تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

انگار نه انگار که اتفاقات مهمتری در جریانه...و عجب که به اونجام هم نیست که تعهداتی بر گردن دارم که موعدشان سر رسیده...گویی موجودی که جز رفتن نمی دونه به بن بستی رسیده و سر به دیوار می کوبه...دیوار می شکنه یا سر؟...باورت نمی شه که چطور دوران من به سر رسید...و عهد مابعد من شروع شد...که من به جای باستر کیتون نقش رفیق صحنه کالورو را بازی کنم...اونجا که کالورو توی جلوی صحنه و توی آخرین اجراش جون می داد...من پشت صحنه هنوز کلمه های آتشین قورت می دادم...بیرون که اومدم...دوران دلقک بازی گذشته بود...دلقک ها را از ته جاده بیرون می کردند...من ژانر پوپولیست ام خشک شده...مثه خیلی چیزای دیگه ام...مثه این ماسک سفید با دور چشم قرمز و دماغ اغراق شده...مثه عرق شرمم...یا فریادی که روزی می خواستم بلند بزنم...قسم می خورم که آنهدونی همین جاست...همین بین...همین ته که من هستم...حتی گرما هم از پس توجیه این کرختی بر نمیاد...از پس این که چرا من روی شاخه های خشک کنار "بارون احمقی" معلق بازی در میارم...گرچه شاید داروین از پس توجیه اش بر بیاد...من هنوز می تونم بوی دورانی که دیرزمانیه تموم شده را مزمزه کنم...توی هزار میراژ فریبکار هنوز می تونم...بر افراشته شدن عزتمند جانی را ببینم...دوره میوفتم...کسی را پیدا کنم که بتونم ازش بپرسم "این انصافه؟"...هیچ جا جاده ای از آجر های زرد سراغ دارید که به همچین آدمی ختم بشه؟...برم پیشش این جانُ پهن کنم...بگم "این انصافه؟"...این فسیل همو ساپینوس را جلوش بشکنم...بگم "یارو گه خورد اگه گفت گروگان گیره"...نه اینجوری نمی شه...با حرفای چن من یه غاز نمی شه...اما جور دیگه ای هم نمی شه...مونده همین حرفا...وقتی چاقو به شکمبه این ذهن زدی بایدم توقع می داشتی اینجوری شر شر ازش دری وری بریزه...حرفش نباشه اما من تا افق رفتم و برگشتم...حتی اونورشم یه دیدی زدم...یه دستی کشیدم تهش ببینم خبری هست یا نه...خیالت جمع باشه...خبری نبود...خبرا همین جاست...خبرا پیش شماست...عجب که من چه دماغمو بالا گرفتم چه غرورمو زیر پاهام پهن کردم...بازم آخرش مجبور شدم از ماتحتم مایه بذارم...عریضه نمی دونی کجا ها بردم...نگفتم واست که متوسل به چی و کی شدم...نه...ندیدی جنون امو...اوجشو...نمی دونی که مسیر پرتابه ای من از چه قوانینی پیروی می کنه...و چه مهم...تو به خوش مسیرت می ری...من به این بیراهه افتاده ام...بمان همون جا...این فریاد ها که از این سمت میاد...همه توهمه...بازی باد و دشته...جمع کردن گوسفندا به دست چوپونه...زوزه گرگ گرسنه اس...عبور نرم تپه ماسه است...یه شب که ماه تو آسمون نبود و ستاره ها به افول رفته بودن...اونوقت به دیدنم بیا...ببین که یه چیز کم فروغی لحظه ای چشمک می زنه و خاموش می شه...تو هزار هزار سال نوری دورتر...و بعد می تونی یه نفس راحت بکشی...بدونی که این شعله خیلی سال پیش...هزار هزار سال پیش خاموش شده...باورت نمی شه همه این قصه ها که واسه گفتن دارم...گفتم از اون بار که چشم به هم زدنی سالیانی گذشت؟...یا اون بار که شوخی شوخی به آسمان رفتیم؟ و تو شوخی شوخی برنگشتی؟...که من نذر داشتم...که نذره موند تو کش و قوس...که رفتم پیشش...شب آخر...یه گوشه...تلو تلو خوردم...تا شاید بشه...اما نشد؟...نه نگفتم که...یه توبره داشتم توش اق می زدم اینا را...بعدش خشکشون می کردم...به دوش می کشیدم...تقویم هام را باید ببینی...هیچکدوم به سومین هفته نرسیده ان...همه قبلش مردن...ساکت شدن...آخه حرف یه جوری داشتن که بزنن...اتفاق دیروز امروز افتاده بود...اتفاق پارسال و پیارسال...امسال...پسر...پیش به سوی ابدیت و فراتر از اون...فقط اگه از این چاله در بیام...می گم بهش...که این دگرزمونه را باید تو واسم سوغاتی بیاری...بیاری جلوم باز کنی...و بگی "نوش"...و من مثه کارتونهای قدیمی با چشمایی که از قدرشناسی به لرزه افتادن و با ولع گاز بزنم...اینجا آخرالزمانه...تو باید بیای دستمو بگیری به عهد بعد ببری...من از نقطه انقراضم بپرم...تا باورشون بشه..."بقا ممکنه"...هی می دونم...لازم نیست تو روم بیاری...من هم گاهی بین خودشیفتگی ها...آدمم...می بینم و باور کن...این همه واسه خودم بیشتر مشمئز کننده اس...از دور که می بینم...می گم "گهش بگیره...یعنی این واقعن....."...ردخور نداره...منم و حکایتم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:36  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Go on...have a glance...a quick look will not oblige you to stick by me...go on...take a fast look out of the corner of your eyes...fast enough so that you can forget...so that it won't become a burden...don't mind the scars...these are self-inflicted...ignore the begging posture...it is just an act...this begging hand is not a trap...it is just a need frozen in the air...it is simply a delusional man's attempt at grasping his dreams...instead reality stroke and froze him...hum...nevermind this figure...go on...pass by...don't even glance...be happy...be satisfied...pass by...

Let my words be whispers in the air...be the background music in a crowded street on a busy thursday evening...you can hear it...but you can't make out the words...don't listen to this plea...go on...don't notice it...shake it off like an out of tune street singer...your spare change will suffice...I can assure you...you can pass by...I come with no strings attached...as soon as you get on the bus or the tube...or walk a few steps away...I can assure you that I will fade away amid the hornes...the whistles and birds singing "O Happy Days"...

When I rain down...you don't need umbrellas...this is a one man puddle...just keep your distance...it is more like a leak from the pipe in the old factory...you won't mind it...you won't even notice it...when the factory is gone (and believe me it will be gone anyday now) the leak will be gone...so will this one man parrody...sir...madam...you just need one hop...and you'd have cleared this muddy mess...I promise...it won't even be a memory to tell...it happened...and it will vaporise soon...oh yes...very soon...

When I fall...you don't need to take cover...or run away...or even find out that I have fallen...I'll be a dry leaf...or an abused feather...or a badly designed paper plane...the wind will carry me...far and away...where nor my sight nor my sound will bother you again sir...madam...oh yes far enough...you won't need to see the tremblings...or the moment when I crumble...there won't even be a momentarily pause in the way of the universe...nothing will be setting place...nothing will be lost...so there won't be nothing changed...a mere soul...and not a good one I must say...shall perish...

Hallelujah...I'm no poet...this is no poetry...don't notice...don't mind...go on...pass by...pass by...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:41  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دوشنبه ۳۱ تیرماه - آخرین روز استاجری

به طرز باورنکردنی حتی من هم التزامات اخلاقی دارم...هر چند محدود...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:29  توسط دون خولیو دو لامارکی 

او همه شیفتگی و پر از اکنون است چون که خانه را به برف کف آلود زمستان و صداهای تابستان گشوده--او که آب را برای نوشیدن و غذا را پاکیزه کرده--او که آواز گوشه های فراری و لذت فرا انسانی گوشه های آرام است--او همه شیفتگی و فرداست٬ او توان و عشقی است که ما گذرش را٬ ایستاده در خشم و کلافگی٬ از بین آسمان طوفانی و پرچم های هیجان دیده ایم...

 

او عشق است٬ میزانی بازآفریده و کامل٬ دلیلی معجزه آسا و پنهان و ابدیت: ماشینی که برای کیفیت سرنوشت دوست داشته می شود. ما همه وحشت کوتاه آمدنهایش و کوتاه آمدنهایمان را درک کرده ایم: لذت سلامتمان٬ توان آن جاهایمان٬ شیفتگی خودخواهانه و عشق از برای او--او که ما را دوست می دارد چون زندگی اش بینهایتی است...

 

ما همه او را به یاد می آوریم و او به سفر می رود...و اگر دوست داشتن برود...زنگ می زند...سوگندش...زنگ می زند "مرگ بر این خرافات...این دیگر تن ها...این زوج ها و این سنین...این همان زمانی است که زیر خاک رفته است"

 

او از اینجا نخواهد رفت...او دگر بار از آسمانی فرود نخواهد آمد...او دگر بار خشم زنان را برنخواهد انگیخت...خنده مردان را...و یا آن همه گناه را: چون دیگه واسه الان کافیه٬ چون اون هست و او را دوست می دارند...

 

آه نفس هایش٬ سر هایش٬ مسابقه دادن هایش: کوتاه بودن دهشتناک کمال هیئت و اعمالش..

 

آه باروری ذهن و وسعت دنیا...

 

بدنش! آرزوی آزادی و در هم فرو ریختن حجب در ادغام با خشونتی نو...

 

هر آنچه که می بیند! تمام زانو زدن های قدیمی و مجازات هایی که در عبورش منتفی می شوند...

 

روزش! الغای همه رنج های پر سر و صدا و نا آرام در موسیقی ای بس بلند...

 

قدمش! مهاجرت هایی بس بزرگتر از هجوم های کهنه...

 

آه او و من! غروری بس مهربان تر از خیرخواهی های فراموش شده...

 

آه دنیا!...و آواز مشخص اخبار بد...

 

او ما را همه می شناسد...و ما را همه دوست می دارد...شاید که...در این شب زمستانی...از این دماغه تا آن دماغه...از این عَلم پر سر و صدای قلعه...تا جمعیت کنار ساحل٬ از نگاهی تا نگاهی...نیرو ها و احساسات خسته...او را فریاد کنید و او را ببینید...و او را راهی کنید...و زیر مد دریا و روی قله ی دشت های پوشیده از برف...چشمانش را...نفس هایش را...تن اش را...روزش را...دنبال کنید...

 

Génie

Il est l’affection et le présent puisqu’il a fait la maison ouverte à l’hiver écumeux et à la rumeur de l’été—lui qui a purifié les boissons et les aliments—lui qu’est le charme des lieux fuyant et le délice surhumain des stations.—Il est l’affection et l’avenir, la force et l’amour que nous, debout dans les rages et les ennuis, nous voyons passer dans le ciel de tempête et les drapeaux d’extase.

Il est l’amour, mesure parfaite et réinventée, raison merveilleuse et imprévue, et l’éternité: machine aimée des qualités fatales. Nous avons tous eu l’épouvante de sa concession et de la nétre: o jouissance de notre santé, élan de nos facultés, affection égoïste et passion pour lui,—lui qui nous aime pour sa vie infinie…

Et nous nous le rappelons et il voyage…Et si l’Adoration s’en va, sonne, sa Promesse, sonne: "Arrière ces superstitions, ces anciens corps, ces ménages et ces ages. C’est cette époque-ci qui a sombré!"

Il ne s’en ira pas, il ne redescendra pas d’un ciel, il n’accomplira pas la rédemption des colères de femmes et des gaîtés des hommes et de tout ce péché: car c’est fait, lui étant, et étant aimé.

O ses souffles, ses têtes, ses courses; la terrible célérité de la perfection des formes et de l’action.

O fécondité de l’esprit et immensité de l’univers!

Son corps! Le dégagement rêvé, le brisement de la grâce croisée de violence nouvelle!

Sa vue, sa vue! tous les agenouillages anciens et les peines relevés à sa suite.

Son jour! l’abolition de toutes souffrances sonores et mouvantes dans la musique plus intense.

Son pas! les migrations plus énormes que les anciennes invasions.

O Lui et nous! l’orgueil plus bienveillant que les charités perdues.

O monde!—et le chant clair des malheurs nouveaux!

Il nous a connu tous et nous a tous aimé, sachons, cette nuit d’hiver, de cap en cap, du pôle tumultueux au château, de la foule à la plage, de regards en regards, forces et sentiments las, le héler et le voir, et le renvoyer, et sous les marées et au haut des déserts de neige, suivre ses vues,—ses souffles—son corps,—son jour.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:26  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

نمی دانم که چرا آن روز که غریبه ای که کنارم نشسته بود گفت:

"خدا شانه ای است"

باورش نکردم...

.........................................

خیلی سریع...

و ناباورانه...خالی می شم و گیج و منگ...

انگار که بادی که توی گلوم جمع شده بود...توی سرم وزیدن بگیره...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اونجا که توی رگناروک...خدایان مردند...و زمینو آب فرا گرفت...نفرین تو منو نگه داشت...در عجب از حکایتی که بر ما رفت...

............................................................

از بین امروزشون انگار که نامرئی می گذرم...منو تو گذشته ای فراموش شده به یاد میارن...از بینشون با بودنم می گذرم...در حالیکه از ترس نامشخصی به خودم می پیچم و محکم به چهره خشمگینم چنگ می زنم...که مبادا بفهمن که پشت همین چهره...بودن و خواستن هست...گرچه که به ورای من نیگا می کنن...و من مثه مانع لجوج بی اهمیتی که جزئیاتش را ندیده فراموش می کنن...میدان دید تونلی شان را محدود می کنم...

انگار همون لحظه را دوباره تجربه می کنم...که دوره گردی دم خونه اومد...دستی به زندگی کشید...سبک و سنگینش کرد...به گوشه های نخ نماش نیگا کرد و بهم گفت "این از یه جنس دیگه اس...این متاعو ما خریدار نیستیم...تولید انبوهه و بی ارزش"...تعجب کردم که چطور...واقعا می شه که جانی بی ارزش باشه؟...آره می شه...اینطوری ارزش "هستی" توی چشم "نگهدارنده" می شکنه...ذره های ارزشمندش خاطرات جسته گریخته می شن که مثه خار تو چشمش می رن و آرزوهاش امتداد آهی که به هر نفسی بسته شده...وقتی بی ارزش شد و همه کرک و پرش ریخت و لخت و عور مثه روز اولش که ساده بود و مکانیسمی طبیعی بود...توی چشمات زل زد...اونوقته که تازه ارزش پاش وایسادن پیدا می کنه...اونوقته که لجباز و کله شق به چیز ناقابلی که سر کوچه هم نمی شه گذاشتش چنگ می زنم...و با دست آزادم انگشت خدمت چشم ها و گوش های فضول و کنجکاو نشون می دم...کاش دست بیشتر داشتم...

بین این همه کرختی ها...

اومدی...پاندورای من شدی...نیازی به قوطیت نبود...خودت همه شیفتگی و عذاب بودی...

لازم نبود...که منو به زنجیر و به قهر به تارتاروس ببرند...گرچه که بردن...اما من داوطلبانه می رفتم...لاقل اونجوری داستان هیجان آوری داشتم که تعریف کنم...که چطور تف تو صورتشون انداختم و به قعر تارتاروس پر کشیدم...اما این تف...تف سر بالا شد...حالا بین این همه کرختی ها...هر نوسان...قصه و ماجراییه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بهترین کلک...اونی نیست که مردم را گول بزنه...

بهترین کلک...اونیه که خودتو گول بزنه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:53  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 این از اون اظهارنظرهاییه که به من هیچ ربطی نداره...با این حال خوشم میاد که مزخرف الکی سرهم کنم!

.................................................

ال گور که رقیب جورج بوش در انتخابات اولش بود و نتیجه را تنها به خاطر قوانین پیچیده حاکم بر انتخابات در آمریکا به جورج بوش واگذار کرد و مدتیه که به عنوان لابییست محیط زیست فعالیت می کنه؛ اخیرا نکته جالبی را ذکر کرد، اون گفت که آمریکا می تونه در عرض یه دهه سوخت های فسیلی را با دیگر منابع انرژی قابل تجدید جایگزین کنه. اون و خیلی از آدمای دیگه تو گوشه و کنار دنیا می دونن که همچین تغییری امکان پذیره با این حال هنوز قابل توجیه نیست. و این بدون شک به خاطر اینه که زیرساختای کنونی اقتصاد آمریکا و دنیا بر اساس سوخت های فسیلیه  که این باعث می شه که حرکت به سمت منابع پایدار انرژی به معنی رها کردن زیرساخت های فعلی باشه که فقط توی آمریکا ارزشی معادل تریلیون ها دلار داره.

 بنابراین حتی اگه ال گور، دولت آمریکا را به چالش بکشه که چنین رویکردی را دنبال کنه، اونا مسلما این کار را نخواهند کرد چون مقرونه به صرفه نیست. اما این حرف ال گور جای تامل داره. من اینجا سعی می کنم یکم بیشتر نظرمو در مورد آینده سوخت های فسیلی شرح بدم. قبل از هر چیز باید به این اشاره کنم که ذخایر فعلی نفت و گاز دنیا برای 80 تا 100 سال دیگه هم کفایت می کنه و بنابراین نیاز واقعی برای حرکت از این سوخت ها به سمت منابع قابل تجدید انرژی حداقل تا 40 تا 50 سال دیگه احساس نخواهد شد، با این حال عوامل دیگه ای دخیل هستند که ممکنه نیاز به چنین تغییری را خیلی زودتر بارز کنند. برای مثال، خیلی ها (مثه خود ال گور) هستند که نگران هزینه زیست محیطی سوخت های فسیلی (مثه گرم شدن زمین) هستند، این افراد استدلال می کنن که هزینه تحمیل شده توسط سوخت های فسیلی به محیط زیست، هرگونه منفعت و یا فایده استفاده از اونها را خنثی می کنه. با این حال هنوز این استدلال چندان جایگاهی در سیاستگزاری های دنیا نداشته، چون که اغلب اقتصادهای پیشرو دنیا، یا چنین هزینه ای را به رسمیت نمی شناسن یا این که حاضر نیستن در قبال اون کاری انجام بدن. اما اخیرا عامل دیگه ای به معادلات وارد شده که ممکنه تاثیر قابل توجهی روی آینده سوخت های فسیلی بزاره و اون هم قیمته. با این که این اواخر عرضه و تقاضا در بازار نفت و گاز در تعادل بودن اما بازم ما شاهد افزایش قابل توجه قیمت نفت و گاز بودیم به نحوی که الان قیمت هر بشکه نفت نزدیک به 150 دلاره. این مایه خوشایند بسیاری از کشورهای صادرکننده نفته اما نباید اشتباه کرد که این افزایش قیمت یه زنگ خطره؛ اگه قیمت ها همچنان افزایش پیدا کنن (و من تقریبا مطمئنم که افزایش پیدا می کنن) بالاخره حد آستانه ای سر می رسه که از اون به بعد ایده جایگزینی سوخت های پایدار چندان غیر منطقی نخواهد بود. همین الان، روند کند جایگزینی  با سوخت های زیستی شروع شده ولی هنوز تبدیل به یه موج نشده. باید به یاد داشته باشیم که موتورهای انفجاری که در حال حاضر چرخ اقتصاد جهانی را می چرخونن تو لبه مصرف بهینه سوخت قرار دارن و در نتیجه قدم بعد تنها رها کردن موتورهای انفجاری و سوخت های فسیلی و روی آوردن به انرژی های جایگزینه.

  تو وضعیت فعلی، کشورهای صادر کننده نفت و گاز هستند که دست بالا را دارند و باید حداکثر تلاششون را بکنن که از دستش ندن. برای این کار چند تا راهبرد وجود داره؛ اول یه اقدام موقتیه، اونا باید سعی کنن بازار را آروم کنن و برای این کار باید نفت بیشتری را روونه بازار کنن (گرچه که خیلی از اقتصاددان ها اعتقاد دارند که اقتصاد جهانی ظرفیت پذیرش قیمت نفت تا بشکه 200 تا 250 دلار را هم داره). راهبرد دوم در مورد چگونگی هزینه کردن درآمد نفته. بهترین مثال شاید نروژ باشه، اونا بخشی از درآمد نفتی را یا به طور مستقیم و یا به فرم کالاهای عمومی مثه بهداشت و آموزش بین مردم توزیع می کنن و بخش دیگه اش را صرف ساختن زیرساخت های کشور می کنن. نباید فراموش کرد که عواید حاصل از منابع طبیعی به همه اعضای یه جامعه تعلق داره و بنابراین هزینه کردن این عواید باید از قواعد توزیعی پیروی کنه و یه عدالت درون نسلی را تضمین کنه. با این حال منابع طبیعی نه فقط حق نسل حاضر که حق نسل های آینده هم هست، بنابراین ما حق نداریم که بدون در نظر گرفتن اونها منابع طبیعی را مستهلک کنیم. یه ضرب المثل قدیمی بومیان آمریکایی هست که می گه "ما  زمین را از پدرانمون به ارث نبردیم بلکه اونو از فرزندانمون قرض گرفتیم" و این ما را به سومین و مهمترین راهبرد می رسونه که کم کردن وابستگی اقتصاد ملی به نفت تا حد استقلال کامل از عواید نفتیه. کشورهایی مثه کشور خودمون باید وابستگیشون به نفت را کم کنن و در عین حال عوایدش را طوری هزینه کنن که عدالت بین نسلی را هم تضمین کنن، یعنی نسل های آینده هم باید روشی برای حفظ و تداوم چرخ اقتصاد و تولید رضایت داشته باشن.

Al Gore, who was George W. Bush's opponent in his first election and lost the presidency to him only because of the complex rules governing the electoral process in USA and who right now is an environmental lobbyist, recently made a very interesting comment; he said that within a decade America can switch from fossil fuels to other more sustainable energy sources. He as well as many other people around the globe know that such a transition is feasible yet it is not still justifiable. This is undoubtedly due to the fact that the current infrastructure of not only the US economy but the global economy is based on fossil fuels, this would mean that a rapid transition to more sustainable energy sources needs abandoning the current infrastructure, which in US  alone sums up to many trillion dollars.

So even if Al Gore challenges the US government to pursue such a task, they simply won't do it because it is not cost effective. But one must consider this a bit more; here I'll try to explain what I think about the future of fossil fuels. First of all, the current oil and gas reserves around the world will last around another 80-100 years, so the real need for switch over to other energy sources will not be felt until at least 40-50 years from now, however there are other factors involved that may still tip the scale a little bit sooner. For example; there are many who are concerned about the environmental cost of fossil fuels (e.g. Global Warming), they argue that the opportunity cost imposed by fossil fuels is canceling out any benefit they may have, yet this argument is mostly ignored around the world, as few of world leading economies recognize such opportunity cost or are willing to address it. However, there is another factor involved which may prove to be more crucial, and that is the "price" of fossil fuels, recently although the demand and supply market are in an equilibrium, we have seen considerable hikes in prices of oil and gas, with oil now reaching 150$ per barrel. This has pleased many oil exporting countries, but make no mistake, this is an alarm, as oil prices continue to rise (and I can assure you that they will) eventually a threshold will be reached and suddenly the option of "Switching Over" will not seem so unjustifiable. The slow trend of switching over has already begun (with Biofuels), yet it has not still formed into a wave. Remember combustion engines that run the global economy are almost at the edge of fuel efficiency, and so there is no other way, the next step is to abandon fossil fuels.

Right now oil exporting countries have the initiative and they must try not to lose it, there are several key strategies that they need to follow: the first one is a temporary measure; they should try to calm the market, they need to make more oil available and stabilize the market (although I think it is arguable that the global economy can still accommodate higher prices (as high as 200-250$ per barrel)). The second strategy concerns how they invest the money gained from oil exports. The best example is Norway, they distribute part of oil revenue among the nation either as direct payment or through public goods such as health and education, and they invest the other part into building the country’s infrastructure. Natural resources belong to every member of the nation, so spending their revenue should follow a redistributive pattern and ensure an intragenerational justice, yet these resources also belong to future generations, we can not deplete the nature, an old native American saying puts it “We have not inherited the earth from our forefathers, but we have borrowed it from our sons”. This brings us to the third and most important strategy which is making the economy oil independent, countries such as Iran need to rely less and less on oil revenues and spend the oil revenues in a way that ensures inter generational justice, meaning that the future generations will also have means of sustaining their economy and utility.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بدترین نقطه زندگی...نقطه اوجشه...

چون از اون به بعده که سقوطت شروع می شه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به سرگرد راینهارت:

گیر عجیب تکرار عبث و روزمرگی جانکاهی افتادم...خواب و خیالات و اونچه که تو مخیله و ناخودآگاهم می گذره هم مثه یه صفحه خش دار قدیمی شدن...روی گرامافونی که آدمی به غایت بیکار روز به روز کوکش می کنه...و من جیر جیر می کنم...توی لوپ های متعددی گیر افتادم...لوپ های کوتاه مدت که هر روز تکرار می شن...لوپ های میان مدت و لوپ های دراز مدت...انقده دراز که هر چند سالی یه بار دوباره به جای اولشون برمی گردم...انقده طولانی که جزئیات دوری که زدم را فراموش کردم...فقط وقتی از توی اتفاقات رد می شم...احساس آشنایی عجیبی دارم...تکرار همه چیزو حس می کنم بدون این که بتونم روی نکته خاصی ازش دست بذارم...شده مثه چرخیدن خورشید و بازوی جبار به دور سیاهچاله کهکشان راه شیری...

تراژدی بی اتفاق و خسته کننده ای در کاره...هر صحنه اش تکرار صحنه ی قبله...تلاش مذبوحانه مردکی...شوخ خولیویی...برای به سرانجام رسوندن کاری...غلتاندن توپ تاپاله از این سر سن تا اون سر سن...از این صحنه به صحنه بعد...ابدیتی برای پروتاگونیست...زمان اندکی برای دنیایی که پروتاگونیست توش گیر افتاده...تراژدی...مجازات سیزیف (Sisyphus) بود...گیر افتادن توی چرخه بی سر و ته...و انقدر تکراری...که نقطه شروع و پایانش محو شده...توی هر لحظه اش که ایستاده باشی...هم شروعه و هم پایان...من نمی تونم این حرف کامو را بپذیرم که: One Must Consider Sisyphus Happy

و به همین خاطر من قبول نمی کنم که اریپید (Euripides) سزاوار سرزنش ارسطو (Aristotle) باشه...هر تراژدی باید دوس اکس ماکینا (Deus Ex Machina) خودش را داشته باشه...اگه این اتفاق توجیه نشدنی و ماورا الطبیعه نیوفته...تراژدی به غایت تلخ شکل می گیره...من از نسل "آدم" نیستم...من از نسل سیزیفم...و نسل در تکرار افتاده ی ما...دوس اکس ماکینا خودمون را انتظار می کشد...این تنها امیدیه که چرخه را می چرخونه...من تکرار پدرم...پدرم تکرار پدرش...

دوس اکس ماکینا می رسد...نرسد...تراژدی به غایت تلخ در جریان است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:34  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 

مسئله اینجاست که من خیلی از نقاشی سر در نمیارم. از تکنیک و این حرف ها اصلا چیزی نمی فهمم و این یه جورایی به نفع منه. چون می تونم حرفایی در مورد نقاشی بزنم که نیاز به توجیهشون نداشته باشم. من می تونم نظر شخصیم را بگم و به هیشکی هم ربطی نداشته باشه که چی دارم می گم. مثلا می تونم بگم که از کارای براک (Braque) بیشتر از پیکاسو خوشم میاد. یا این که بگم من روتکو (Rothko) و کلاین (Kline) را درک می کنم...بگم که به نظرم کارشون حرف نداره و خیال راحت بگم که از بیوگرافی پولاک بیشتر خوشم میاد تا کارهاش...

 

اینا را گفتم تا برسم به برداشت های آغشته به منم از سورئالیسم. پنج سال پیش به اصرار یه دوست اسپانیایی رفتم گالری ساعتچی (Saatchi Gallery). نمایشگاهی از کارهای سالوادور دالی برقرار بود و من اولین بار بود که با کارهای سالوادور دالی بدون تیغ سانسور رو به رو می شدم. و اون موقع تازه فهمیدم که سورئالیسمش چیز خیلی عجیبی نیست. خیلی دور از ذهن نیست... نقاشی هاش از احساس غلو شده و حقیقت مخدوش شده اش منشاء می گرفتن... دردی که خیلی ها من جمله خودم بهش دچارن... این که در سطح غیر واقعی از دنیا زندگی می کنیم درد مشترکه... همه اون چیزایی که توی دنیا ملموس اطرافمون ازشون می گریزیم یا سعی می کنیم توی خودمون سرکوبشون کنیم...توی اون دنیای سورئال شکل می گیره و مفهوم پیدا می کنه...و من به اونجام هم نیست اگه کسی منو اسکیزوئید خطاب کنه...به دالی حق می دم اگه بخواد پادشاه باشه...یا خدایی کنه...توی دنیای خودش اون هم پادشاهه و هم خدایی می کنه...

 

می دونید...می فهمم که چرا هوش مصنوعی هنوز ماهیتی بدوی و عقب افتاده داره...چون یه بخش اساسی کم داره و اون هم خیال پردازی و تفکر گناه آلود و پر اشتباهه... این همه اشتباهات و گناهان منن که هویت منو ساخته ان... و این دقیقا همون قدم بعدی که هوش مصنوعی برای هوشمند شدن باید برداره (یا ما براش برداریم)... این Illogical Computing کلیده اساسیه آدمیزاد بودنه...

 

بگذریم...بعدش بود که با بکسینسکی  (Zdzistaw Beksinski) آشنا شدم...یارو انگار که ذهن کابوس وار منو به تصویر کشیده باشه...دست کرده باشه تو هر گوشه تاریک هر روح گوشه گیر و کدری... و دنیای خاکستری و سمبلیک و خیال انگیزشو بیرون کشیده باشه و تصویر کرده باشه... هر تصویری که کشیده یه قصه است... از ابتدا تا انتها...کسی توش زاده شده...مرده... بقایایی ازش به جا موندن... که شکارمون بکنن... و من می گم که این نقاشی ها را درک می کنم... درک شاید نه...اما حس می کنم...انگار که زیر پوستم بخزن...و بالا بیان...تا سر بزنگاه سرم بپرن... و اینا را جایی از قول من نگید چون اندیکاسیون بستری پیدا می کنم... و من به جرات می گم که به نظر من این باباهه بهترین نقاش تاریخه...... بهتون پیشنهاد می کنم برین حتما کارهاشو ببینید.

 

                                   http://bsd.miki.eu.org/gallery/Beksinski

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:25  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Hey beacon...beam me home...

Hey Mr narrator...tell me the happy ending...

Hey driver...give me a ride to my happy place...

Hey audience...hear me out...listen to me...

Hey birds...sing me a liberating song...

Hey trees...comfort me...accept me among yourselves...

Hey fireflies...encircle me...bring me joy...

Hey daisies...laugh with me...accompany me...

Hey all you natural elements...embrace me...hold me...

Hey wind...pick me up...carry me...carry me far...

Hey stars...shine on me...luminate my soul...

Hey destiny...leave me be...let me go...

Hey my feet...walk me out...out of this cage...out of me...

Hey my brain...devise a conning plan...fool me and the world...

Hey you...care for me...see me...watch me...stop the suffering...

Hey...Hey...Hey...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خاطره ها

 

-- اول --

 

آب شفاف٬ مثه شوری اشک های بچگی...

هجوم سفیدی تن های زنان به خورشید...

ابریشم پارچه ها٬ توی انبوهی و از گل های نیلوفر...

زیر دیواری که زمانی زنی باکره از آن دفاع می کرد...

 

بازی فرشته ها - نه...جریانی طلایی به راه افتاده است

بازو هایش را تکان می دهد٬ سیاه و سنگین و مهمتر...سرد...

او غرق می شود...

زیر سقف آسمان آبی...

و برای پرده٬ سایه تپه ها و انحنا را صدا می زند...

 

-- دوم --

 

آه! رطوبت حباب های شفافش را امتداد می دهد...

و آب تخت های آماده شده را با طلای رنگ پریده بی انتها پر می کند...

لباس سبز رنگ رفته دختران...

بیشه زاری را می سازد که از آن پرنده های رها بیرون می پرند...

 

خالص تر از لوئیس٬ پلکی زرد و داغ...

گل همیشه بهار بیشه ها٬ ایمان نکاحی تو...همسر من...

درست سر ظهر٬ با آیینه تیره اش...

به رز عزیز و کروی آسمان خاکستری از گرما٬ حسادت می ورزی...

 

-- سوم --

 

مادام توی دشت خبردار می ایستد...

نزدیک جایی که برف از رشته های کار پائین می رود...

چترش در دستش...قدم بر گل سفید می گذارد...

...مغرور از برای او...

کودکانی که در چمن به گل نشسته...کتاب می خوانند...

 

کتاب مراکش قرمزشان...دریغ...

مردک مثل هزاران فرشته که در جاده از یکدیگر جدا می شوند...

دور می شود...دورتر از کوه...

و مادام...سرد و تیره...می دود...

به دنبال مردی که می رود...

 

-- چهارم --

 

حسرت بازوهای جوان و کلفت چمن خالص...

انعکاس طلایی ماه شب های بهاری روی قلب تختخواب مقدس!

لذت اسکله های متروکه...

و دعای شب های تابستان که باعث شد همه چیزهای متعفن زاد و ولد کنند...

 

او اکنون زیر برج و بارو ها می گرید...

در حالیکه نفس درختان تبریزی بالای سرش...تنها نسیمی است که می وزد...

...و بعد...سطحی هست...بدون هیچ انعکاسی...بی ریشه...سطحی خاکستری...

مرد پیری...لایروب...توی قایق بی حرکتش...جان می کند...

 

-- پنجم --

 

بازی این چشم اندوهگین آب...من این را نمی فهمم...

آه! قایق بی حرکت...آه! با بازوهای خیلی کوتاه...

نه این و نه آن دیگر گل: و نه حتی آن گل زرد که آزارم می دهد...

آنجا٬ و حتی نه گل آبی...دوست آب خاکستری رنگ...

 

آه! گرد بیشه هایی که با بالی لرزیده اند...

گل های رز چمن زارهایی که دیرزمانی است چریده شده اند...

قایق من...کماکان بی حرکت...با زنجیرش که در ته این چشم بی حاشیه آب به دام افتاده است...

در کدامین گِل؟

 

 

Mémoire
I

L’eau claire; comme le sel des larmes d’enfance,
l’assaut au soleil des blancheurs des corps de femmes;
la soie, en foule et de lys pur, des oriflammes
sous les murs dont quelque pucelle eut la défense;

l’ébat des anges;—non…le courant d’or en marche,
meut ses bras, noirs, et lourds, et frais surtout, d’herbe. Elle
sombre, avant le Ciel bleu pour ciel-de-lit, appelle
pour rideaux l’ombre de la colline et de l’arche.

II

Eh! l’humide carreau tend ses bouillons limpides!
L’eau meuble d’or pâle et sans fond les couches prêtes.
Les robes vertes et déteintes des fillettes
font les saules, d’où sautent les oiseaux sans brides.

Plus pure qu’un louis, jaune et chaude paupière
le souci d’eau—ta foi conjugale, o l’Epouse!—
au midi prompt, de son terne miroir, jalouse
au ciel gris de chaleur la Sphère rose et chère.

III

Madame se tient trop debout dans la prairie
prochaine où neigent les fils du travail; l’ombrelle
aux doigts; foulant l’ombelle; trop fière pour elle
des enfants lisant dans la verdure fleurie

leur livre de maroquin rouge! Hélas, Lui, comme
mille anges blancs qui se séparent sur la route,
s’éloigne par delà la montagne! Elle, toute
froide, et noire, court! après le départ de l’homme!

IV

Regret des bras épais et jeunes d’herbe pure!
Or des lunes d’avril au cœur du saint lit! Joie
des chantiers riverains à l’abandon, en proie
aux soirs d’août qui faisaient germer ces pourritures.

Qu’elle pleure à présent sous les remparts! l’haleine
des peupliers d’en haut est pour la seule brise.
Puis, c’est la nappe, sans reflets, sans source, grise:
un vieux, dragueur, dans sa barque immobile, peine.

V

Jouet de cet œil d’eau morne, Je n’y puis prendre,
oh! canot immobile! oh! bras trop courts! ni l’une
ni l’autre fleur: ni la jaune qui m’importune,
là; ni la bleue, amie à l’eau couleur de cendre.

Ah! la poudre des saules qu’une aile secoue!
Les roses des roseaux dès longtemps dévorées!
Mon canot, toujours fixe; et sa chaîne tirée
au fond de cet œil d’eau sans bords,—à quelle boue?

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:19  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

- Dude...Check it out...Hot Doctors at 4 o'clock...

- when?

- no you idiot...the right question is where!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:4  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

وقتی که کرکس ها دورت می چرخن...مطمئن باش که یه خبری هست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:1  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

You are only ONE click away from your dreams

Only if you knew where to click!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:39  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خواب می بینم که از دور دوان دوان میای...و به خطا می ری...مثه یه کارتون مضحک مسیری خمیده را طی می کنی و با فاصله حسرت برانگیزی از کنارم می گذری...انقدر که آرزوی دردمندم یواشکی بهم یادآور می شه که شاید به سمتم پر کشیده بودی...دور می شی و بال می زنی...محکم که دورتر باشی...چند قدمی دنبالت می دوم...اما تو دورتر از دسترس قدم های محقر می شی...نقطه ای توی دوردست که می شی...آسمون پر می شه از نقطه ها...و یهو تابلو نئونی روشن می شه...که به کابوست خوش اومدی...بعد از سلام علیک مختصری با اهالی نیمه سیاه ذهن و خیالم...گوشه خاکستری مستقر می شم...که خاکستری پوشی میاد و می گه "عزیز پاشو از این گوشه که به حق رنگم منو اینجا اولویت هست"...می گمش "آقای لایه خاکستری تویی"...آشنایی دیرینمون را به روش نمیاره...این که شریک و همدم سالهای خاکستری بوده را انکار می کنه...تا از مالکیتی بی معنی توی رویایی آشفته دفاع کنه...به ناچار پا می شم که برم...چند قدم کابوس وار که تلو تلو خوران دور می شم...می شنوم که یواش و به مخاطبی پنهان می گه "یادی را فدا می کنیم...و می مونیم تا دگر بار"...می رم به گوشه مستان توی خواب هام...تو کافه ی ریک می شینم و داد می زنم "در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم........لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی...........زاین دایره مینا خونین جگرم می ده.........تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی "...با تونیک و جین جان آزرده را تسکین می دم...ساعت بدمستی های خواب آلود می گذره و به حکم محتسب باز به کوچه های دراز و تنگ رها می شم...مثه یه توپ پینگ پونگ از دیواری به دیواری می پیوندم...و کوچه نفرتشو از این خودکشی و خودکوبی هام فریاد می زنه...کوچه پیری از خواب بیدار می شه...سراسیمه به استقبالم میاد...زیر بغلمو می گیره...و می بردم تا سر کوچه...بعد کوچه ها منو تف می کنند...و به درگاهی فرو میوفتم...به در التماس می کنم...غریبی رد می شه...می پرسه "خانه کیست؟"...می گمش "نمی دونم...اما درگاه داره"...دیری نمی پاد که این در هم نومیدم می کنه...پس با برگهای خشک شده پر معنی می خزیم و دور می شیم...تا که یه باد میاد...باد میاد و اونا بالهاشون را باز می کنن و پر می کشن به دل تیره آسمون...اما من سنگینم و باد فقط من رو زمین می غلتونه...چند سانت ناقابلی منو بالا می بره و بعد رو زمین می کوبوندم و همراه با برگها می ره...برگها سرود دسته جمعی می خونن "ما می ریم که ایکاروس باشیم...از نسل خدایان باشیم..." و واقعا می رن...گمونم به نیمه دیگر...اونجا که خورشیدی هست که بر برگها ترحم می کنه...من می رم تا به جویباره ای می رسم...دست می کنم روح لک افتاده ام را در میارم بهش می سپارم که بشوره و از طنابی با گره با معنایی آویزونش کنه...تو این فاصله آهنگ تکرارشونده ای را گوش می دم...که هر بار آخرش می رسه...فکر کردنم تعطیل می شه...تا دوباره که صفحه را از اول بذارم...دراز می کشم...و پشت ابرهای گرد گرفته قصه هام...ستاره ها را تصور می کنم...و می بینمت که می چرخی...به اشتباه تصور می کنم که به دورم می چرخی...تا که گالیله و کوپرنیک میان و محترمانه می گن که اشتباه می کنم...می گن که "این تویی که به دورش می چرخی"...و من چون دادگاه انکیزاسیون ندارم...می پذیرم و به چرخیدنم به دورت ادامه می دم...از فاصله ی مطمئنه...مطمئنه برای تو...که اثر جاذبه ناچیزم را حس نکنی...که این طواف آدمک مسخره ای توی دوردست تو طواف آدمهای دور و برت گم بشه...اما انقدر دور برای من که یه روزی ناگزیر تسلیم گریز از مرکز بشم و به ناکجا آباد ذهن تیره ام فرود بیام...روح خشک شده ام را به تن می کنم دگمه هاشو می بندم...بقچه ای از خاطرات لجوج به دوش می گیرم...و سوار سراشیب ناخودآگاه از همه جا بی خبری می شم...یهو می بینم...که فیلد مارشال کارل گوستاو مانرهایم بهم دستور داده که یه تنه جلوی تانک های روسی قد علم کنم...واسه ارتش هم مشتی خلال دندون با رنگ های مختلف بهم داده...من جناحین دشمنو دور می زنم و با خلال دندونهام به صف تانک ها می زنم...می شم "ایوان که به ضربتی چهل سوار دشمن را از پا در اورده و به ضربت دیگری پانصد نفر از پیاده نظام را ناکار کرده"...و تو خیال ناخوشم می ترکم...ذره های فروپاشیده ام مثه بارون سیاهی از بدبختی فرو می ریزن...و آدما را کچل می کنن...انقدر که کمیته مقابله با اشک های ناصواب تشکیل می شه و انسان شریفی جارو به دست...ذرات منو یه گوشه تلنبار می کنه...که باز پروتاگونیست و آنتاگونیست رویا و خیال و زندگیم باشم...از چیز مخوفی فرار می کنم...پلک می زنم و می بینم که کسی از من چون چیز مخوفی می گریزه...میام داد بزنم که "آهای در نرو...این منم...و تو منی..." اما صدام مثه همه فریادهای مهم کابوس ها...صدای خفه ای می شه...که انگار از انسانی بعد از لارنگکتومی در بیاد...بعد به خاطرم میاد که من به حق سال ها مزخرف گفتن به لارینجیال آدنوکارسینوما دچار شده بودم و حالا حنجره ام توی موزه پاتولوژی گروس دانشکده بین لیتری فرمالین غوطه می خوره...اونجا  کنار دست کانسر کبد ...و نزدیک کانسر تخمدان همسایه بالایی...نشسته و واسشون حکایت آدم کوکی را می گه که هر از چند گاهی...زمونه بازیگوش کوکش می کرد و اون وق می زد...ناچار باز به ولگردی ام توی خواب هام ادامه می دم...و به چشم خودم می بینم و باور می کنم که کابوسم دامنشو ور می چینه و چادرشو روی سر بقیه رویاهام می کشه...چشم باز می کنم...که شاید بیدار بشم...اما این همه چیز مرز بین رویا و واقعیت...بین جنون و خیال پردازی را محو کرده...چشم باز می کنم...و می بینم که کمی اون طرف ترم رویاهام هنوز در جریانن...و تو...در فرادستم بدون این که بدونی یا که اصلا متوجه بشی...منو زیر می گیری...له می کنی و می گذری...

کسی میاد وصف حال منو می گه:

"انسانی یا که موجودی...که روی مرکب نامهربونی سواره..."

و من به سان بزهکار کفرگویی تصویر می شم که به قیر و پر پوشیده است...سوار بر الاغ هذیون گویی...در حالیکه به گردنش تابلویی انداختن که روش نوشته:

"نگذران روز سلامت به ملامت حافظ

چه توقع از جهان گذران می داری؟؟؟"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اندر این احوال ما قصه ها بسیار است...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:15  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"هیس...یکمی آروم بگیر"

...خوب اگه درش نظاره کنی...

...عاقبتی را می بینی که عقیم مونده...

...و دیوانه ای که طبل این ماوقع را توی بیابونی می زنه...

.......................................................

به افتخار جغد ها:

هو هو هو هو هو هو هو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:24  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می گن که از تیره میناهاست...خیلیا جزو علف هرز محسوبش می کنن...بهار به بهار تموم چمن زار ها را پر می کنه...بی بند و باره...هر جا که دستش برسه بساطشو پهن می کنه...

.

ادا و اصول نداره...طرفدار هم نداره...من اما خوشم میاد ازش...نه از گلش...از وقتی که تبدیل می شه به توپ گرد از دونه های سبک باری که یه باد یا یه فوت بیاد می بردشون...فوت فوتک ها...حامل آرزوها و خیال های دور...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:20  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

- "سلام"

- سلام سلام سلام سلام سلام سلام س..لام...

.....................................

گاهی احساس می کنم که انعکاسمو رو روزمرگی دنیا می بینم...روی زندگیاتون...توی چشماتون...

انگار که صدام زده باشید...یا که حرفمو جواب داده باشید...

.

.

.

هوم...اشتباه می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دفترچه سوگندهامو باز می کنم...

ورقش می زنم...این اواخر...این چند سال...تنها قسم و عهدم این بوده "می روم...به دوردست"

...همش تو فکرش بودم...حالا که می شینم فکر می کنم...می بینم که رفته ام...خیلی وقته که رفتم...

اینجا "دوردست" منه...

...................................

مثه وقتایی می مونه که آریستا بابا سوار گاری شمان فرزانه میومد...

یه گاری بزرگ پر از خرت و پرتای جالب که از قارطاژ٬ قرطبه و قسطنطنیه اورده بود...

نشسته بود روش...شمان فرزانه یه لحظه ای به گاری امون می داد...

خودش کنار جاده سیگارشو روشن می کرد...دودشو فرو می داد و حسرتشو تو هوا فوت می کرد...

می دویدم طرف گاری...کنجکاویم وسط خرت و پرت ها می لولید...

به آریستا بابا می گفتم "خوش به حالت بابا...با این گنج هات"...

آریستا بابا یه کیسه مخملی قرمز از جیبش در میورد و توشو که خالی بود نشونم می داد و می گفت:

"این خرت و پرت ها باریه که باید به دوش بکشم...اما کیسه آرزوهام...کیسه داشته هامو ببین خالیه"

...

اون موقع ها بچه بودم...نمی فهمیدم...فکر می کردم از خسیسی اش که چیزی به من نده اینو می گه...

.

.

حالا گمونم می فهمم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Here is a quote by the noblest and smartest killer of them all; Monsieur Verdoux (Played by Charly Chaplin):

"Despair is a narcotic. It lulls the mind into indifference."

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:18  توسط دون خولیو دو لامارکی 

P.S. I feel so Frustrated...like mashed potato and ham...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"فریادتو بلندتر بزن...که آستانه شنواییم از این حرفها پره"

صدایت دکروتمان پیدا می کنه...محو می شه...دور می شه...

زمزمه هاشان رکروتمان پیدا می کنه...بلند می شه...فرا می گیردتم...و آزاردهنده می شه...

می گویمش "امان...امان"

و اون بی درنگ جواب می ده "ای امان از دست تو"

راست می گوید!

......................

......................

منتظر حرف دیگه ای...حرف متمایزی...می پوسیم...

......................

دریغ از گفته هام...دریغ از ناشنیده هات...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:46  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تنها نقطه مشترک زندگی من با خیلی از زندگیای دیگه اینه که بالاخره تموم می شه...

چه با گلوله...چه بی گلوله...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:48  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"مگه این که باد مصممی بیاد تا منو از این شاخه پرت کنه"

درختم ریشه هاشو ور می چینه...نفسی تازه می کنه و به آسمون می پره...چند متری نرفته قلبش که با چاقو جادوگر شهر اُز واسش رو تنه اش حک کرده بود...تیر می کشه...هشدار بهش می ده که این پله پله تا نیستی را یواش بالا بره...تا میاد نفسی تازه کنه سر می رسم و می گم "آهای آقای آرانزابال کجا؟" ...نگاه بهش می کنم...وسط تابستون برگهاش زرد شدن...قیافه آرام درختی در حال احتضارو داره...

جوابمو نمی ده...حنجره اشو بعد از بزرگ شدنم از فانتازیای من بیرون کرده بودن...فانتازیای من که یه زمانی بزرگ بود...خیلی بزرگ...به بزرگی یه کهکشان...که به دورم می چرخید...که ساده بود و ساده توجیه می شد اما حکایات بی نظیری توش رخ می داد...فانتازیام در عرض یکی دو سال شده بود تکه زمین مسطح و بایر...که دیگه باید به دوش می کشیدمش...که دیگه مکانیسمی پیچیده برای بقا انتخاب کرده بود...که مجبور شده بود واسه بودن بره توی اعماق احساسات سرکوب شده و آرزو های بقچه پیچم خونه کنه...اینجوری هر چیزی اضافه بود را از فانتازیا بیرون کرده بودن...که سبک بشه...بتونه آخرین قله های بلند و حریص و بدطینت هوشیاری و منطق را هم رد کنه...

آقای آرانزابال هم کم کم تن به این اخراج داده بود...ریشه اش توی این باتلاق به قدر کافی خیس خورده بودن...انقدر که اگه خرافاتی بود می گفت روماتیسم اش از این نمناکی و کهنگیه...خاک سست تر از اون شده بود که به هم آغوشی اش با ریشه ها ادامه بده...بین دو نخ سیگار خاک آقای آرانزابال رفته بود...در حالیکه بودنم بهش رسوب کرده بود...و این از هر آفتی بدتر بود...رویای فراموش شده اش مدتها قبل سوار دوش آخرین لک لک های آواره رفته بود...ولی خودش مقاومت کرده بود...تا امروز...رفتن همشون را دیده بود...بچه هایی که یکی یکی از درونم در می رفتن...

از درد فراموشی و دمانس بود که می رفت...به یاد نداشت که آخرین بار کی من دست به تنه اش کشیده بودم و حکایتمو براش گفته بودم...که این شاید بیشتر از ذهن زوال رفته اش تقصیر من بود...هیچ وقت نفهمیده بودم که کف دست من زبرتره یا تنه ی اون...حالا دیگه هیچ وقت نمی فهمیدم...

گفتمش "حالا که می ری...سلاممو به آدام برسون...و به عنکبوت ها...بگو پیرمرد را زود راهیش می کنم"

وقتی داشت دور می شد چشمک می زد...تلو تلو می خورد...بال بال می زد...باز هم درخت توت بود...هم بید هم چنار...دیگه یه خاطره بود که نمی شد ازش بالا رفت...

لعنت به کسی که گفت "درخت ها ایستاده می میرند"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:18  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

There are many many many ways that a man can be degraded...

The worst is Self-Degradation...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:10  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

نکن لامصب اینجوری...کوچیک نکن...

نمی دونی...

نمی فهمی...

که چه می کنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مُهَیمنا به رفیقان خود رسانم باز

.

.

به جز صبا و شمالم نمی شناسد کس

عزیز من که به جز باد نیست دم سازم

هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

سر شکم بیامد و عیبم بگفت رویاروی

شکایت از که کنم٬ خانگی است غمازم

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت

غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I am the King of my domain...

I rule this God forsaken land...

The land is merciless so am I and in this way we are the same...

Come to my kingdom...

Where my life is spread on the land...like a dark curse cast upon it...

Follow the trail...the bits and pieces left by me...

Follow the path...on which I bled...

Come and see where I fell...from where my castle of disambiguated coarse reality rose...

I wear this crown of thorn with a smile...and may the lord have mercy on your souls...


They say "The Forgotten Never Forgive"...Yet I do...and This Cannot be attributed to me being compassionate...it is simply a solution...a remedy for a soul entrapped within the lonely harsh reality that he has weaved around him...In this way I think of myself as being the Bigger Man...The one who forgave...well you'd be right to say "good grief man, who cares? you are forgotten so nobody gives a shit whether you forgive or not"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:48  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

وقتی که نورون ها را

مثه شمع هایی لرزون

یکی یکی

فوت می کنی و خاموش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 6:25  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:16  توسط دون خولیو دو لامارکی 

رفتن...کجا؟...دور از این جا؟...نمی شه...همه این دایره محیط شده به این مرکزه...به همین ذهن خسته...آش خاله است...

..................................

دکترش می گه "باید منفذی بزنیم به روحش تا شاید از این فشار رها بشه...این از کارافتادگی زودرس روح (Early Necrosis of Soul) از اتیولوژی های زیادی پیروی می کنه...ولی اغلب ایدوپاتیکه...تو سرنوشتشون اینطور نوشته بودند"

و ما یادداشت بر می داریم...دکترش منو می فرسته ست استریل بیارم تا سوزن بزنیم به روحش این بادکنکو خلاص کنیم...که دستمو می کشه و می گه: "عزیز جون خسته نکن خودتو...این جون به قدر کافی آلوده هست...فقط قربون دستت حواست به دلخوشکنک هام باشه...نترکونیدشون"

با این حال می رم...نمی شه از پروتکل درمان روح در هم شکسته سرپیچی کرد...نمی شه چون باید پای مقصری غیر از ما هم وسط باشه...

بار سنگین ست استریل نقب زدن به اعماق تاریک روح از کارافتاده را به دوش می کشم و میارم...از دکترش اجازه می خوام که "محض آموزش" این افتخارو به من بده که من سوزن انتقام جو را بزنم...که دکترش اشاره ای بهش می کنه و من و جمیع علم دوستان حاضر بهش زل می زنیم...به "مداخله" نرسیده بود...

صحنه خالی شدن روح آدمیزاد غریبی از گوشهاشو می بینم...می بینم که چطور سوت زنان خالی می شه...و فریاد می کشه...فریاد از این که مثه بادکنکی سوراخ به در و دیوار می خوره...تو چشماش یه نگاه گذرا می کنم "گذاری" در حال اتفاق افتادنه...صدای سوت تموم می شه...چشمکی می زنه و بعد چشماش بیرون می پرن و دنبال ابر نامطبوع و بدرنگ روح ترکیده اش روونه می شن...

دکترش چند باری تلنگر بهش می زنه که نکنه ناقلا هنوز بین ما باشه...اما نیست و گواهی اشو امضا می کنه...دکترش بعد خالی شدن روحشو اینطوری برامون با علم مخلوط می کنه "در این مقطع از سندروم روح شکننده (Fragile Soul Syndrome) که فرد دچار از کارافتادگی روح شده...دیگه اقدام خاصی از ما بر نمیومد...نمونه گیری کمک می کنه برای تصمیم گیری برای آغاز دیالیز روحی صفاقی (Peritoneal Soul Dialysis)...که نشد و بیمار مورد نظر دچار شوک به خاطر در هم فرو ریختگی روحی (Shock due to Soul Collapse) شد."

بعد هم دکترش بهمون گفت بریم لوله آزمایش بیاریم از قطرات روح فوران کرده که به سقف و در دیوار و وجدانمون نشسته بود٬ نمونه بگیریم...براش CBC ٬ ESR ٬ CRP ٬ Protein ٬ Glucose چک کنیم که هم شاید به علممون افزوده بشه هم شاید بتونیم مردنش را حالی تن خسته اش بکنیم که هنوز توی توهم زندگی قلبش می تپید...

محض احتیاط قرار شد کشت هم بفرستیم که نکنه میکروارگانیسم فرصت طلبی توی روحش خونه کرده باشه... 

..................................

منتظر نشونه ها می مونم...جای دوری نمی رم...همین اطرافم...رسیدی بلند صدام بزن...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می فهمم که رو بر تافته ای و رخت بر بسته ای...

دور شدنت را بو می کشم...خارش مزمنش را حس می کنم...

Thus...I'll wait, halted, for a sign

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:24  توسط دون خولیو دو لامارکی 

روز بيست و چهارم اکتبر درسازمان ملل روزي است که  نمايندگان واعضاي دفتر دبيرکل خود راوقف روزه داري ونذرمي کنند وبا خانواده هايشان آيه هاي قرآن ، بوجهيواتا و قانون را مي خوانند.

درآنسال به دليل حضور کاوبوي آرمانگراي تکزاس در آن مکان ، که مصمم بود دراطرافش دنياي بهتر بيافريند و به ظاهر داشت در اين کوشش موفق مي شد، مراسم حشمت و شکوهي استثنايي پيدا کرد .

جاني به دليل روزه داريش بشدت از حال رفته بود و  جمعيت هم با هيجاني شديد ناشي از ايمان آمريکايي جوان واميدش به سازمان ملل، شبانه روز مقابل ساختمان خيابان اول به انتظار گشايش دراين کار بودند. درميان جمعيت ، شرط بندها ديده مي شدند که خستگي ناپذير روي سقف ماشين هايشان ايستاده بودند و ازيک سوي خيابان بسوي ديگر با يکديگر ايما واشاره مي کردند.

آنها روي ساعت و دقيقه احتمالي آن اتفاق شرط بندي ها کرده بودند . همه شرط بندي مي کردند و بيشتر روي جاني شرط بسته بودند. :

کاملاٌ واضح بود که وارث ليند برگ بزودي گذر تنهاي خودش را بسوي دنيايي بهتر ويک سرو گردن جلوتر از سازمان ملل ، اجرامي کرد . سازمان ملل با سي و دو طبقه و با نماي شيشه اي اش به آرامي روي مردک گمگشته درامعا واحشايش ، ايستاده بود . فروشندگان بستني، ليموناد  وسوسيس باصداي بلند حضور خود را اعلام مي کردند . در آسمان يک هواپيماي تبليغاتي با دود سفيد نام محصولي را براي دفع بوي بد با نوشته اي تبليغ مي کرد . انگار مي خواستند اين ساعات جذبه معنوي راثبت نمايند. حدود ساعت سه بعد ازظهر يک  کاميون که دوپليس موتور سوار در پي اش بودند از تونل خروجي سازمان ملل بيرون آمدند و جلوي در ورودي نمايندگان ايستادند.

حدود يک دوجين کاوبوي به زمين پريدند . دونفر از آنها پلکان کاميون را پائين زدند وفرانکي از آن پياده شد . فرانکي افسار يک اسب سفيد عظيم الجثه را به دست گرفته بود . اسب زيني عاج نشان داشت .

مردلاغري با صورت استخواني از آفتاب سوخته به زمين جهيد ، کلاهش را پس زد و ساختمان سازمان ملل را با نگاهش اندازه گرفت.

انگار رقيبي را قبل از مبارزه تخمين مي زند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بيهوده است اگر بخواهيم تمام ماجراهاي مردي با کبوتر را که جرايد درآن زمان با تمام جزئيات وعلاقمندي تعريف مي کردند ، ياد آوري کنيم .

شايد کافي باشد  که از دزديده شدن موقتي کاوبوي توسط دختران « سازمان پيشرفت آمريکايي » يعني سازماني که ياروپشتيبان قدرتمندي براي سازمان ملل بود ،  ياد کنيم .

با به ياد آوردن اين نکته که تا چه استاد ما انباشته از جمعيت شده بود تا نتواند باصميميت کامل به بدبختي هاي دنيا فکر کند، کميته رهبري اين سازماندهي به دليل وابستگي شديدش به سازمان ملل ، تصميم شديدي گرفت .

يک روز صبح که جاني روي پلکان نشسته بودو داشت خود را با آفتاب گرم مي کرد ودرحال اختلاط با مريدانش بود ، کارواني متشکل از سه کلادياک مقابل پلکان ايستاد . دوازده زن تنومند که ساري بر تن کرده بودند از آن پياده شدند . زير بغل استاد را گرفتند واورا با احترام اما محکم به داخل  يکي از ماشين ها بردند.

او به يکي از خانه هاي لانگ آيلند برده شد و دراتاقي بسيار لوکس ودرپناه تمام مائده هاي زميني به او جا دادند . رئيس هتل در سيني نقره اي ، خاکستر برايش مي آورد و دو دختر نگهبان از « سازمان پيشرفت آمريکايي » صبح و شب به اتاقش مي رفتند .

بعد از چهل و هشت ساعت ، جاني آنچنان گرسته شد که شروع کرد با چشماني عجيب به کبوتر نگاه کردن .

از بخت خوش ، به فکرش رسيد که پيامي به پاي کبوتر ببندد و براي دوستش فرانکي بفرستد وکبوتر هم بمثال تير از پنجره بسوي سازمان ملل پرواز کرد وخودش را توي بغل يک شواپسي – ماکسي ديوانه انداخت.

بلافاصله به نيروي کمکي سازماندهي داده شد . وبه رياست هري موشه ،  شواپسي -  ماکسي ، کلاپي فروشت و ورودي ميتو به محل رسيدند . دررافشار دادند ، هفت تير بدست جاني را آزاد کردند و بعد از يک استراحت وآشاميدن يک نوشيدني درشهر ، او و کبوتر را پيروزمندانه به آسمانخراش ايست ريور باز گرداندند.

بعد از آن روز جاني بيشترين توجه را درسازمان ملل بسوي خود جلب کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:57  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خروج فرانکي وجاني ،با کبوتر از بيمارستان بل وو،توسط تلويزيون وجرايد ضبط وثبت شدوبي شک يکي ازاوراق بسيار مهيج روايات عاميانه راپر کرد.

پسربرگزيده تگزاس جديد را ديدند که باپاهاي برهنه ، سرتراشيده پوشيده ازخاکستروشمدي که برهنگي اش را مي پوشانيد،بانگاهي پرتمسخرولتخندي استهزاء آميزبرلبان ، کبوتري دردست و بازوببازوي فرانکي ازپلکان بيمارستان پائين مي آمد. کاملا مشخص بودکه فرانکي از شوق مردم که البته کاوبويش مقصد ومراد آن بود، متآ ثر شده .

به اين صورت چند پله اي پائين آمدند، بعد جمعيت به جانب ايشان هجوم برد، آنان رادربرگرفت وپيروز مندانه آن دورابسوي کرسي سازمان ملل پيش بردند.

جاني تاحس کردکه روي شانه مردم ستايشگرقرار گرفته ، کوششي مصممانه کرد تا درگرداب ساده لوحي مردم تعمق کند. ساده لوحي مردمي که تاکنون اينهمه بدبختي دردنيا به وجود آورده بود.

ميل داشت به ياد آورد که مدم تا چه حد مي توانند حيله ها رانديدبگيرند ، از اعتقاداتشان سوء استفاده کنند وتا چه حد مي توانند  به دليل احتياج به صلح و برادري از اين اعتقادات ، بي شرمانه بهره برداري کنند. فرياد زد: -  دوستان ! برادران آمريکايي ! من فقط يک حيله گرم . يک حيله گر ديگر در سر راه شما !  من به شما خيانت کرده ام !  آري من هم به شماخيانت کرده ام . من فقط در پي خرد کردن شما هستم و درپي بهره گيري از ساده لوحي شما !

اعتصاب غذاي من يک نوع گول زدن شما بود . خودتان اگر چشم داشته باشيد مي توانيد ببينيد !

وبه يک ساندويچ بزرگ ژامبون که از زير بغلش درآورد گاز گنده اي زد.

اين حرکت او با تشويق فوق العاده جمعيت روبرو شد. با اين عدم  امکان مشخص درفريب عامه مردم که نمونه اي بود از کمال سياسي ، جمعيت بفوريت دريافت که جاني درحال تجديد قواست تانيروي تازه اي کسب کند وبهتر بتواند روزه اش را ادامه دهد.

همانطور که جاني بخوبي دربرابر نگاه چمعيت شکمش را با نان سفيد پر ميکرد، دست زدنها وتشويقها از هر طرف بسوي او بالا گرفته بود.

تنها چيزي که جاني را کمي اميدوار کرد وثابت کرد که پيام او براي مردم گم نشده ، حضور گروه کوچکي بود که او فوراٌ آنها را شناخت وديدن آنها باعث دلگرمي اش شد .

در آنجا ، ميان انبوه هميشگي آدمهاي سازمان ملل حدود بيست کاوبوي به نمايندگي از تکزاسي ها به مدد پسر برگزيده تکزاس آمده بودند  .  لبخند ها ازميان دندانها پيدا بود . لباس سنتي شان را پوشيده بودند، روي اسبهايشان نشسته بودند. کاوبوي ها بريده هاي پارچه اي را بالاي آن سيل انساني وبسوي مرکزآرمانگرايي معاصر، برافراشته بودند.

روي يک اعلان که توسط جواني عظيم الجثه با تهيگاهي مزين به هفت تيرهاي گل نشان صدفي ، برافراشته شده بود ،  نوشته بودند : « مي انديشم ، پس هستم » .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:54  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بنا به دلایل کاملا مشخصی!!! ترجیح دادم که زودتر از موعد مابقی کتاب مردی با کبوتر را اینجا بذارم. این هم از این. این قضیه به سر اومد. کلاغه به خونه اش نرسید. بالا رفتیم دوغ بود. پائین اومدیم کلاغه ریده بود.

-----------------------------------------------------

بهر حال هيچکس بي خبر نبود که بين ايالات متحده آمريکا و روسيه شوروي يک  توافق جنتلمنی وجود دارد که باعث مي شود که اين دو قدرت بزرگ هرگز درمورد هيچ چيز به توافق نرسند و هرگز هم درمورد اتفاقات دنيا يک نقطه نظر مشترک نداشته باشند . واين درنهايت امر به عقيده عمومي که براي ايشان قابل احترام بود ؛ نه تصويري از « مونيخ جديد»  مي داد که باعث بروز آشفتگي ونا امني بين ملتشان شود ؛ ونه بين وابسته هاي مختلف واقمارشان اختلاف وجود  مي آورد . واين عمل طبعاٌ ميان اين دو شريک ، روابطي مستقيم وانعطافي بسيار در واکنشهاي ظاهريشان بوجود آورده بود . واگر با تمام اينها بين  اين دوکشور روابط سياسي به وجود آمده بود ، بيشتر به دليل احتراز دو چيز مشخص بود: نبود ارتباط ونظم وترتيب در روابط و داشتن يک واکنش مشخص درمورد هرنوع مشکل ، مردم از دو چيزدچار نگراني عميقي شده بودند ، يکي نفوذ افکار کاپيتاليستي درروسيه شوروي وديگري نفوذ تدريجي کمونيسم درمحيط رهبري ايالات متحده.

فقط ازتباطات مستقيم سياسي و واکنشهاي تند وتوجهي  عظيمبه جرايد معتبر، به اين دو قدرت بزرگ امکان مي داد که مرز بهم پيوسته اي را حفاظت کنند.

منازعاتشان دست نخورده باقي ماندند، وابستگانشان تضمين شدند و شخصيت ملي گرايشان ازهر اختلال عصبي کننده برحذر ماند . وتمام اينها نوعي مهارت و چابکي را به دوشريک تحميل کرد که بدور از عملکرد هاي متداول بود : درنتيجه کشوري که قبل از ديگري موقعيتش را مشخص مي کرد، به ديگري اين قدرت را مي داد که موقعيتي دقيقاٌ مخالف موقعيت طرف به خود بگيرد. و . به اين عمل درزبن ديپلماتيک مي گويند « به دست گرفتن قوه ابتکار »

بهرحال اين فکر که شايد در زير سپربلاي آرمانگراي جوان تکزاس ، مردم آمريکا، در آينده اي دور از نمايندگانشان بخواهند که با ماديگرايي که  هميشه اساس قدرت ايالات متحده بود ، قطع ارتباط کنند و  فقط خود را وقف ارزشهاي معنوي نمايند ، رهبران شوروي را سرشوق آورده بود وهمين باعث شدتا اشتباه عظيمي را مرتکب شوند : برانگيختن علاقه مردم نسبت به « مردي با کبوتر»اشتباه عظيمي بود . هنگامي که  متوجه اشتباه خود شدند بفوريت تصميم گرفتند که مردمي بودن کاوبوي آرامانگرا رادرايالات متحده بمثال نمونه اي از توليد خاص ازگنديدگي کاپيتاليست وانمود کنند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:53  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تو زندگی نباید عجله کرد...

باید آهسته بود تا بتونی زمان را ذخیره کنی...

مثلا برای مواقعی که ظرف یه صدم ثانیه یه گوله تکلیف زنده یا مرده بودنت را معلوم می کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:47  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کسی در دوردست...

بین همه چیزهایی که گذشتند و در گذشتند...

واسم پیغام می ذاره...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:41  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نقاشی ها نمی خندن

حتی لبخند هم نمی زنن

اینم از سه نقطه اش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:10  توسط دون خولیو دو لامارکی 

A ghost appears in the dark, blinks for a moment and then approaches me, I hold my breath may be he wouldn't notice me, but he does and I am left with no option but to face him, to believe that supra-natural can happen. He begins to speak:

"let me have something of value and then I shall let you be"

"You can have all my material possessions"

"As I am immaterial your material possessions will do me no good"

"Then I can offer you my fear"

He refuses:

"Your fear of me is just an illusion of power for me"

"My memories, I can offer you my memories"

Again he refuses:

"No as I am already burdened with memories of my own"

I offer him my destiny, my future, he shakes his head and says:

"This I must reject as you are more misfortunate as I am"

I think for a while, there is not much I can offer, so I say:

"The only thing left to offer is my life, you can have it if you desire"

"Why should your life be of any value to me, when it is of no value to thee?"

In the end I give up and tell him to take whatever he sees fit and leave me be. He settles for what's left of my sanity and vanishes and leaves me with a gap, which is to be filled with lunacy.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

جاني  که جذب نگراني عظيمي شده بود ، فوراٌ متوجه ناپديد شدن کبوتر نشد. کبوتر اغلب عادت داشت در زير زمين گشتي بزند و ساختمان طوري ساخته شده بود که پرنده کمترين شانسي براي پرواز به هواي آزاد نداشت وتصور آن علناٌ غير ممکن بود. جاني براي اين نگراني دلايل محکمي داشت.

 از صبح تمام اشارات درمورد« مردي باکبوتر» از جرايد محو شده بود. ساني بوي که آشغال جمع کن بود صبح با نسخه هاي روزنامه به اتاق کوچک آمد. وجاني واو ملتهب روي روزنامه ها خم شدند : در هيچ کجا از آرمانگراي جوان تگزاسي اسمي برده نشده بود. فقط وقتي روزنامه هاي شب راباز کرد ، حقيقت غم انگيز بمثال مين زير پاي جاني منفجر شد:

 کار، کار روسها بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:6  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اتفاقاتي که افتاده بود ،  بهرحال با روشي به ظاهر مهمل  وحتي بي موقع آغاز شده بود. يک کسي ، رئيس پير هوپي يا فرانکي ، دراتاق را نيمه باز گذاشته بود وکبوتر ، بدون شک از سربي توجهي ، پريده و رفته بود . درست تر بگوييم  از اتاق خارج شده بود و به بيرون که رسيده بود بسوي آسمان آبي که هر سمتي و از طـــريق پنجره هاي ساختمان مشاهده  مي شد جذب  شده و رفته بود. وشايد هم دليلش ذات غريبش بود. به ياد آورده بود که سمبول صلح است و چون حس کرده بود که درخانه خود ودر محراب سازمان ملل است، تصميم گرفته بود که برفراز ملک طلقش پرواز کي بکند. بهرحال هرچه بود ، اعضاي شوراي امنيت که به آرامي آخرين تهديد ها را به صلح جهاني مورد مشورت قرار داده بودند ، به ناگهان کبوتري بالاي سر خود ديدند.

 در لحظات اول ، کسي چيزي نگفت . هريک از نمايندگان فکر مي کرد که گرفتار وهم وخيال شده . نماينده بريتانياي کبير ، حتي وقتي کبوترروي سرش نشست ، محتاطا نه سکوت را رعايت کرد. تصور کرد که گرفتار ضعف ناشي از خستگي شده وبا حالتي بي تفاوت شروع کرد به ور رفتن با کاغذهايش. فقط وقتي هياهو درميان جمعيت اوج گرفت ، نمايندگان بالاجبار به ديده شان يعين پيدا کردند.

 ختم جلسه بلافاصله اعلام شد . مردم را به تخليه سالن وا داشتند و نگهبا نها از پي کبوتر روان شدند. پرنده مجنون بعد از اينکه در دل گروهي ار گينه جديد که خيمه هاشان را در راهروها بر پا کرده بودند و آخرين باقي مانده ادونتيست ها که از ساختمان بازديد مي کردند تخم حسرت کاشت ،  شروع به پرواز در راهروها کرد .اين انسانهاي متدين ما به زانو افتادند وظهور کبوتر را در زير سقف سازمان ملل نوعي تظاهر ماوراء الطبيعه دانستند .  بعد پرنده به کميسيون خلع سلاح سر زد و ورودش به آنجا باعث نوعي حس نزديک به وحشت شد .کبوتر باخيال راحت روي ميزها راه مي رفت و اينجا و آنجا فضله مي انداخت . بعد به کنار بار خبرنگاران رسيد ، جايي که خبرنگاران با نوعي دقت اورا زير نظر گرفتند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:4  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

از ساعت شش صبح ، يعني ساعتي که بخش جرايد ، اولين نسخه هاي روزنامه هايي را که با عناوين بزرگ ، حضور «مستأجر مخفي » را درسازمان مل اعلام کرده بودند برايش فرستاد، دبير کل تراکنار خود را به دست حکيمان سپرد.

 

حدود يک بعد از ظهر به حد کفايت سلامتي اش را باز يافته بود تا با مشاورين اصلي اش مشورت کند. او ازايشان خواست:

 

 - آرام باشد آقايان. آرام . خانم شما هم بيست قطره والرين روي تکه قندي بريزيد وبه من بدهيد .مي خواهم نمونه اي کامل از آرامش به دنيا اهدا کنم ! حتي اگر از اين آرامش بميرم. سازمان ملل بايد به دنيا...

 

منشي در حاليکه دواي او را مي داد گفت:

 

- بيست قطره والرين روي يک تکه قند .

-  هان ؟ چه گفتم ، کجا بودم ؟

 

بگتير آرام گفت :

 

– مي گفتيد که ما نبايد دست و پايمان راگم کنيم .

-  همينطور است آقايان . اگر عقيده مرا بخواهيد ، اين قصه اي است که روزنامه ها علم کرده اند . آنها مي خواهند به فعاليتهاي سازمان يک چيز ديگر هم قاطي کنند : « عامل مورد توجه بشريت» . آنها قطعاٌ درباره اتاقي که در اين ساختمان گم شده ، شنيد ه اند  وبراي بي اعتبار کردن ما اين قصه را ساخته اند. مي خواهند نشان دهند که مادرخانه خودمان هم نمي توانيم خودمان را پيدا کنيم . اما اين امکان هم هست که درميان ما خيالبافي هم باشد که خودرا رها کرده تا مقابل چشمان ما از گرسنگي  بميرد . نگراني  از اين است که توجه همه بما جلب شده . من هميشه گفته ام که محل اصلي  سازمان ملل نبايد درنيويورک باشد. بايد آن را درجايي به دور از مراکز پر جنب و جوش پنهان مي کردند . درمحل نهايي که مي توانستيم بي اينکه شنناخته شويم  به آن وارد شويم و بتوانيم به راحتي به دور از نگاههاي کنجکاو درآن زندگي کنيم ت. جايي ، درجنگلي ، با مناظر زيبايي در اطرافش ، يک ايستگاه آب معدني ... گوسفندان سربزير... گياه و سبزي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:3  توسط دون خولیو دو لامارکی