Life is hard and so am i
You better give me something
So I dont die
Novocaine for the soul
Before I sputter out
Life is white and I am black
Jesus and his lawyer
Are coming back
Oh my darling will you be here
Before I sputter out
Guess whos living here
With the great undead
This paint by numbers life is *ucking with my head
Once again
Life is good and I feel great
cause mother says I was
A great mistake
Novovaine for the soul
You better give me something
To fill the hole
Before I sputter out
حکم میارن...به عنکبوت گوشه اتاقم عفو داده اند...دیگه اونو نمی کشم...زنگ می زنم به اونایی که دعوت شده بودن می گم سی ام خبری نیست در عوض پنج شنبه بیاین تا در ضیافت بچه عنکبوت های سوراخ شماره ۴۰۷ و مانتیس های تازه رسیده شرکت کنین...
مانتیس هام شورش می کنن...منو به اینجا این بالا تبعید می کنن...به وضعیتی منو تهدید می کنن که جای ماتحتم تو این وضعیت خیلی ناراحته...و من اینو یواشکی "وز وز" می کنم...چون مانتیس کچل عجولی که واسه مراقبت از من گذاشتن چند متری اونورتر داره از یه گل بنفشه در حال مرگ دلربایی می کنه...
آقای پاک و فردی و کنه برنامه خاصی واسه مقاومت دارن...قراره من قربانی بشم تا صدای خیلی خیلی زیر اونها به گوش جهانیان برسه...انصافا با این که پای گردن من میونه فکر می کنم که ایده محشریه...
مانتیس ها ماسک به صورت می زنن...منو کنار دیوار می ذارن...کسی محکومیتمو اعلام می کنه و از قوطی های مصادره ای گاز های مهلک پر از کلروفلوروکربن ها را رها می کنن...و من به حماقتشون لبخند می زنم...اونا هم نسخه ای از نیچر را بهم نشون می دن در مورد تاثیرات گازهای گلخانه ای بر حیات بشری و یهو این روش اعدامشون خیلی هم غیر منطقی به نظر نمی رسه!
می دونی همونجوری با دنیا سر و کله باید زد که Fermat می گه...تا ابد که نمی شه سقوط کرد...Infinite descent method... بالاخره یه جایی می رسه که با دنیا رو در رو می شی چون از اونجا پائین تر نیست...همونطور که هیچ عدد طبیعی از یک پائین تر نیست...اونوقت اونجوری وقتی تو اون نقطه تو روی دنیا می ایستی و بهش نشون می دی که کجاهاش می لنگه می تونی بهش ثابت کنی که تو سطوح بالاتر هم این معادلات همشون معیوب اند...
حالا گیرم که نشه این قضیه را به همه چیز تعمیم داد...حالا گیرم که بگی این قضیه فقط واسه توان چهارم صدق می کنه و Fermat یه سه چهار قرنی دنیا را سر کار گذاشت با این کاراش...با این حال من لایه به لایه پله های دنیا را با افتخار دوباره بالا می رم و با یه احساس خیلی خوب و در حالی که گردنم را صاف گرفتم و ریشخند می زنم از این قضیه دور می شم.........
ببین بحث در مورد چرایی و کارآمدی نیست...قرار نیست که قضیه ای که اثبات یا رد می شه تاثیر مثبت یا منفی داشته باشه...قضیه هم مثه قضیه Fermat مربوط می شه به کار بیهوده ای که باید به هر حال انجام بشه...چون انجام نشدنش چیزی عمیق تر را زیر سوال می بره...چیزی مثه مردونگی! و این حرفا...
ببین کلا گاهی هست که با یه Logical Maze روبرو هستی...مثل همون هزارتویی که تسئوس توش گیر افتاده بود و مینوتار توش به دنبالش بود...آره راسته مینوتار به ازای هر یه قدم تسئوس دو تا قدم می تونه برداره...و تو ممکنه بگی این یه قاعده ناعادلانه است...که تسئوس شانسی نداره و مینوتار آخرش اونو می خوره...اما در عین حال همین قوانین بازی حکم می کنن که مینوتار حرکت افقی را به عمودی ترجیح بده...و این نقطه ضعف مینوتار...همون برگ برنده ای می شه که تسئوس نیاز داره...ببین قرار نیست چیزی عادلانه باشه...فقط کافیه ترکیب دقیقی از موانع و قواعد بازی با هم ترکیب بشن...تا تسئوس که قبلا حاضر بودی قسم بخوری که ترتیبش داده شده...بتونه از دست مینوتار فرار کنه...
لازمه این برتری اینه که تو شناخت کافی از قواعد داشته باشی...در عین حال مشاهده گر خوبی باشی...روش آزمون و خطا گاهی و به خاصه در مواردی که Undo در کار نیست ممکنه به قیمت گزافی تموم بشه...واسه همین تو باید همیشه قبل از خودت قدم برداری...اینجوری به چاه افتادن شبحی از تو زنگ خطری برای تو می شه...
شاید تو مفهوم ساده تر اینو بشه به شطرنج تشبیه کرد...فقط مشکل اینه که قواعد بازی از شطرنج خیلی پیچیده تره...در عین حال تو توی موقعیتی قرار نداری که بتونی تموم صفحه شطرنج و مهره هاش را ببینی تا بتونی در موردشون استدلال منطقی داشته باشی و قواعد بازی را حدس بزنی...واسه همینه که تو با گزینه های محدودی رو به رو هستی...یکی این که به قدر کافی طولانی به صفحه شطرنج زل بزنی که بتونی قواعد بازی را حدس بزنی (Approximation)...راه دیگه اش اینه که گوشه ای از صفحه را انتخاب کنی و یا به وجود بیاوری که کمترین تعداد از المان ها توش درگیر باشند...اینجوری می تونی در مورد قواعد حاکم بر روابط اون المان های محدود باقی مانده تو اون گوشه قضاوت کنی (Experimentation). راه دیگر هم برای تو برهان خلفه...تو می تونی یه قاعده را صحیح فرض کنی تا خلافش ثابت بشه...که البته این ثابت شدن خلافش ممکنه به قیمت جونت تموم بشه...مثه اونی که فکر می کرد که اگر باور داشته باشه که جاذبه نیست می تونه پرواز کنه...و خوب البته وقتی مغزش روی پیاده رو متلاشی می شد٬ زمین خلافش را بهش ثابت کرد...گشتن به دنبال موارد برهان خلف هم خودش یه روش قاعده یابیه...(New Laws by virtue of Opposing Old Laws).
اینا که می گم فقط بخش کوچیکی از کتابچه راهنما این بازی تو دنیاست...این کتابچه راهنما را از هر دوره گردی که یه نسخه از Hitch hiker's guide to the galaxy را داشته باشه می تونی تهیه کنی...
........................
شامان ها و جادوگران قبیله های گوشه و کنار صحرا جمع می شن...آتیش بزرگی به پا می کنن٬ هم قسم می شن که جانی را نجات بدن...روحی را آزاد کنن...زندگی را رنگ بزنن...سوراخ سمبه هاشو بتونه کنن...عنکبوت ها را برونن...گوشه های دیرفراموش شده اشو جارو کنن...فرش پهن کنن...چراغ روشن کنن...پرده های پنجره های دیرخفته را پائین بکشن...زندگی را بیدار کنن...سوار بودنی اش بکنن که عمریه ازش عقب افتاده...سفارششو این ور و اون ور بکنن...کارشو راه بندازن...جیبشو از تنقلات لحظه های فراموش نشدنی پر کنن...شاخه ای از درخت دیر پایی تو دوردست که محلی ها بهش espoir می گن را زیر بغلش بزنن...کوله بارشو از میون برها و سادگی پر کنن...دستشو بگیرن از گوشه های کینه گرفته رد کنن...ته جاده ی آجری زرد برسوننش...پیش جادوگر شهر از واقعی...
تقصیر اونها نبود که مقاومت می کرد...اگه نشد تقصیر اونها نبود...قصه اونها شخصیت اولش تو قصه های آندرسن زیر مجسمه ای برنزی که چشم یاقوتشو پرستویی برده بود٬ خواب بود...کسی از بین روزمرگی دنیا نبود...آدم تصادفی بیکاره ای نبود...هر چه به ترکه تادیب و تنبه نواختنش٬ نشد...هر چه به دست تشویق و التماس نواختنش نشد...کری بود کور به وضعیتش...یاوه گویی بود مست از گردبادی که در هم کوبیده بودش...التماسی خشک شده بود...ناله کمرنگی که تو درخشش خورشید روزگارش محو بود...
...شعاری بود روی دیواری...که سفیدش کرده بودن...مثه این....
ابدیت بدبختی بود...امتدادی بود که از بس همیشه بود...فراموش شده بود...آدمی بود...نه کسی بود...سرگردون بین دو رکعت نماز...کسی مثه همون عقب افتاده محله تون...مثه خرفت شل و کوری که کاسه ترحم به گدایی می چرخونه...مثه نمایش ساکت یه دلقک توی یه روز بهاری وقتی که چرت می زنید...بودنی بود...که چیزی نبود...
شامان ها رقصیدن...جادوگرا ورد خوندن...هیزم آتیش را تازه کردن...شبو تا صبح سوزوندن...صبحو تا شب دمق طی کردن...چپق دود کردن و از ماورا الطبیعه گوشه و کنارشون گفتن...گیج و پا در هوا رهاش کردن تا شب بشه...باز برای رستگاریش پایکوبی کنن...ابر سیاه اومد٬ بارون تیره بارید...سیل خاکستری جاری شد و رفت...شب شد و حکایت تازه٬ قصه تکراری شب های پیش شد...ترفند های جدید به کار بستن...راه های متفاوت پیمودن...به جای سه دور چپ گرد دور خودشون چرخیدن...پنج دور راست گرد دور دنیا تابیدن...اما چاره نشد...از خاقان چین کمک خواستن و نشد...از پادشاه مالی کمک خواستن و نشد...تا آخر مدرنیته اومد و در زد...شامان ها کت و شلوار پوشیدن و رفتن...جادوگر ها یکی بقال شد یکی طبیب یکی شمان فرزانه شد و رفتن...قصه شدن...اسطوره شدن...دروغ و افسانه شدن...
قبل از این که نومید از دور و ورم پلاس بشن...یکیشون یه لایه سفید روی منو و یاوه هام کشید و رفت...
توی بخشی از مغز، توی کورتکس قدیمی جایی بین خشم و شهوت، رو راستی می لنگه...
This is simply an illusion of an existance...
Everything from the past...every definable moment, person, place has been detached from this life...
Damn...it's scary...the circle is closing in...soon i'll suffocate...
...to be honest I rather suffocate as a member of a group...cult or even a death camp...rather than alone!
کسی زائیده می شه و هیچ معجزه ای در کار نیست...بیشتر از اون که معجزه باشه اتفاق بود...بدبیاری بود...از بد روزگار اتفاقاتی افتادن و اتفاقاتی همزمانی پیدا کردن و اتفاقاتی به اتفاقاتی منجر شدن و کاملا اتفاقی٬ این اتفاق افتاد...زائوی بدبخت به این افاضات علمی زل زده بود...در عجب بود که از شدت درد همچین اتفاقات محیرالوقوعی می بینه یا که از سر بدبیاری مزمنی که بهش دچار بود اینطور بود...کسی هم با چاقو بالا سر زائو ایستاده بود تهدیدش می کرد که بزاد و الا به حق چاقو می زائید...زائو ناچار زائید...بین ۵۰۰ سی سی خون و ترکیدن کیسه آمنیون و سلام و صلوات بچه آمد و رفت...
چند روز بعد یه نوزاد کنار خیابون پیدا کردن...نوزاده جای تزریق روی رونش نکروزه شده بود...انگار که عمری این کاره بوده باشه...نمی گم همون بچه بود...اما به هر حال یه بچه اتفاقی٬ اتفاقی اتفاقی نصیب کانون نرگس شبانه روزی فیاض بخش شد...مبارکشون باشه.
خودش جواب می ده "چون در این ظلمات امتداد هیچ چیز...حتی چیزی به این لزجی...چندان کش نمیاد"
.
.
تا جمله اشو تموم کنه...من بریده بریده ۱.۸۳۴۵ سانتی متر ازش دور شده ام...
.
.
.
.
.
قبل از این که دیر بشه...به زمانی جز این ارجاعم می ده...
درساعت دوونيم يک گردهمايي با شرکت مقامات عاليرتبه سازمان ملل در دفتر خصوصي دبيرکل درطبقه سي ودوم تشکيل شد.
دبيرکل « تراکنار» مردي بود با ظاهريبسيار باهوش که صورت غمگينش هميشه نشاني از ذلتي چاره ناپذير داشت.
منتظر شد تا همه بنشينند ، بعد به روي همکارانش نگاهي اندوهگين انداخت وسپس روکرد به دونفر از آنها که اعتماد کاملي به ايشان داشت يعني « پريزورثي » زبر و زرنگ که محافظه کاريش افسانه شده بود ومعروف بود که قدمي بر نمي دارد مگر يک نفر قبلاٌ برود وزمينه را بررسي کند و « بگتير» عارف با ذوق فراواني که درباب شعر داشت و شناختي که در طبايع بشري داشت و نگاه شفافش که هميشه آماده بود تا باعفو بر روي اين دنياي دونافکنده شود وبه راحتي بتواند به سيرمسايل يوميه بنشيند .
بعد دبيرکل گفت – آقايان ، شما را دراينجا گرد هم آورده ام تا از اتفاق عجيبي با خبرتان کنم . البته واضح است که کلمه اي از اعترافات من نبايد افشاء گردد . ساختمان ما مدتي است که مسکن مستاجري مخفي شده .
- مستأجر مخفي ؟
- توضيح بيشتري بدهيد!
- چه گفتيد ؟
- بلي ، شک نداريم که يک مرد، يک ماجراجو وياشايد يک تروريست، دراين
آشمانخراش مسکن گزيده . شبها در راهروها راه مي رود وباعث ترس منشي هاي شب کارماشده. يکي از منشي ها درنيمه شبي اورا ديده که فقط يک پيراهن خواب به تن داشته ، مرد با ترديد نگاهش کرده . بعد پيراهن خوابش را بالا زده وکبوتري را باحرکتي اغواگرانه نشانش داده !
پرويزورئي با کمي تعجب پرسيد – کبوتر ؟ آيا مطمئن هستيدکه منش جوان شما مي داند که چه مي گويد؟
تراکنارگفت – او با اخلاق ترين شاهد اين قضيه است! بهرحال ، جاي شک باقي نمانده . کسان ديگري هم اورا ديده اند .مرد جواني است که گاهي اوقات لباس کاوبوي ها را مي پوشد وهميشه هم يک کبوتر درآغوش دارد . درواقع همين کبوتر است که مرا نگران کرده .شايد ما با يک ديوانه کال سرو کار پيدا کرده ايم . بهرحال با کمال تأسف بايد به شما اطلاع بدهم که تمام جستجوهاي مابراي يافتن اين مرد بي نتيجه مانده .
پريزورثي گفت - شايديک شبح است . دردفتر اداره خارجي ، شبح يک سفير اسپانيايي قرن هجدهم است که نيمه شبها براي بازگو کردن آرزوهايش ظاهرمي شود. شب سال نوهم شبح رئيس تشريفات دربارهمان قرن مي آيد از او پذيرائي مي کند .
چهره دبير کل به آرامي متورم شد واين هميشه نشان خشم او بود.
گفت : - اين مردشبح نيست . چند روزي است که نگهبانها او را درمستراح ديده اند، اما فوراٌ زده به چاک ودررفته. از وقتي او را ديده اند ، متفق القوالند که او موجودي است از گوشت واستخوان . درضمن اريک اضافه کنم اگر وجود اين موجود شناخته شود، آخرين چيزي است که مايلم به آن اعتباراداري بدهم! بسيار خوب مي دانم که اگر اين آقايان خبرنگار شروع کنند که درباره « شبح سازمان ملل متحد» حرف بزنند، چه بر سرمان خواهد آمد . ازشبح ، مردکي مي سازند ، گمگشته وغرق شده وفراموش شده که دراين سازمان عظيم قرطاس بازي ودراين ماشيني که کارش ساختن اشتغالات ذهني است ، مدفون گشته ... آه از دست اين بدجنسها !
او واقعاٌ از خبرنگاران مي ترسيد .
ادامه مطلب
بذارید تا تو وکس پاپولی شما همراه بشم...
ذوب می شوم...بی رنگ می شوم...یکدست می شوم...از شما می شوم...و این یه قوله
می تونی ازم نقل قول کنی
بگو "فلانی بود...دیگه فلانی نیست"
چند قطره بارون اومد...پراکنده و کوتاه مدت...مثه سان دیدن از نیروی نظامی تقلیل رفته ای بود که از شهر ممنوعه دفاع می کنن و هر لحظه منتظرن یکی بیاد تابلوی مائو را آویزون کنه...اندازه همون ارتش هم سر و صدا داشت...هر چقدر که نم بارون بود در عوضش طبل و تندر و بوق و کرنا داشت....انقدر پراکنده و در دوردست بارید که بی نصیب موندم...فرصت نشد ذهن خسته ام را زیر یکی دو قطره بارون اسیدی این شهر بشورم...
دلم می خواد لحافی از سیاهی روی سرم بکشم و دور بشم...گم بشم...شترمرغ خوش باوری باشم که سرش تو خونه باگزبانیه.....
"غلام آن کلماتم که آتش انگیزد
نه آب سرد زند در سخن بر آتش تیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز"
...................................
پیام اخلاقی: "دروغ نگو٬ دروغ آدمی را کند شرمسار"
نقطه سیاه کوچیکی هست...نقطه ای که به نشانی (تا که گم نشم! یا که گمم نکنه) به تنم نقش بسته...نقطه سیاه کوچولویی که به یادگار مونده...که مثه یه عنکبوت لجوج از دوردست می مونه...که تار تنیده تموم این زندگی را اسیر کرده...نقطه ای که توش من و تو برادر بودیم...اون دیگری همسایه امون بود...شما ها مهمونمون بودید...دنیا که بزرگ شد من نقطه را به تن کشیدم...مثه یه بارکد تو تنم خالکوبی شد که کار دنیا خیلی هم بی حساب و کتاب نباشه که معلوم بشه من از کدوم پیچ واپیچ جاده رد شدم...
نقطه سیاهی که مثه یه چشم تو دوردست آسمون بهت زل زده...مثه قطره های شرمندگی که گاه ازم می چکه...مثه کلاغی تو دوردست که واسه عمر طول و طویلش قصه داره که بین دو تا سیم فشار قوی تموم می شه...مثه وقتایی که چشمت تو یه زمینه سفید یه نقطه سیاه لرزونو می بینه...فقط نقطه را می بینه...مثه این که دنیا سر به سرت بذاره...
مثه کلستریدیوم دیفیسیلی به اسم گاربانکلا که تو این تن فسیل شد...مثه حکایت فسیل شده ام...
مثه هزار تا نقطه دیگه...................................................
مثه اون نقطه ته اون قصه یا این قصه....
مثه این:
.
یا شایدم کوچیکتر
جالبه با این که این همه من قرطبه ایم...هیچ مادر به فلان قرطبه ای را نمی شناسم...
قرطبه جای خیلی عجیبیه...هنوزم با گذشت قرنها چنگ زده به گذشته اش......قرطبه ای ها نوستالژیکن...در عین حال چیز مهمتری هم هست...یه جورایی قرطبه میون این ور و اون ور دنیاست...یه جوری بین احساس وسترن و اورینتال گیر کرده...انگار که میون راه دمشق و مکزیکوسیتی باشه...
از یه لحاظ دیگه هم هست که خیلی قرطبه را دوست دارم...قرطبه اوج تمدن اسلامی بود و در عین حال سر آغاز افولش...
اینجا گمون کنم آخرین خراب شده ای تو دنیا باشه که یه دون اسپانیایی فرانسوی بتونه به خیالپردازی هاش مشغول باشه.
آنچه نیست هست...من راست دست تو روی من چپ دست وا می سه و اهانت می کنه...چون شب شده و یادگار "هسه" از درونم زوزه می کشه...وقت محاکمه است...این همون محکمه است...این شاید محکوم کردن انعکاس لرزان و نامطمئنی از شوخ خولیو باشه...گرچه که من این نیستم...و این من نیست...اما با هم این و من...وحدانیت داریم...یکی می شویم...
قضیه یارو تو فزوه است که اگر از بالای ده به پائین می رفت حاجی مردان بود...اگه از پائین به بالا می رفت مشدی غریبان...
یا که قضیه اون ژنه روی بازوی بلند کروموزوم ۱۵ است که بسته به محل خوندن یه سری انترون و اگزون داره و اگه از یه جا دیگه بخونی یه سری دیگه انترون و اگزون داره...
اینجوری آدم سبکبار و خرفتی هست که با آدم گونه متفاوت و خرفتی یه جا زندگی می کنن...
..........................
...تو قضاوت نکن...اینجا به قدر کافی قاضی هست...

Beware! You never know when you are being counted...
This applies to sheeps, humans, posts, gigabytes and ...
...
Einstein once said "not all that can be counted counts and not all that counts can be counted"
however, you'd better be careful, 'cause you are being counted (who knows for whatever perverted reason)

زندانی شماره ۲. او بود. او زیست. او تمام شد. سه ساله بود که اولین سه چرخه اش را هدیه گرفت و این هدیه امپریالیستی ترین هدیه ای بود که توی عمرش گرفت. ۷ ساله بود که به مدرسه رفت و این امپریالیستی ترین جرم زندگی اش بود. اونجا با زندانی ۲۳۱ و زندانی ۱۶۳۰۲ اشنا شد که این آشنایی بزرگترین اجتماع امپریالیستی بود که توش شرکت کرد. سال ۱۹۷۴ توی پنوم پن عضو طبقه اجتماعی بود که سال ۱۹۷۸ دیگه وجود نداشت. سال ۱۹۷۵ و خیلی بعد از برادرش که به زندانی شدن نرسید و یا پدرش که معلم بود و این جرم خیلی بزرگی بود٬ به عضویت "مردم جدید" درآورده شد. به زور به این باور احمقانه رسانیده شد! که باید پنوم پن را برای اعتلای سازمان (آنگکا) ترک و در مزارع بیگاری بده. سال ۱۹۷۵ بود که رفیق سرکارگرش به این نتیجه رسید که داشتن سواد زندانی شماره ۲ و در عین حال تلو تلو خوردنش در برداشت محصول برنج٬ مصداق مستقیم توهین به برادر اول و سازمان و هدف والای کمونیستی بوده و زندانی شماره ۲ به اس ۲۱ فرستاده شد. که در آنجا زیر شکنجه رفقا و برادران اعتراف کرد که اگر رفقا و برادران سازمان سیا بدتر از این شکنجه اش می کردند زبان به توهین بر علیه سازمان می گشوده و لذا خود را مستحق مرگ دانست. بنابراین گوری کم عمق برای خویش کنده و با ضربه چکش زندانی شماره ۲ تمام شد.
او بود. او زیست. او تمام شد.
چند هفته ای بعد از این که من به دوست قدیمی دوران جنگم، برنارد و. اوهیر زنگ زدم، واقعا به دیدنش رفتم. به گمونم حدود 1964 یا همچون چیزی بود (هر چی بود، اخرین سال نمایشگاه جهانی نیویورک بود). Eheu, fugaces labuntur anni (مترجم!: جمله لاتین به این معنی: آه، سالهای گریزان زندگیمان می گذرند) اسم من یون یونسونه. یه مردی از استانبول بود.
من دو تا دختر کوچولو با خودم همراه بردم؛ دخترم نانی (Nanny) و دوست صمیمی اش آلیسون میچل (Allison Mitchel). اونا تا اون موقع هیچ وقت از کیپ کود خارج نشده بودن. وقتی که یه رودخونه دیدیم، مجبور شدیم توقف کنیم تا اونا بتونن کنارش وایسن و کمی در موردش فکر کنن. اونا تا اون زمان آب غیر شور به اون بلندی و باریکی ندیده بودن. اون رودخونه هادسون (Hudson) بود. توش ماهی گول (Carp) بود و ما دیدیمشون. اونا به بزرگی زیردریایی های اتمی بودن. ما آبشار هم دیدیم، چشمه هایی که از صخره ها تویه دره دلاور (Delaware) شیرجه می زدن. خیلی چیزا بود که توقف کنیم و ببینیم و بعدش وقت رفتن بود. همیشه وقت رفتنه.
دخترا لباس های مهمونی سفید و کفش های مهمونی سیاه پوشیده بودن تا غریبه ها با یه نگاه بفهمن که چه دخترای خوبی هستن. می گفتم "وقت رفتنه دخترا" و می رفتیم.
بعد خورشید غروب کرده بود و ما تو یه رستوران ایتالیایی شام خورده بودیم و بعد من در خونه سنگی قشنگ برنارد و. اوهیر را زده بودم. در حالیکه یه بطری ویسکی ایرلندی را مثه زنگوله شام زیر بغل داشتم.
زن مهربونش، ماری، که این کتابو بهش تقدیم می کنم، دیدم. این کتابو به گرهارد مولر، راننده تاکسیه تو درسدن، هم تقدیم می کنم. ماری اوهیر یه پرستار با تجربه است، که این چیز خوبیه که یه زن باشه. ماری عاشق دخترایی شد که من با خودم اورده بودم٬ اونا را با بچه های خودش قاطی کرده بود و همشون را فرستاده بود طبقه بالا که تلویزیون ببینن. تازه بعد از این که بچه ها رفتن من حس کردم که ماری یا از من خوشش نمیومد یا از چیزی در مورد اون شب خوشش نمیومد. اون سرد ولی مودب بود.
گفتم "خونه جمع و جور و راحتی دارید" و واقعا اینطوری بود.
گفت "من یه جایی را ترتیب دادم که بتونید حرفاتون را بزنید و کسی مزاحمتون نشه"
"خوبه" و دو تا صندلی چرمی نزدیک شومینه تویه اتاق پر از قفسه را تصور کردم که دو تا سرباز قدیمی بتونن چیزی بنوشن و حرف بزنن. اما اون منو به آشپزخونه برد. دو تا صندلی با پشت صاف را کنار یه میز آشپزخونه با رویه ی سرامیکی سفید گذاشته بود. سطح میز نور منعکس شده از لامپ دویست واتی بالاسرش را جیغ می زد. ماری یه اتاق عمل ترتیب داده بود. فقط یه دونه لیوان روی میز گذاشت که واسه من بود. واسم توضیح داد که اوهیر از بعد از جنگ دیگه نمی تونه لب به این چیزای سگی بزنه.
ما نشستیم. اوهیر خجالت زده بود اما نمی تونست به من بگه که مشکل چی بود. نمی تونستم تصور کنم که چی چیه من بود که انقدر ماری را دلخور کرده بود. من یه مرد خونواده دار بودم. من فقط یه بار ازدواج کرده بودم. یه مست لایعقل نبودم و تو جنگ در حق شوهرش هیچ بدی نکرده بودم.
ماری واسه خودش یه کوکا کولا ریخت. با شکستن قالب یخ تو سینک استیل، کلی سر و صدا راه انداخت و بعدش به یه قسمت دیگه خونه رفت. اما بازم آروم نگرفت. همش از این ور خونه به اون ور می رفت، درها را باز و بسته می کرد حتی اسباب و اثاثیه خونه را تکون می داد تا خشمش را تخلیه کنه.
من از اوهیر پرسیدم که من چی گفته بودم یا چه غلطی کرده بودم که انقدر عصبانیش کرده بود.
گفت "مشکلی نیست...خودتو ناراحت نکن. کاری به تو نداره"
البته این از لطفش بود. دروغ می گفت. همش به من ربط داشت.
اینجوری ما سعی کردیم که ماری را نادیده بگیریم و جنگو به یاد بیاریم. من چند قلپی از مشروبی که همراه اورده بودم بالا انداختم. گاهی قهقهه سر می دادیم یا که لبخند می زدیم، انگار که خاطرات جنگ را به یاد داشته باشیم، اما هیچ کدوم ما هیچ چیز به درد بخوری یادش نمیومد. اوهیر یادش اومد که یه بابایی تو درسدن قبل از بمبارون، دستش به یه عالمه شراب رسیده بود و ما مجبور شده بودیم اونو با فرقون ببریم خونه.
چیز چندانی نبود که بشه در موردش نوشت. من یادم به دو تا سرباز روس افتاد که یه کارخونه ساعت سازی را غارت کرده بودن. اونا یه واگن اسبی پر از ساعت داشتن. خوشحال و مست بودن. داشتن سیگارهای عظیمی که تو روزنامه پیچیده بودن را می کشیدن.
این عملا همه خاطراتمون بود و ماری هنوز داشت سر و صدا می کرد. آخرش دوباره اومد تو آشپزخونه تا یه لیوان کوکا کولا دیگه واسه خودش بریزه. یه قالب دیگه یخ از یخچال برداشت و با سر و صدا تویه سینک کوبیدش، با این که هنوز یه عالمه یخ باقی مونده بود. بعدش به سمت من برگشت و بهم نشون داد که چقدر عصبانیه و این که عصبانیتش به خاطر منه. با خودش حرف زده بود و بنابراین چیزی که گفت فقط پاره ای از یه صحبت خیلی طولانی تر بود. گفت "شماها اون موقع یه مشت بچه بودین"
گفتم "چی؟"
"شماها تو جنگ بچه بودین..مثه بچه هایی که الان طبقه بالان"
سرمو به نشونه تائید تکون دادم. تو جنگ، ما معصومان احمقی بودیم تو انتهای کودکیمون.
"اما تو قرار نیست در موردش اونجوری بنویسی، اینطور نیست" این یه سوال نبود. یه اتهام بود.
گفتم "من...من نمی دونم"
گفت "اما من می دونم...تو خودتون را به جای یه مشت بچه، چند تا مرد نشون می دی که باید نقشتون را توی فیلم ها، فرانک سناترا و جان وین و یا چه می دونم یکی دیگه از اون پیرمردای کثافت جنگ دوست و پر زرق و برق بازی کنن و اینجوری جنگ چیز قشنگی به نظر می رسه و ما یه عالمه دیگه جنگ خواهیم داشت. و بچه هایی مثه بچه هایی که الان اون بالان باید توشون بجنگن"
تازه اون موقع بود که من فهمیدم. جنگ بود که تا اون حد عصبانیش کرده بود. اون دلش نمی خواست بچه هاش یا بچه های هیچ کس دیگه ای تو جنگ کشته بشن و اون فکر می کرد که بخشی از گناه جنگ ها گردن فیلم ها و کتاب هاست.
واسه همین من دست راستم را بالا بردم و یه قولی بهش دادم "ماری...من فکر نمی کنم که این کتاب هیچ وقت به پایان برسه...من تا حالا باید حدود پنج هزار صفحه ای نوشته باشم و دور ریخته باشم. اما اگه یه وقت تمومش کردم، به شرفم قسم، هیچ جایی واسه فرانک سناترا یا جان وین توش نباشه"
گفتم "اصلا می دونی چی کار می کنم؟ اسمشو می ذارم جنگ کودکان".
از اون به بعد، ماری دوست من بود.
از Ante Mortem بگید...که تا قبلش که چیزی می تپید...کسی باهاش نتپید...به Event Horizon می برندش...سر دست...تو آخرین تپش اش..اونجا رهاش می کنن...که اون یک دم آخر...ابدیتی باشه...که هق هق اش...صفیری با فرکانس خیلی پائین باشه که توی تموم کیهان زنگ بزنه...صفیری تحت صوت که رادیوتلسکوپیست های دنیا اونو اغتشاشی از پرتو قرمز تو گستره زمان می دونن...خبر ندارن که امتداد رنج گونه ای از اکنونه که تا کوازارها سینه خیز رفته...بزرگ بنویسید "La Derniere Solution"..بدید از گردن هر گم شده ای که تنها در سیاره ای گم شده زیر ابدیتی از قطرات بارون که با نظم 2 درشت 3 ریز 1 متوسط می بارن، آویزون کنن...قبل از این که آویزونشون کنن...
اونو...یا که منو...از Post Mortem نترسونید...این جانی که زیر نور چراغ مطالعه باز می شه...دیروقتیه که اسرارش شب پره شدن و تو سهل انگاری جاده تندرو له شدن...
می دونم که می گید "Paroles de stupidite de la dégradation d'un homme"
اما این حماقت جهان شموله...تو که نمی فهمی...خود شاهد و گواهی بر این.
سر چهارراه انکیزاسیون مامور تفتیش عقاید مرا می تکاند...مختصری خزعبلات از گذشته بیرون می ریزد...همه از تعجب و تهوع سبز می شوند من از شرمندگی قرمز:
"روزایی که دنیا سر لجه...روزای زیادی که دنیا سر ناسازگاری داره...
من مثه یه دیوار سخت و بلندم...دیوار برلینم...با ده فوج پیاده نظام که ازم مراقبت می کنن...
دیوار بتونی آرماتوربندی شده ام...که با شبکه های فلزی تقویت شده...
با سیم خاردارهایی که مثه تاج به سر دارم...
با جای گلوله های توپ و خون اعدامیان و تکه پاره های فراریان که به گوشه کنارم گیر کرده است..
با همه گرافیتی ها و شعار های ایده آل گرایانی که از سرزمینی بی دیوار حرف می زنن...
"سرزمینی که در آن با یک یورش کسی در خانه ات لانه خواهد کرد"
...اما من یک دیوارم...بلند و سخت و زبر...
ضربه بعد ضربه دنیا را می گیرم...می لرزم...ترک می خورم...اما نمی ریزم...
اما گاهی هم هست...که باید جلوی تو...اون یا اون دیگری وایسم...
نذارم که گلوله های بدطینت دنیا بهتون برسن.....یعنی به خیالم که اینکاره ام...
اون موقع ها یه پرچین کوتاهم که "شهریار" عقب افتاده و من سرپاش کردیم...با خار و خاشاک...
اون موقع هاست که در هم می شکنم و عاجز می شم...چون فقط به خیالم اینکاره ام...می فهمی که؟
................................
حالا قربون دستت اگه سنگی...چوبی...تیزی...چیزی داری که بزنی...
بکوبش تو سرم...بزنش تو تنم...
قول می دم راست راستکی دیوار باشم...آه هم نگم...سنگت که بخوره...تلپی آروم بکنه و بیوفته..."
.................................
***مرا از دور فرا رسیدند...تاج ساده لوحی بر سرم گذاشتند...شنلی از خودبزرگ بینی بر تنم کردن و سوار بر عقده ها تا به شمس العماره قرطبه بردندم...آنجا واژگون...از لبه بام چپه ام کردند...هلهله کردند...پایکوبی کردند...شنل خود بزرگ بینی را شستند...تاج ساده لوحی را صاف کردند...گذاشتنش در خانه شهردار تا دگر سال...که باز نوبت کارناوال ساده لوحی و خود بزرگی بینی...سر برسد.....
امروز یه ترجمه چاپ شده از سلاخ خانه شماره پنج را دیدم...حالا دیگه خیلی مطمئن نیستم ترجمه این کتابه فکر خیلی خوبی باشه...هر چند سبک ترجمه اش با اینی که من خیر سرم دارم انجام می دم خیلی فرق داره...اما خوب دوباره کاری شاید عبثی باشه...به هر حال...فعلا محض سرگرمی ادامه می دم تا ببینم چی پیش میاد.
...................
بعضی وقتها سعی می کنم تا شبهای دیروقت، بعد از این که زنمو فرستادم بخوابه، به دوست دخترای قدیمی زنگ بزنم. "الو..اپراتور؟ می خواستم ببینم می شه شماره تلفن خانم فلانی را بهم بدید؟ فکر می کنم فلان جا زندگی می کنه"
"ببخشید قربان، اما همچین اسمی نداریم."
"ممنونم اپراتور. به هر حال ممنونم."
و بعدش سگمون را بیرون می کنم یا که از بیرون داخل میارمش و کمی باهاش صحبت می کنم. بهش می فهمونم که ازش خوشم میاد و اون به من حالی می کنه که از من خوشش میاد. به بوی گاز خردل و گل های رز اهمیتی نمی ده.
به سگه می گم "تو کارت درسته سندی (Sandy)...می دونستی سندی؟ تو کارت درسته"
بعضی وقتها رادیو را روشن می کنم و به یه برنامه رادیویی که از نیویورک یا بوستون پخش می شه گوش می دم. راستش وقتایی که حسابی مشروب خورده باشم تحمل موسیقی ضبط شده را ندارم.
دیر یا زود به رختخواب می رم و زنم ازم ساعت می پرسه. همیشه باید وقتو بدونه. بعضی وقتها من نمی دونم و می گم "چه می دونم".
بعضی وقتها به دوران تحصیلم فکر می کنم. من بعد جنگ واسه یه دوره ای به دانشگاه شیکاگو رفتم. توی دپارتمان انسان شناسی دانشجو بودم. اون موقع ها، اینجوری بهمون یاد می دادن که هیچ تفاوتی بین آدم ها نیست. شاید هنوزم همینجوری درس می دن.
یه چیز دیگه که بهم یاد دادن این بود که هیچ کس مسخره یا بد یا حال به هم زن نیست. یه کم قبل از این که پدرم بمیره، بهم گفت "می دونی، تو هیچ وقت یه داستان که شخصیت بد داشته باشه ننوشتی" و من بهش گفتم این یکی از چیزایی که بعد از جنگ تو دانشگاه یاد گرفتم.
اون موقع ها که واسه انسان شناس شدن درس می خوندم، همزمان یه خبرنگار جنایی تو دفتر خبری مشهور شهر شیکاگو بودم، 28 دلار هم هفته ای حقوق می گرفتم. یه بار منو از شیفت شب به شیفت صبح منتقل کردن و برا همین 16 ساعت پشت سر هم کار کردم. همه روزنامه های شهر از ای پی (Associated Press) تا یو پی (United Press) از ما حمایت می کردن و ما همه اخبار دادگاه ها و مراکز پلیس و آتش نشانی و حتی گارد ساحلی روی دریاچه میشیگان را پوشش می دادیم. ما به همه این موسسات وصل بودیم٬ اونا با کمک لوله های هوایی (Pneumatic Tubes) که از زیر خیابون های شیکاگو رد می شد ما را تامین می کردن.
خبرنگارها به نویسنده هایی که هدفون سرشون بود زنگ می زدن و داستان هاشون را تعریف می کردن و نویسنده ها داستانها را روی کاغذهای میموگراف (Mimeograph) قلم می زدن. داستان ها میموگرافی می شدن و توی کارتریج های برنزی و مخملی چپونده می شدن که به خورد لوله های هوایی داده می شدن. جون سخت ترین خبرنگارها و نویسنده ها، زنایی بودن که بعد از این که مردها به جنگ رفته بودن کارشون را دست گرفته بودن.
اولین داستانی را که من پوشش دادم مجبور بودم از پشت تلفن واسه یکی از اون زن های هیولایی دیکته اش کنم. قضیه مربوط به یه کهنه سرباز جوون! بود که شغلش اپراتوری یه اسانسور قدیمی تو یه ساختمون اداری بود. در آسانسور تو طبقه اول پر از تزئینات آهنی بود. میله های آهن مثه مار دور هم پیچیده بودن و از سوراخ ها بیرون اومده بودن. یه شاخه آهنی با دو تا مرغ عشقی آهنی هم داشت. کهنه سربازه خواسته بود که آسانسور را به زیر زمین ببره، در را بسته بود و آسانسور را پائین برده بود اما حلقه ازدواجش تویه تزئینات آهنی گیر کرده بود و اینجوری کف آسانسور پائین رفته بود، از زیر پاش خالی شده بود و سقف اتاق آسانسور لهش کرده بود. می گذره.
وقتی من زنگ زدم که قضیه را تعریف کنم، زنه که می خواست داستانو قلم بزنه پرسیده بود "زنش چی گفت؟"
گفتم "زنش خبر نداره...این تازه اتفاق افتاده"
"بهش زنگ بزن ببین حرفی داره بزنه"
"چی؟؟؟"
"بهش بگو سروان فین (Finn) از اداره پلیس هستی. بگو که خبر بدی داری و خبرو بهش بده و ببین چی می گه"
خوب منم اینکارو کردم. زنش گفت که توقع دارم که چی بگه. پای یه بچه هم در میون بود و این چیزا.
وقتی که به دفتر کارم برگشتم، زن نویسنده محض ارضای فضولیش ازم پرسید که یاروهه که له شده بود چه شکلی شده بود.
من بهش گفتم.
پرسید "اون صحنه ناراحتت کرد؟" داشت یه شکلات سه تفنگدار می خورد.
گفتم "معلومه که نه. من خیلی بدتر از اون تو جنگ دیدم"
حتی اون موقع هم من خیر سرم داشتم یه کتاب در مورد درسدن می نوشتم. اون موقع ها به عنوان یه حمله هوایی معروف تو آمریکا شناخته نمی شد. کمتر آمریکایی خبر داشت که به عنوان مثال چقدر بدتر از هیروشیما بوده. من هم خبر نداشتم. هیچ حرفی در موردش نبود.
تو یه مهمونی پیش اومد که من به یه پروفسور دانشگاه شیکاگو در مورد حمله هوایی و جزئیاتیش که من دیده بودم و کتابی که می خواستم بنویسم گفتم. اون عضو یه چیزی به اسم کمیته تفکر اجتماعی بود. و اون به من در مورد بازداشتگاه های جمعی و در مورد این که چطور آلمان از یهودی های مرده صابون و شمع درست کرده بودن و غیره گفت. تنها چیزی که می تونستم بگم این بود "می دونم، می دونم، می دونم"
جنگ جهانی دوم، بدون شک همه را خیلی سخت گیر کرده بود. بعد جنگ من مسئول روابط عمومی جنرال الکتریک تو شنکتادی، نیویورک (Schenectady) و یه آتش نشان داوطلب تو روستای آلپلاس (Alplaus) جایی که اوین خونه ام را خریدم، شدم. رئیسم یکی از سخت گیر ترین آدمایی بود که امیدوارم دیگه تو زندگیم هرگز نبینم. قبلا یه سرهنگ دوم روابط عمومی تو بالتیمور بوده. وقتی که من تو شنکتادی بودم اون به کلیسای اصلاح شده هلند پیوست که البته کلیسای خیلی سخت گیریه.
اون بعضی وقتا با ریشخند ازم می پرسید که چرا افسر نشده بودم، یه جوری که انگار من گناه کرده باشم.
من و زنم چربیمون را از دست داده بودیم. اون سالها، دوران لاغر مردنی بودنمون بود و ما یه عالمه کهنه سرباز با زنهای لاغرمردنیشون به عنوان رفیق داشتیم. من فکر می کردم که بهترین کهنه سرباز ها تو شنکتادی، مهربونترین و خنده دارترینشون، اونایی که بیشتر از همه از جنگ بدشون میومد، اونایی بودن که واقعا جنگیده بودن.
اون موقع ها من به نیروی هوایی نامه نوشته بودم و ازشون در مورد جزئیات حمله به درسدن پرسیده بودم، این که کی دستور حمله را داده بود، چند تا هواپیما تو حمله شرکت داشتن، چرا این کارو انجام دادن، چه فایده ای براشون در بر داشته بود و این چیزا. یه مردی جوابمو داده بود که مثل خودم تو روابط عمومی کار می کرد. عذرخواهی کرده بود و گفته بود که این اطلاعات هنوز کاملا محرمانه محسوب می شن.
من نامه را بلند بلند واسه زنم خوندم و بعد گفتم "محرمانه؟ خدای من از کی قایم می کنن؟"
اون موقع ها ما اتحادیه جهانی فدرالیست ها (United World Federalists) بودیم. الان نمی دونم چی چی هستیم. شاید تلفن کننده باشیم. ما یا شایدم فقط من خیلی تلفن می زنیم، لااقل شبهای دیروقت که اینطوره.
از دوردست...پشت آسمون غبارآلود...پشت پناه زمین...اونجا که دیگه دنیا از صفحه صاف بودن کوتاه میاد و کره می شه...میایید...
خسته می رسید...خستگی تان در نشده...چمدان سوغاتی می گشایید...مرا می نشانید...و آینده مبهم که فقط دورنمایی ازش شکل گرفته بود را به هم می ریزید...تصویری که شکل می گرفت و شما آشفته اش می کنید...
سوغاتی واسم...در هم شکستگی عجیبی می آورید...کوله باری پر از گذشته یهو بی ارزش می شه...
...........
مجبورم...مجبور می شم...با مورچه ها از خونه راه میوفتم...دنبال رزق و روزی...از نو سر می گیرم...
...........
به افق جلوی رومون نگاه کن...اونا را می بینی؟...عقب افتادیم...خیلی عقب افتادیم...
...........
ببخشید که زنگار بسته ایم...مجبوریم.
تصمیم گرفتم خورد خورد کتاب Slaughterhouse number 5 یا The Children's Crusade از Kurt Vonnegut را ترجمه کنم بذارم اینجا. این بخش اول فصل اوله....کتاب با یه شعر شروع می شه:
گاوها ماق می کشند
کودک بیدار می شود
اما حضرت مسیح کوچک
هیچ نمی گرید.
..................................
--اول--
همه این ها، کم و بیش اتفاق افتاده اند. حداقل بخش های مربوط به جنگش به واقعیت خیلی نزدیکند. یه بابایی را می شناختم که راست راستکی تو درسدن واسه برداشتن یه قوری که مال خودش نبود اعدام شده بود. یه یاروی دیگه ای را هم می شناختم که واقعا تهدید می کرد که بعد از جنگ یه قاتل اجیر کنه دشمنان شخصی اشو را بکشه. و اینطوری. البته من همه ی اسما را عوض کردم.
من واقعا سال 1967 با پول گوگنهایم (خدا دوستش بداره!) به درسدن برگشتم. خیلی شبیه به دیتون (Dayton) تو اهایو بود، گیرم که فضای باز بیشتر از دیتون داشت. به گمونم چندین و چند تن استخوون آدمیزاد تو زمینای اون شهر باشه.
من با یه دوست قدیمی دوران جنگ، برنارد و. اوهیر (Bernard V. O’Hare) به اونجا برگشتم و اونجا با یه راننده تاکسی دوست شدیم که ما را به سلاخ خونه ای که شب ها به عنوان اسیر جنگی توش زندانی بودیم برد. اسم رانندهه گرهارد مولر (Gerhard Muller) بود. بهمون گفت که یه مدتی به عنوان اسیر پیش آمریکایی ها زندانی بوده. ازش پرسیدیم که زندگی زیر چکمه کمونیست ها چه جوریه و اون گفت که اولش خیلی افتضاح بوده چون همه باید حسابی کار می کردن و در عین حال سرپناه و غذا و لباس سخت گیر میومده. اما الان اوضاع خیلی بهتره. اون یه آپارتمان جمع و جور و دوست داشتنی داره و دخترش داره بهترین آموزش ها را می بینه. مادرش توی طوفان آتش درسدن سوخته بود. می گذره.
یارو رانندهه واسه اوهیر یه کارت پستال واسه کریسمس فرستاد؛ نوشته بود:
" برای شما و خانواده تان و همچنین برای دوستتان آرزوی کریسمس و سال نو خوش دارم و امیدوارم که اگه قسمت باشه دوباره در دنیایی از صلح و آزادی توی تاکسی ببینمتون"
من اینو خیلی دوست دارم "اگه قسمت باشه"
من نفرت دارم از این که مجبور باشم واستون بگم که این کتاب کوچیک مسخره چقدر واسه من گرون تموم شد هم از لحاظ مالی هم از لحاظ روحی. وقتی که بیست و سه سال پیش از جنگ جهانی دوم به خونه برگشتم، فکر می کردم که واسم آسون باشه که در مورد تخریب درسدن بنویسم؛ به خاصه که فقط کافی بود تا چیزایی که دیده بودم را بنویسم. تازه فکر می کردم که یه شاهکار ادبی بشه و یا لاقل کلی پول واسم بسازه، چون هر چی که نبود موضوع کتاب، موضوع مهمی بود.
اما اون موقع به قدر کافی کلمه در مورد درسدن به ذهنم نمی رسید، لاقل نه انقدر که بشه باهاشون یه کتاب نوشت. الان هم حرف زیادی ندارم در حالی که الان یه پیر فکستنی ام با خاطراتش و رفیق مفیق هاش و پسرهاش که دیگه بزرگ شدن. به نظرم می رسه که چقدر تیکه ای از خاطراتم که به درسدن مربوط می شه بی فایده بوده و با این حال چقدر نوشتن در مورد درسدن وسوسه انگیزه و اینجوری من یاد این شعره میوفتم:
یه مردی از استانبول بود
که زیر لبی به "چیزش" می گفت
"تو همه ثروت منو گرفتی
تو سلامت منو به باد دادی
حالا هم که نمی شاشی، لعنتی"
البته یاد این آهنگه هم میوفتم:
اسم من یون یونسونه
کارم تو ویسکانسینه
اونجا تویه چوب بری کار می کنم
و آدمایی که منو تو خیابون می بینن
می پرسن "اسمت چیه؟"
و من می گم
"اسم من یون یونسونه،
کارم تو ویسکانسینه
......"
و همین طور تا ابدیت.
تو این سال ها که گذشته، آدم هایی که می بینم گاه پرسیدن که دارم روی چی کار می کنم و معمولا جواب دادم که کار اصلی یه کتابه در مورد درسدن. من اینو یه بار به هاریسون استار فیلم ساز گفتم و اون ابروش را بالا برد و پرسید "کتابت بر علیه جنگه؟"
"آره"...جواب دادم.."گمون کنم"
"می دونی من به آدمایی که می گن دارن یه کتاب ضد جنگ می نویسن چی می گم؟"
"نه. چی می گی هاریسون استار؟"
"می گم...چرا یه کتاب بر علیه یخچال های طبیعی نمی نویسید؟"
صد البته منظورش این بود که تا دنیا دنیاست جنگ خواهد بود و جلوگیری کردن از جنگ به سختی جلوگیری کردن از آب شدن یخچال های طبیعیه. و من به این باور دارم.
و حتی اگه جنگ ها مثه یخچال های طبیعی همیشگی نباشن، همیشه مرگ ساده و بی شیله پیله که هست.
وقتی که کمی جوونتر بودم و داشتم روی کتاب درسدنم که الان معروفه کار می کردم؛ از یه دوست قدیمی دوران جنگ به اسم برنارد و. اوهیر پرسیدم که می تونم به دیدنش برم. اون دادستان یه شهر تو پنسیلوانیا بود و من یه نویسنده تو کیپ کود (Cape Cod) بودم. تو دوره جنگ ما سرباز صفر بودیم، دیده بان های پیاده نظام. دوره جنگ هیچ فکر نمی کردیم که بعد جنگ هیچ پولی بتونیم در بیاریم، اما وضعمون عملا خیلی خوب بود.
من از کمپانی تلفن بل خواستم که واسم پیداش کنن. واسه این کار محشرن. من شب های دیروقت یه مرضی دارم که به الکل و تلفن مرتبط می شه. مست می کنم، زنمو با بوی دهنم که مخلوطی از گاز خردل و گل رزِ فراری می دم و بعدش با صدای جدی و با وقار از اپراتور های تلفن می خوام که به این یا اون دوست و رفیق منو وصل کنن که خیلی ساله خبری ازشون ندارم.
من اینجوری با اوهیر تماس گرفتم. اون کوتاهه و من بلندم. ما تو دوره جنگ مات و جف (Mutt & Jeff) بودیم. با هم دیگه هم تو جنگ اسیر شدیم. پشت تلفن بهش گفتم که کی هستم. اون خیلی راحت حرفمو باور کرد. بیدار بود، داشت مطالعه می کرد گرچه بقیه اهل خونش خواب بودن.
"ببین"..گفتم..."من دارم این کتابو راجع به درسدن می نویسم. خوش دارم که یکمی واسه یاداوری چیزا کمک بگیرم. می خواستم ببینم می شه بیام اونجا و ببینمت؟ می تونیم یه چیزی بنوشیم و حرف بزنیم تا یادمون بیاد"
خیلی علاقه مند نبود. گفت که چیز چندانی یادش نمیاد. با این حال بهم گفت که برم پیشش.
گفتم "به نظرم نقطه اوج کتاب اعدام ادگار دربی (Edgar Derby) بیچاره باشه"..."می دونی خیلی مسخره اس...یه شهر کامل می سوزه...و هزاران نفر کشته می شن...اونوقت این سرباز آمریکایی تو خرابه ها به اتهام برداشتن یه قوری دستگیر می شه. یه محاکمه معمولی و بعد جوخه اعدام تیربارونش می کنن."
اوهیر گفت: "هوم"
"چیه؟ فکر نمی کنی که این دقیقا همونجاییه که داستان به اوجش می رسه؟"
گفت "والا چه می دونم...این حرفه توئه نه من"
به عنوان یه آدم حرفه ای تو اوجها و ترس ها و گفتگوهای بی نظیر و سردرگمی و رودررویی، من بارها چهارچوب داستان درسدن را ترسیم کرده بودم. بهترین چهارچوبی که واسش ساخته بودم یا لاقل خوشگلترینش، پشت یه لوله کاغذ دیواری بود.
از مداد شمعی های دخترم استفاده کردم، یه رنگ مختلف واسه هر کدوم از شخصیت ها. یه انتهای کاغذ دیواری اول قصه بود اون سرش آخر قصه بود و بینش، اون وسط، اون همه قسمت میانی قصه بود. خط آبی با خط قرمز ملاقات کرد و خط زرد وایساد چون شخصیتی که نمادش رنگ زرد بود، مرده بود. و اینطوری. نابودی درسدن با یه نوار عمودی از چسب نارنجی مشخص شده بود و همه خط هایی که زنده مونده بودن از این نواره رد شدن و اون ورش سر بیرون اوردن.
آخرش، جایی که همه خط ها متوقف شدن، یه نیزار تو الب (Elbe) خارج هاله (Halle) بود. بارون میومد. چند هفته ای بود که جنگ تو اروپا تموم شده بود. ما تو دسته ها بودیم و سرباز های روسی مواظب ما بودن؛ ما انگلیسی ها، آمریکایی ها، هلندی ها، بلژیکی ها، فرانسوی ها، کانادایی ها، آفریقا جنوبی ها، نیوزیلندی ها و استرالیایی ها. هزاران نفر از ما قرار بود که از اون لحظه به بعد اسیر جنگی نباشیم.
اون سمت هم هزاران روس و لهستانی و یوگسلاو و غیره بودن که آمریکایی ها ازشون مراقبت می کردن. تویه بارون یکی یکی مبادله اسرا انجام شد. من و اوهیر عقب یه کامیون با خیلی دیگه سوار شدیم. اوهیر هیچ سوغاتی نداشت. عملا هرکس دیگه ای یه چیزی داشت. من یه شمشیر نمادین لوفت وافه (Luftwaffe) داشتم، هنوزم دارمش. آمریکایی ریزه میزه ای که من تو این کتاب بهش پاول لازارو (Paul Lazzaro) می گم چند قیراطی الماس و یاقوت و زمرد و غیره داشت. اون اینا را از آدم های مرده تویه زیرزمین های درسدن بلند کرده بود. می گذره.
یه انگلیسی احمق که همه دندوناش را یه جایی از دست داده بود، سوغاتیش را را تویه ساک چرمی گذاشته بود. ساکه کنار پای من بود. هر گاه و بیگاهی یه نیم نگاهی تو ساکه مینداخت و بعد گردن می کشید و چشماش را می چرخوند تا آدمایی که سعی می کردن تویه ساکه را ببینن را ببینه و ساک را به پای من می کوبید. من فکر می کردم که این کوبیدن تصادفیه. اما اشتباه می کردم. اون باید به یکی نشون می داد که چی تویه ساک داره و تصمیم گرفته بود که اون وسط به من اعتماد کنه. چشمش تو چشمم افتاد، چشمکی زد و در ساک را باز کرد. یک مدل گچی از برج ایفل توش بود، رنگش طلایی بود و یه ساعت توش بود.
گفت "اینو می گن یه چیز حسابی"
و ما را به یه استراحتگاه تو فرانسه فرستاده بودن، که اونجا میلک شیک شکلاتی و یه عالمه غذای چرب و چیلی دیگه بهمون دادن تا این که حسابی چربی اوردیم. بعد ما را فرستادن خونه و اونجا من با یه دختر خوشگل که اونم چربی داشت ازدواج کردم و بچه دار شدیم.
و حالا اونا همه بزرگ شدن و من یه پیر فکستنی ام با خاطراتش و رفیق مفیق هاش. اسم من یون یونسونه، کارم تو ویسکانسینه، من اونجا تو یه چوب بری کار می کنم.
عادت ها به طور هوسی قصد سفر می کن...می رن اما نرسیده به حد جدایی من و اونها...پشیمون می شن برمی گردن...دنیا دیده شدن و می شن وسواس...اینجوری از بین پلک هایی که خستگی مزمن و مفرط به هم می دوزدشون قرینگی تراوش می کنه...که تو دنیای مشوشم دچار هزار نوع فوبیا می شه...و آخرش تو لحظه ای که آگرافوبیاش بر کلاستروفوبیاش غلبه می کنه...تو کنج تنگ و نور ندیده ای از دنیا آروم می گیره...
آدم های اسکیزوئید ما سادومازوخیست ها را به مقابله می خونن...بریک می رقصن و ما بشکن می زنیم...نوبت ما که می شه ما دچار "بریک" می شیم و اونا "بشکن" می گن...گله ما به گله اونها می پیونده...و مجمعی به قدر کافی بزرگ از دیوانگان را تشکیل می دیم...انقدر که ملل و دول دست در جیب می کنن و برای سرکوبیمون حتی به قیمت عوارض جانبی بسیار...سهمیه ۱۰۰ لیتر هالوپریدول اعلام می کنن...که می زنیم و عجیب "های" می شیم...
کسی سر می رسه و این رویه رفتاری را در ژورنال "نیو انگلند" شرح می ده...بو برده که هر عیبی داریم...عیبی اساسیه...عیب ساختاری و نه عیب شناختی!...می گه که چطور تو لحظه اشتباهی از زمان و مکان...ساختار جان و روح پیچ اشتباهی خوردن...انقدر نافرم که شکل فضایی شون به هم ریخت...و حالا اون آنزیمی که باید هر وقت "دنیا زدگیمون" بالا می زد یا که احساساتمون از سوراخ "خودآزاری" سر ریز می شدن٬ روح و جانو غیر فعال می کرد٬ دیگه جا شو رو این زندگی پیدا نمی کنه...دیگه حتی ما را نمی شناسه...اینجوری یا یه جور شبیه به اینطوری٬ این باباهه نتیجه گرفت که ما دچار "روح پالسی" شدیم...
...باباهه رو حساب زندگی های درپیتی جماعت ما٬ معروف می شه...می شه خبره و کارشناس...می ره این کنگره تو تورنتو...اون سمینار تو قرطبه...می گه واسه ملت که "روح پالسی" چی چی هست...می گه همونطور که زایمان سخت و طول کشیده بچه را سربرال پالسی می کنه...دمیده شدن دیر هنگام روحی چروکیده و چرک گرفته هم بچه را "روح پالسی" می کنه...اینجوری دست وجدان و بحثی به اسم "آدمیت" از زندگی جماعت همچون منی رخت بر می بنده.....باباهه اینا را البته با صد تا نمودار و چم چمان و چند چون می گه...اما من که همین قدر فهمیدم باشه که شما بیشتر بفهمین...
عزیزی از مشکل من خبردار می شه...کمپوت به دست سر می رسه...تهمونده "ترحم" های پارسال که اردیبهشت تاریخ مصرفش می گذره را اورده خیرات بکنه....دستی به سر و گوشم می کشه...می پرسه "هان عمو خولیو بگو ببینم این درد و مرضت عارضه هم داره؟"...می گمش که جماعت ما دچار نکروز و نارسایی زودرس روح می شن...انقده که کارمون به دیالیز روحی-صفاقی می رسه...دلش می سوزه...دست می کنه ته کیسه شاید چیزی از ترحم امسالش را بتونه روی سرم بپاشه...گیرش نمیاد...شرمنده می شه...شرمنده می شم...تو شرمندگیمون اون می ره٬ من بدرقه اش می کنم...
اینا را واسه بچه همسایه که می گم...شاکی می شه...می گه "عمو خولیو دیوونه...من فقط توپمو می خوام...اونجاس اون گوشه (حیات) خلوتت"...راست می گه تو گوشه زندگی خلوتم...چیز متفاوتی رنگ تراوش می کنه...زود می دمش بهش و روونه اش می کنم...قبل از این که کودکی اش با معصومیت و بلاهتش به زندگی خاکستریم کمی رنگ بودنی از نوع دیگه بده.........
....................
Bad Boys - Bob Marley & The Wailers
Bad boys watcha gon,watcha gon, watcha gonna do? When they sudedongdong come for you? Let me! whatcha wanna do? when they come for you? Bad boys, bad boys whatcha gonna do whatcha gonna do? When they come for you? Bad boys bad boys whatcha gonna do? Whatcha gonna do whatcha gonna do when they come for you? When you were eight and you had bad dreams you go to school And that's the golden rule, so why are you acting like a bloody fool If you get hot then you must get cool! You chuck it down thas one, You chuck it down this one, You chuck it down ya mother, And ya chuck it down ya father, Ya chuck it down a brother, And ya chuck it down ya siter, You chuck it down that one and you chuck it down me! Nobody hit ya over break, Pleas stop acting over break, No soldier man will give ya a break, Then Your eyes would give you wits héhéhé! (When they come for you?) Why did you have to act so mean? Don't you know you're a human being? Born of a mother with the love of a father, Reflexion comes and reflexion goes, I know sometime you wanna let go hehehe i know sometime you wanna let go Your too bad, Your too rude, Your too bad, Your too rude, You chuck it down that one, you chuck it down this one, You chuck it down ya mother, And you chuck it down your brother and you chuck it down your sister And you chuck it down me!!
قرطبة
والحاضر المستتر في ثوب الماضي
حينما تسير في شوارع قرطبة تجد نفسك و قد أصبحت فجأة و كأنك في أفلام الأبيض و الأسود .... تجد رجل عجوز ينادي على اليانصيب قائلاً بالأسبانية ( لوتاريا ) و عرافة تقرأ الكفوف و تحدد لك عملك و قصة حبك و طريقك و مستقبلك ... و فجأة قد تكون غير معتاد عليها لكنها نغمات عازفو الجيتار اللذين يتسكعون في الشوراع يغنون و قد وضعوا صورتهم بجانب صورة شهيد ليخيل لك أنه والده أو جده أو أحد ورثته و بجانب الصورة يوجد قبعة توضع فيها أموال المستعين من المارة و هذه القبعات مكسكية يتم تأجيرها لمن هو من هواه إلتقاط الصور الفوتوغرافية و هو مرتديها . (من الشبکه الاخبار العالمیه: محیط)
يک روز زيباي سپتامبر ...195 ، حدود ساعت يازده صبح قفس بزرگ شيشه اي سازمان ملل متحد درآفتاب پاييزي مي درخشيد و ماموريت صلحجويانه اش را که همان « بزرگترين مرکز جلب سياح امريکا» شدن بود ، ادا مي کرد.
هزاران بازديد کننده که با موج بي پايان ماشين ها به وروديه شمالي متمايل بودند ، با راهنمايان به داخل ساختمان بلعيده مي شدند.
بازديدکنندگان لحظه اي مقابل سالن مراقبه مي ايستادند وهشتاد و دو صندلي خالي راه نظاره مي کردند که نشانگراين بود که هشتاد و دونماينده کار ديگري داشته اند! بعد با عزمي راسخ به ساختمان اصلي يورش مي بردند وبعد از ديدن آنهمه نبوغ انساني در زمينه هنر تجريدي شگفت زده باز مي گشتند.
گروه ها مقابل هشتاد و دو پرجم ملل متحد مي ايستادند وسعي داشتند که درجنگل رنگها جهت خو دا بيابند.
- اين يکي چيست ؟ قرمز ، زرد و بنفش با شمشيري خونين در ميان ؟
- درکتاب راهنما چيزي در باره اش ننوشته ، اما من نسخه ماه گذشته اين کتاب را دارم ، حتماٌ از ماه پيش تا بحال حکومت جديد مستقلي به وجود آمده .
در داخل ساختمان – لااقل به ظاهر - به نظر مي آمد که چيزها جيک وجيک روزانه شان را دنبال مي کنند.
تنها اتفاق آن روز صبح ، نماينده يک کشورعقب افتاده بود که با رداي شاهزاده اي بنفش و طلايي اش روي پلکان برقي روبروي وروديه نمايندگان ، با خادمينش نشسته بود. و دوساعتي مي شد که با چهره اي خالي از اضطراب اما آشکارا مغلوب از تمدن غرب ، بالا مي رفت و پايين مي آمد .
درسالن بزرگ مجمع عمومي که مزين به دونقاشي ديواري بود ، روزنامه نگاران و مردم مدت دوساعت گوش به سخنراني يک نماينده سپرده بودند. نقاشيها يکي تخم مرغهاي خاگينه را نشان مي داد ويکي آقا خرگوشه را سمبل هايي دوسويه – گرسنگي تسکين يافته و ساده لوحي شگرف ملتها .
پشت کرسي خطابه ، سپرده هاي مسي عظيمي که روبه سالن داشتند به مجمع عمومي فضايي نگران کننده داده بود ونشانگر نوعي عظمت روحيه جنگجويي بود.
رنگهاي سبز و آبي صندليها وميزها دربه وجود آمدن نوعي فضاي ضد ونقيض ، تنش ونفاق کمک مي کرد. ونزد طبايع سليم ، بمحض ورود باعث مختصري دندان قروچه مي شد.
دراتاقکهاي تلويزيون ، دوربينها حريصانه سرگردان بودند و سر دوربينها به عبث درجستجوي خستگي ناپذير يک چيز جالب ، بسوي کاغذها و چهره نمايندگان گرفته شده بود.
درسالن نمايندگان ، جنب و جوش هميشگي نمايندگان کشورهاي عربي حکمفرما بود . گاهي از گوشه اي دور ، فرياد غربت آلود موذني به گوش مي رسيد.
يک جفت ديپلمات از رده قديمي ها ، با موي جو گندمي و صورتي جدي ، ايستاده بودند . فنجانهاي قهوه به دستشان بود وبا صدايي آرام جذابيتهاي متقابل ماموريت بوداپست سال 1927 رامقايسه مي کردند و اگر احياناٌ کسي به ايشان تنه مي زد، فوراٌ مي گفتند : « ببخشيد » .
از پنجره هاي شيشه اي عظيم مي شد منظره آفتابي رودخانه ايست ريور را ديد . قايقهاي بسيارو گوناگوني بودند که بسوي درياي بالا مي رفتند و قايقهاي يدکي کوچک و گرد و پرجنب وجوش بندر نيويورک که ديدنشان تسکيني براي چشم نمايندگان بود. گاهي ، چند دخترآمريکاي جنوبي جوان و جذاب درموجي از عطرمي گذشتند و ديپلمات ها براي لحظه اي خط فکرشان را گم مي کردند و رو به هم مي گفتند « بيا ، اين هم يک زن فرانسوي !» .
عکاس رسمي ملل متحد خستگي ناپذير درحرکت بود. دماغش را بالا گرفته بود و دوربين به دست انگار مرغ ماهيخواري بود که دريک باتلاق درجستجوي ماهي عظيمي باشد .
درآن سوي راهروي درازي که ساختمان مجمع عمومي را به برج عظيم مستطيلي شکل دبيرخانه وصل مي کرد ، سه هزارو پانصد کارمنداز هر نژاد وهر رنگ وهرمذهبي ، شبانه روز در راه منافع شخصي شان : به مشکلات دوستي بين ملتها ، همزيستي مسالمت آميز وهمکاريهاي بين المللي که روسايشان طي بيش ار ده سال در سالن هاي کنفرانس و گردهمايي ومجمع عمومي به عبث مورد بحث و مذاکره قرار داده بودند، رسيدگي مي کردند .
دردفاتر ارتباطات وابسته به سازمان ملل متحد ، خبرنگاران در حالي که روي صفحات تلويزيوني وماشين تحيرها خم شده بودند بدون دقت سخنراني هايي را که از بلند گوي سالن هاي گردهمايي پخش مي شد ، گوش مي دادند .
آن روز، روزي بود مانند روزهاي ديگر سازمان ، دم و دستگاه هاي روغن خورده با خرخر هميشگي شان به چرخيدن ادامه مي دادند .
اما يک چشم تيز بين مي توانست از وراي جنب وجوش آرام اين کندو ، نشانه ها يي را برخلاف روال معمول تشخيص دهد.
از طرفي , عده اي نگهبان نو نوار با لباس متحدالشکل آبي و خاکستري در راهروها و محلهايي که بروي عموم مردم بسته بود ، ايستاده بودند و با حالتي مشکوک رفت و آمد کارمندان را تماشا مي کردند . به نظر مي آمد که به دنبال چيزي يا کسي هستند.
واز طرفي ديگر گروهي کارگر به دنبال رئيس تدارکات ، بطور خستگي ناپذيري به بازرسي ساختمان پرداخته بودند ، و آنچنان به اين فعاليت عجيب سر تسليم نهاده بودند که هيچ کس قادر نبود هدفشان را از اين کارها بداند . مسلح به چکش بودند ، قدم بقدم پيش مي رفتند و ضربه هاي کوتاه خشکي به ديوارها مي زدند و با دقت گوش فرا مي دادند. گوشهايشان را به جداره ديوار نزديک کرده بودند ، انگار دکتري که به ضربان قلب بيماري گوش دهد.
هرمترمربع ديوار را مي کاويدند بي اينکه کمترين گوشه را از نظر دور بدارند.
اين جنب و جوش غيرمعمول با به وجود آمدن نوعي اضطراب در کارکنان سازمان ، به پايان رسيد .
پس از لحطه اي شايع شد که يک خيالباف در ساختمان ، يک دستگاه جهنمي پنهان کرده و به دبير کل « تراکنار» هم با تلفن خبر داده اند که هر آن ممکن است همه چيزمنفجر شود.
اما اتفاق منحرف کننده اي که موضوع صحبت نيم ساعت قانوني وقت ناهار بود، قاطي اين قضيه شد وساعت نيم بعداز ظهر تمام کارکنان دوهزارو پانصد دفترآسمانخراش، مجبور شدند به دستور شخصي رئيس جمهور ، پنجره هايشان را باز کنند وبراي سه دقيقه کامل ، پرچم کوچک آبي رنگ سازمان ملل متحد را که فقط بهمين دليل به ايشان داده شده بود ، تکان دهند .
درچنين تشکيلاتي که مدتها بود کسي درجستجوي معنايي براي فعاليتهايي که مي شد نبود ، اين آزمايش عجيب باعث اظهار نظرهاي بي پاياني شد.
اغلبشان فکر مي کردند که اين بيانيه اي است پرشور اما از سريأس وبا اين هدف که به دنياي خارج نشان دهند که اعضاي سازمان ملل علاقمند به سرنوشتشان هستند.
بهرحال ، براي پاسخگويي به پرس و جوها، به روساي دفاتر گفته شد که درجواب بگويند آن يک وارسي ساده فني است; اما خودشان هم نمي دانستندکه درپي چه چيزي برا ي وارسي بود.



همانطور که نمودارها نشان می دهند؛ شاخص مذکور به طور مداوم و تدریجی روند نزولی را طی کرده است به نحوی که ارزش معادل آن در شاخص بورس هم اکنون معادل "هیچی...زپرت...زرشک و یا معادل های مربوطه" می باشد. و اما پیش بینی روند آینده: راستش را بخواید خیلی جالب نیست...به قولی "این ره به خرابات می رود"...الان وقتشه که جونتون را بردارید و فرار کنید...در برید...هر چی می تونید جمع کنید بزنید به چاک...خودتونو نجات دهید........
دگرگونگی مهیبی می آید در می زند...تن خسته در می گشاید...جان تکیده به پرواز در میاد...همهمه ای در می گیره...زندگی بر لبه باز شکستن می ایستد و با باد ملایم بالا پائین می رود...منتظر یه سکندری...که دیر یا زود می رسد...
همه چیز که شکوفه می زنه...یه چیزی هم از درون سر بر میاره...سینه را می شکافه و نالان از بی برکتی خاک این حکایت...خسته سر بر می کشه...قلب و شریانها متحد می شن که این بارقه را زنده نگه دارند..."بودنی" کودی می شه برای "بودنی"...با صدای پوکی پس مانده ها می شکنند و نجوایی تاریک مرا می خواند...
نیمه هشیار مقاومتی می کنم....بی حاصل....خواب کم رنگی چیره می شود..........
من این گاری را هی هل می دم بالا...شما هم نشستین توش خوشتونه که داریم می ریم سفر...آره خیر سرمون همه مون می خوایم بریم سفر...خیلی هم از همدیگه خوشمون میاد...اما هر حمالی هم هر چند وقت یه باری باید بارشو زمین بزاره..چپقشو چاق کنه...نفسی تازه کنه...از من گفتن...بیاین پائین کمکم هل بدین...نیومدید هم به درک...درسته که وقتی من بیوفتم گاریه از روم رد می شه و کمرم می شکنه....در عوضش شما هم پائین این سراشیبی که گاری چپ شد گردنتون می شکنه...خود دانید...هر چی بالاتر برم بدتر می شکنه...
....فعلا که بدجوری افتادیم گلی چلخی زمونه....ملتفتی؟

