تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

نمای دور...چشم اندازیه که انگار از یه تابلو ترنر بیرون افتاده باشه...با نورپردازی قوی...موج هایی که تو را به خودشون می خونن...با جزئیاتی که زیر سایه های لرزون محو می شن...و قایقی که بادبان برکشیده و می ره...حس خواب آلوده و کرخت خوشبختی دیرپایی حاکمه...که تثبیت شده...نه کهنه می شه نه عادی...نه به جنون قلم های سورئال تسلیم می شه...صحنه ای از بودن توی اوج غریب بودن اش...حیرت آور و حسرت انگیز...اشباع از داشته ها...لبخند سرخی...روی صورت سفید شده ای...نمای دور...صحنه ای از اتوپی...بهشتی که آدم ازش رانده شد...

نمای نزدیک...که چروک ها پیدا می شن...داستان پروتاگونیستی که به خاطر آنتاگونیست اش زنده است...تضاد شخصیت های تجمع یافته در کالبدی...حکایتی که نمی شه تنهاش بزاری...تنهایی آلوده به خود بودن خبیثی که شعله می کشه...تصویری سورئالیستی از ضجه هایی که به دیوار میخکوب شدن...مثه قرمزی باریک نزدیک افق به احترام خورشیدی که به آخرین غروبش فرو رفته...با موج هایی که بر سرت می کوبن...با کشتی شکسته ای گرفتار گردآب غرق در رویای سفیدش...بودن در قعر قریب بودن اش...سرشار از خواسته ها...نزدیک مثه حرفی که فقط بامداد زودهنگامی می شه گفتش...مثه حرفای نگفته بین دو رکعت نماز...سفیدآب خشک شده ترک خورده روی قصه چروکیده...مثه این خزعبلات...گرفتاری ای که از درونه...تو بهونه ای...

نمای نزدیک...صحنه ای از دیستوپی...آدمی که از بهشت اش رانده شد....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:44  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

عقوبت خارداریه که از صبر من هم فراتره...

و من جنون تکرار گرفتم:

آنچه که من با خودم کردم٬ دیمون هایم هم با من نکردن... 

.............................................................................

۶۰ ساعت بعد...رسیدم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

« اگر كار بر مرادِِ من بودى و قلم بر مراد خود بر كاغذ نهادمى، جز تعزیت نامه‌ها ننوشتمى، اما تو صاحب مصیبت نیستى و مرا از آن غیرت آید كه هركسى در احوال مصیبت زدگان نگاه كند از راه تماشا، مصیبت زده‌اى بایستى تا اندوه خود با او بگفتمی... »

 شکوی الغریب. عین القضات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 5:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از دیشبه...تقصیر این رم آشفته است...گرچه اون هم بی تقصیره... جایی خیلی عمیق تر...عیب کرده...به خوابم مارکو پولو اومده بود و من جاهایی از کتابشو که هایلایت زرد کرده بودم نشونش دادم...بهش حالی کردم که کجاهاش اشتباس...کجاهاشو از خودش در اورده...و اون کلافه منو وسط یه قضیه تکراری رها کرد...تو رسیدی...پیاده شدی...سوار شدی...خیلی خوشحال شدم...از بودنت...اما با این حال باز همون حرفای تکراری را بهت زدم...باز همون اتفاق افتاد...پیاده شدی...من کلید داشتم...وقتی من بالا رسیدم...تو رفته بودی...من کلید داشتم...در را باز کردم...دست دست کردم...نمی دونستم...می خواستم بیام تو...اما سرنوشت جور دیگه ای رقم خورده بود...این فقط بازسازی ناشیانه ناخودآگاهم از حادثه ای بود که قبلا اتفاق افتاده بود...من کلید را گذاشتم روی جاکفشی...در را باز گذاشتم و رفتم...که یعنی من اینجا بودم...من می خواستم...تو نخواستی...اما ناخودآگاهم احمقه...کسی نفهمید...و دور نشده بودم که وسط جنگ نابکار ارک ها و انسان ها بودم...و عجیب که منو و دار و دسته احمقم طرفدار ارک ها بودیم...شب شد...صبح شد...تو اونجا بودی با تمام شکوهت...و من پر از آرزوها و غبطه ها...نشستم...زانو زدم...دلداری ات دادم...این خواستنم همچون خواستن تو از برای او بود...من تو را دلداری دادم...شونه هام از خالی عجیبی شکایت می کردن...

و تموم این مزخرفات در حالی بود که هر ده دقیقه ترس مردن می رسید...می ترسیدم نکنه تو این خواب آپنه کنم...احساس شب آلوده ای می گفت که آترزی کوان پیدا کردم...هر بار مطمئن می شدم که دهنم به قدری که برای امتداد این زندگی کافیه باز مونده و بعد می خوابیدم.....

Profonde sens de la tristesse...

d'anéantissement…

une âme se noie…

il a besoin de l'aide…SVP...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 3:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آریستا بابا...دستمو می گیره و می بردم...سر راه اسکروچ را هم سوار می کنیم...و می ریم...

تا آریستا بابا...روح دیروز امروز و فردا...

همه اون چیزایی که نداشتیم...و نداریم...و نخواهیم داشت را نشونمون بده...

می گم "این؟...یا این؟..."

سری تکون می ده و با صدایی که انگار متاسف باشه می گه "و حتی اون......"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

مگنوم اپوس...دیر یا زود می رسه...رو سرم خراب می شه...و غرقم می کنه...

گریزی ازش نیست...

مثه این ماهیتی که بهم چسبیده...و دور تا دور دنیا باهام میاد...

.......................

نمی دونم حسش کردی یا نه...

اما انگار...یه چیزی توی من داره می میره...

نفسای آخرشو حس می کنم...

کنار الجرنون دفنش کنید.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 5:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دستی می بینی...بگیرش...شاید دنباله اش به جایی وصل باشه...

زیر این آوارها...

این زوزه باد قصه داره...

..........................................................

رقت انگیزه؟ آره...هست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 5:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تب می کنم...چشمام قرمز می شن...له شدگی ناگهانی پشت یه لرز سر می رسه...صحنه آماده می شه...پرده ها را بالا می زنن تا هذیون هام یکی بعد اون یکی بیان بالا...شمان فرزانه میاد جلوی صحنه...با کمری که از اسپوندیلوز زورکی خم می شه...تعظیم بلندی می کنه و قبل این که کمرش بشکنه...چرخی می زنه و دور می شه...همه هستن...آریستا بابا...عمو پژه...ننه یاگا...وتان و کلاغاش...تور و چکش اش...حتی راوی هم اومده...دست می زنن...و کسی را به صحنه فرا می خونن...نور ها می چرخن و می چرخن و آخرش میان کنار من به هم ملحق می شن...و از اونجا کسی به صحنه بال می کشه...راوی اینطوری معرفیش می کنه "دون خولیو دو لامارکی...نماینده اعلی حضرت موریس دو شوالیه پادشاه گروندینزی شمال غربی"...این دلیریوم و هذیون منه...حقیقتی که تب به من آشکارش می کنه...کسی دستمو فشار می ده...نگاهش می کنم...می گه "تحمل کن...تموم می شه"...می خوام چیزی در جوابش بگم...اما تا میام حرف بزنم...ملغمه ای از حرفها و کلمه های نامفهوم بالا میان و حرفم بینشون گم می شه...رو صحنه بازی در جریانه...و یهو من وسطشم...در حالی که دارم از هر طرف در می رم...به هر دیوار می خورم...تو هر چاله میوفتم...و با هر سنگ سکندری می خورم...و داد می زنم "من به خیسی یه خفاشم"...صدای قهقهه میاد...خوشم میاد و می خندم و تکرار می کنم "به خیسی یه خفاشم"...یکی از اون بالا بالاها می گه "نه احمق به کوری یه خفاشی"...و یهو زمین خوردن مفهوم پیدا می کنه...به یکی می رسم و بهش می گم "می دونستی من باید یه کتاب در مورد مکانیسم ها و راه های الکتریکی قلب می نوشتم؟"...یارو رفته...و من می گم "اما حسش نیست"..."حسش نیست"...شاید...عمو پژه اومده...یواشکی از بقیه می گه "عمو جون این نه جا و نه وقت خوبی واسه تب داشتن نیست...سردت نیست؟"..."گرممه عمو پژه..."..."سردت نیست؟"..."گرممه عمو پژه.."...عمو پژه به درختا و قله ها می شینه...و من زرد شدن و قرمز شدن افرا را می فهمم...زنگ می زنم...اداره نظرسنجی می گم..."بالاخره فهمیدم...سپیدار واسه بهار...شاه توت واسه تابستون...افرا واسه پائیز و سرو واسه زمستون..." یارو فوت می کنه...می فهمم که نه بابا اوضاع خیلی از این حرفا بدتره...تویه چشم به هم زدن می رسم...Marche Atwater...شاه توت می خرم...می خورم می فهمم که ای بابا ننه یاگا وردشو بهشون خونده و گرفتار نفرینم شده...بیچاره جز می زنه...بسه... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 4:41  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بعد دوازده کیلومتر راه رفتن زیر شر شر بارون خدا...

وقتی که تا مغز استخونم نم کشیده بود...

به تنها چیزی که می تونستم فکر کنم...

خاطره دور اون چهار متر بهشت بود...

زیر شر شر بارون خدا...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بهم می رسن...در حالیکه دارم اون وسط کارمو می کنم...یکیشون می گه:

"چه غلطی داری می کنی؟ اینجا جای ریدنه عوضی؟"

می گم "احمق بیشعور دارم یه اینوکسوک می سازم...که نشون بده چقدر به طبیعت نزدیکم! این یه اثر هنریه"

یقه امو می گیرن و می برن...نمی دونم چرا این چیزا سرشون نمی شه...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 6:15  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در به در دنبال آریستا بابا می گشتم...از زیر سنگش اومد بیرون...زیر بارون که شر شر میومد وایساد...و قبل این که بارون ترتیب سیگارشو بده یه پک محکم بهش زد...و پشتشو کرد که بره زیر سنگش که بهش گفتم "این دایره ها را می بینی...دایره های بزرگ و وسیع...که یه عالمه جاها همپوشانی دارن..."...نگاه مستاصلی انداخت که یعنی بنال می خوام برم...و من ادامه دادم "چطوری می شه که یه نقطه بیرون همه این دایره ها بمونه..."...

سری تکون داد و در حالیکه می رفت زیر سنگش گفت "داری اینو به من می گی؟؟؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:9  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یه حرفی لوکا پاچیولی (Luca Pacioli) زده که من خیلی قبول دارم...اونم اینه که:

"بدون ریاضیات هنر وجود نداره"...گرچه من یه مرحله هم بالاتر می رم و می گم "بدون ریاضیات هیچی وجود نداره...تنها قانون حاکم به این دنیا...ریاضیاته..." (و این با وجود اینه که دانشجو پزشکیم!!!!)

به عنوان مثال یه درخت...حتی تصویرش...از قوانین فراکتال پیروی می کنه...که جان سیمز (John Sims) توی نقاشی معروفش (Mathart Brain) به خوبی اینو نشون داده...

هنر به عنوان بخشی از زیباشناسی (Aesthetics) چاره ای نداره جز این که از ریاضیات پیروی کنه...الان دیگه اثبات شده که هر چیزی که از قوانین ریاضی پیروی کنه...از نظر ما زیبا به نظر می رسه...قبول ندارید برید با محققای دانشگاه کالیفورنیا بحثشو بکنید...ممکنه بگید خیلی از چیزای زیبا...وقایع و یا تصاویر اتفاقی و رندوم هستن اما حتی این وقایع رندوم و اتفاقی هم از ریاضیات پیروی می کنن (chaos theory)...

امروز می خوام به مستطیل طلائی در هنر و زیبایی شناختی بپردازم...بحثی که نسبتا شناخته شده اس...دفعه بعد در مورد فراکتال ها و Fractal art می نویسم...

مستطیل طلایی...مستطیلیه که ابعاد اون (یعنی نسبت طول به عرضش) از نسبت طلایی (عدد فی)...که ۱.۶۱۸ باشه پیروی می کنه...جالب اینجاست که مطالعات نشون دادن که خیلی از اشیایی که تو طبیعت شکل می گیرن از این نسبت پیروی می کنن (مثه نسبت طول ساعد به طول دست)...چون از کارآمدی بالایی برخورداره...و در عین حال اگه چند تا مستطیل را جلوی یه نفر بذارن و بگن انتخاب کن نزدیکترین به مستطیل طلایی را انتخاب می کنه (تا حالا دقت کردین که چرا کاغذ آ۴ یا آ۵ و یا آ۳ انقدر طرفدار دارن؟) یا مثلا چرا کارت ویزیت ابعاد ۳ در ۵ داره؟ (۳ و ۵ اعداد فیبوناچی هستن...یحتمل می دونین که اعداد فیبوناچی از نسبت طلایی پیروی می کنن)...

توی هنر مستطیل طلایی کاربرد گسترده داره...داوینچی تو خیلی از کارهاش من جمله توی تابلوی معروف مونالیزاش مستطیل طلایی را به کار برده...این مستطیل را توی Vitruvian Man هم می شه دید...یا توی نقاشی جروم مقدس...

از مثال های خوب دیگه می شه به کارهای ادوارد برن (Edward Burne) اشاره کرد...انقدر توی کاراش مستطیل طلایی می بینه آدم که حالش بده می شه!!! به عنوان مثال به اثر "پله های طلایی" ادوارد برن نگاه کنید...

اما من خودم از نقاشی های کلاسیک خوشم نمیاد در عوض از آثار کسی مثه جورج سورات...امپرسیونیست قرن نوزده فرانسه خیلی خوشم میاد...یکی از کلاسیک ترین مثال های استفاده از مستطیل طلایی توی اثر The Circus Sideshow دیده می شه...

اما بین نقاش ها هیچ کس به اندازه پیت موندریان (Piet Mondrian) به مستطیل طلایی گیر نداده...یه جوری که تموم کارهاش مستطیل طلایی شدن!!! من خیلی از اکسپرسیونیسم آبستره خوشم نمیاد اما کارهای پیت موندریان...و شاید فقط به خاطر عشقش به ریاضیات...از نظر من معرکه ان...

 

 

توی معماری هم مستطیل طلایی طرفدار زیاد داره...شاید قدیمی ترین مثالی که بشه در این مورد زد...پارتنون (Parthenon) توی یونان باشه...هر چند که ما واقعا نمی دونیم که این پیروی از مستطیل طلایی تصادفی بوده یا عمدی...

به گمونم معروفترین معماری که دیوانه وار به مستطیل طلایی پایبنده...کوربوزیه (Le Corbusier) است...کوربوزیه عقیده داره که زندگی انسان از ریاضیات سرچشمه گرفته چه برسه دیگه به آثارش!!! پیشنهاد می کنم یه نگاهی به طراحی هاش بکنین...این یه خونه است که کوربوزیه طراحی کرده...

 

حتی ساختمان سازمان ملل هم یه مستطیل طلایی نسبتا کامله...

 

تازه به اینجا ختم نمی شه...مستطیل طلایی سر منشاء شکلیه به نام مارپیچ طلایی...و در مورد مارپیچ طلایی هم من می تونم کلی شر و ور بگم...از این که بهترین شکل برای قرار دادن اشکال تویه مارپیچه و به همین خاطر همه چیزای مارپیچ تو طبیعت از DNA تا کهکشان ها تا آمونیت تا برگهای درختا ازش پیروی می کنن...و یا از این که مصری ها اهرام و ابوالهول را بر اساس مارپیچ طلایی محلشون را تعیین کردن...اما به گمونم فعلا بسه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 3:3  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تعارف که نداره...مثه یه رستوران سر راهی درب و داغون و افتضاح و خاک گرفته توی راه ۶۶ یا چه می دونم سه راهی فزوه به ده سفید شده...که فقط باب اینه که توی یه فیلم دست سوم دهه ۷۰ یارو با دودج چارجرش از جلوش رد بشه...یارو که رستورانو می گردونه..."آدم مشکل داریه"...که دچار "دیگران او را راندگی" و "خود راندگی" و تا حدی هم گندیدگی شده...با این حال متاعی که تو این خراب شده به خوردتون می ده٬ خطر نداره...گرچه که پره از احساسات نامطبوع اشباع شده و خاک خورده...اما هیچ باکتری نا به کاری سوار به دست مسافر از همه جا بی خبری به اینجا نیومده...لاقل از سال ۶۳ به این ور که شوخ بی خبری یه بسته "التور" آورده بود که کویرکشی کنه...اینجا خبری از اپیدمی نبوده...گیرم که کسی هم نبوده که همه گیری رخ بده...اینجوری وقتی تو همچین خرابه ای ببینی که یارو روز به روز منوی روزش را عوض می کنه و روی تخت سیاه می نویسه...سوپ روز "ملغمه عقده های تازه"...غذای اصلی "جان بریان شده در خواستنی دیرین" و برای شراب هم "نفرت هفت ساله"...(که البته سال خوبیه)...مطمئن می شی که یارو واقعا یه چیزیش می شه...

به اینجور چیزا که می رسی می فهمی که ای بابا...اصل قضیه چیز دیگه ایه...این اگزیستانسیالیسم منفعل همش تظاهره...قضیه مال دوره رومانتیسمه که واسه به روز بودن به مدرنیسم و تقابل ماکیاولی و از این دست کلمه های قلمبه سلمبه چنگ می زنه...بدهی همون بدهی قدیمی و نابکاره...مجرای بروزش فرق کرده...و به طرز باور نکردنی جهت تطمیع ذهن طلبکار...چیز زیادی نمی خواد...اما همین کم در دست قریب غریبیه که چارچنگولی بهش چسبیده...و حق هم داره...این کم گوشه نخی که از لباس بیرونه...و جان مکنده ای اگه دستش بهش برسه...نخ و مابقی نخ و مابقی قصه را هم به درون می بلعه...

پیچیدگی بی شیله پیله است...مفری است برای تو که آزاد باشی از حس خرفتی و احمقانه و ساده انگاری که زیر همه این حرفها در جریانه...این کاسه همونه که دیروز اینجا بود...رنگ عوض کرده...اما همونی را می طلبه که دیروز می طلبید...یا قبل تر...یا دورتر...و عجبا که:

rien n'est cree

rien n'est perdu

tout est transformer

اما نه انقدر که حق بردگی را ادا کنه و منو آزاد کنه...همین قدر فرق می کنه که ناز و کرشمه ای جدید داشته باشه...

و گیرم که این ثبات در درموندگی تو را می رونه...

حق مطلب مثه این انباریه که توش سرمو زمین می ذارم...انقدر خفه است و انقدر هوا توش سکون داره که هر شب که سرمو زمین می ذارم...می ترسم که فردا روز از بی اکسیژنی و اشباع دی اکسید کربن مرده باشم...که البته هر روز هم کمی مسموم تر سر بر میارم که "هان"...دیگه این خراب شده را بوی تعفن من و همه ماندگی ها و بوی کثافت عجیبی که همه جای این شهر به مشام می رسه...برداشته...

...............................

بی ربط:

دچار شکستگی استرسی توی استخوان متاتارس اول شدم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:54  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سوار می شم...با یه عالمه که به دوشم کشیدم و دستام که پرن از احساس سنگین تعلق به دنیایی که نصف گردش زمونه اونورتره...با آریستا بابایی که خیلی جلوتر تو شلوغی ها گمش کردم...دهن ها دم گوش ها با زبون عجیب و غریبشون زمزمه می کنن...و من سعی می کنم سر در بیارم چی می گن...یواش یواش خودمو وسط صحبتشون ببرم...که یهو خاموش می شن...دهن ها بسته می شن و به جاشون چشمای درشت زرد باز می شن و با مردمک های گشادشون منو نظاره می کنن...خودمو کنار می کشم و گردن ها می چرخن و باز مشغول می شن به زمزمه معمولشون که مثه زنگ خطر تو گوشم زنگ می زنه...بین چند تلق تولوق...می شینم...و با واگنی که به جهنم می ره بالا پائین می رم...توی نور نامطمئن که دائم چشمک می زنه بهشون زل می زنم...به خانمه که شکل آفتابگردون می مونه...یا مرد چاقی که جنگ ستارگان می خونه...یا به موجودات فضایی تو پس زمینه...یا به حسرت ها و غبطه ها و نداشته ها که دورتر ایستادن...دلم می خواست چشمام سیاهچالهایی بودن که همیشه احساسشو دارم...اما نیستن...و فقط منو به درون می کشن...اونم از درون انعکاس لرزونی که ۶۰٪ نورش به دیوار پشتش می تابه...به درون می رم...و از دل زمین کرم های عظیم الجثه دون (dune) سر در میارن و یهو من "موادیب" می شم و می رم تا جهاد برای آنارشی را پیش ببرم...که قبل دوبار چشمک زدن چراغ های نامطمئن پرت می شم بیرون...و خانم آفتابگردون چرخ زنون نزدیک میاد و دور از چشم و گوش بقیه حضار بهم می گه "این بود آنارشی تو؟"...می گم "شرمنده ام...اما اینا همش به خاطر اینه که...من تعلق دارم"...سری تکون می ده...من ادامه می دم "پارادایزم...منو فرا می خونه...گرچه که کابوس وار ازم دور می شه...اما صدایی از درونم منو به سمتش می رونه...من سراپا شیفتگی ام...گرفتاری عجیب خرافه وار و زجرآور..." سر تکون دادن خانم آفتابگردون ریتمیک می شه و با بشکن حضار همراه می شه و یهو صحنه روشن می شه...گروه هایی که تا حالا پچ پچ می کردن یهو تبدیل می شن به بازیگرای یه موزیکال بی نظیر...که با آوازی حماسی منو به اجتناب ناپذیرم فرا می خونه...ترس من از این اجتماع به تمنای شریک شدن چند کلمه می تابه...حاصلش می شه این آگورافوبیا که تو ناخودآگاهم بیداد می کنه...و غصه هایی که یکی بعد اون یکی تو خودآگاهم تلنبار می شن...جماعت آواز خون نزدیک می شن...که یهو:

"le dernier station...angringon"

و تموم می شه...و منو پر از خواستن پارادایزم تنها می ذارن....  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 5:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یه بخش از کارتون هایی که از تلویزیون دوران ما!!! پخش می شد...کارتونایی بودن که مربوط به اروپای غربی بودن...به جز کارتونای انگلیسی که بعدا به طور مفصل بهشون می پردازم...کارتونای اروپای غریی خیلی پراکنده و کم بودن...انقدر که بین بقیه کارتون ها گم بودن...که این هم به خاطر فعالیت محدود کشورهای اروپای غربی تو صنعت انیمیشن و هم ظرفیت کم تلویزیون ملی واسه نشون دادن کارتوناشون بود...

۱- الفی اتکینز:

الفی اتکینز (Alfons Aberg) معروفترین و شاید محبوب ترین کارتون اروپای غربیه که می شناسم...ماجراهای الفی در اصل یه مجموعه کتاب مصورن...تو این کتابا الفی یه پسره با موهای وزوزی و کوتاه و باباش و پیپش و خلاصه کلی نکته اخلاقی! و آموزنده...طراح الفی یه جایی گفته بود که "واقعیت خودش یه داستان سحرآمیزه" و عقیده داشت که بچه ها بیشتر از هر کس به این اصل پایبندند. الفی یه کارتون سوئدی بود که همه جای دنیا به خاصه توی انگلیس طرفدار داشت و نسخه ای که تو ایران پخش می شد هم از روی دوبله انگلیسی کارتون پخش می شد. آخرین کتاب الفی سال ۲۰۰۶  به بازار اومد.

یه چیزی که واسه من خیلی جالبه شباهت شخصیت کاریکاتور های ناجی ال علی (کاریکاتوریست فلسطینی) که اسمش هندلا (هنتلا) بود به شخصیت الفیه...

۲- بارباپاپا:

بارباپاپا (Barbapapa) کارتونای کوتاه پنج دقیقه ای بودن که به ماجراهای موجودات خمیری شکل می پرداختن که قابلیت اینو داشتن که شکل عوض کنن و تغییر قیافه بدن (بارباپاپا عوض می شه)...کیفیت کارتون خیلی بالا نبود...و با وجود این که من خیلی ازش لجم می گرفت این کارتونه به ۳۰ زبان مختلف تو دنیا ترجمه شده و خیلی طرفدار داره!! این کارتون اصلش از روی کتابای مصور فرانسوی منشا گرفته.

۳- فردی مورچه سیاه

فردی مورچه سیاه (Ferdy, Die Amesie) کارتون خیلی خیلی محبوب منه که ساخت آلمان غربی بود و ماجرای یه مورچه سیاه و دوستاش که شامل یه کنه! یه سگ که یه جور حشره بین سوسک و کفش دوزکه...اسبش که یه ملخه...خانم کفش دوزک و یه عالمه شخصیت دیگه اس...فردی همیشه یه دستمال گردن می بست...و کفشای اسپرت قرمز می پوشید!!

۴- واتو واتو:

واتو واتو (Wattoo Wattoo) کارتونی فرانسوی ساخته ۱۹۷۸  که هر قسمتش پنج دقیقه طول می کشید (گیر فرانسویا به پنج دقیقه را نمی فهمم من) و توی اون پنج دقیقه قرار بود به بچه ها نکات اخلاقی آموزش بده...واتو واتو موجود عجیب غریب...که از سیاره مکعبی آگوست اومده بود (خود واتو واتو یه بیضی مشکی سفید با یه جفت بال و دم بود)...و به کمک موجوداتی شبیه غاز میومد تا از پس مشکلاتشون بر بیان!!!

۵- Janosch:

رویاهای یانوش (Janosch traumstunde) روایت ها و داستان های خلاقانه و متفاوتی بود که معمولا شخصیت اصلی اش یه بچه بود...یکی از معروفترین قسمت های یانوش همینه که عکسشو می بینید...که یه بچه یه دوست خیالی داشت که به شکل یه سرخپوست بود و با این که فقط اون می دیدش...اما می تونست توی دنیا اطراف بچهه تاثیر بذاره...

۶- کوتلاس:

کوتلاس (Cuttlas) بعد از همه این کارتونا پخش شد...اما بهترینشون به نظر منه...با این که از طراحی خیلی ساده و پیش پا افتاده (مدل چشم چشم یه گردو دماغو دهن دو ابرو!!!) برخوردار بود اما داستاناش...موسیقی متن اش...محاوره هاش در حد فیلمای اسکار بود...من هنوزم فکر می کنم که تلویزیون ملی نفهمید چی داره پخش می می کنه...یکی دو قسمتشو پخش کرد و بعدشم سر و ته قضیه را هم اورد...به هر حال کوتلاس محصول اسپانیاست...اولین سری اش 1983 طراحی شد...هنوزم قسمتای جدیدش تولید می شه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 5:30  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

فرانسیسکو دو گویا (۱۷۴۶-۱۸۲۸) شاید قدیمی ترین نقاشی باشه که دوست دارم...به حق می شه ازش به عنوان اولین سورئالیست و آغازگر مکتب مدرنیسم نام برد...

گویا همونقدر که نقاش بود تاریخدان هم بود...نقاشی هاش هم تصویرگر تاریخ ان...اما با این حال من نقاشی های تاریخی گویا را دوست ندارم...اون چیزی که من دوست دارم...نقاشی های سیاه گویا است...اون یازده تا نقاشی که بعد از بیماری سختش کشید (علائم اسکیزوتیپال و کری که احتمالا به خاطر یه انسفالیت بوده)...گرچه که بعضی از کارهای تاریخی اش هم خیلی محشرن...مثه El tres de mayo de 1808 en Madrid که یکی از بهترین نقاشی ها از صحنه اعدامه...اما نقاشی گویا که من خیلی دوست دارم...نقاشی تحت عنوان Saturno devorando a su hijo  یا "ساترن فرزندش را می خورد"...که اینجا عکسشو می بینید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:29  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

احساس یه بودیساتوا را دارم...خسته از این همه ایستادن...از این همه تکرار...بس نیست این تناسخ؟...از این همه زلم زیمبو که بهم آویزونه خسته شدم...وقتشه به مرحله بعد برم...به سطح بالاتر...اما نمی خوام بودای نشسته باشم...یا بودای آینده...یا بودای درخشان...می خوام بودای خوابیده باشم...بودایی که از این چرخه بودن خلاص شده...گرچه نه بودا در بستر مرگ...نمی خوام به نیروانا بپیوندم...فقط بودا خوابیده باشد.........

 

It is interesting that of all the things in the world...I like the misery of it!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:50  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بعد از ۱۲۰۰۰ کیلومتر و دو روز بدون خواب رسیدم...اینجا که هستم یه زمونی همینگوی بوده...قماش الکی خوش و الاف...خستگی توی تنم قل قل می کنه...مقصد بعدی مونترال...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 17:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I am here, in the middle of Human Evolutionary Pathways...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خلاصه اخبار:

امتحان پره پنج شنبه و رزرو قطار و برنامه ریزی برای پانسیون و تپش قلب و استرس!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 17:45  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Memories overwhelm me...they ride the waves of nostalgia...they overcome me...

Remorse, self pity and ever growing shame...

The grunting of the needy, greed of the insatiable...

The ever regretful glance back...

I am...disgusted...with this ever spurting of malformed, distorted thoughts...

Where ever, or rather when ever in my past...It's all the same...

The same story...the same words...

I am...Frustrated...with the world...and more than all with myself...

Isn't it enough? I should have stopped long ago...

Long before this chain of humiliation...

I could have been a great clown.......................

There ain't no place for a displeased clown...

Artistically Challenged...Emotionally Entangled...Professionally Hindered...

...Quitter...the Ever Quitter...

I want to evade...flee...get far away from me...

For God sake...don't patronize me...don't pity me...don't be disgusted...

I am after all broken...with only broken notes...and a broken old song to sing...

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:45  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بزرگ شدی و خیال خوشت به من نشست...و عجب از بزرگی و سنگینی حس اجتناب ناپذیر دوری و ناممکنی که بهم نشست...

........................................................................

چی شد؟...چطوری گیر این چرخه بی مروت و بی امون افتادیم؟...در این بیراهه...دست دراز نکن...که بقیه همرهان این راه خراب...نیازمندترانند...انگار که چیزی به باور می شینه...و منو به آینده نامعلومی ارجاع می ده...توی گوشم زنگ می زنه:

"این که تو داری...این همه حالات که بهشون دچاری...سهم تو بود...قسمت ات بود"

و اینو راحت به دوش می کشم...راحتتر از این که بخوام بار تصمیمات و انتخاب ها و راه هایی که طی کردمو به دوش بکشم............

"گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست

چون من در این دیار هزاران غریب هست

.

.

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست

هم قصه ای غریب و حدیثی عجیب هست"

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 12:47  توسط دون خولیو دو لامارکی