تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

پارسال کتاب "Le Scaphandre et le papillon" را خوندم٬ همون موقع ها که فیلمش توی جشنواره فیلم کن جایزه برده بود. کتاب داستان ژان دومینیک بوبی سردبیر قبلی مجله Elle بعد از سکته مغزی اش و دچار شدنش به Locked-in Syndrome را از زبون خودش تعریف می کنه...زبون خودش که چه عرض کنم با چشمک زدن تعریف می کنه!!! کتاب خیلی خوبیه. الان که نشستم واسه پره می خونم (چه درس خوندنی!!!)...تو نورولوژی رسیدم به بحث Locked-in Syndrome و زد به سرم و رفتم فیلمشو دیدم...فیلمش هم انصافا خیلی خوب از آب در اومده...البته یکی دو تا اشکال هم داره فیلمه و چند جاش با کتاب نمی خونه...یه اشکال دیگه هم که داره اینه که توی Locked-in Syndrome حرکات افقی چشم هم مختل می شن...که توی فیلم رعایت نکرده بودن...

از ماجراش خیلی خوشم میاد ...چون به قول خود ژان دو (دوستاش اینجوری صداش می کنن): "به جز چشمم تنها چیزای دیگه ای که فلج نشدن حافظه و خیالپردازیم هستن" و اینجوری یه جورایی خیلیا یه درجاتی از Locked-in Syndrome را تجربه می کنن...

اما جمله ای که من بیشتر دوست دارم اینه:

Bien emmitouflés, nous pourrons traîner jusqu'à la nuit, voir le soleil se coucher et le phare prendre le relais en jetant des lueurs d'espoir dans tous les horizons.

 "ما می تونیم تا شب دنبالش کنیم٬ خورشیدو ببینیم که غروب می کنه و فانوس دریایی با پرتاب اشعه های امیدش به همه افق ها٬ حاکم می شه"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

** Earlier, I wrote something as one of my Anthropological Desalination speeches, however it wasn't really what I wanted to say, when I read it, I found myself wondering, so I am changing it...this speech that you see is the alternative one that I just wrote.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

There is an old saying which goes like this "Every man for himself". This statement has lasted through many many centuries of wars, development and advancement, yet now more than ever we feel it all around us. As human societies have evolved, a sense of individualism has grown among us, suddenly we have become more self centered, and thus our own existence and our own lives have become "The Greater Good" and not the greater good that concerns the whole society, we are subjective utilitarians now, while before we used to be objective utilitarians, we have reached the conclusion that "What is a society, if it is not serving me?" (I must admit that personally, I am an Egalitarian)

In contrast to what I said, there is another concept at extreme end of which there is the term "heroism". Heroism is designated to self-less actions performed by individuals, who put the good of the society before their own, this is being praised as a virtue in our societies, while it should be a norm; a social duty. A soldier who is killed in battle is not a martyr; he is a person who does what he has to do. While such an action must be praised, it is not because someone did something extraordinary, it is not simply because he has left the principle of "Every man for himself" but mostly because he has fulfilled his social obligation.

An individual in our context and time can not maintain his individuality without other individuals or rather without the society, we are not only defined by our connections in the society (I am someone's son...or someone's brother...or someone's enemy) but also our very own existence depends on the functions of the society. We are not the simple foraging societies of early human time, in order to eat, have something to wear, have some place to stay and so on; we are dependant on the society. Yes, we are still individuals, but individuals within a context. The motto "Every man for himself" still applies, but this "for himself" should be in accordance with the overall direction of the society, such a synchronicity will benefit every person in the society. This means that we have "Social Responsibilities", which every (or most) individuals should adhere to, if they want to protect their individuality.

However, still when faced with the choice between "Self Obligations" and "Social Obligations"--ethics aside--One might choose the "Self", as the whole purpose of the "Social Obligations" is to serve the self, so one must follow social norms, laws and obligations up to a point that they don't contradict the obligations toward one's self except when we can morally justify it; I mean when there is a "Greater Good" that supersedes the Good of our own, if we find that greater good, then it is not a big act of heroism or something extraordinary if we do something in line with that greater good. It is the logical and rational decision to make. 

Whenever a person is faced with a choice between him/herself and the greater good of others, he must not make the decision based on his emotions or the false senses of obligations that society has built in him, but rather he should face it logically and ask him/herself whether "Greater Good" applies to him or to the society. Duty towards self or towards the society?

I think what I am saying is that don't rush into some heroic action without thinking it through, don't act based on your instincts, think of the greater good involved and if it is rationally and morally justifiable then go ahead, Save the World!!! and ask for nothing in return, because you did what you had to do.

Rather than acts of great heroism what I think is necessary, is to fulfill our very little social responsibilities, we do not need huge sacrifices on behalf of a very few brave souls to save this world, what we need are little concessions given by everyone of us; concessions that are big enough to satisfy our "Social Conscience" yet small enough that they don't jeopardize our sense of "Individualism"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

**  I know all of these sound like a bunch of crap, but compared to what I had written here earlier, it is much better.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Isn't it rich?
Are we a pair?
Me here at last on the ground,
You in mid-air..
Where are the clowns?

Isn't it bliss?
Don't you approve?
One who keeps tearing around,
One who can't move...
Where are the clowns?
Send in the clowns.

Just when I'd stopped opening doors,
Finally knowing the one that I wanted was yours.
Making my entrance again with my usual flair
Sure of my lines...
No one is there.

Don't you love farce?
My fault, I fear.
I thought that you'd want what I want...
Sorry, my dear!
And where are the clowns
Send in the clowns
Don't bother, they're here.

Isn't it rich?
Isn't it queer?
Losing my timing this late in my career.
And where are the clowns?
There ought to be clowns...
Well, maybe next year

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چراغبون میاد و با حسرت شروع به فوت کردن می کنه...چراغ بعد چراغ...نورون بعد نورون...یاد بعد یاد...را خاموش می کنه و جلو می ره...با گم زبونی سرشار از خاموشیم یه جوری بهش حالی می کنم که "چه می کنی؟"...و انگار که از اخترکی سر راه افتاده باشه پائین، می گه "دستور دستوره...خاموش باش دادن"...و من بهش یه عالمه احساس در حال غلیان و آرزوهای منتظر پر کشیدن و حرف هایی که عن قریب گفته می شن را نشون می دم...که یعنی بهش حالی کنم...هنوز خورشیدمون سر بر نیورده...و چیزی آسمونمونو روشن نکرده که می گه "دستور دستوره" و خاموشم می کنه...

 

چشمانم به خاموشی که عادت کردن...وقتی که مردمک ها به قدر کافی گشاد شدن...جزئیات کم اهمیت و اغراق شده دنیای خاموشم محاصره ام می کنن...برخورد هام از دیروز تا امروز همه جرقه می زنن و می پرن... حس خواستن عجیبی منو در بر می گیره...خواستن بی ادعا که به هر چیز دست یافتنی چنگ می زنه..."شاید که این باشه"...اما این نیست و منم و تب این خواستن و بقیه چیز هایی که یکی یکی پت پتی می کنند و خاموش می شن...به جز تباهی گناهان و اشتباهات دور و نزدیک...که اگزمایی می شن و جونمو به آتیش می کشن.......

 ........................................

من پارادایزم را دیدم...

خواستنش را تجربه کردم...

مشکلم اینه که بهش راهم نمی دن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یه آمیگوی خوب مثه یه کاکتوس می مونه...

تو بدترین شرایط هم استوار می ایسته...

اما حتی به یه آمیگوی خوب هم نمی شه تکیه کرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کسی که توی زندگیش چیز متعالی پیدا نکرده

توی مردن هم پیداش نمی کنه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کلافگی سرسام آور و بی امون...لعنت...گند بگیره این همه چیزو...درموندگی...چه می دونم چه کوفت و زهر و ماری می شه اسمشو گذاشت...تلفیقی از خشم و غم جاودانه و تحقیر و نومیدی...گاه خراب زمونه همیشه خراب...خواب پریشون و کابوس صادقه...آدمی که غبطه گذشته گه گرفته اش را بخوره...تو بد مخمصه ای افتاده...کاپیشت؟...دلم می خواد بترکم...پاشیده بشم به در و دیوار و زمین و زمون...این همه فشار...انگار که باعث شده باشن ICP بالا بره...احساس می کنم مغزم داره از هر سوراخ داشته و نداشته بیرون می زنه...عجبا...داد و بیداد و هوار...

به کی می شه گفت؟ به کی می شه رو زد؟ به چی می شه متوسل شد؟ هوم؟

..............................

وضع خرابه...به سرم زده...له شدگی شدید...عدم تعادل روحیم شده عدم تعادل محیطی...اینو بعد این که ۷ تا پله را با مغز اومدم پائین فهمیدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بعد که منو می بینی...می پرسی

"انگار که بعد این سالها فرقی نکردی...کردی؟"

و من بهت جواب می دم...

"هوم...چرا...سرکوب شده تر شده ام"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نرودا فاناتیک نیستم(بر خلاف این که کاملا رمبوفاناتیکم!)...اما بعضی وقتا...تو بعضی حال و هوا ها...عجیب خوش به مذاقم میان...راستی این آواز یاءس نرودا (la canción de la desesperación) با اون آواز یاءس معروفش (Una canción de la desesperación) فرق داره ها...اون خیلی مفصل تره...

............................................................

تو همه چیز را بلعیدی٬ مثل دوردست...

مثل دریا٬ مثل زمان...

در تو همه چیز غرق شد...

ساعت خوش هجمه و بوسه بود...

ساعت وردی که مانند چراغ دریایی می درخشید...

واهمه خلبان٬ جنون غواص کور...

مستی متلاطم عشق...

در تو همه چیز غرق شد...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:9  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

این "تو" که می گم... واقعا یعنی تو...

وصله ای نیست که الکی توی هوا ول بشه تا به بی خبر بیچاره ای بشینه...

تو را جستجو می کنه...همه این حرفها...

گرچه که...........

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کارتون های اروپای شرقی یه زمانی تنها کارتونهایی بودن که توی ایران نشون داده می شدن. مسلما به خاطر این که اونا از دل کشورهایی در اومده بودن که اون موقع زیر پرده سنگین کمونیسم و سانسور دولتی گسترده قرار داشتن٬ برای نمایش بدون نیاز به بازرسی و سانسور مجدد آماده بودن. این باعث شد که سالهای اول کودکی نسل من به تماشای کارتونایی که عمدتا از اروپای شرقی منشا گرفته بودن سپری بشه. هر چند که همزمان با اونا تعدادی کارتون انگلیسی و ژاپنی هم پخش می شد که بعدا بهشون می پردازم. مزیت دیگه ی کارتونای اروپای شرقی این بود که اکثرشون نیاز به دوبله نداشتن.

اروپای شرقی یه زمانی مهد انیمیشن اروپا بود٬ اما بعد از فروپاشی کمونیسم٬ کمپانی های انیمیشن یکی یکی به خاطر از دست دادن حمایت دولتی و از طرفی مهاجرت گسترده طراحانشون به غرب ورشکسته شدن. برای بعضی از کارتون های اروپای شرقی حتی آرشیوی هم باقی نمونده گرچه که این اواخر تلاش هایی واسه احیای صنعت انیمیشن توی اروپای شرقی صورت گرفته اما بعید می دونم دیگه هرگز به اون اوج خلاقیتشون که زیر سایه سانسور و امکانات محدود چنین آثاری را تولید کردن٬ برسن.

خوب اینجا بعضی از کارتونهای قدیمی که یادم بوده یا پیدا کردم را گذاشتم.

 

۱- گوستاو (Gustavus):

از اون مواردی بود که خیلی پراکنده پخش شد. یارو همیشه خاکستری پوش بود و همیشه همه جور بلایی سرش میومد. این کارتون محصول مجارستان (۱۹۶۴) بود و تو خیلی از کشور های بلوک شرق یه سمبل محسوب می شد.

۲- پروفسور بالتازار

شاید بالتازار (Baltazar) بیشترین شخصیت کارتونی دوران کودکیمون باشه که به یادمون مونده. کارتون ساخت یوگسلاوی سابق بود و قضیه یه پروفسور بود که سعی می کرد مشکلات شهر بالتازار را با اختراعات عجیب غریبش که از یه قطره بیرون میومدن حل و فصل کنه. سال ۲۰۰۶ پارلمان کرواسی٬ بالتازار را به عنوان نماد شهر زاگرب انتخاب کرد.

۳- بولک و لولک:

داستان های بولک و لولک(Bolek i Lolek)٬ اولین کارتونی بود که بعد از انقلاب از تلویزیون ایران پخش شد. ماجراهای عجیب و غریب پر از خیالپردازی. بچه که بودم خیلی ازشون خوشم میومد اما نمی دونم چرا بعد از یه مدت خیلی لجم را در میوردن! به هر حال این دوتا که اولین بار ۱۹۶۴ ترسیم شدن٬ محصول کشور لهستان بودن و اسمشون را طراحشون از روی اسم پسراش انتخاب کرده بود. (به برادران کاچینسکی (رئیس جمهور فعلی و نخست وزیر سابق لهستان) لقب بولک و لولک دادن).

۴- نو پوگودی

نو پوگودی (Nu Pogodi) کارتون روسی ساخت ۱۹۶۹ بود که قضیه یه گرگ احمق و یه خرگوش زبل را مطرح می کرد. اگه کسی دیده باشدش٬ شباهت ماجراهاش به تام و جری خیلی زیاده٬ اما بلاهایی که سر گرگه میاد خلاقانه تره شاید. نکته جالب اینه که خالق نو پوگودی تام و جری را تا ۱۹۸۷ ندیده بود. قضیه اسم نو پوگودی هم این بود که آخر هر قسمتش گرگه داد می زد Nu Sajez Pogodi! یعنی که "منتظر باش خرگوش زبل" یا همچین چیزی.

۵- پت و مت

پت و مت را خیلی دیرتر از بقیه این کارتونها گذاشت اما با این حال شاید بهترینشون بود. آهنگش هم که همه بلدن. توضیح هم نمی خواد. ۱۹۷۶ اولینشون ساخته شد و تا حالا ادامه داره. گرچه سری های اولش خیلی بهتر بودن. همون هفت هشتایی که تلویزیون هی نشون می داد را می گم! راستی بازی کامپیوتری پت و مت امسال میاد!

۶- کرتک

Krtek داستان یه موش کور بود که همیشه واسه مشکلاتش راه حل های خلاقانه اما تا حدی احمقانه پیدا می کرد. ساخت مجارستانه گمون کنم.

چند تا کارتون دیگه هم فقط عکساشون را می ذارم٬ بعضیاشون را خودمم چیز زیادی ازشون یادم نمیاد. بقیه را هم حوصله توضیح دادن ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:38  توسط دون خولیو دو لامارکی 

احساس می کنم به خودآمرزیدگی رسیدم...بعد از یه مدتی حادث می شه...آدمی از خودمحکومی خسته می شه...جان از بار وجدان خسته می شه...و ذهن شاید وقیحانه می پرسه:

"مگر من چه کرده ام؟"

گرچه که این خودآمرزیدگی به نیامرزیدگی جهان شمولم! می پیچه و می شه برگه عفو بی معنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:54  توسط دون خولیو دو لامارکی 

مسئله گرفتاری دیر زمان و بدهی هاییه که به قدر کافی عقب افتادن...کارامبا...وقتی گرد و خاک این چیزا می شینه عجب صحنه شفقت باری به جا می ذاره...این اولش مفری بود...بعد اظهار وجودی شد...بعد سوراخی شد که اضافه و ضمائم زندگی ازش تخلیه می شد بعدش شد وسیله فرتوت و بی فایده که از کثرت استفاده بی اثر شده بود و سوراخشو گچ و سنگ و خار و خاشاک و بقایای جوجه فاختری که باد از لبه انداخته بودش و بارون تو این صافی شسته بودش٬ پرش کرده بودن...و آخرش شد وابستگی...این سرنوشت هر چیزیه که حتی برای لحظه ای هم که شده "آسودگی" می ده...اسباب آرامش خاطر می شه و انقدر شلت می کنه که جرات می کنی برینی به دنیا و ما فیها...

آدم فضول جاش سر دیواره...وقتی که میارنش پائین میزارنش کنار دیوار...اوضاعش خیلی خرابه...انقدر که در وصفش ضرب المثل و شعر و حکایت هست...و اون چیزی که بیشتر عذابش می ده...بیهودگی این مقابله جوخه و بافت نرم و استخوون نیست...فضولی از ماوقعی که از سر دیوار می شد ببینه...اونه که می کشدش...اینطوری من آدم فضولی را می شناسم که دوست داشت پشت به دیوار سوراخ سوراخ داشته باشه و در عین حال اون بالا...بالا بالاها...نظاره گر باشه که بعد از فریاد "Fire" سرجوخه چی می شه...به جای این که "آتش" آخرین جمله ای باشه که می شنفه...اول قصه کنجکاوی باشه که بدون اون از سر گرفته می شه...خوزه آرکادیو می ره...اما حتی این فضولی هم ریشه در حقیقت سیاه و تلخ زندگی اش داره...این که شاید "بعد از اینی" یا که شاید "جز اینی" که حتی اونم توش نیست باشه که توی اون جور دیگه ای باشه...اما آدم به این سیاه بختی بعد فریاد "آتش" هم...دیر زمونی پایدار نمی مونه...قضیه ای می شه که چند صباحی دست به دست می شه...و پوف...مثه یه چوب نیم سوز خاموش می شه...تا اونجای صاحب قصه را بسوزونه...که "ای عجب"...سرنوشت از ریخت افتاده را گریز ازش نیست...حتی اگه بهش شلیک کنی...و اینجوری...همچین آدمی فقط یه حرف واسه گفتن واسش می مونه...

رو به حضار می ایسته..تعظیم بلندی می کنه...و در حالیکه تو افتادن پرده و خاموش شدن پروژکتور ها و رفتن حاضرین و سیگار کشیدن مستخدم محو می شه...زمزمه می کنه:

"چه کسی نمی خواهد که آلنده باشد؟"

....................................................

دریغ از گذشته ای که گرفتارمون می کنه...انگار که همه این چیزا...حرف و حدیثا...آدما...را به دریا سپرده باشم...و دریا موج بعد موج به ساحل پرتشون کنه...که یادم نره...که این قضیه سر دراز داره...این حفره که توی من هست...که یواش یواش جای خودشو باز کرده...و بزرگ شده...و بزرگ شده...انقدر که جز لاینفکی از من شده...که بودن دردناکش...از من شده...خونه نوستالژیای لجبازی شده...که هر باری با چنگالای تیزش از من بالا می ره...و من حتی جرات نمی کنم نگاهش کنم...

من حرف از پارادایزم می زنم...که به ضرب دگنگک ازش رونده شدم...قضیه گرفتاری ما...از یه سیب فراتر بود...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

 

قلب اندوهگین من با هر تپش آب دهانش راه میوفتد...

قلب من که با آب دهان آغشته به تنباکو پوشیده شده است...

آنها رویش رگه های سوپ می ریزند...

قلب اندوهگین من با هر تپش آب دهانش آویزان می شود...

زیر تمسخر سربازان...

که قهقهه می زنند...

قلب اندوهگین من با هر تپش آب دهانش آویزان می شود...

قلب من که با آب دهان آغشته به تنباکو پوشیده شده است...

 

شق کرده و سرباز وار...

تمسخرهایشان محرومش کرده است...

روی سکان...فرسکو ها را می بینید...

شق کرده و سرباز وار...

آه...موج های شامورتی وار...

قلبم را بگیرید...بگذارید شسته شود...

شق کرده و سرباز وار...

تمسخرهایشان محرومش کرده است...

 

آنان چه زمانی سکه هایشان را خرج می کنند؟

چه کنیم؟ آه قلب ربوده شده ی من...

سکسکه های مستی خواهد بود...

هنگامی که سکه هایشان را خرج کنند...

و من اق خواهم زد...

من٬ اگر قلبم تحقیر شده باشد...

آنان چه زمانی سکه هایشان را خرج می کنند؟

چه کنیم؟ آه قلب ربوده شده ی من..........

 

Mon triste coeur bave à la poupe,
Mon coeur couvert de caporal :
Ils y lancent des jets de soupe
Mon triste coeur bave à la poupe :
Sous les quolibets de la troupe
Qui pousse un rire général,
Mon triste coeur bave à la poupe,
Mon coeur couvert de caporal.

Ithyphalliques et pioupiesques
Leurs quolibets l'ont dépravé.
Au gouvernail, on voit des fresques
Ithyphalliques et pioupiesques.
O flots abracadabrantesques
Prenez mon coeur, qu'il soit lavé.
Ithyphalliques et pioupiesques
Leurs quolibets l'ont dépravé !

Quand ils auront tari leurs chiques
Comment agir, ô coeur volé ?
Ce seront des hoquets bachiques
Quand ils auront tari leurs chiques
J'aurai des sursauts stomachiques
Moi, si mon coeur est ravalé:
Quand ils auront tari leurs chiques,
Comment agir, ô coeur volé ?

Mai 1871.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:45  توسط دون خولیو دو لامارکی 

میخائیلوس کونستانتیناس سیورلیونس (Mikalojus Konstantinas Čiurlionis) از اون نقاشای نسبتا ناشناخته است...از اونا که به همین خاطر کمتر به لجن کشیده شدن...نه مثه خیلیای دیگه که هر کله خرابی که رسیده از اوج هنر تو آثارشون حرف زده...خیلی خیلی اتفاقی یکی از نقاشیاش رو تو یه کتاب دیدم (an introduction to symbolism in visual arts) و خیلی خوشم اومد...سیورلیونس اهل لیتوانی بوده و اواخر سده نوزده میلادی زندگی می کرده...یه جورایی گمونم جزو پیشگامان اکسپرسیونیسم قرار می گیره...گرچه من خیلی از این چیزا سرم نمی شه...به هر حال این لینکشه:

http://ciurlionis.licejus.lt/index_en.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از اهل قوممون شنیدی؟ شنیدی که بر سرش کوفتن و به لگد تاروندنش و حکم از دیوانگی اش گرفتن؟ نه خبر نداری که...با ایل و قوممون به ییلاق که می ریم...مرتع خشک شده...گوسفندامون را سیاه زخم تار و مار می کنه...زمینامون را اصلاحات عرضی...نوکرامون شدن سرورامون...یا اون خرفتاشون که کاره ای نشدن...درد و مرض و کوفت گرفتن موندن بیخ ریشمون...دروازه رفتن این ایل را باز کردن...اولش می گن "بفرما"...نریم...با تی پا و لگد می فرستنمون...که بریم...تو این چیزا را نمی دونی...هنوز خیلی بچه ای واسه این حرفا...نمی دونی نفرین و لعن چیه...چه می دونی که چطوری یه اهل همه با هم سیاه بخت می شن...منم نمی خوام این چیزا را به زبون بیارم...اما بعد از یه مدت دیگه نمی شه...قل قل می کنن و بالا میان و سرریز می شن...هی به خودم نهیب می زنم که "هیس.."...که "هیچی نگو"...اما نمی شه...اینم از لعن و نفرینمونه...تو چه می دونی...کی دیدی که چه جوری شب به شب هممون سرمونو زیر پرمون می کنیم...یاد غصه هامون می کنیم...باد می کنیم و هق هق خالی می شیم...از کجا باید بدونی که اصل حکایت مال بعد اینه که چراغامون خاموش می شه...اصلن نمی دونم دارم چی می گم...یا به کی می گم...هوم...

باورت نمی شه...بعد این همه وقت...هنوزم گرفتارم...به قول پریش "چیز که ندیدی چون دونی..."...آره عزیز...قضیه پره نیم سوز یه کاغذ عکس قدیمیه...که هر دفعه یه گر آتیش زیرش می زنه...و پر می کشه می ره تو آسمون...دوباره چرخون چرخون میاد پائین...و باز گیر یه دم آتیش دیگه میوفته...انقده بالا می ره و پائین میاد تا آخرش بسوزه و تموم بشه...و خیال خودشو و همه را راحت کنه...

این چند وقت هی یهو پیدا می شی...ناخودآگاه هستی...تو بیداریم...تو خوابم...تو ناخودآگاهم...و این که واسه بعض اهالی مجمع دیوانگان نعمت و مایه شعف و شادی و ارضا عقده های سرکوب شده اس...واسه من می شه عذاب الیم...زجر و عجز و نابکاری روزگار...نابکاری تو و سیاه بازی من و قصه ام...باور نمی کنی...بیا این چشمام را بگیر...از سوراخ رنگ و رو رفته و بی خاصیتشون نیگا کن...اونوقت می فهمی...که من و برگهای چنار...منتظر خزونیم...اگه تا اون موقع بکشه...

ما دم از فرهیختگی نمی زنیم...تبرزین درویشی به دوش نمی کشیم...برای این زندگی سگی که می کنیم...ادعایی نمی کنیم...زیستن ما همین جوری...الکی الکی...اینجوری شد...از اینا که اینا زیاد می رن...از اونا که اینا زیاد دارن...من و اهلم و اهالی مجمع دیوانگان هم خارشش را داریم...خواستنش را حس کردیم...بوی مستی هاش به مشاممون می رسه...وقتایی که از دور و نزدیک می گذریم...بی صدا روی رودخونه زیر پل عبورتون جاری می شیم...پریم...و خالی...لبریز از حس نومید تمایلات سرکوب شده و آرزو های مستاصل...خالی از...هوم...خالی...

با همه این حرفا...قوم ما آدمای قانعی هستن...به خدا...اینطوره...

بهونه ات را می گیرم...به خودم یادآوریت می کنم...این جوالدوزو هی به خودم می زنم و در عجب از صفیری که می کشم می مونم...نزدیک که می شی پک و پرمو جمع می کنم...راهمو کج می کنم...سر می دزدم...نگاهمو لوچ می کنم...تلو تلو خوران دور می شم...مبادا که پر خوشبختی ات به ما بگیره...سیاهی یکدست حکایتمون را رنگی کنه...نه دروغ چرا...به هزار زحمت این حیوون را مهارش می کنم که "هش...آروم بگیر...بذار به خوش عاقبتش بره...چرا می خوای به این عقوبت گرفتارش کنی؟؟؟"

می دونی خنده داره...مثه اینه که یه عنکبوت تارانتولای قهوه ای و خالدار و بزرگ...وجدان داشته باشه...کپیده باشه ته تونلش...بین کیلومتر ها تار که دور خودش تنیده...و ندونه به ساز کی برقصه...به ساز درد وجدانش...یا درد معده بی مروت...که لامصب هیچ وقت خدا...هیچ کدومشون هم آروم نمی گیرن..."نه دادا دستت درد نکنه...این درد ما از دسترس مورفین هم دور شده"...

تراژدی هم باید شمه ای از ذوق و هنر توش باشه...حکایت اینجوری...واقعا نوبره...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

من رویا دیدن را انتخاب نکردم...بر من فرود می آید...

خواستن عجیب کردارهای نیک...

همچون که به دست بی غیرت جنگجویی کهن...

دسته شمشیر یا کلاه خود نبرد دیده معمولی...

برای لحظه ای جان و فریبکاری دیر از دست رفته میارد...

پس برای جانم که پیر شده است...

پیر شده است...با نبرد های سوارکاران و تاخت و تاز های بسیار...

پیر شده است...با بسیاری از این گونه آمدن ها و آن گونه رفتن ها...

تا که اکنون برای او رویا می فرستند و نه کرداری...

و به همین خاطر...او اکنون در خواستنی از برای کردن...می سوزد...

بی توجه به مجمع ریش سفیدان...

بی توجه به این که او که حاکم است دیگر نمی جنگد...

بی توجه به این که این چیزها دیگر از او بر نمی آید...

و این گونه...او باز به سمت کرداری شجاعانه شعله می کشد...

 

I do not choose to dream; there cometh on me

Some strange old lust for deeds.

As to nerveless hand of some old warrior

The sword-hilt or war worn wonted helmet

Brings momentary life and long fled cunning

So to my soul grown old -

Grown old with many a jousting, many a foray,

Grown old with many hither-coming and hence-going-

Til now they send him dreams and no more deed;

So doth he flames again with might for action,

Forgetful of council of elders,

Forgetful that who rules doth no more battles,

Forgetful that such might no more cleaves to him

So doth he flames again toward valiant doing

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:42  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

حاج  سید   محمد   امین جواهری

۱/۱/۱۳۰۰

۶/۵/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

با شکوهت و جلالت میای...

و با یه نیم نگاه...اجاق خاموش را روشن می کنی...آتیشی به پا می کنی...

و با خنده معنی داری می ری...

I am a Stalker

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:26  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از این دست...

از این قبیل...

از این دسته...

از این قبیله...

اینگونه یا آنگونه...فرقی نمی کنه...

با این یا بدون این...

گندش بزنه...که باز تابستان...چاه پنج اینچی این مزرعه خشکید...با ساکنینش...

پائیز...اگه بارونی بزنه...به شوره زاری می زنه...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

There is an enormous sense of eventuality...that comes and surrounds me...a force far greater than the capacity of my optimistic self...so I succomb to it...and it settles...like a long lost friend...and with it...despair sets in...

now I understand the concept of the last push...when the horizon has burned...all left is a futile attempt...and when it fails...........................

the whole resistance collapses...................................................

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:38  توسط دون خولیو دو لامارکی 

- زندگی ات را سرش می ذاری؟

- فکر کنم...

- یعنی زندگی ات انقدر ارزش داره؟

- ارزش یه چیز نسبی...آره...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 2:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دراز می کشم...کمی جابجا می شم تا مطمئن باشم که جام راحته...یه نگاهی به اطراف میندازم تا مطمئن باشم هیچ چیز تهدید کننده ای اطرافم نیست...اون دیگر من همیشه قضاوت کننده و همیشه محکوم کننده...روی صندلی چرمی بزرگش می شینه...چارتشو دست می گیره و پشتش مخفی می شه تا من بازم رهاتر بشم...و بعد چنگک هاشو برمی داره و دل و روده ناخودآگاه و خودآگاه و روح و روانمو بیرون می کشه...

من سرازیر می شم...انقده حرف دارم بزنم که از هر سوراخم کلمات راه میوفتن...هوا را بوی نفرت انگیز من و خیالاتم و ذهن مغشوشم گرفته...من باز می شم...تو زمان پراکنده می شم و اون دیگر من تکه هایی که باهاشون می تونه محکوم کنه را از تو هوا می قاپه و روی چارتش می چسبونه تا تصویری کامل از دیوانگی هام ترسیم کنه...

تو مشاهداتم٬ اون دیگر من٬ می نویسم:

"بیمار جالبی است. به نظر می رسه که طیف گسترده ای از بیماری های شخصیتی و خلقی داره...گرچه جنبه های شخصیتی اش بارزترند...آدمیه سردرگم بین کلاستر های مختلف شخصیتی...جنبه هایی از کلاستر اول را داره...یه جورایی بین شخصیت اسکیزوتیپال و اسکیزوئیده...هم از تعاملات معمول اجتماعی گریزونه و هم رفتارهای خاص و عجیب بروز می ده...حرفهای غریب و یامفت هم زیاد می زنه...گرچه گاهی هم علائم پارونویا را نشون می ده...اما این کلاستر تنها جنبه بارز شخصیتش نیست...به طرز عجیبی خصوصیات کلاستر دوم را هم نشون می ده...البته تو سطح خودآگاهش خیلی سعی می کنه این جنبه های شخصیتش را پنهان کنه...اما تو ناخودآگاهش جنبه های هیستریونیک و نارسیستیک مشخصی داره...رفتار اغراق شده و دراماتیک گاهی از خودش بروز می ده...کاملا معلومه که دنبال جلب توجهه...خود بزرگ بینی و خود شیفتگی سرکوب شده ای هم داره...اما خصوصیات کلاستر سوم را هم نشون می ده...به خاصه شخصیت Obsessive-Compulsive داره...کمال گرایی دیوانه وار داره...

اما بیماری های خلقی این یارو منو نگران می کنه...به نظر می رسه اساسی بایپولار باشه...از نوع Rapid Cycling...چندان جالب نیست...شکستن این چرخه ها خیلی مشکل به نظر می رسه...تمایلات دپرسیو خیلی وسیع داره...تقریبا ملانکولیک...آنهدونی...کناره گیری از اجتماع و علائم گیاهی نشون می ده...اپیزود های مانیک کلاسیک هم داره...

واسه درمان...هوم...آنتی دپرسان سروتونورژیک...پروزاک...در صورت عدم پاسخ به درمان...الکتروشوک..."

اون دیگر من٬ واسم مشکلاتم را توضیح می ده و من بهش می خندم...می گم "گور به گور شده...مشکل خیلی بیشتر از این مزخرفاته که بلغور می کنی..Split Personality را نمی فهمی؟ عوضی الاغ...کدوم سگ مصبی یه نیمه روانکاو داره؟"

پا می شم به اون دیگر من می پیوندم...و روونه می شیم....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

گاهی...گاه معدود و دیر به دیری ---> حرف --> 

 

مخاطب دارد: میلاد بداند --->

از گوشه عافیت ات لحظه ای پائین بیا...به گوشه عاقبت فرود بیا...

بیا ببینش...در گاه غافل گیر و بدون سپر جالوت اش...وقتی که ذهن خسته را برای خشک کردن پهن می کنه...

...به امتداد دستانش نگاه کن...اونوقت می فهمی که "آخرین امید" یعنی چی...

...بعد شاید اینجوری رهایش نمی کردی...

 

مخاطب دارد: آنها بدانند -->

خوشبختی تان به این ورطه کشیدش...شاید اگر با او به دگر راه می رفتید...

 

مخاطب دارد: آن دیگران بدانند -->

موعظه کردن نمی خواهد...گوش اش از موعظه پره...انقدر که از ماتحت ش سرازیر شده...

گناه شما نیست...

این...معجزه می خواهد...

 

مخاطب ندارد:

قافیه را باخته است...

آدم بی قافیه...اینجوری می شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 23:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

مورچه ای در مغازله عاشقانه با شته ای...شته را مورچه می خوره...

شاپرکی در مغازله عاشقانه با شاپرکی...دور چراغ هالوژنی...شاپرک را جغد حریصی می خوره...

اینا مشاهدات طبیعی امروزمه!...

............................................

نمی دونم چرا وقتی که سرش شکست...

تنها چیزی که گفت...آخرین چیزی که گفت...این بود:

"آخیش................."

.............................................

This is my Mecca of Relief

...هوم...قرار آرام و آرامگاه منه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 22:50  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

می دونی کی...استیصال به اوج می رسه؟

وقتی که همه راه حل های فانی تموم شده باشن...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 21:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نمی دونم چم شده بود...گمونم جنون "آخر تیرماه" گرفته بودم...
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:10  توسط دون خولیو دو لامارکی