وقتی تلفن زنگ زد من تو آشپزخونه بودم، یه قابلمه اسپاگتی رو آتیش گذاشته بودم و با آهنگ کلاغ زاغی دزد (Thieving Magpie) روسینی (Rossini) که از رادیو پخش می شد که بهترین آهنگ واسه پختن پاستاست، سوت می زدم...
می خواستم به تلفن محل نذارم، نه فقط به این خاطر که اسپاگتی تقریبا آماده بود، بیشتر به این خاطر که کلودیو آبادو (Claudio Abbado) داشت سمفونی لندن را به اوج موسیقی اش می رسوند... آخرش تسلیم شدم... ممکن بود یکی باشه که خبری از یه شغلی داشته باشه... شعله را پائین کشیدم، رفتم تو اتاق نشیمن و تلفنو برداشتم...
صدای یه زنی گفت "ده دقیقه لطفا"
من تو شناختن صدای آدما معرکه ام، اما این یکی را نشناختم...
"ببخشید با کی می خواستید صحبت کنید؟"
"معلومه، با شما...ده دقیقه لطفا...این تموم وقتیه که واسه درک کردن هم نیاز داریم" صداش آهسته و نرم ولی از لحاظ های دیگه غیر قابل وصف بود...
"هم دیگه را بفهمیم؟"
"احساسات هم دیگه را"
خم شدم و یه نگاهی به آشپزخونه انداختم، قابلمه اسپاگتی ام داشت خوب دم می کشید و کلودیو آبادو هنوز داشت کلاغ زاغی دزد را هدایت می کرد...
"شرمنده اما شما منو وسط پختن اسپاگتی غافل گیر کردید...می شه بعدا باهاتون تماس بگیرم؟"
"اسپاگتی؟ واسه چی داری ساعت ده و نیم صبح اسپاگتی درست می کنی؟"
بهش گفتم "اینش ربطی به شما نداره....من چیزی که بخوام را هر وقت که بخوام می خورم"
گفت "درسته...بعدا تماس می گیرم" این بار صداش بدون هیچ حسی بود...یه کمی تغییر خلق می تونه اثر زیادی روی تون صدای یه نفر بذاره...
قبل از این که قطع بکنه گفتم "یه دقیقه وایسا...اگه این یه کلک تازه واسه فروختن چیزیه می تونی فراموشش کنی...من بیکارم...قصد خرید چیزیو ندارم..."
"نگران نباش...می دونم"
"می دونی؟ چیو می دونی؟"
"این که بیکاری...در موردش می دونم...برو به اسپاگتی ات برس.."
"تو کدوم گوساله ای...."
تلفنو قطع کرد...
بدون این که هیچ راهی واسه بروز حسم داشته باشم به گوشی تلفن خیره شدم تا این که یادم به اسپاگتی افتاد...برگشتم به آشپزخونه، زیر قابلمه را خاموش کردم و محتویاتشو تو یه صافی ریختم...واسه خاطر تلفنه اسپاگتیه یه کمی نرم تر از ال دنته (al dente شوخ خولیو: عبارتی در آشپزی و پختن اسپاگتی و برنج است که به وضعیتی اطلاق می شود که برنج یا ماکارونی پخته شده باشن اما کماکان قوام سفت داشته باشند) شده بود اما خیلی هم بهش گند زده نشده بود... شروع کردم به خوردن و فکر کردن...
هم دیگه را بفهمیم؟ احساسات هم دیگه را تو ده دقیقه درک کنیم؟ در مورد چی حرف می زد؟ شاید اصلا سرکاری بود...یا یه کلک جدید بازاریابی... به هر حال، دخلی به من نداشت...
بعد از ناهار، برگشتم سراغ رمان کتابخونه روی کاناپه اتاق نشیمن...در حالی که هر چند از گاهی یکبار نیم نگاهی به تلفن مینداختم... چیو در مورد هم تو ده دقیقه قرار بود بفهمیم؟ دو تا آدم تو ده دقیقه چی را می تونن در مورد هم بفهمن؟ فکرشو که می کردم، اون به نظر خیلی در مورد ده دقیقه مطمئن به نظر می رسید: اولین چیزی بود که از دهنش در اومده بود...یه جوری که انگار نه دقیقه خیلی کوتاه و یازده دقیقه خیلی طولانی باشه... مثه این که بخوای اسپاگتی را ال دنته بپزی...
دیگه نمی تونستم بیشتر بخونم...تصمیم گرفتم پیراهن هامو اتو بزنم...کاریه که هر وقت ناراحتم می کنم...یه عادت قدیمیه...اتو کردنو به دوازده مرحله دقیق تقسیم می کنم، با سطح خارجی یقه شروع می کنم و با آستین چپ به اتمام می رسونمش...ترتیبش همیشه همینه و من هر مرحله را با خودم می شمرم...و الا درست در نمیاد...
سه تا پیراهنو اتو زدم، چک کردم که چروک نداشته باشن و بعد آویزونشون کردم...وقتی که اتو را خاموش کردم و با میز اتو توی کمد هال گذاشتمش، خیالم خیلی راحتتر شده بود...
داشتم بر می گشتم به آشپزخونه دنبال یه لیوان آب که تلفن دوباره زنگ زد...یه ثانیه مکث کردم اما تصمیم گرفتم که برش دارم...اگه همون زنه بود بهش بگم که دارم اتو می زنم و قطع کنم...
این بار کومیکو (Kumiko) بود. ساعت دیواری یازده و نیم بود. پرسید "چطوری؟"
گفتم "خوبم" خیالم از این که صدای زنمو می شنیدم راحت شده بود...
"چی کار می کنی؟"
"تازه اتو کردنو تموم کردم"
"چی شده؟" یه کم اضطراب تو صداش بود...می دونست که اتو کردن واسه من چه معنی می ده...
"هیچی...فقط داشتم چند تا پیراهنو اتو می کردم.." نشستم و گوشی را از دست چپم به دست راستم دادم..."چه خبرا؟"
پرسید "می تونی شعر بگی؟"
"شعر؟"...شعر؟!!...واقعا منظورش...شعر؟
"من سردبیر یه مجله داستان واسه دخترا را می شناسم...اونا یکی را می خوان که از بین شعرای خواننده ها انتخاب کنه و درستشون کنه... و اونا می خوان که اون یارو یه شعر کوتاه هم برای دیباچه بگه... حقوقش واسه همچین کار آسونی بد نیست... مسلما پاره وقته... اما اونا ممکن یکمی کار ویراستاری اضافه کنن اگه طرف..."
پریدم وسط حرفش "کار آسون؟...یه دقه صبر کن...من دنبال یه کاری تو وکالت می گردم...نه شعر و شاعری..."
"فکر کنم تو دبیرستان یه چیزایی می نوشتی..."
"آره...معلومه...واسه روزنامه مدرسه: کدوم تیم جام فوتبال را برده...یا مثلا این که فلان معلم فیزیک از پله ها افتاده و کارش به بیمارستان کشیده...و از این دست چیزا...شعر نه...من شعر نمی تونم بگم"
"می دونم، اما منم در مورد شعر آن چنانی حرف نمی زنم...فقط یه چیزی واسه دخترای دبیرستانی...لازم نیست که وارد تاریخ ادبیات بشه...می تونی با چشم بسته انجامش بدی...ملتفتی؟"
"ببین، من چه چشم بسته...چه چشم باز...نمی تونم شعر بگم...تا حالا نگفتم و حالا هم نمی خوام بگم"
گفت "هر جور می دونی" تو صداش یه کمی دلخوری بود "اما کار حقوقی سخت گیر میاد.."
"می دونم...واسه همینه که این همه تقاضا دادم...این هفته باید یه خبری بشه...اگه نشد به یه کار دیگه فکر می کنم..."
"خوب، اینم از این به گمونم...راستی...امروز چیه..چند شنبه است؟"
یه لحظه فکر کردم و گفتم "سه شنبه"
"می تونی بری بانک و پول قبض تلفن و گاز را بدی؟"
"حتما...اتفاقن داشتم می رفتم بیرون واسه شام خرید کنم"
"می خوای چی درست کنی؟"
"هنوز نمی دونم...موقع خرید تصمیم می گیرم..."
یه لحظه مکث کرد و با جدیت جدیدی گفت "فکرشو که می کنم...خیلی نمی خواد تو کار پیدا کردن عجله کنی..."
جا خوردم، پرسیدم "چطور؟" انگار که زنهای دنیا تصمیم گرفته بودن که امروز منو پشت تلفن غافل گیر کنن... "حقوق بیکاری ام به زودی تموم می شه...من نمی تونم تا ابد دست دست کنم..."
"درسته اما با زیاد شدن حقوق من، کارهای جانبی و پس اندازمون می تونیم اگه مواظب باشیم اموراتمونو بگذرونیم...هیچ وضعیت اضطراری وجود نداره...مگه تو از خونه موندن و انجام کارای خونه نفرت داری؟ منظورم اینه که...اینجوری زندگی کردن واست سخته؟"
با صداقت جواب دادم "نمی دونم"...واقعا نمی دونستم...
گفت "خوب...سر حوصله بهش فکر کن...به هرحال...گربهه برگشته خونه؟"
گربهه...تموم صبح اصلا به گربهه فکر نکرده بودم...گفتم "نه...هنوز نه"
"می تونی تو محله دنبالش بگردی...یه هفته ای هست که ازش خبری نیست..."
یه قرقری کردم و گوشی را دوباره به دست چپم دادم...ادامه داد "من تقریبا مطمئنم که رفته تو اون خونه خالیه آخر کوچه...اونی که یه مجسمه پرنده تو حیاطش هست...تا حالا بارها اونجا دیدمش..."
"کوچه؟ از کی تا حالا تو کوچهه می ری تو؟ چیزی در موردش نگفته بودی..."
"اوه...باید برم...کلی کار سرم ریخته...گربهه را یادت نره..."
تلفنو قطع کرد و من دوباره به گوشی تلفن خیره شده بودم...گذاشتمش سر جاش...کنجکاو بودم بدونم که چی کومیکو را تو کوچه کشیده بود...واسه این که از خونه ما بری تو کوچه باید از دیوار سیمانی بالا می رفتی...و وقتی ازش بالا می رفتی...هیچ چیزی که تلاشتو توجیه کنه اونجا وجود نداشت...رفتم تو آشپزخونه دنبال یه لیوان آب و بعدش رفتم تو ایوون تا ظرف گربه را نیگا کنم...ساردین ها از دیشب دست نخورده مونده بودن...نه...گربهه خونه نیومده بود...اونجا وایسادم و به باغچه کوچیکمون که خورشید اول تابستون بهش می تابید، نگاه کردم...نه این که باغچه ما از اونایی باشه که با نگاه کردن بهش دچار آرامش روحی بشی...نور خورشید هر روز به سختی و واسه مدت کوتاهی خودشو به باغچه می رسوند...وخاک همیشه تیره و نمناک بود...و ما واسه گل و گیاه فقط چند تایی گل ادریس یه گوشه داشتیم و من گل ادریس دوست نداشتم...یه چند تایی درخت اون نزدیکی بود و از اونجا صدای یه پرنده میومد که مثه این بود که داره یه فنرو کوک می کنه...ما بهش می گفتیم پرنده کوکی...کومیکو این اسمو روش گذاشته بود... ما نمی دونستیم که اسم واقعی اش چی بود یا این که اصلا چه شکلی بود...اما این پرنده کوکی را ناراحت نمی کرد... هر روز میومد به اون چند تا درخت محله مون و فنر دنیای کوچیک ساکتمون را کوک می کرد...
خوب حالا من مجبور بودم برم شکار گربه...همیشه از گربه ها خوشم میومده...و به خاصه از این یکی خیلی خوشم میومد... اما گربه ها روش زندگی خاص خودشون را دارن... احمق نیستن... اگه یه گربه دیگه اونجایی که شما زندگی می کردید زندگی نمی کرد یعنی این که تصمیم گرفته بره یه جای دیگه... اگه گرسنه یا خسته بشه بر می گرده... اما با این حال و محض رضایت کومیکو، من مجبور بودم برم دنبال گربهه... کار بهتری نداشتم که انجام بدم...