تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تموم نمی شه..ادامه پیدا می کنه...تا تپه ای...تا انتهای ناچیز تمایز چشمان غیر مسلح...و بعد تاب می خوره و ادامه پیدا می کنه...تا تپه ی دیگری و تپه های بعد از اون...

......................

به احترامت سکوت می کنن...اما من به یادت سوت می زنم...از سر آغاز مشترک می گم...نقطه ای که از بعد از اون این سیر قهقرایی دنباله ام شروع شد...آنجا که انگشت به سمتم دراز کردند که "می خواهم" را ریشخند می زنم...

......................

...هوم...بگذریم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می گفت "به ضرب و زور در یاد ها می مانم...با لگد هم شده یادشون میارم که کی بود و چی شد...فقط مشکلم تو کشوندنش به این فرعیه خاطراتمه...اینجوری مجبورم هر روز رنگ و لعاب عوض کنم...که شاید از خدا بی خبر مغمومی فریب بخوره...گرچه کمتر ابلهی دوبار اینجوری گول می خوره...لاقل هیچی یادشون نمونه لگده خوب یادشون می مونه...و جز چند تایی مازوخیست کسی با من آشنایی نداره"

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

صدام بزن...هنوزم تو اعماق این زندگی کسی هست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هی گفتم و تو شنفتی

هی غر زدم و هوچ نگفتی

هی خواستم و تو چیز نخواستی 

حالا یخته تو بگو...

تو غر بزن...

تو بخواه...

بگو و من می گم "به دیده منت...چشم"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:34  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سلام دیر آشنا...شرمت نباشه...بیا لا به لای سنگینی روحم بشین...

سوار بیهودگی هامون می شیم و می ریم دنیاتو دور می زنیم...

می ریم از این شهر و دیار...می ریم پیش الکی خوش ها...الکی الکی زنده ها...

به جای قریب تنها بودن... می ریم از جمع غریبه ها می شیم...

می ریم اونجا که تو قهرمان قصه هاتی...و من اثر ناچیزی پای هر برگ داستانت...

می ریم به جایگاهت که سروری کنی...من عبودیت...

.

.

.

این حرفا فقط بین من و توئه...فقط من و تو...

و درست که این حرفها را داد می زنم...اما بلند می گم که شاید به گوشت برسه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:15  توسط دون خولیو دو لامارکی 

زرد قناری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

امتداد معنی داری از کلمه می آید...سکوت به دنبالش می آید...

می رسند...مفهوم مرکبی می شوند...و با بدرقه احساسی می روند...

حرف های سر در گم...جمله های نا به جا..سطر های یتیم از پی آنها می دوند...

پا به پای رفتنشان صدا ها به هم می پیچند...منطق از سرشان می پرد...

همهمه و هیاهوی بی مفهومی می شوند...

.

.

کلمه رفت٬ بزرگ شد٬ سوالی شد و برگشت...

سوالی که پاسخی در انتظارش نبود...

هیاهو و همهمه هم دیگر نبود...

تنها یار دیرینش سکوت همراهش بود...

نا امید...به گوشه ای خزید...التماسی شد...و در وزش نجوایی محو شد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هی آمیگوها...وقتشه...

اسب ها را بتارونید...بر دار شدگان از حالا به بعد از پس خودشون بر میان...

بحث جدلی ماکیاولی تو کوچه های قدیمی و خاک خورده ذهنه...

...و "هیچ آدم عاقلی بین دوئل دو تا هفت تیر کش محترم نمیاد"

به خاصه که ۱۰ قدمی این ورتر ذهنی آماسیده با کلت سیاه روغن زده اش واساده باشه و اون ور یه بابای خسته ای با رولور انفیلد ۱۹۳۰ براقش منتظرش باشه...

تلاش واسه فهمیدن این جدل بیهوده اس...فقط ممکنه به قیمت یه گوله واست تموم بشه...

به قولی:

"Go ahead...make my day"

اگه آروم بگیری...تو لحظه ای که به خورشید می رسم و تو ناکجا آباد زمین فرو می ریم...

...طنین قدم هامو می شنوی که تو دوردست دنبالت می گردن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کسی برای این مرثیه خوانی همراه می شود؟ همه بدخیمی های این سطح به عمق متاستاز داده اند...جایی عمیق تر از استخوان...دور از دسترس مورفین...روزها و شبها تیر می کشند...ضربه بعد ضربه به بن و ریشه می زنند...تا صدای تسبیح گو خاموش شود...تا جانی داوطلب شود تاوانشان را پس بدهد...کسی آرام از سطح مولکولی به بعد...از دست می رود...دور از تیغ و دور از شوکران...از جایی ناپیدا میون تنهایی به مکانی نامعلوم توی خلوت اش...که اوست و روح اش و محکمه منصفانه ای از نداشته و نبوده و نکرده ها...

به سوی خاطره ای...رخت لباسی آویزون میون دو بام تو قرطبه...انجا که کبوترهای آرزو قبل از پریدن به آسمون چند لحظه بی منت را نفس تازه می کنند...به انجا...دورتر یا که بیشتر از ناله بی تصویری...کمتر از هوس انجماد...به مردمون خسته...زندگی های پرچم دار...پرچم های بی علم...به گذار چشم بسته به آینده ای که انتظارش را می کشد...اما نمی آید...که در دوردست...در فرادست...غمزه ریزان...بال می زند...

ساعتی تلف می شود...عمری نیز...و داستانی...اگر دگرگونه بود شاهکاری بود...اگر پروتاگونیست اش دگر مردی بود...اگر آنتاگونیست اش دگر جبر خبیثی بود...اگر راوی حکایت را جور دیگر قلم می زد...اگر به دیوار چایخانه نقشی جز من بر خاک افتاده تصویر بود...

پارچه می زند...رفتنش را تسلیت می گوید...می گوید "ببخشید که بین من و شما فاصله ای بود به اندازه کافی دور"...چشم های خشک شده اش را می دهد تر کنند...تا به وقت چلاندن قطره قطره ببارند...پیشوای نماز میت می شود...و این مرثیه را سر می دهد...

از جانی می گوید...از کسی...ناکسی...گم کسی...از قصه ای...و از بیهودگی اش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:9  توسط دون خولیو دو لامارکی 

وقتی که از سر رسیدن یه ترومای بزرگ خبر داشته باشی....نگرانی و استرس بالا می گیره...حالت درموندگی عجیبی بهت مستولی می شه...بعد که می رسه...اون اوائل بعد تروما...و توی شوکش...هیچی احساس نمی کنی...حتی خوشی...چون بدنت با تموم وجودش اندورفین ترشح می کنه...اما یکم وقت بعد...وقتی شوک اولیه رد می شه...و اندورفین ها ته می کشن...تازه کم کم ابعاد اتفاقی که افتاده را درک می کنی...و به عزا می شینی.........................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I am the son
and the heir
of a shyness that is criminally vulgar
I am the son and heir
of nothing in particular

You shut your mouth
how can you say
I go about things the wrong way
I am human and I need to be loved
just like everybody else does

I am the son
and the heir
of a shyness that is criminally vulgar
I am the son and the heir
of nothing in particular

You shut your mouth
how can you say
I go about things the wrong way
I am human and I need to be loved
just like everybody else does

There's a club if you'd like to go
you could meet somebody who really loves you
so you go, and you stand on your own
and you leave on your own
and you go home, and you cry
and you want to die

When you say it's gonna happen "now"
well, when exactly do you mean?
see I've already waited too long
and all my hope is gone

You shut your mouth
how can you say
I go about things the wrong way
I am human and I need to be loved
just like everybody else does

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کارما پلیس به تعقیبم می پردازه...از خم و پیچ زندگی در می رم و با سرعت به دنبالم میان...با باتوم هایی که حقانیت ازشون چکه می کنه....با ذهنی آسوده دنبالم می کنن...هر عملی عکس العملی را در پی داره...بنابراین عواقب قدم های گذشته ام٬ قدم به قدم به دنبالم می دون...سر می رسن و طوماری را واسم می خونن که توش کارما را خلاصه کردن...بعد هم  طومار را می پیچونن و توی حلقومم فرو می کنن...خیلی ساده تسویه حساب می کنن و می رن و من آسوده خیالیم را سوت می زنم...خیلی هم بد نبود...

هنوز شروع به قدم زدن نکردم که کارما پشت سرم شروع به قدم زدن می کنه...قدم به قدم دنبالم میاد...و من لبخند می زنم...لاقل یه چیزی هست که می شه روش حساب کرد...یه چیزی که می تونی مطمئن باشی هست...خیالت جمع باشه که اگه برگردی همیشه چشمت توی چشمای درشت و بی روحش میوفته...مایه تسلی خاطره....حتی اگه بدونی امروز یا فردا...با اون باتوم های براقشون...دوباره رو سرت می پرن....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

 

If Isaac Asimov was alive and wanted to rewrite his "Caves of Steel " book, he would not have needed to describe a Cosmopolitan city in future, that future is already here, in his book he described cities which if cut off from outside would die within hours. He describes a devaluation of mankind in face of scarcity of resources and population density, a dystopian version of the world where survival of mankind relies on Yeasts and their products. Except the part about Yeasts, the whole idea doesn't seem so far fetched right now.

 

There are megacities which are housing millions of people, and curiously enough, these people are structured into layers defined by socioeconomic factors (mostly wealth anyway), however the main burden of running these gargantuan cities falls upon the shoulders of the lower layers, and also on the environment. For each mega city there needs to be an area at least hundreds of times bigger, in order to simply feed the city. You can actually feel that the city is sucking in, sucking in money, resources, humans and even feelings even our souls. the allure of mega cities, tempts everyone, from way out (like from space) it actually appears like an utopian version of human civilization, even insects mistake it for the moon and fly towards it. However this high density of people has not led to the great solution, instead cities have became breeding grounds for diseases, crimes. Cities are spelling death for everything that human evolution has achieved through the years. In cities, the moral and believes of individuals mix to a degree that from the resulting overall mesh of tangled ideas, no sensible conclusion can be made. A society simply falls to a lower status of being, that of shameless parasitic existence. Long have gone the days of Industrial cities and urban production, cities like Detroit or Liverpool have died, and a new mutated and mutilated entity has been born, actually now, nothing is produced in cities (except pollution), only Service Sector is effectively active, a virtual sector; where the city creates a need, and the city fulfills it, it is a manner of self justification.

The megacity is a monster who breathes in fresh air and exhales deadly carcinogenic fumes, the never saturating monster, expands like a dense bacterial colony, annexes any human settlement around it, joins other megacities and accelerates towards it's inevitable doom. The vastness and the complicated mechanism of survival, becomes it's vulnerability, it's weakness, the city will eventually become paralyzed, all it needs is a trigger, an earthquake, a bomb or ... . The city crumbles, mass riots will rise and the great dystopian motto of every large city "everyone for himself" will become the order of the day. Masses will die, the wealth will be looted and every sign of civilization shall vaporize.

No wonder we create superheroes, the cities will reach the point that nothing humanly possible can save them, although they will reach that point through human means, through human greed, in that moment only a superhero can save this ailing structure. Then Batman should save Guatham city and Spiderman should save New York. Actually it was a great idea to imagine that Robocop will police the streets of Detroit, as the motor city is the classic example of human's failure at reaching the golden dream.

Cities when first formed were crowns of human civilization, a sign of progress, prospect and better future, they grew with civilization and then reached a threshold after which they became a hurdle to humanity and civilization. A Dystopian version of existence.

....You may ask me "so what?" is there anything we can do? well I think not at this moment, we have far passed the point of no return, we either should await that eventual doom's day, armageddon or end of the world, or well we can simply emigrate, where?

To new solutions, even new planets!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:56  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

شوخ خولیو خسته و درمانده به گردهمایی سالانه لامارکی ها درآمد...از همه گوشه و کنار جهان خولیو لامارکی ها جمع شده بودند تا گذشت یه سال دیگه از تباهی این خاندانو دور هم لرزیده باشن...

شوخ خولیو به میون جمع در اومد که ناگه لامارکی فضولی بانگ داد "هان عمو خولیو از دیستوپی برایمان بگو"...همه گوش هاشان را تیز کردند...دریچه های قلبشون را بستن و توی سکوت خاکستری منتظر کلماتی موندن که از دهان شوخ خولیو تراوش می کنه...

شوخ لاجرم به سخن دراومد

"به دیستوپی بشده بودم...مقتضی دیستوپی بودنش...جنس از رنگ خاکستری داشت...و از بتون بود و از تاریکی و از کورسوی نور نورافکن های برج های انکیزاسیون که برافراشته بودن...دیستوپی بود...پس مثه همه قصه های دیستوپیک رژیمی توتالیتر بر کار بود...همگان یا برده بودن...یا بردگانی بودند که بر بردگانی دستور می دادند یا بردگانی بودند که بر سربردگان فرماندهی می کردند...سر این هرم بردگی...پیرمردی گوش بسته و قلب گم و نیمه کور بود که آریستابابایش نام نهاده بودند...که طنین یکنواخت صدایش از هر سوراخی رها بود و عکس چهره کریهش بر هر دیوار و آویزگاهی آویزون...

دیستوپی بود و موسیقی اش زوزه ی باد و آوازش پچ پچ دیوارها و برج ها و سیم های خاردار بود...زندگی مردمی بود که لایه لایه تا زیر خاک امتداد داشتند....در آن دیستوپی من پریشی یافتم...عزیزی یافتم....گلگون چهره ای...گلی ز باغ دورفتاده ای...درخت سبزی...آواز قشنگی...امید جاودانی...و رفیق راهی...به رسم داستان همه دیستوپی ها دل به او باختم....و دل باختن یعنی به چالش کشیدن همه مکانیسم های توتالیتر آن جهان...پس بر ما بتاختند و بکوفتند و بتاراندند...

احساس ناخوشایندی...قلوه سنگی در حنجره ام شد...پس فریاد کردم..."هان ای مردم...ای ساکنین فرومایه دیستوپیا...ای اسیران سرنوشت...ای نگون بختان...گر مرا بدبختی است که شما را نیز هست...همه هر چه هست دست آریستا بابا است...این که صدایش در هر سوراخ...و عکسش بر هر دیوار است...همه تقصیر از اوست"

جمله به پایان نبرده بودم که فوج فوج از دیوار و زمین و آسمون تیره...جارچی و خبرچین و مامور و معذور و جلاد....دست نشاندگان رژیم توتالیتر فرو آمدند...نظاره که خوب کردم...دیدم همه یک چهره ان...گویی یک نفرن...همه آریستا باباین...پس با جماعتی که بر ایشان فریاد می کردم بگریختیم...تا به گم گوشه ای در آمدیم...در آن گم گوشه به ناگه دیدم که همراهانم جز آن پری چهره...همه آریستا باباین...همه گویی یک نفرن...همه لبخند سادیستی بر لب به سویمان می شتافتند...پس باز بگریختیم...

خونین و نالان...به دیگر گوشه ای بشدیم...در آنجا نظاره بر عزیزم...مهربانم...امید و آرزویم کردم...در چهره اش آریستا بابا نقش بسته بود...او بود...آریستا بابا بود...فریاد از جنون و استیصال کشیدم...سنگ بر سر عزیز و رفیق و محبوب و معشوقم بکوفتم و بگریستم و بگریختم...و دیگر آریستا بابا ها همچون بوف های بدیمنی...خنده های اهریمنی سر می دادند...برفتم تا به برکه سیاهی بشدم که از قضا فقط سالی یک چهره را در خود منعکس می کرد که قرعه آن به نام من افتاده بود...سر کشیدم و به من درون برکه نگریستم...من او بودم...من آریستا بابا بودم.....

دیستوپی جهان گریز ناپذیری بود...همه چیز و همه زمان و همه جا و همه کس او بودند...همه او بودیم"

خولیو لامارکی ها عرق سرد از چهره شان زدودن و گیلاسی دون پرنیون ۱۹۶۷ نوش کردند...سپس عکس دسته جمعی بگرفتند و متفرق شدند....

آن سال همچون دگر سالها و سال هایی که بعد از این می آیند...همه آریستا بابا ها در عکس جمع شده بودند لبخند می زدند...در حالی که همه گونه هاشان از دون پرنیونی که نوش کرده بودند سرخ بود....

.........................

داستان...قضیه بدبختی معمولی است که تکرار می شود...آنی که فردا اتفاق میوفتد جزء لایتغیری از فردا است...سنگی که من می زنم...سرابی را می شکند...قلبی و انسانی را می شکند...

و هر کس که می گوید که دون خولیو دو لامارکی خودخواه و حریص و عجوج و معجوج و عوضی و پست و حقیر و ابله و کثیف نبوده است....به راستی احمق است..........

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آخ...آهای خاطره ها بیاین منو سردست پیش خودتون ببرید...این همه حرفها تک تک ثانیه های عمر بودن...بار این کیسه سوراخ که به دوش دارم رفته رفته کم شده...اما کیسهه سنگینه و بزرگ...و حریص...و فقط من رقیق شده ای مانده که ببلعد....
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:12  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هی بچه..چرا همچین می کنی؟...هوم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آریستا بابا بیا تا واست این فریاد که تا پشت گوش ها می ره و گم می شه را تعریف کنم...بیا طبیب کهنه کار قرطبه ای دست بزن به این بول های جون و تنم که امروز یا فردا باهاشون می ترکم...بیا رمالی کن...بیا کمی هم اسفند چاشنی این قسمت من کن...بیا چند صباحی از سحر تا بوق سگ همنوای من بینوا باش...دو روزی به جای دزد و راهزن شریک قافله عمر باش...دو قدمی با من باش تا لاقل از کمی ها و کاستی های روحی که به تاراج می بری خبر داشته باشی...گوش های سنگینت را تیز کن...گوش بده بشنو که این جان چطور دست و پا می زنه.............

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Oh, Thou Battered Lighthouse,

Oh, Thou who the waves comfort themselves by slamming themselves on you

Oh, Thou who have guided and have been forgotten

Oh, Thou who stand even if silent

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

از اين پايين تر نيست
با اين حال هنوز احساس سقوط دارم
اينجا ته اين لجنزاره
اما من بازم دارم پايين تر می رم
انقدر که از اون ورش در بيام
-----------------------------------------
اونوقتی که حراجم می کنی
و دندونای ترک دارمو می شمری واسشون
اون وقت از ارزشهای انسانی کهنه هم حرف بزن
از مرتيکه ای که توی آينه مرد
تا مردک اين جهانی اشو حراج کنی

من و سگه و خورشيد سوراخ دارو
به مزايده گذاشتن
سگه حقيقت کثيفمو بو می کشه
و بينی اشو چين می ندازه
خورشيد حاشيه های سوراخشو
مرتب می کنه و زيرلب نفرين می کنه
و من انقده که از بوش اشباع شدم
با چشمای قی کردم
لبخند می زنم 
تابلوی مقوايی را بالا سرم می گيرم
(( ممنونيم از اين که به ما سر زديد))
و دست تکون می دم.

ممنونيم از اين که به ما سر زديد
و دست تکون می دم
و لبخند می زنم
و می افتم
و بلند می شم
و ممنونيم از اين که ...
و دست تکون می دم
و لبخند می زنم
و له می شم
و چروک می افتم
و اتوم می کنن
و ممنونيم از اين که ...
و لبخند می زنم..........................
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Noli me tangere

دستم نزن...نزدیک نیا...دور باش...این زخمهای صورتم جای پای جذام نیست...بدتر از مایکوباکتریوم لپره هم بر من رسیده است...حیوانی...انسانی...همچون منی...مرا لگدکوب کرده است...این که تو را می رانم...از سر کورسوی وجدانه...از سر خواب آشفته بی مفهومه...از بی هوسی نیست که این خواستن زخم سوختنش هنوز به تنم تیر می کشه...این راندن از منه...از عیوب...و از روحی سنگین و اسیر...برو دور باش...که آنچه جان مرا جوید بر سر تو نپرد...بر حذر باش...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

حدود ساعت سه ، واکسي سازمان ملل که در طبقه سوم دفتر سردبير کل ، درکنار در ورودي کافه تريا ، هنرش را به مرحله عمل درمي آورد، ماهوت پاک کنها و جعبه هاي واکسش را جمع وجور کرد ودست از کار کشيد .

اوسرخپوستي از قبيله هوپي بود ، لاغر واستخواني با چهره اي بي احساس که نشاني از فروتني داشت. ظاهري بلند بالا داشت. موهايش را با پر ، زينت داده بود وباهمين شکل وشمايل روي پاي مشتريهاي مهم خم مي شد، که البته اين حرکت او يکي از نمايشهاي عادي آن مکان بود.

اصل و نسبش ،نسل اندرنسل  از روساي قبيله هوپي بودند واو لقب اسب متفکر را برخود گذاشته بود. هرچند که ميان کارمندان دفتر دبير کل به مسخره مي گفتند که او دراصل اهل محله برونکس است و اجدادش بيشتر درباريکه راههاي  اروپاي مرکزي آمد وشد داشتند تا کوره راههاي آريرونا !

به آدمها واشياء با نگاهي بي تفاوت مي نگريستند . يک جفت ماهوت پاک کن به دست داشت واغلب بدش نمي آمد از چيزي که به آن نام « چپق صلح » داده بود استفاده کند! – يک بطري  درست وحسابي که از زير نيم تنه پشمي اش  به سان قوزي بيرون زده بود و با لذتي کامل آنرا به دهان مي برد- .

براي ديگران درد دل مي کرد و به سوال کننده ها با صدائي خشدار مي گفت : - مي خواهيد بدانيد چرا واکسي شده ام؟ خيلي ساده است .

خواستم کاري کنم تا بمردم بفهمانم که بيش از آنکه صاحب افکار زيبا باشند ، صاحب پا هستند!  بسياري از آدمها دراين آسمان خراش ها اين را ازياد برده اند. اگر مثل من روزي صد تاکفش واکس بزنند ، شايد به ياد آورند که پاي آدمي روي زمين است ونه در ابرها.

رئيس بزرگ هوپي ، از بدو تولد سازمان ، کفش ها را واکس مي زد و نمايندگان نسبت به او لطف ومرحمت خاصي داشتند . بعد از يک روز مباحثات پرت وپلا وشنيدن کلمات قلمبه و بلند پروازيهاي آرمانگرايي که عملاٌ به هيچ نتيجه اي هم منتج نمي شد ، بدنبود به اين حقيقت بين پير که صورتي سرد وپر از پستي و بلندي داشت نگاه بيندازد . مردي که به کف دستانش تف مي انداخت ، ماهوت پاک کنها را به دست مي گرفت و مشغول کار مي شد.

اغلب ومعمولاٌ در سازماني بين الملل که کاملاٌ وقف احساسات برجسته، آرمانگرايي و فرضيه ها وتجريدها بود ، پاها شهرتي اينچنين افسانه اي پيدا مي کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هی...خوشحالی از برای تو با احساس تلخی از درونم به هم می پیچن...

...خوشحالی از برای خوشی تو...صادقانه...

...با این حال...

...دورانی به سر رسید...سر در عهد جدیدی می ایستم و موج به موج نوستالژیا به تنم می کوبه...

...خیلی دوست دارم که در این برزخ بمانم...

.

.

.

اما چاره ای نیست یک قدم به جلو بر می دارم.....................

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بهش می گم "آه مدوسا این چیه که از تو تراوش می کنه و منو احاطه می کنه...احساس غریبی داره...انگار که به عقوبتی سخت گرفتار اومده باشم"

مدوسا عشوه می ریزه و تن ژله مانندشو تکون می ده..مارهای سرش لبخند می زنن "اوه...این چیزی نیست...گریز ناپذیریه جانم"

...

***تا بود من و پاتریک و باب مدوسا شکار می کردیم......حالا اینجوری....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

The battle of dominion at the very bottom of the evolutionary chain, is simply dominion over extinction; an urge for survival. As we come higher in the chain, we face new battles for dominion, which are battle of dominion between species, which species comes higher in the food chain, which species relies less on other species' survival (adoptability) and who gets the ladies!!!!

In higher mamals and primates however the mood suddenly changes, there is an urge for dominion within the species, which is called "who leads the gang around here dude?", this is why male lion defines a territory and aggressively defends it, although I must say the move up the chain does not mean that the lower battles of dominion are phased out, no a male lion still needs to sit on his ass while the lady does the shopping or in this case hunting. Interesting enough through out evolution domination of a gender over the other gender (male over female, or vise versa) has become less important, while standing out among the other members of the same gender has gained importance, the main battle is over which Lion gets to keep the ladies (The Dominant) and who goes with his tail wagging between his legs (The Subordinate).

Humans (as higher primates) also face the battle of dominion, in our notion we call this "leading or being led". In case of mankind the battle has evolved into curious dimensions that of races, religions, countries and football teams!

The interesting fact of the matter is that there is another side to dominion which is subordination, for he who leads, there is one who is led. So in a sense the relationships, all of them whether romantic, sexual, financial or so on, involves one who is dominant and one who is dominated. This is like the negative and positive poles of a magnet. This is what ensures that a relationship is sustained (although one does not necessarily need to be dominant in every aspect of the relationship)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:53  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

There is an inevitability involved with "Guilt", it will eventually be present in everyone of us. The guilt follows when we do something we desire and even when we abstain from it, in later case it will be called "regret" which is essentially guilt, however a morally justified one.

It is interesting that "pleasure" has been attached to guilt, it is an essence of being human, the guilt and shame have been interwoven into our souls, so that while we enjoy pleasure and it actually has biological and psychological benefits for us, it is associated with a level of guilt or shame, this makes us wary of being joyful, thus human is intently devided in two, The one who sins and enjoys, and the one who bears the guilt and suffers.

Guilt is felt when one follows the stream of nature. in lower species in the evolution chain what pleasurable senses the nature has provided them with shall be satisfied, a dog won't abstain from eating or copulating when the occasion arises. However, we humans have developed "morality" as opposed to pleasure, the orthodox jews believe that the divine way is to fight the nature and it's urges, in a sense there is a battle going on inside us, the ever lasting battle between good and evil, which both are merely human concepts, the good and bad are created and maintained by mankind so that there is always a struggle facing us, moral dilemmas, all of us have had them and will have them. There is no single human being who can say that I don't have a moral stand point, all of us, even the lowest of us, eventually reach a point where good and bad are differentiated, and we choose our battle ground, which for every individual is always the good side! although this good side may oppose the good side of others, or the morality of the society.

Guilt follows us every where, I bore witness when he, the Jesus, himself was put on the cross, and in those last moments of life, he fancied Mary the magdalen, and dreamt of copulating with her, so even he died guilty. There is a battle of guilt always raging on inside of us, the battle which is basically:

Me Vs. Me

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:27  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بس نیست؟...خسته ام...خیلی...

.

.

.

کاش می شد دست می کشیدم.....

.

.

.

.

خداحافظ ؟؟؟...............................***تعداد نقطه ها به خاطر تغییر وضعیتی اصلاح گردید***

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Fade down...down again..........

بعد ۷۲ ساعت اینسومنیا همه چیز عوض می شه...

انگار که سایه های سیاهی (مثه اونا که تو روح بودن) میان و تو را به سطح جدیدی از زندگی می برن...سطحی پائین تر و پست تر و سیاه تر.....اینجوری می شه که از نور گریزون می شم...نور انگار عذاب باشه...چون با سیاهی سایه وار بودنم منافات داره.....

اینجوری همه چیز آروم می شه...ثانیه ها هر کدوم یه عمر می شن...و اثر مخرب هر ثانیه را روی جونم حس می کنم...عمری به آدم می گذره...اینجوری لحظه ای می رسه که دست به دامن آلپرازولام می شی...هر ورد و التماسی را بلدی به جونش می خونی..."خوابم کن...تو را به خدا خوابم کن"...و باز قلت پشت قلت می زنم........

عجیبه که ظرفیت مغزی که کم می شه...یه جایی نزدیک به خاموشی مطلق همه نورون ها...از اعماق یه چیزایی...یه فکرایی جرقه می زنن...مثه اشباح نا راضی مخیله امو شلوغ می کنن...و نفرینم می کنن...هزار سال نفرین نکرده را یه جا می کنن.....تو اون لحظه ها که هیچی از دنیای اطرافم نمی فهمم...مسائل خیلی پیچیده و بغرنج یهو ساده می شن...مستی این اینسومنیا و نارکولپسی روزانه اش گولم می زنه..........................

" توی اوج استیصال، دستی از دوردست دراز می شه...به سمتش شیرجه می رم...غیب می شه و به قعری بدتر از این سقوط می کنم...سراب ها و اشباح از همه جا به این خانه خرابه هجوم میارن........"

 

more than 72 hours sober, and still going strong,

.

.

.

well not that strong, my soul was already fallen apart, now my central nervous system is cracking..........

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بین دوازده میلیون نفر...این باید تو می بودی که کنارم می نشستی...بعد از این همه سال...

بهت نگاه می کنم...و تو با تاخیر نیم نگاهی بهم میندازی...سرت را پائین میندازی...یه آهی می کشی و آهت را با یه کلمه ختم می کنی:

- زنده ای؟

- هنوز...

- هوم..............

...راننده می گه "هی پسر حجی رسیدیم"...به خودم میام...تو نیستی...پیاده می شم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ببین اینجا ما خیر سرمون کارمون را می کنیم...می فهمی که کارمون را می کنیم...

بنر تبلیغاتی که نیست...هی یه چیز نیار اینجا بچسبون که ما هم مجبور شیم روش کارمون را بکنیم......

اگه تو هم کار داری...خوب بفرما...بیا اینجا کارت را بکن...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بعضی تجربه ها٬ شهودی ان...نمی شه تعمیم شون داد...تجربه هایی هستن بیخ ریش آدم...که غرقش می کنن...به همین راحتی.....

گنداب عمیقیه که شراکت بر نمی داره...زیاد هم نباید به همش زد...چون طبق یه قانون قدیمی گندابه را هر چی هم بزنی ....آره خلاصه!...

اولش می شه تو روش ایستاد اما لجبازه و چسبناک...جایی برای رفتن نداره...سرریزی هم نداره...من هم جایی نمی تونم برم...منم و این احساس...که تو چشای هم زل زدیم که بالاخره کی از ماتحت شیطون پائین میاد...و همیشه اون بازنده......آره خلاصه!...

اینجوری...غرق می شم...بین احساس گرمی که نمی فهمم از تسلیم شدنه یا از گندابی که ازم بالا می ره...

نمی دونم چرا همیشه خدا٬ همه نقاشی ها و فیلم ها و عکس ها و اینا نشون می دن که آخرین جایی که غرق می شه دسته...واسه من آخرین جا همیشه دماغه.........

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:7  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Le Silence est d'or

Je sais

mais réponde à mes prières, s'il ta plait

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آریستابابایم باورت می شه...حتی من هم حسودی ام می شود...آن هم کینه توزانه
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پله پله...نیایش سر دست...تا تو...میومدی...سر می زدی...خلوت...کاش...تنگ...انجمن جامه دریدگان...گم شده...صرف فعل ... تمنا...کجا...دریا...التماس...آسمون...خاک...غبار...رفته...دور...سطحی... اضطراب...کاهلی...تسبیح...دست اندازی...دست درازی...دیر یا زود...هی...من و تو...ما؟...هه...عجب...نور کم...عقب افتادگی...سستی...خواهش...سیری...شکم پری...بی دردی...رفتن...صرف فعل...تا کجا...چطور...کمک...دست...عروج...بخواه...می آیم...سر دست...جاری شدن...بالا یا پائین...هی...امتنان...گردن کشی...گردن نهادن...و صرف فعل...گیج...رویا...نومیدی...ژنو والگوس...هاشیموتو...پستی...شاید بلندی...تعطیل...نشانه...آیه...اشاره...کم و بیش...حرف...گزافه...کلمه...ادوات جمع...چرند...جدول کلاسیک...دیوانه...دلقک...شوخ...شوخی...شیخ...کفایت...سر ریز شدن...بهانه...شانه...قرضی؟...خوش...خوشی...خوش باشی.......

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از قضای روزگار٬ روزی دزدی به زندگانی شوخ خولیو بزد٬ آنچه را که داشت بار کرد و ببرد و بر نداشته های شوخ ما افزود. شوخ خولیو شاکی به نزد حاکم بشد و داد این ستم رفته را از او خواست. از قضای روزگار و از بد روزگار برای دزد بخت برگشته حکایت٬ از همه جا بی خبری به بهانه ای واهی دزد را بگرفت و به نزد حاکم بیاورد. در آن روزگار رسم زمانه این بود که قضاوت به قرعه بود. از بین اهالی شهر به قرعه یکی را بر مسند قضاوت می نشاندند و از قضای روزگار٬ این بار قرعه قضاوت به نام شوخ خولیو پیر افتاد.

شوخ بر مسند قضاوت نشست و همین نشستن درجه حکمت و عدل شوخ ما را بیافزود٬ شوخ پس چنین فریاد کرد:

"کو؟ کجاست اون مقصر؟ بیاریدش تا عفوش کنیم...که اگر تقصیر از او بود قصور از ما بود"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

باغو به دوش گرفته اومده در خونه...بقچه اشو باز می کنه...نیم چرخی با هم توش می زنیم...به یاد اجداد دوردستمون از شاخه ای به شاخه ای می پریم...باغش دیگه تظاهر به بهار نمی کنه...شکوفه های قرضی را داده باد برده چسبونده به آرزوهای دیرین و خاطرات مهربونی از قبل...برگها به خودشون می لرزن...لایه نازک خاک کف بقچه دیگه کفاف سبز بودنشون را نمی ده...زردی علیلشون کرده و قرمزی از پا درشون میاره...خیلی زود.......با تموم مردگی اش هنوز هم باغ بودنمون را با آواز پاسخ می ده و ما به افتخار بزرگواری اش نیم چرخ دیگه ای توش می زنیم...

یه گوشه دیوار کوتاهمون کز می کنیم...من هستم٬ اون هست٬ آریستا بابا٬ شمان فرزانه٬ ننه یاگا٬ عمو پژه و وتان هم اونورتر...اون ور دیوار پای بساط تریاکشون نشستن...ما به قدر کافی نئشه این زندگی هستیم...مشتی از تنهایی مون برمی داریم و بغلش می کنیم...و تموم کلاغهای پر و بال ریخته باغ به وضعیت محقرمون می خندن و به حال وضعیت محقر خودشون زار زار گریه می کنن...درد این باغ مثه درد کوچه باغش مثه درد خونه اربابی اریستا بابا که چند تا پیچ٬ چند همسایه نامهربون٬ چند تا جوب ناقابل اونورتره...درد همه مونه...درد منو و خونه و اون و کلاغ ها...دستم را می گیره...و کف دستم "کلون در" را می ذاره...و یواش یواش واسم نغمه مهاجرت می خونه...قبل از این که باهاش هم نوا بشم......

باد بلندپروازی در می گیره و در هم می پیچوندتمون و همسفر فوت فوتک ها می شیم........ 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یه دریای دل پر هست که دل پر٬ سرشو به یه صخره سنگی می کوبه...

حرف و حدیثی نیست...چشم انتظاریم...کارت قرعه کشی اشو خریدم...یکی از همین روزا رستگار می شم...گرچه که مادر بزرگم هم خیلی به شانسش باور داشت...۸۰ سالی را خوش خوشک به این دلخوشکنک ها دلخوش بود...دست آخر هم٬ آخر یه ورد دعا یه نفس عمیق کشید و رفت...و اگه این چیزا ارثی نیست من نمی دونم چی هست...کابوس های بیچاره ام فریاد می کشن...صدای فریادشون تو گذر از پیچیدگی های ذهن آزمند و بی ذات...نجوایی می شه که تو سر و صدای روزمرگی محو می شه...ناخودآگاهم طنین جگرسوزی داره که جز جگر خودش هیچ جا نه بدتر کسی را نمی سوزونه...و اینا را همه می شه حواله کرد...

...صدا میاد...نگران نباش تو نیستی...حالت مزمنیه که گه گاهی بهم سر می زنه...

...............................................

سلام کمرنگی را کسی جا گذاشته است...

"من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور هم اند

این همه نقش می زنم از جهت رضای تو"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط دون خولیو دو لامارکی