تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

It is desperate, wouldn't you say?

well, c'est comme ca...

it happens, you reach a realization, an epiphany happens...

and suddenly you become aware of the fact:

"This is probably it"

This is it and this will be it...

and after a while you let go...and enjoy being screwed!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به خدا منم اونجا بودم...

اون آخر لیست...

...همون جا که نگاه نکردی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:33  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هر روز میاد...از جلوم رژه می ره و می گذره...گذاریه که به عمرم می مونه...

و خجالت زده و شرمگین روشو اونور می گیره که چشم تو چشم نشیم...

و من تو روش نمیارم...

یه روز طاقت نمیاره می گه "فردا جور دیگه خواهد بود...فردا دگرگونه خواهد بود...قول می دم"

و من در حالی که بهش لبخند می زنم٬ می گم "قول نده...اسباب دلخوری می شه"

و روونه اش می کنم...

"به می عمارت جان کن که این جهان خزان

بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

مکن به نامه سیاهی ملامت من مست

که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ

که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:7  توسط دون خولیو دو لامارکی 

رها می شن که به جایی بشینن؟

قبلن به امید رسوب به جان و روح نزدیک و دوری می پریدن...

اما آرزوی باز نشستن...و به میون مهمون نوازی ذهنی در اومدن...توی پرواز درازشون مرده بود...

دغدغه های سبک ترشون کم کم ازشون پیش افتاده بودن...

اونا بودن و غوطه وری بی هدف...

دیگه به امید نشستن نمی پرن...

رها می شن...چرخی می زنن...و آویزون توی باد می مونن...

شاید روزی باد توی دوردستی تنهاشون بذاره...و می مونن معلق...مثه یه نشونه...تو حسرت ستاره ها...

مقصدی نیست...و این گویی من و جماعتم را خوش می آید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:33  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Many believe that "Life" is arguably the core of the universe, it seems that all has led to this, and as insignificant and week as it may seem, it is the result of billions and billions of tiny adjustments in the mechanism of being. Probability of there being an environment in which life could commence, evolve and excel is a very minute one, in fact so small that one can almost say it is impossible. Yet gallaxies and stars and planets endured the agony of time, which is almost like an eternity, so that the complex laws governing them become meaningful or in other words through life they found a sense of purpose. This was a remarkable thing, now universe was a Pinctada (Pearl Oyster) that protected within itself the precious gift of life.

However, I believe, that "Life" is not entirely different from "Being", it is simply a biological status of being, and what is truely remarkable is the fact that organic life when ended becomes a carcass, still an organic state of being, which is then recycled to create organic life once more. This is the "Karma" of life; generations after generation of biologic carbon based life forms have come one after another, a dead human is absorbed by bacteria, that die and enrich the soil from which a tree is born, whose fruit another human eats. In this sense I do believe in "Karma", I believe that what constitutes me are my forefathers, and the living things before me, and so on...and if I go back for enough long time, the dust that I am now, was a dust from a blown up star from far far away. So we are part of the same "being" that rocks and planets and stars are. Based on this I argue that universe is alive, that universe is life, the ultimate "Macro-Organism"; it beats, it expands, it moves and changes. To this I must add, that I can not find any purpose for existence either as a biologic life form or as a lonely white dwarf in the sky, than being itself. In other words, "Being is self explanatory" 

Other life forms (including the universe), they take life for what it is, they face it "One day at a time", which even for us, even faced with worst days it would be tolerable and easy to comply with. It is however another side effect of life that makes it complex and hard to apprehend, and that is the "Cumulative Effect of Life". i.e. a day that comes is not independant from days before it, their effect upon us accumulate through time and shape us, form us or wear us out. However in case of us, humans, there is not just the "Burden of the Past" but also there is an "Anticipation of Future", this means that simple existence, is not justifiable for us, as we dread a future to come and with it a sense of purpose.

I'd like to finish my speech with a recap in form of a silly awful poem:

"Take life one day at a time, This will be easy,

but beware, life has a cumulative effect,

if you hang on to it, it becomes a burden,

and if this is not heavy enough for you,

there is always the anticipation of tomorrow,

now this will surely wear you down,

so if you want my advice, here it is:

Be and let it be"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ناگزیر زمانی می رسد که در آن:

آنچه هستم مستقل از آنچه می کنم می شود...

آنچه برایم پیش می آید مستقل از آنچه هستم می شود...

و دنیایم مستقل از بودنم می شود...

 

Inevitably, there will be a time in which:

What I am will be regardless of what I do...

What happens to me will be independent of what I am...

and my world will "be"--irrespective of status of my being--

 

inévitablement, il y aura un temps quand:
 
Ce que je suis, il sera indépendamment de ce que je fais...

Ce que m'arrive, il sera independant de ce que je suis...

et mon monde, il "sera"--indifféremment de statut de mon être--

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:52  توسط دون خولیو دو لامارکی 

جلوی صحنه شخصیت اول غر می زند...

عقب تر...زوجی بچه دار می شوند...بچه بزرگ می شود...زوج پیر می شوند...

عقب تر...پدربزرگی سرطان متاستاتیک دارد...مادربزرگی سرطان متاستاتیک داشت...

در پس زمینه گروه کری آواز می خوانند...ووو...

موزیکالی در حال اجراست...

شخصیت اول بیرون می رود...میان صحنه می رسد...راوی به روی سن می آید:

"تراژدی در درون در جریان است...که از دوردست تراژدی نیست...و این خود تراژدی است"

سپس راوی برای سرگرمی حضار دو معلق می زند...نیم خطی را دکلمه می کند...و به صحنه بعد می رویم...

همه از عقب به جلو می آیند...شخصیت اول به عقب می رود...صدای زمزمه ای از گوشه و دهان و ذهن نامعلومی می آید

"بشنو"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

They called us, the word was spread, he was lying on his death bed, his time had came and an idiot kid had tolled the bell for him...an era was on verge of ending, his era, his time...a dream was about to vanish...

My dream, an utopia that I created and from then onwards had existed on his own, had grown up, expanded, seen and conquered. It had moved up from being created by me to being my raison d'etre, and like all other utopian dreams, was about to fade away in the face of reality.

It seemed funny that the last words he spoke were these: "Cogito ergo es" (I think therefore you is) but he simply couldn't say "Cogito ergo sum" (I think therefore I am). He was a source of a universe and an utopian life for me, yet he could not sustain himself and therefore "Neither was he Neither was I"

Have you ever been at a funeral of a Dream? It is a gravely sad event, a dead dream is a crumbled non-being, very light yet very heavy on the souls of pallbearers, and when you lay it to rest...it simply vanishes...it joins the dust...that goes into your lungs and rests deep...

خبرمون کردن٬ حرفش پیچیده بود٬ تو بستر مرگ خوابیده بود٬ زمانش سر رسیده بود و کودک احمقی ناقوس رفتنشو به صدا در اورده بود..دورانی به انتها رسیده بود...دوران او...زمان او...رویایی محو می شد...

رویای من٬ اتوپیایی که خلقش کرده بودم و بعد از اون او بود٬ بزرگ شده بود٬ وسیع شده بود٬ دیده بود و فتح کرده بود. از خلق شدن به دست من به دلیل بودن من ارتقا پیدا کرده بود و بعد مثه همه رویاهای اتوپیایی دیگه در برابر واقعیت رنگ باخته بود...

به نظر احمقانه میومد که آخرین حرفهاش این بودن: "cogito ergo es" (فکر می کنم پس هستی) اما نمی تونست بگه "cogito ergo sum" (فکر می کنم پس هستم). اون که منشاء دنیایی و زندگی اتوپیایی واسه من بود نمی تونست حتی باعث تداوم خودش باشه و بنابراین "نه او بود و نه من بودم"

تا حالا خاکسپاری یه رویا رفتی؟ واقعه ای به غایت غمباره...یه رویای مرده یه نیستی در هم چروکیده است...خیلی سبک با این حال خیلی سنگین روی جان کسانی که جنازه اشو به دوش می کشن و وقتی دفنش می کنی...خیلی ساده...ناپدید می شه...دست به دست غبار می ده...به ریه هامون می ره و اونجا سرش را زمین می ذاره....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:34  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بیا از دسته چتر آریستابابا آویزون بشیم و پرواز کنیم...باور کن پرواز می کنه...می ریم بالا خیلی بالا...انقدر که بشه همه این چیزا را به تمسخر گرفت...و بعد بهت نشون می دم...تل و تپه هایی که عمری سنگ بعد سنگ رو هم تلنبارشون کردم و بعد هیچ کوفت لامصبی را زیرش دفن نکردم...بهت نشون می دم که چطور یه تصمیم...حتی اگه تحمیل شده باشه به آدم...آتیش حریصی می شه که هویت و تعریف و حتی "بعد از این" را می بلعه و خاکستر می کنه...آره همین ذره ها که به صحبتام می شینه...کاش آتیش یه سیگار برگ کوبایی دست پیچ آرتورو فوئنته می شد...نه بیخود نمی خواد بیای...آریستابابام و من می ریم...سر مزارم فاتحه می خونیم...بعد می ریم خودمونو از اول تلنبار می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به افتخارت که به همه این درموندگی ها تو وصلی

به سلامتی ات که این جور به هم می پیچونیم

به یادت که همه این استیصال منو حریفی

به نامت...

Na zdravje...نوش

.

.

گله از چه...تسلیم...بزن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:56  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اون چیزی که حدسشو می زد...اونی که تو خیال آشفته و کابوس وار سر رسیدنش را می دید...که حرفش را زده بود...که به دلش افتاده بود سر می رسه...که قبولش نکرده بود...که هی طفره ازش رفته بود...اونی که این در و اون در هشدارشو داده بود...اما فکرشم نمی کرد که یه روزی این سرنوشت شوم بالشو باز کنه و سر برسه...

اون سر رسیده...و چاره ای نیست...جز باور کردنش......

.

.

.

انگار که راوی مامور و معذور قصه می گه "و آنچه گذشت مقدمه بود و اینک اصل این قضیه ملال آور"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اگه کسی کتاب خوب می خواد Hotaru no haka از Akiyuki Nosaka را پیشنهاد می کنم. اگه هم حوصله خوندن کتابش را کسی نداره بره کارتونش را ببینه: Grave of Fireflies.

"Why do fireflies die so soon?"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:13  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سر پنجه های ذهن خسته امتداد پیدا می کنند...پیچ می خورن...از بین تاریکی ضخیم می گذرن...به زور خودشونو به پیش می کشن تا به مرز آفتاب می رسن...اما چیزی ازشون نمی چکه...حدیث پوسیده و تکراری بر نوکشان رسوب کرده و خشکیده و ترک برداشته...تنها اگه زخمی بهشون برسه...اونوقت شاید لحظه ای دل خون تراوش کنند...بر می گردند و به چشمان کم فروغم نگاه می کنند و می گن "کجا رهامون می کنی؟ چرا رهامون می کنی؟"

و من می خوام از دلتنگی حرف بزنم...نه فریادش کنم...اما نمی تونم...من از حنجره به بعد دیگر انسان آواره ای هستم...اینجوری دلتنگی هامو نگه می دارم...بزرگشون می کنم...وقتی که احساس تلخ معمولی شدن رهاشون می کنم...میام بگم که چه شد و چه کردی و چه بر من رفت...اما هیچی نمی گم...چون تو از این داستان مبری هستی...داستان انتخابیه که سالیانی را قربانی کرد...که به جونم رسوب کرد و دگرگونه ام کرد...

می گه "اینطور می ماند تا دگر زمان"

راست می گه...دگر زمانی می خواد تا واقعه ای دنیا را توی مدار جدیدی به دورم بچرخونه...

.

.

"اندر آن موکب که بر پشت صبا بندند زین

با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Nature had found a way to be flex it's muscle against the hardness and bitterness of "being", the stone like quality of universe and stars and galaxies. Thus where odds were good enough, a new concept was added to "being"; the concept of "life". It all started with a tiny carbon based molecule. Then a fool proof strategy was needed to perfect the new concept into something that would define "being", the universe and even the nature itself. Thus "Evolution" was planned.

The tiny molecule started it's journey along the route of evolution and transformed and transformed, adopted and evolved, into microbes, insects, plants, animals and so on...now something gooey and soft...something biologic was dominating the bitter cold face of the planets (planets as who knows how many other planets share this story with us). The evolution seemed to work perfectly, yet the success of the Gooey Beings was limited, so it was decided to add "Neuron Power" or "Central Nervous System" to the picture. Thus the once clueless being became intelligent, intelligent enough to tackle basic obstacles of everyday struggle for survival.

The success of "Intelligence" was so mind boggling that nature made a fundamental mistake, a new plug-in was designed for life, they called it "Consciousness", suddenly life became aware, Humankind was born. At first everything seemed ok, but then civilisation was born, the Man learnt how to exploit the nature.

The Son Began To Rebel Against The Mother Nature.

Humans fighted for dominance, and they gained it through the weapon that nature had provided them, what they lacked in physical strength they compensated with Ideas, with thinking. They became innovators, and so fast was the rate of their innovations that nature was left behind, evolution was left behind, Man no longer needed to evolve in order to survive diseases and harsh conditions and so on, it simply bailed himself out by devising short cuts, breakthroughs and escape routes. This was when the mistake of nature became prominent, with evolution halted, the quest for perfection, for perfect being, for the ultimate creation of nature had ended. The plan had failed, the gooey stuff had went so far as becoming a well trimmed, intelligent being and then things had gone mad, the planet, the other members of gooey stuff (e.g. animals) were sacrificed to fulfill the desire of Human to dominate.

This spells the begining of a doom, "he who will not evolve shall perish". This simply translates to the fact that now that we have stopped the natural process of evolution in human kind, we need to follow in that track artificially, we need to improve ourselves, for example most of our organs were designed for a 50-60 life span, but we have extended life expectancy well into 70-80 using science and technology, but the physiology of our bodies was not designed for such a long life, so we become old, frail and more importantly a "Burden", so we need to artificially design new organs for ourselves with better efficacy and longer life span.

So when faced with the question of "Geneticly Engineered Human", I have only one answer:

"Hell Yeah!!!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:1  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بهش نیگا می کنم...اونور سطح صیغلی آغشته به نقره و قلع و مس ایستاده..لحظه غم باریه...از چشمای هم می گریزیم...من از ترس بار تقصیری که باید به دوشم بکشم و اون از ترس بار گناهی که باید به گردنم بندازه...دستم بهش نمی رسد...اما زخم های "دوریان" وارمو به چهره اش می بینم...او و لحظه های اندک بودنش و من و غبطه های دیدنش...اون به قرطبه نیومد..من بودم که کشون کشون تا پشت این دیوار یا هر دیوار تو هر خراب شده دیگه ای کشوندمش...آخرش تسلیم می شم...به هم لبخند می زنیم...می آیم برم..که دیگری به تصویر وارد می شه...کنارش می ایسته....دستش را می گیره...و دوتایی لبخند می زنن...و من مودبانه لبخندشون را پاسخ می دم...و در حالیکه ازشون دور می شم زیر لب زمزمه می کنم...

"good for you man...now I leave...wishing that I could have set things that I have made wrong, Right...."

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 17:19  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اوهیر و من بی خیال یادآوری خاطراتمون شدیم. رفتیم توی مهمون خونه و در مورد چیزای دیگه صحبت کردیم. در مورد جنگ کودکان (Children’s Crusade) واقعی کنجکاو شدیم، واسه همین اوهیر تو یه کتابی که داشت دنبالش گشت؛ اسم کتابه توهمات غیرعادی عامیانه و جنون جمعی بود که نویسنده اش چارلز ماکای (Charles Mackay) بود. کتابه واسه اولین بار سال 1841 تو لندن چاپ شده بود.

 

ماکای کلا خیلی نظر خوبی نسبت به جنگ های صلیبی نداشت و جنگ کودکان فقط به نظرش یه کمی مسخره تر از اون ده تا جنگ دیگه آدم بزرگ ها بود. اوهیر این قسمت خیلی دوست داشتنی از کتاب را بلند خوند:

 

"تاریخ در صفحات خودش به ما می گوید که جنگجویان صلیبی تنها انسان هایی وحشی و خودخواه بودند، که انگیزه هایشان تنها از تعصبی مهارنشده منشا می گرفت و رویه ایشان، رویه خون و فریاد بوده است. رمانتیسم از سوی دیگر بر روی تقوی و قهرمان منشی آن ها می نشیند و به زیباترین و درخشان ترین شکل، حیا و جوانمردی ایشان، افتخار ابدی که برای خود کسب کرده اند و خدمات بزرگی که به مسیحیت روا داشته اند، را تصویر می کند."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بليس مختصر پرسيد : خودش است ؟

 رئيس بزرگ هوپي با لحني پر طمطراق جواب داد:

-          خودش است.

-           وآن هاي ديگر ؟

-           آنها کارگران ساختمان هستند که از سازمان ملل کينه به دل دارند وحاضر شده اند که پشتوانه معنوي وماليخود رادراختيار اين جوان بگذارند. وچون اين جوان درجنگ کره شرکت داشته، اين سرپناه را به او اهدا کرده اند : اوبراي سازمان ملل جنگيده وسازمان موظف است که او رامستحق اين پشتيباني بداند . آنها مايلند که او را در اين کارخير کمک کنند . بله ، اين جاني  واين فرانکي است که حتماٌ اسمش را شنيده ايد . نمي توانم اسم کامل اين کاوبوي شجاع رابه شما بگويم . چون پدرش در تگزاس شهرت بسزايي دارد و مي داند که پسرش از موافقين سازمان ملل است. وازغصه دق مي کند.

 به نظر مي آمد که جاني از فکرهايي که درسر داشت لبخند ميزد .

 بعد با حالتي جدي گفت :

 - پدرم گوشه نشين عقب مانده اي است که هيچ درکي از رسالت معنوي تکزاس جديد ندارد . حال ديگر زمان ، زمان تکزاس است ، تا متوجه رسالتش درارشاد رباني وجهاني اش بشود. روشنفکران برگزيده  ما از اين پس  بجاي اينکه دراسب سواريها خودنمايي کنند بايد درجهت ساختن يک حکومت جهاني بکوشند. ودر اين حيطه فکري من اعتصاب غذايم را شروع مي کنم تا بدينوسيله اعتراضم را به مسابقات تسليحاتي اعللام نمايم . اين اعتراض را ميکنم تا از مردم دنيا براي واقعيت زيبايي که درسازمان ملل مدفون شده  کمک بخواهم . مايلم که باين واقعيت زندگي ببخشم . مي خواهم با ين واقعيت پر و بال دهم و زنده اش کنم . چون گاهي اوقات بنظر مي آيد که اين واقعيت بسان مرده اي است که فقط معطرش کرده اند و درتابوت شيشه اي اين آسمانخراش – بسان جنازه لنين در مقبره اش – به نمايش گذاشته اند ، تا به چشم زيبا بيايد و مورد ستايش تماشاگراني که  حاضرند براي تماشاي آن يک دولار بدهند!  بيا ييم وبا فروتني با انتقاد هاي سازنده اي آشنا شويم که از جانب هند واروپا ازما مي شود. بياييم با کاوبوي هاي تکزاس آشنا شويم که من به نمايندگي ايشان دراينجا حضور دارم وبا تمام ملت آمريکا آشنا شويم که پشتيبان آنهاست . آنها اتحادشان را با آرمانگرايي و ارزشهاي ناب معنوي ، اعلام مي دارند و با اداره اي محکم به مقابله با تمام برنامه هاي کثيف مادي گراي ايالات متحده برخاسته اند. همچنين مي خواهم برضد موشکي که سيستم ماديگراي شوروي درعالم سماوات رها کرده يک ضد موشک آمريکايي مصمم که همانا درک وجوهر روح است ، رها کنم که پرواز بالاتري دارد و دنيا از قدرت و درخشندگي اش مبهوت مي ماند. دراينجا از اميدي مسلم به اينکه اين حرکت من تمام کاوبوها راتشويق مي کند تا بگذارند دردرونشان درخشش مقدس وجوان  جهاني مملو از آزادي شکفته شود، سخن مي رانم. بهنگام شب آنها به گرد آتش مي آيند ، اساسنامه سازمان ملل را تحليل مي کنند و بهترين راه را براي باطل کردن حق و توي قدرتهاي بزرگ و خود قدرتهاي بزرگ خواهند يافت . همچنين اعلام مي کنم که رنگ مبل ها و ميزهاي سالن مجمع عمومي را تغييردهند که سبز و آبي آنها ،  نمايندگان رابه خشم مي آورد و باعث فضايي نا سازگار مي شود. همان فضايي از کينه که مسلط به اين محل است. وتا وقتي صداي من شنيده نشده به اينکه در زير اين آوار از گرسنگي بميرم ، ادامه دهم.

خبرنگاران ، تب آلوده با خطي ناخوانا، مي نوشتند .

 بليس بي اينکه سر از روي کاغذش بردارد، پرسيد :

 -          چگونه فکر اين آزمايش به سرتان زد؟

-  با خواندن قصه اي که ليندبرگ از پرواز تنهايش برفراز اقيانوس اطلس باهواپيماي سن لويي نوشتف به نظرم ديگر وقتش رسيده تا بهتراز آن پيشگام ،عمل شود . امروزه اقيانوس اطلس مورد تجاوز عنصر ديگري قرار گرفته که احاطه مان کرده و تا گردن درآن فرو رفته ايم . واين مربوط مي شود به اينکه آيا روح خواهد توانست برجسم  پيروز شود يانه. پس تصميم گرفتم دماغم را بگيرم و اين گذر را بيازمايم . وتنها دلم رابسان ابزاري براي اين دريانوردي به کار گيرم .

 خبرنگاران مشغول نوشتن بودند. بليس به نظر خيلي جدي وحتي با شکوه مي آمد. از روي غيظ  سيگار برگش را ميان دندانهايش مي فشرد. گلدن بوم قيافه کسي را داشت که به ناگهان متوجه شده باشد که به عبث زنده نبوده . فقط جيمي ستيل مهربان دوربين به دست ،کمي اندوهگين بود: هرگز جرئت اعتراف اين مسئله را به ديگران نداشت ، اما هنوز با تمام اين حرفها به سازمان ملل معتقد بود . آهسته وباخجالت گفت:

  – هنور هم مي شود به خودمان اجازه دهيم که اميدوار باشيم.

 بليس همانطورکه  سيگار برگش را به لب داشت و مي نوشت زيرلب گفت

 – من هم يک بار اميدوار شدم. يک وقتي بما قبولاندند که بشر از نوع ميمون است ، اما ضربه پشت ضربه وارد شد. مارکس آمد ، بعد اينشتين و دانشمندان اتمي قرن و حال بايد گفت  که اين اميد واهي را به بشريت دادند تااعتمادش را جلب  کنند !  بعد رويش رابه کاوبوي کرد و گفت- دوست من چگونه هنوز شما را پيدا نکرده اند؟

 جاني گفت

 -  تمام کارمندان رتبه پايين سازمان ملل با من هستند . تمام آنهايي که ساليان سال شنيدند و ديدند . تمام آنهايي که با وجود تمام  چيزها هنوز به باور کردن ادامه مي دهند. آنها از من پشتيباني مي کنند و تمام سعي شان بر اين است که کسي مراپياد نکند. وآقايان ! حالا برويد ! بقدرکافي ما آمريکايي ها را متهم کرده اند که برکات زمين را بسيار دوست مي داريم ، مثل مزارع گندمهايمان وگله هاي بي پايانمان . وقتش  رسيده تا به کساني که قصد خرد کردن ما را دارند نشان دهيم که آماده ايم تا به بشريت خسته از دلارهايمان ، تنها کمکي راکه تابحال آمريکا از ايشان دريغ کرده بدهيم : يک کمک معنوي! يعني اينکه مرايک آرمانگراي بي توجه فرض نکنيد : من جواني هستم کارآمد واهل تکزاس که پاهايش کاملاٌ روي زمين است . ده هزار دلار براي منحصر به فرد بودن داستان مي خواهم وتمام حقوق راديو وتلويزيون وهمچنين تمام حقوق دستياري رابراي خود محفوظ مي دانم .

 بعدبسوي فرانکي نگاهي از سر پيروزي انداخت، انگار بخواهد بگويد : « ديدي فرانکي  من ، مي تواني آسوده خيال باشي ، من ديگر با احساساتم وداع گفتم . من هم مثل بقيه« خوک شدم » . و فرانکي وفادار با حدت تمام اورابوسيد . واقعگراي پير ، اسب متفکر ، ليوانش را به سلامتي او وبه سلامتي همه بلند کرد و حتي کبوتر هم با رضايت بغ بغو کرد. مسئله اي نمانده بود ، مگر يک تفاهم مشترک در باب عنواني که براي ورود پيروزمندانه جاني به دنياي تبليغات بايد ساخته مي شد. بليس پيشنهاد کرد : « اجاره نشين مخفي سازمان ملل متحد» ، نه ، بقدر کافي قوي نيست . يا اينکه « ضد موشک آمريکايي پروازش را آغاز مي کند! » .

 گلدن بوم گفت  

 -          چرا به سادگي نگوييم : « مردي با کبوتر » ؟ - يا « کاوبوي آرمانگرا دربرنامه هاي مادي گرايي اتحادجماهير شوروي و آمريکا ، با برنامه هاي معنوي ، روشنفکرانه واخلاقي ، پيروزمندانه جواب مي دهد»؟

 ووقتي خبرنگاران رفتند ، جاني يک سيگار برگ درست وحسابي روشن کرد . يک ويسکي حسابي هم براي خودش ريخت. کت حوله اي پوشيد و شکل بوکس بازها شد. آماده مبارزه . پاهايش را روي هم انداخت وبه نوازش کبوتر پرداخت . گويي مي خواست انتقام اورا هم بگيرد. نگاهي اغوا گر به دور و بر خود انداخت :

 - خب ، بچه ها ، انگار قرار است حسابي بخنديم !

 وشب، پيکين که مکانيک بود ، ميزرابسکي که تعميرکار شوفاژ بود، ساني بوي که آشغال جمع کن بود و دوسه تا کارگر يدي دون پايه آسمانخراش ، دراتاق کوچک زير زمين دورجاني و فرانکي را گرفتند ودرحاليکه گيتار مي زدند ، برايشان آهنگهاي محلي تکزاس قديم را خواندند. آنها در انتظار خنده گسترده اي بودند که قرار بود فردا صبح با ظاهر شدن در جرايد ،بسان دودي باشد به تمام ملت آمريکا.

 اما اشتباه کرده بودند.

 آنها اميد ونگراني مردم را دست کم گرفته بودند. مردم در جستجوي کوچکترين نشاني بودند تا جرئت پيدا کنند و به آينده شان اعتماد کنند. آنها ، غم غربتي را که در وجود مردم اين جهان بود فراموش کرده بودند. مردم درانتظار ظهور يک تصوير معنوي بودند ، درانتظار يک قدرت روحاني ، تا بتوانند چشم اميدشان را به آن بدوزند.

 ماجراي « مستاجر مخفي »  درجرايد با برخوردي خوب وحتي پر احساس روبرو شد و سرمقاله مجله « تايد» هم با لحن خوبي از آن ياد کرد. درمجله اينچنين نوشته بودند . « چهل وهشت ساعت است که به زير سنگهاي آسمان خراش  ايست ريور مردي خود را به دست مرگ سپرده و اينچنين مردم را بياري طلبيده تا فکري ناب و زيبا رابعمل  درآورند . ما مي دانيم که سازمان ملل متحد نه يک توليد کننده بي نام ونشان است ونه يک آسياب  عظيم  بحث و مجادله ، سازمان ملل انگار روحي است درتن ما . واز اين پس نمي توانيم از کنار اين آسمانخراش بگذريم بي اينکه قلبمان از درد فشرده نشو د.» .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هوپي پير بيشتر نزد نمايندگان بلوک آفريقايي – آسيايي و نمايندگان بلوک روسي طرفدارداشت. آنها در او نمونه اي بارز از تقديد غدار ملت بومي واصيل ايالات متحده مي ديدند که آمريکا ي استعمارگر چه به روزش آورده بود . ديدن رئيس بزرگ سرخپوستان که حال ، منزوي و غمگين ناچار شده بود کفشها را درگوشه اي واکس بزند ، بخصوص براي ايشان بسيار مغتنم بود.

از ديدن واقعگراي پير با آن حالت جدي صورتش و چينهاي اصيل و ابروان پر پشتش ، مي شد به افکارش پي برد: او فکر مي کرد که دنيا دچار دردسر شده و کاوبويش به شدت محق است.و فقط هم دو راه حل موجود است ،  يا آنقدر بخنديم تا منفجر شويم و يا فقط منفجر شويم ! .. در لحظه اي که اسب متفکر با قدمهايي تقربباٌ مردد از راهروي خبرگزاري مي گذشت ، گروه « ب .خ .ا » به دقت به آخرين خبرهاي قتل عام درکنگو که از ساعاتي پيش بلندگو هاي بالاي سرشان پخش مي کردند، گوش فراداده بودند.

 بليس ، رئيس دوست داشتني گروه ، درحال تصحيح چند خط بود. نوشته درمورد شکايت دختر جواني بود که مدعي شده بود درمحل تجمع مردم وبهنگام جلسه سوراي امنيت مورد تجاوز قرار گرفته است.

 يکي از کارمندان او يعني گلدون بوم که مرد بلند بالا وبسيار شيکي بود وغنچه گل سرخ به بريقه کتش زده بود ، درحال تماشاي نتيجه مسابقات از تلويزيون بود . عکاس بنگاه خبري ، يعني بيدل  مشغول خواندن يک مجله پورنوگرافي بود.

 آخرين عضو گروه هم درحال شکار کک از روي زمين بود . او سگي بود بنام فيدو. اساسنامه سازمان ملل ورود چهار پايان را به داخل ساختمان اکيداٌ قدغن کرده بود اما « ب.خ.ا» با نگهبانان کنار آمده بودند.

 بدون شک حضور يک سگ در راهروهاي خبرگزاري به سازمان ملل شکلي نسبتاٌ انساني داده بود ! ...

گوشش را مي  خاراندند ، نوازشش مي کردند واوهم تاکسي را مي ديد دمش را مي جنباند و  حس مي شد که هنوز همه چيز کاملاٌ از بين نرفته !...

 بليس گفت

 – فيدو ، اي سگ خوب ، فيدو.

 هيچ کس نشنيده بود که فيدو نطق کند. گلدون بوم گفت

 – اگر قرار شود که مدتها اينجا بماند ، بالاخره اوهم اين کار را خواهد کرد.

 بلندگوها همچنان از اينکه آنها را درجريان کوششهاي انساني سازمان بگذارند ، به حرف زدن ادامه مي دادند . به دنبال قبل عام کنگو ، بلند گوها قتل عامي را درمجارستان ياد آور شدند و بعد موسيقي کلاسيک با زمينه اي ازتبعيض نژادي در ايالات متحده پخش شد !

 بليس پيچ  را چرخاند و برد روي کميسيون حقوق بشر : برنامه جالبي بود در باب دهانه رحم دختران  بالغ بعضي از قبايل آفريقا .

 گلدن بوم گفت

 – آيا مي دانستيد که ساختمان سازمان ملل درمحل سلاخ خانه قديم نيويورک بنا شده ؟

 بليس گفت

 – سلاخ خانه را به جاي ديگري منتقل کردند.

 بيدل گفت

 – شما را خيلي بدبين مي بينم . همين حالامطلب بسيار نوميد کننده اي خواندم. به نظر مي آيد هيجان جنسي نزد خرچنگها بيست و چهار ساعت طول مي کشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:44  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

درطبقه سوم مستطيل عظيم  شيشه اي که دفتر دبيرکل بود، پانصد خبرنگار وابسته به سازمان ملل دردفترهاي پر زرق و برقشان جلوي  صفحه تلويزيون ها وبلند گوها گوش به زنگ اخبار بودند . اخباري حاکي از سخنرانيها و بحثهاي کميسيون خلع سلاح ، سخنرانيها و بحثهايي که ده سال بود بطور خستگي ناپذير ادامه داشت . کارش را از بمب اتم شروع کرده بود ، به بمب هيدروژن و بعد به موشکهاي هدايت شونده رسيده بود.

 

در « بار » مخصوص خبرنگاران چند تن از نمايندگان سعي داشتند آخرين اخبار را از خبرنگاران کسب کنند و خود آنها هم آخرين اتفاقات سياسي و يامقاصد پنهان دولتهايشان را به آنها بازگو مي کردند. سفراي کبار يا حساب و بانقشه و باتعليمهايي که از بزرگترها يشان مي گرفتند به آن جا مي آمدند تا چند روزي زودتر ، از آنچه درسازمان مي گذشت اطلاع پيدا کنند . تمام سخنرانيهاي تريبون مجمع عمومي همه سعي وکوششهايشان را در آن راهرو به اجرا درمي آوردند ! چون آنها هدف ديگري نداشتند مگر اينکه درصفحات اول جرايد از سخنرانيهاي آنان ذکري به ميان بيايد . و با اين  اميد بود که ديپلمات ها شبانه روز در طلب لطف خبرنگاران بودند وتا آنجا که مي توانستند سعي مي کردند توجه شان  با به خود جلب کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

ما در گوشه کماجدون

فقط یه هیدروکسیزین با کما فاصله داریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یادهایش می آیند و می روند

و او به یادی نمی نشیند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

حس مجازی از وصل بودن...

امید ناخوش "عاقبت به خیری"...

و سکوت...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پیر خرفتی با خرت و پرتایی که زیر بغلش زده بود اومد...یه نگاهی دور و اطراف کرد...با این که اون همه صندلی خالی بود اما تصمیم گرفت که بیاد بشینه کنار من...قماش وراج و الاف...

- اجازه هست؟

منتظر جوابم نموند...نشست...منم غر و لندی کردم...تو اوج دوره سگیم بودم...پیرمرد نذاشت نفسش جا بیاد...سرفه ای کرد و به قاطی کردن سیم های من مشغول شد...

- اسمت چیه جوون؟

حوصله نداشتم مودب باشم..

- چه فرقی می کنه؟ هر چی مثلا شوخ خولیو دو لا مارکی

- هوم لامارکی ها را می شناسم. یه لامارکی بود که قدیما باهاش هم پیاله بودم...آخ چه دوران خوش مستی بود...اسمش آنتون بود می شناسیش؟

جوابشو ندادم...خیره بهش نگاه می کردم...لب و لوچه اش را خیس می کرد...آخرش پلکش را کشید پایین و گفت

- دوران بدمستیم...جیگرمو ازم گرفت...ببین سفیدی چشام دیگه زرد شده...اهل کجایی؟

- نمی دونم...

- یعنی چی؟ لاقل بگو داری می ری یا بر می گردی...؟

تموم وجود معترضم منتظر بهونه بود تا بترکه...

- نمی دونم...اهل بودن...تعلق می خواد...من تعلق ندارم...آواره ام...جاری ام...خونه ام این رفتنه...

- هی جوون...آدمیزاد باید لنگر بندازه...به خاصه موقع طوفان...والا تندباد بعد تندباد که تو سرش می کوبه خوردش می کنه...هوم ملتفتی که؟...

سری تکون دادم...یه کاغذ در اورد و با دستای لرزونش توش یه سیگار پیچید و روشنش کرد...

- واست بپیچم جوون؟

- نه..سیگاری نیستم

- تو دیگه چه جوون پیزوری هستی...درسته که این دودش ریه امو سیاه کرده...اما در عوضش روحمو سفید می کنه...

پیرمرد بی خیال نمی شد...روده سگ خورده بود...هی گفت و گفت...انقدر گفت تا بالاخره از استیصال به حرف در اومدم...اولش به اکراه...اما منم ذاتا وراجم...پیرهنمو زدم بالا و جای از هم ترکیدگی هامو بهش نشون دادم...دست زبرشو رو تک تکش کشید...وسطای حرفام کم کم بارش سنگین شد...تسبیحشو در اورد و شروع کرد چرخوندن و ورد گفتن...گفت که واسه من دعا می کنه...خیالش بابت خودش تخت بود...هر چی قرار بود بشه واسه اون شده بود...فقط مونده بود رفتن...

زل زدم بیرون...به همه چیزایی که رد می شد نیگا می کردم...بهش گفتم

- اینا همه که رد می شن...اینا را درک نمی کنم...از این همه عبور نفرت دارم...

- نفرت نیست جوون...به موقع...به موقعش می فهمی حسرته...ملتفتی؟

- نمی فهمم...انگار که می فهمیدم قبلا...اجزای دنیای اطرافم کم و کمتر می شن...و من با این اجزای محدودی که مونده نمی تونم بفهم...فهمم خراب شده...یاد یه کتابم...چند شاخه گل واسه الجرنون...انگار وقتش شده باشه که منم شاخه گلام را آماده کنم...

- جوون این حرفا که تو می زنی درد پیریه...از تو بعیده...

سرمو تکون دادم...خیلی چیزا ازم بعیده.....بهش گفتم:

- من اهل جماعتم نیستم...اما همون جماعت منو خیلی خوش میاد...

کم کم بارقه های حکمت عمر لب گورش خودشونو نشون می دادن.  بهم گفت:

- تو فزوه...ولایت ما...یه چاه متعفنی بود...اسمش چاله اندون بود...یه خل چشم چپولی هم بود که اسمش یادم نیست...اما شب و روزشو تو چاله سپری می کرد...نه این که خوشش باشه ها...با این که خل بود خیلی از وضعش شاکی بود...روزا دوره میوفتاد شاید یه جا یه سرپناه دیگه پیدا کنه...اما بوی چاله اندون بهش مونده بود...روزا از دست چاله فرار می کرد...شبا سر ناچاری به چاله پناه میوورد...

و این عجیب بهم نشست...رفتنمون تلقی کرد و ایستاد...پیرمرد پا شد که بره...بهش گفتم:

- حاجی منم ببر...تو را به علی منم ببر....

زد سر شونه ام...و گفت:

- واسه بعضی ها جور دیگه اس....

بعدم سری تکون داد و با بار و بندیلش رفت...رفتنم هم تلقی کرد و دوباره راه افتاد...

 ................................

اما کاش جور دیگه ای بود

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

رنجی نانوشته می رسه...چرخی می زنه و بر شانه ی بی خبری فرود میاد...کسی تو روش نمیاره...غریبه بی خبر می شه غریبه رنج کشیده...و این واسش می شه Epiphany ...حقیقت بزرگی واسش آشکار می شه که توی نورش همه روابط اتیولوژیک دنیاش رنگ می بازن...به درک ساده ای از بودن می رسه...که یا از معیوب بودن سلولهای مغزش ناشی می شه یا که خبرش از غیب واسش رسیده...و این افتراقش خیلی سخته...انقدر که انسان های متعهد تصمیم می گیرن که محض احتیاط ژاکت مهاری بپوشوننش و دور حیاط بچرخوننش...و اون در حالیکه خودشو خیس می کنه٬ یاد می گیره که این حقیقتو کتمان کنه...

چند صباحی که می گذره...بعد از این که موهای سفید سرش به قدر کافی زیاد شدن...وقتی که فشار به نظام بهداشتی میاد...و کسی به عنوان راه حل "درمان جامعه محور" را مطرح می کنه...رهاش می کنن...اون می ره...و وقتی گوشه خلوتی را پیدا می کنه...دهن به گوش دیوار می ذاره و می گه "مادر مقدسم به مقتضی شغلش معلوم نشد که از کائنات بارداره یا از جماعت فانی...و من...بین هیاهو و سیاهی و جنجال گم شدم...پیدا که شدم دیوانه ای بودم..."

ژنده پوشی بلند می شه٬ تو خیابون ها دوره میوفته و بی ربط موعظه می کنه "برادرانم که مشکل قلبی دارید...سیلدنافیل مصرف نکنید...طول عمر ناچیزتان را کوتاه می کند...گرچه که شاید عمر ناچیزتان را اندکی عریض کند"...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

زندگی گاهی یه انتخاب دو گانه است...

یا ماشه را می چکانی یا ماشه را می چکانند...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:37  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

شکوفه خل زنگ می زنه...

گفتگوش را از یه حال و احوال معمولی می رسونه به بحثی از ماوراءالطبیعه و شکوفه های عصبانی و شکوفه پیر و شکوفه کودک که ازش جدا شدن و دارن سر به سرش می ذارن...

دو زاریم میوفته که چه خبره...

"شکوفه خانوم لیتیوم ات را خوردی؟"

نمی گه...

هر چی سعی می کنم مجبورش کنم گوشی را بده به پیره زن که حالیش کنم که این قرصاشو نخورده نمیشه...

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:24  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Have you wondered why is it that only in desperation all unite in praising you?

or why is life not divine until faced with huge obstacles and hurdles?

and consider this an Ethical Question!!!

(by the way for the answer don't bother with a message I'll come by and you can tell it to my face!!!)

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:0  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خلوت بزرگی است که از بی ریشگی است! نه تندباد که باد معمولی که وزش نسیمی دور و ور را خلوت کرد...زمین فرسوده ماسه پوش...ماسه هایش هجرت کردند...مانده است زمین سخت و لختی...

مانده ژنرال سرسختی (احمقی) که به نسبت مساوی سربازاش را به دشمن٬ فرار و محکمه نظامی باخته...و حالا آخر جنگی که به سخره تموم شده...به تنهایی به حمله گازانبری بر علیه غبار سوخته سرزمین غریبی از سوراخ ها و چاله ها می ره...که فتح الفتوحش می شه زدودن غبار از دیوار فرو ریخته ای که دیرزمونی مرز حریم زندگی ای بود...آدم هذیون گویی که واسه ترک٬ ذهن خرابش را تو حفره ای تو دوردست و ناکجا آباد دفن کردند...کسی که بر سربازان سربی اش حکمرانی می کنه و اونا ازش سرپیچی می کنند...که توی ناباوری چگونه در هم شکستن روح یه انسان٬ عقلانیتش را از دست داده...

پاک باخته ای که منتظره اجازه ی گذر بهش بدن...تا به چاله ای سرنگوت بشه.....

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

This is not a personal statement:

You would think that if someone has been dealt crap all his life

He'd deserve a break

But You'd be wrong

'cause it's not a vicious loop that needs a break

it's a downward spiral

and there ain't much a break would do

it needs a huge force to push him back up the spiral

and so he continues his journey...downward...

and there is always that one guy who believes you are a good guy...who believes in you...

and you reach a point...where you'll say "It's OK"

و یه بابایی پیدا می شه که با یه آکورد خیلی ساده می خونه:

"Don't you worry

Don't just leave now

it's all going to be just fine"

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Well the primary season is nearly ended, I don't care much about the republican race, although I must confess that republicans usually have a more prominent international role than democrats, however their effect on the world is a negative one. The way I see it if McCain is elected present, he will declare war against my country, he will replace this government with one worse than this, and thousands will die in the process. Look at the Bush dynasty, they have been one of the most outstanding warmongers of 20th century, if they could they would declare a world wide war along with civil war and intergalactic wars!!!

Enough about the republicans. For the democrats, well the race is almost over, Barak Obama is gearing up for a national campaign, while Hillary is waiting for the right moment to gracefully bow out (personally I think that time has passed). However for american people I would have said that Hillary had more solid and reliable plans at least for my part of expertise which is health care. As much as I didn't like her foreign policy, I hated Obama's campaigning strategy, which I can simply describe as populistic; it may be quite a silly comparison but he reminds me of our president, a populist who can rally masses, but can actually deliver nothing. But it is not for me to say as I am proudly not an American!!!

Now let's look ahead to 2012 presidential elections, I want to purpose two candidates whose run off will be quite fun to watch: Oprah Winfrey Vs. Michael Moore. I think Oprah will participate as a democrate, but how the hell should I know what is Michael Moore (may be Mormon!). But one thing I am sure of is that, Oprah will be representing the Corporation of America! and Michael will be representing the Actual People of America! (New Political Entities coming to polling stations near you!!!). Oprah will think that she is running for presidency, for the benefit of the world, people, human rights, Hollywood actors and yes Global Warming! but she is naive, she will save two puppies out of ten million, ten girls out of hundred thousand and so on. She will boast about green life while her talk show is responsible for a major part of global warming (consider the TV hours per day spent watching Oprah and then multiply that by the electricity TVs consume per hour and then multiply that by the amount of Fossil Fuel burnt to produce that electricity and then calculate the proportion of global warming the final sum is contributing to!!!)

But she will have a very effective and powerful weapon, The Media. The greedy corporation run thing! that has access to every soul on the planet (ok fine almost everyone) and by media claim, Oprah is the Philantropist of all time (behind corporation guys like Bill Gates and Warren Buffet) and then there is the matter of money, Oprah will have billions of campaining funds, while Michael will have support of the blue collars who themselves need financial support!!!

However Michael, is a genuine article! He is not blind nor a fool, he sees the big picture, but talks in a way that he pisses off enough people. But at least he is honest, which is quite an terrible quality for a president to have. He is though but he will be knocked out in the first round of election campaining.

That election will have many firsts, among them the first african american woman (Oprah) running for presidency (among with her vice president nominee aka friend: Gale!) and the first Triple X large person (Michael) running for the presidency of US of A. Actually Michael's people need to publish two posters for him each containing one half of him!!!

Returning to 2008 presidential contest: Vote for Ralph Nader!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:39  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هرمیتاس غصه ات نباشه...واست شانت می ذارم...از درون بطن های مغزی ات به روح آتروفی شده ات...که این هجمه بعد هجمه انبار نشن...سرریز بشن...این پیری از توئه...اما فقط خط ها و چروکهاش روی چهره همینطوری خیلی چروکیده ات مال توئه...دمانسش مال دنیاست...تو یاد داری و دنیا فراموشت کرده...

این که شب ها درازی و با چشم هات روی سقف٬ ستاره های کودکی دوردستت را جستجو می کنی...این که روزا تو هوا زل می زنی...دنبال یه نقطه که توش سرنگون بشی و سر از یه Time Warp در بیاری...اینا همش توهمات مشترکمونه...

تو در و همسایه می گن..."پیری اگه مرد...خاک کردن نمی خواد...باد می بردش"

اونوقت من بهشون می گم "احمقید...پیری اگه مرد...می ره به آسانسیون...به قدر کافی سبک بار هست..."

و اونا پچ پچ می کنن و به من و تو می خندن...به تو از بس که پیر و خرفتی...و به من از بس خرفتم که باورت می کنم......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

مرد يک زيرپيراهني به تن داشت و يک شلوار آبي با نيم چکمه هاي ايالات غربي ، يک کمند کاوبوي به صندلي اش آويخته بود و گيتاري هم کنارپايش بود. کمي بيش از بيست و پنج سال داشت. دستش را به چانه گرفته بود وبا تمرکزي کامل به نقطه اي درفضا خيره مانده بود . حتي به نظر نمي رسيد که متوجه ورود دوستش به اتاق شده باشد.

 

کبوتر که روي زانوان او کز کرده بود نگاهي از سرعشق به او انداخت.

 

رئيس بزرگ هوپي ماهوت پاک کن وقوطي هاي واکسش را در گوشه زمين گذاشت وبسوي متفکرجوان آمد.

-  خب رئيس ، هنوز خبري نيست ؟

-  هنوزخبري نيست .

-  خبري نخواهد شد.

- نه رئيس – حتماٌ خبري مي شود . حتماٌ .هميشه به يک چشم به هم زدن افکار بزرگ  به سراغ آدم مي آيند، درست وقتي که اصلاٌ انتظارش را نداري . فقط کافي است که وقتي مي آيدت، تو باشي . الهام لازم است. هميشه يک کلک درست وحسابي به نوعي درخشش مقدسي نياز دارد !.

 

مرد جوان آهي کشيد.

 

واقعگراي پيرروي زمين نشست و چپق صلحش را برداشت و جرعه اي از ان نوشيد هرازگاهي نگاهي به دوستش مي انداخت ومي ديد که هنوز خبري نشده سري تکان مي دادودوباره دهانه چپق را به دهانش مي برد کبوتر هم گاهي چشمانش را بسوي اربابش مي انداخت وبا اعتماد و اميداوراورا نگاه مي کرد.

 

چند لحظه همانطورکه غرق در افکارخود بودندساکت ماندند.انهاچندماه پيش همديگر رادر راهروي سازمان ملل ديده بودند جاني از کره برگشته بودو بسيار شجاعانه برايبراي سازمان ملل مبارزه کرده بود چند روزي مي شد که در اين برترين نقطه تمدن در حاليکه کلاهش را از سر احترام به سينه اش مي فشرد سرگردان يک درگيري ارمانگرايانه بود .او پسر يک پرورش دهنده اسب تگزاسي بود وکودکي ونوجواني اش راروي اسب ودر دشتها گذرانده بود . چهار نعل چهار پا  پا را دنبال مي کرد وان را باکمندش مي  گرفت .گاوهاي جوان را ازشاخهايشايشان مي گرفت .در گاو بازيها کلي جايزه برده بود .هرگزکتابي نخوانده بود و غالبا پدرش به او اميد بسيار مي بست .اما تقدير چنين خواسته بود که در زمينهايش نفت پيدا شود و بعد نداند که با پول فراواني که نصيبش شده بود چه بکند. درلحظه اي از مستي ، تصميم گرفت پسرش را حسابي تربيت کند، پس او را به دانشگاه فرستاد و وادارش کرد که در دانشگاه پرينستون اسم بنويسد بعد به آکسفورد برود و بعدش هم به سوربون واورا واداشت که سالها دور از تکزاس يعني سرزمين آباء واجدادش و در مکانهايي که ملهم از معنويت بودند ،  زندگي کند.

 

جاني باهمان حدتي که آن وقتها روي اسب  مي پريد وحيوانات را با کمند رام مي کرد ، خود را درافکارش غرق کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:59  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

حسرت دارم...

حسرت آدرس دادن!

این که بگویم از کدام سمت برو...به آن کوچه برو...به اینجا در آ...

از این زندگی گذر کن...از آن گوشه اش رد شو...

.....................

"سلام غریبه...تا کجا میری؟"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این بازی شماست...من ازش معافم...به همین راحتی...

........................

رهام کن...وقتی از چله این گرفتاری آزاد می شم...در حالی که دارم با سرعت دور می شم...حقیقتو واست فریاد می کنم...قبل از این که دوباره تو ناکجاآبادی زمین بخورم...حرفها تو این کلمه ها جا نمی شن...منم و نقطه ها...قصه ی ماست...زندگی مترقی نیست...ماهیت پس افتاده ای است که واسه بقا...چند صباح بیشتر بودن...می جنگه...علت بزرگ یا که دهن پرکنی هم نداره...شد پس هست...هیچ وصله ناجور متعالی بهش نمی چسبه...پس حرف متعالی...ایده متعالی هم در کار نیست...

بحث خردمندانه ای در میون نیست...پس توقع درکش با چرخ دنده های روغن نخورده ذهن بیهوده است...تصویر بدون شرحیه که نقش می بنده...شوخی شوخی...حکایت مصوری شده از جدال ابدی از من با من...که گاه راوی با ناپالمی یا بمب خوشه ای مزینش کرده...لایه لایه از حکایات امیری است که روی هم رسوب کردند...و فسیل شدند...

سنگواره ای از مردی...که مال دوران کرتاسه نیست...مال همین عهده...مال ۶۵ میلیون سال پیش نیست...اما اینطوری حس می کنه...

..........................

اگه می شد دنیا را تا زد...اونوقت کتابچه باریکی می شد که من وقت بیکاریت واست ورق می زدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

گاهی تشبیهش می شه کرد به یه ستون سست از هزاران قطعه چوبی که با سهل انگاری رو هم دیگه چیده شدن٬ سالها طول کشیده تا بسازنش...تا سر بخراشه به گنبد آسمون...تا بشه برجی سست و احمقانه...و بعد کافیه فقط یه لحظه خیلی کوتاه دستت بلرزه تا تموم این برجو پائین بریزی..نمرودش که بالاش نشسته را سرنگون کنی...و دوباره باید از صفر شروع کرد...اولش سخته...خیلی پشتکار و شجاعت می خواد...اما بیشتر از اینا...حماقت می خواد تا دوباره همون بساطو علم کرد.....

گاهی هم می شه به حبابی تشبیهش کرد که هر چه قدر هم بزرگ بشه...یه لایه ناقابل از مولکولهای دست به دست هم داده بیشتر نیست...لایه ای که تو ابعاد نانو خیلی هم محکم و کار درسته...اما امون که تو ابعاد نانو نمی سنجند که چند مرده حلاجی...تو اون سطح همه چیز درسته...بالاتر که میاد کارا می لنگه...و اینجوری تو دنیای ملموس٬ یه فوت کافیه تا حبابی...جانی...قصه ای...رویایی...آدمیزادی....بترکه........و هزار هزار قطعه هاش این ور و اون ور پخش بشن...آره بازم می شه یه حباب ساخت که خیلی شبیه به اون قبلی باشه...اما همونو؟ هیچ وقت....

اینجوری جای یه حباب ترکیده...یه موجود ترکیده...یه حفره خیلی کوچیک می مونه...یه نقطه قابل اغماض که تو پیچ در پیچ زمونه...و هزار خط ممتد و منقطع دنیا محو می شه.......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

I sure damn hate this sentence:

"At least I tried my best..."

..hum...nevermind...

I'm coming home..

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:13  توسط دون خولیو دو لامارکی 

 

...........

cheshmhayash baste..
dast bar rooye pa...bi sada, rooye mizi choobi, gooshe yee oftade...
mesle yek adamake sarde jasoor ba dahan mibooyeed, anche az hess az khoda! dar
zamirash mande..
khaste ast oo emshab..
khaste az gardeshe in dasteye choobi be sarash..
ba tanabo choobo nakh, rooye in naghshe siah oo tekan ha khorde.
oo faghat mibinad.
ba do cheshme baste! rah raftan ra, dar khodash mijooyad........
akharin bare farar khoob be khater darad, anche bar oo begozasht.
pasokhe osyane khod ra ba haghighat dide bood, sholeye atash be jaye mardoman dar
roo be rooyash dide bood..
* * *
yek ghadam barkhast ba tardido shak..
anche midid dore gardan' yek tanabe pare bood, lahze haye khoobe azadi barayash
taze bood!!
va sedayee amad..
in degar chist, cheghadr nazdik ast..va  cheghadr ashna be zamane bazi.
in sedaye daste mardom!hoorast!!!
...............

...."

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بزرگ می شیم و به واقعیت پا می ذاریم.....

..........................

کسی بیاد دست منو بگیره از این نوستالژی رهائیم بده...

..........................

چرا فقط تو Post Mortem بار عظیم شرمندگی اش معلوم می شه؟

..........................

سلام٬ خوبید؟ من هم کاغذ های شما را می خونم...نمی گم نوشته ها...

..........................

یه گله کوچیک دارم...شما هم یه ذره حرفا را خوب نگه نمی دارین...

..........................

و بعد متوجه می شوی جواب سوالاتت...نرسیدن به پاسخ است...جستجوی ابدی و دائم...

..........................

کفایت می کنه؟ به قدر کافی از اصل به دوریم؟ یا باز بگم؟

..........................

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرش از جانم فراموش

دل و دینم٬ دل و دینم ببرده است

بر و دوشش٬ بر و دوشش٬ بر و دوشش

دوای تو٬ دوای تو است حافظ

لب نوشش٬ لب نوشش٬ لب نوش

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:16  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پروانه ای در کنار همه حشرات٬ می آید...می آیند و به شیشه می پیوندند....و این تنها خاطره ای است که از سفر به یادم می ماند...

...............

آمده متقاعدم کنه...تصویر مبهمی نشونم می ده و می گه "اینه...این همون آینده ایه که ازش حرف می زدم"...بهش حالی می کنم که چیزی از این عکسی که نشونم می ده حالیم نمی شه...می خنده و می گه "واسه اینه که هنوز اتفاق نیوفتاده..هنوز ازش رد نشدی"...احساس خرفتی می کنم...قضیه همون قدر بوداره که مهمونی چای به افتخار آلیس بود...یه چیزی بهم می گه که قضیه تله است..تو بدبینی ام٬ پیشنهادشو رد می کنم...بهش می گم بره در خونه بغلی را بزنه...شاید متاعش اونجا خریدار داشته باشه...اصلا من اصولا به فروشنده های دوره گرد اعتماد ندارم...

می رم...از ماهی به ماه دیگه ای قدم می زنم...در حالیکه روزمرگی از هر سوراخم بیرون می زنه...در حالیکه ساعت بیولوژیکم واسه همه چیز تنظیم شده...بیدار بودن...خواب بودن...تنها بودن...خوش بودن...سر ساعت معینی مقدار مشخصی از احساسات از پیش معلوم ازم تراوش می کنه...با تک تک دونه های شن از سوراخ تنگ دنیا پائین میوفتیم و به زندگی وارونه مون می پیوندیم...در حالی که دنیا چکش و قلم به دست٬ دقیقه بعد دقیقه را رو تنمون نقش می زنه...اینجوری شوخی شوخی پیر می شیم...از حد آستانه ها رد می شیم...

روزای آفتابی...روزای ابری...و شب های ناگریزشون میان و می رن...و کسی موعظه می کنه "خوشا به حال کسانی که به بعد از اینی باور دارن"...و من خوب می دونم که یا بعد از اینی نیست و یا اگه هم هست جز این نیست...و تناسخ من تو یه حلقه تکرار شونده گیر کرده...چند تا زندگی این ور و اون ورتر از این وضع شاکی بودم...اما حتی مثل منی هم تطبیق پیدا می کنه...یا اگه نکنه...به زور تطابق داده می شه...و اینطوری اونی که روز به روز به یادت لبخند می زنه...اون که قصه اش غصه ی تو بود...اون که گاه بیگاهی از اون حوالی رد می شه...اون می شه من...و من به این "پذیرش" خوش آمد می گم.....

ناگزیر...ناچار...به زور...پر از امید های واهی...با کوله باری از رویاهای سوخته...با آرزو های یتیم که کس و کارشون را دیروقتیه از دست دادن...و توی تناقض عجیبی با رضایت...قدم به فردا می ذارم...و اونجا اون دوره گرد لجوج را می بینم که می گه "به تصویرت خوش اومدی".....

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:9  توسط دون خولیو دو لامارکی