی از مسمومیت با گاز مونواکسید کربن مرده بود... می گذره...

وقتی که بیلی بالاخره بعد از سقوط هواپیما به خونش تو ایلیوم برگشته بود، واسه یه مدتی ساکت بود... یه جوشگاه وحشتناک روی بالا جمجمه اش داشت و دیگه سر کارش نرفته بود... اون یه کدبانو داشت... دخترش تقریبا هر روز بهش سر می زد...

و بعد، بدون هیچ مقدمه ای، بیلی به شهر نیویورک رفته بود و تو یه برنامه شبانه رادیویی شرکت کرده بود... اونجا در مورد آزاد شدن از زمان صحبت کرده بود... علاوه بر این گفته بود که سال 1967 توسط یه بشقاب پرنده دزدیده شده بود... گفته بود که بشقاب پرندهه از سیاره ترافالمادور (Trafalmadore) اومده بود... گفته بود که اونو به ترافالمادور برده بودن،  که اونجا عریان تو یه باغ وحش در معرض نمایش گذاشته بودنش... اونجا با یه موجود زمینی به اسم مونتانا وایلدهک (Montana Wildhack) جفت شده بود...

بعضی شب نشین ها تو ایلیوم صدای بیلی را تو رادیو شنیده بودن و یکیشون به دختر بیلی، باربرا، زنگ زده بود... باربارا عصبانی شده بود... اون و شوهرش به نیویورک رفته بودن و بیلی را به خون اورده بودن... بیلی اصرار کرده بود که هرچی تو رادیو گفته بود حقیقته...گفته بود که واقعا شب عروسی دخترش توسط ترافالمادوری ها دزدیده شده بود... اما کسی متوجه رفتنش نشده بود، چون ترافالمادوری ها اونو از طریق یه حفره تو زمان دزدیده بودن، در نتیجه اون چند سالی را توی ترافالمادور گذرونده بود و فقط یه میکروثانیه از زمین دور شده بود.

یه ماه دیگه بی حادثه گذشته بود و بعد بیلی یه نامه به سردبیر روزنامه ایلیوم نوشته بود و روزنامه هم نامه اش را چاپ کرده بود... اون نامه موجودات ترافالمادوری را توصیف کرده بود...

تو نامهه نوشته بود که اونا موجودات یه متری و سبز رنگی شبیه ابزار دست لوله بازکن ها بودن... قسمت مکنده اشون روی زمین بوده و تنه اشون که خیلی هم انعطاف پذیر بوده تو هوا بوده و معمولا به آسمون اشاره می کرده. بالای هر تنه یه دست کوچیک بوده که کف اون یه چشم سبز قرار داشته. اون موجودات رفتار دوستانه و دید چهاربعدی داشتن...اونا به حال زمینی ها تاسف می خوردن چون که اونا فقط می تونستن سه بعد را ببینن...اونا یه عالمه چیز عالی داشتن که به زمینیا یاد بدن، به خاصه در مورد زمان... بیلی قول داده بود که تو نامه بعدیش در مورد بعضی از اون چیزای عالی توضیح بده...

وقتی که نامه اول منتشر شد، بیلی داشت روی نامه دومش کار می کرد... نامه دوم اینجوری شروع می شد:

"مهمترین چیزی که من تو ترافالمادور یاد گرفتم این بود که وقتی یه نفر می میره، اون فقط به نظر می رسه که مرده... اون هنوز کاملا تو گذشته زنده اس و بنابراین این خیلی مسخره اس که مردم تو مراسم تشییع جنازه اش گریه کنن... تمومی لحظات، گذشته، حال و آینده همیشه وجود داشته اند و همیشه وجود خواهند داشت. ترافالمادوری ها می تونن به همه لحظات مختلف همونطور که ما به گستره ای از کوه های راکی نگاه می کنیم، نگاه کنن...اونا می تونن ببینن که چقدر این لحظه ها دائمی و ثابت ان و اونا می تونن به لحظه هایی نیگا کنن که خوششون میاد. این فقط یه خواب و خیاله که ما زمینی ها فکر می کنیم مثه دونه های تسبیح هر لحظه به دنبال لحظه قبلش میاد و یا این که فکر می کنیم که وقتی یه لحظه گذشت، واسه همیشه گذشته.

وقتی یه ترافالمادوری یه جسد می بینه...تموم چیزی که بهش فکر می کنه این که یارو که مرده تو یه وضعیت بد تو اون لحظه خاص قرار گرفته ولی همون یارو تو یه عالمه لحظه های دیگه خیلی هم حالش خوبه...حالا من هروقت می شنوم که کسی مرده، من خیلی ساده حرفی که ترافالمادوری ها در مورد آدمای مرده می زنن را تکرار می کنم: "می گذره" ......."

و از این دست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:59  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

".....مثه یاد گرد گرفته ای تا می زندش و می زاره سر طاقچه...

یه جا که خوب خاک بخوره...فراموش بشه...مگه شاید فضول بچه ای سراغش بره...

گلهای شمعدونی پشت پنجره می ذارنش وسط و قه قه می خندن...

گاهی که رد می شه...از رو طاقچه یواش بهش می گه "می دونی که قراره بریم...من و تو با هم بریم؟"

اما اون رد می شه و تنها می ره...

اینجوری واسه این که کم نیاره...گلهای شمعدونی را خطاب قرار می ده و می گه

"می شنوم که ناخودآگاهش هنوز گاهی صدام می زنه...."

اما اون...عمری که صرفش کرده بود را به باغچه می بخشه...

تا پیچک تاب داری که به دیوارش چسبیده بیشتر به خودش بتابه.................."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 15:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

زمزمه می کنه:

"هیس...اگه صداشو در نیاری فقط دستهاتو واسه اعدام می بریم...."

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

To all the crap that elude me...

to all the bullshit that I have blabbered...

to the self absorbed, self centered person that I am...

and to all the feelings of sorrow and self pity that I have...

Cheers...

or should it be Amen?

.................................................

شرح این قصه مگر شمع بر آرد به زبان

ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

نرگس ار لاف زد از شیوه ی چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابینایی.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:26  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

و اما شاید دگر سال....................
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

با جمعی از عاقبت به خیران به جایی شده بودیم...فالگیری جمع را برسید...نظاره بر آن ها و بر حال من کرد و گفت "ای شوخ تفالی بزن شاید که بخت تو نیز باز گردد"...فرمودمش "بخت من به قدر کافی باز هست....انقدر که دروازه شده است و دوخت و دوز می خواهد"
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

مثه یه پیانو سنگین روم افتاد و منو از من بیرون روند...

و من به اپیفانی رسیدم:

"گور بابای همه چیز"

.............................

بعد از یه مدت حادث می شه...نداشته ها عزیز می شن و آدمی مثه موجود هار به دفاع ازشون مشغول می شه...

.............................

رو سی تی اسکن بدون کنتراست یه جا را به من نشون می ده...می گه:

"اینجا را می بینی؟...اینجا که رنگ پریده؟...اینجا عقلانیتته..."

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9:13  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

یارو که تو حفره اش اسیره...از حفره به چی پناه می بره؟

...از درون دست دراز می کنه...بلکه از بین پوسته سوخته ها...بیاد بیرون...چنگی بزنه و به جایی وصل بشه...این قرنطینه که برای تو خوبه...برای من بهتره...چون برای تو خوبه...و این برای من بهتره...داستان های معمولی که خط به خط به پیشونی ام می شینن...هوم...هی...........

تموم نشده...بشین آخرش شو داره...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ننه یاگا دستمو می گیره که فالی که هزار بار تقریرش کرده و نسل به نسل و سینه به سینه جد و اجداد شارلاتانش بهش یاد دادنو تحویلم بده...نگاهی کف دستم میندازه...و مردد نگاهم می کنه...آخرش حریف خطوط کج و معوج دستم نمی شه...پولمو پس می ده و می گه "ما این کاره نیستیم"...و من نگاه معنی داری بهش می کنم...می گه "آره عموچی...این کاره ایم اما تو آدم شنفتن این حرفا نیستی..."

اصرارش می کنم...می دونم که راز مگو نیست حرفاش...می خوام مطمئن بشم این پتیاره توی خط ها همون سرنوشت مزخرفی را دیده که به جونم نقش بسته.........

تو چند جمله...کوتاه ختمش می کنه..."بین این همه تلاقی خطوط سر در گم که از سر عمر و خوشبختی می گریزن تا به باطلاقی که تو باشی بریزن...فقط یه چیز پیداست عموچی...پیرمردی هست که نظر بهت داره...همین گره تو زندگی ات انداخته و اسیرت کرده..."

از آریستا بابا می گه...که سالی به سالی...دیروقت...سوار دوچرخه اش...دلنگ دلنگ...میاد...و لگد زیر هزارجا نه بدتر من می کشه...که "هان...خبردار" و من با دردی که تا کلیه هام بالا میاد...گرفتاری سادیستی اش را حس می کنم...برق از چشمام می پره و اون به طعنه می گه "حالا خوب حواست جمع شد...چی ته بساط ات مونده بدی ببرم؟"...و نپرسیده...دست می کنه بند و بساط را می گرده...هر چیز دندون گیری که پیدا می کنه را برمی داره و می بره...در و همسایه می گن..."حکمت داره"...حکمت اش...حکمت ذهن آلزایمر زده و خواب و خیال کف آلود و جان کپک زده اس...که من درکش نمی کنم...حتی همسایه ها که درکش می کنن...با بدبینی و عناد نگاهم می کنن...

"چرا می زنی؟؟؟"

"واست خوبه...شاید از این قسمت شیطانی آزاد بشی.............."

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:58  توسط دون خولیو دو لامارکی