I've been around for long...for so long...for long enough...hum may be even too long
and believe me...this is supposed to be funny!
I've been around for long...for so long...for long enough...hum may be even too long
and believe me...this is supposed to be funny!
هندسه همیشه آن چیز مزخرف و کوفتی که اقلیدس پیچیده بود و در مدرسه در حلقوممان می کردند نیست...
"بعد" در حقیقت میزان آزادی حرکتی است که یک موجود دارد. در تعریفی دیگر کلمه "بعد" به تعداد مولفه ای اطلاق می گردد که برای تعیین محل یک موجود در آن بعد لازم است. بر همین اساس موجودی صفر بعدی٬ موجودی است که به هیچ مولفه ای برای تعریف شدن نیاز ندارد. موجود صفر بعدی یک نقطه است...اصلا دنیای صفر بعدی یک نقطه است. در دنیای صفر بعدی همه چیز و همه کس در کنار هم و به طور بسیار فشرده ای! در یک نقطه زندگی می کنند. آدرس همه افراد دنیا یکی است. همه روی همان نقطه زندگی می کنیم.
موجود یک بعدی اما٬ یک خط است. یک خط مجموعه ای بی نهایت از نقاط است که به دنبال یکدیگر ردیف شده اند. این خط می تواند مارپیچ٬ منحنی و یا صاف باشد. مستقل از شکل خط٬ خط موجودی یک بعدی است که در آن حرکت تنها در دو سمت امکان پذیر است. بنابراین در صورتی که شما روی قایقی روی رودخانه قرار داشته باشید تنها می توانید با یک مولفه یعنی میزان حرکتتان از نقطه شروع محل خود را به فرد دیگری اطلاع دهید.
اما موجودات دو بعدی٬ اشکالی هستند که روی صفحات یا دنیای دو بعدی زندگی می کنند. این موجودات برای عبور از یکدیگر تنها باید از روی سر یکدیگر عبور کنند. این موجودات همانطور که ما موجودات سه بعدی هیچ گونه تصوری از دنیای چهاربعدی نداریم. هیچ تصوری از دنیا سه بعدی ندارند. هر جسم حجم دار (یا سه بعدی) برای آنها تنها در سطح مقطعی از آن حجم که از سرزمین صافشان می گذرد معنی پیدا می کند. آنها می توانند با پیاده کردن نقشه آن حجم (مانند شش مربعی که در ساختن مکعب شرکت می کنند) و یا با دنبال کردن تغییرات سطح مقطع یک حجم در دنیای دو بعدی خود٬ تصوری از حجم سه بعدی را به دست آورند. همانطور که ما می توانیم این کار را برای بعدهای بالاتر انجام دهیم. موجودات سه بعدی می توانند درون موجودات دو بعدی را ببینند و این به خاطر آزادی عمل بیشتری است که یک بعد بیشتر به ما می دهد. موجودات دو بعدی در حقیقت بیشتر به تصاویر به دست آمده از سی تی اسکن و یا ام آر آی شباهت دارند. لذا من به عنوان موجودی سه بعدی و در نهایت جنون دگرآزاری می توانم مغز یک موجود دو بعدی را لمس کنم. و به همین نسبت یک موجود چهاربعدی همین شوخی نا مطبوع را می تواند با من بکند.
در چنین برداشتی از دنیا (البته بعد ها که وجود دارند فقط این که موجودات با بعد های مختلف وجود داشته باشند)٬ هر چه یک موجود بعد بالاتری داشته باشد یعنی آزادی عمل بیشتری دارد و در نتیجه قدرت بیشتری دارد. بر همین اساس عده ای کائنات را موجوداتی از بالاترین بعد می دانند که توانایی مانیپوله کردن هرچه که در بعد های پائین تر است را دارا هستند.
اما یک موجود دون بعدی!!! (با بعد پائین تر) چگونه می تواند متوجه وجود دنیایی فرابعدی باشد؟ با چند مثال این نکته را مشخص می کنم. همانطور که پیش از این گفتم٬ یک خط مستقل از شکلش یک خط است. اما در صورتی که یک خط انحنا داشته باشد نیاز به دنیایی دو بعدی دارد تا در آن وجود داشته باشد. لذا در صورتی که موجودی یک بعدی بفهمد که خطی که در آن زندگی می کند انحنا دارد٬ می تواند استدلال کند که بعدی فراتر وجود دارد. این استدلال را به بعدهای بالاتر نیز می توان بسط داد. به عنوان مثال فرض کنید که صفحه سازنده دنیای دوبعدی ما روی یک کره را بپوشاند. سطح یک کره کماکان مفهومی دو بعدی است. در صفحه صاف مجموع زوایای یک مثلث ۱۸۰ درجه است در حالی که اگر مثلث بر روی صفحه ای با انحنا قرار گیرد مجموع زوایای آن از ۱۸۰ درجه بیشتر خواهد شد. بنابراین موجود دوبعدی که بر روی صفحه کره ما زندگی می کند تنها با پیمودن مثلثی به قدر کافی بزرگ و جمع زدن زوایای مثلث و پی بردن به این موضوع که مجموع زوایا از ۱۸۰ درجه بیشتر است می تواند اثبات کند که صفحه انحنا دارد (در این مورد عملا روی یک کره قرار دارد) و برای این که دنیای دو بعدی وی بتواند آزادی عمل کافی برای انحنا یافتن را بیابد٬ نیاز به بعدی بالاتر دارد.
این قیاس را می توان حتی یک سطح بالاتر آورد. این بحث در فیزیک مدرن تحت عنوان انحنای زمان فضا (Time Space Curve) شناخته می شود. نظریه ای که از نتایج نظریه خاص نسبیت اینشتین بزرگ منشا می گیرد. در این نظریه مطرح می گردد که فضا دارای انحنا است که این انحنا تحت تاثیر اجرام و اجسام می باشد بنابراین اجرام سنگین تر انحنا بیشتری را بر فضا تحمیل می کنند (مانند گلوله های فلزی که بر روی پارچه ای می اندازیم). این انحنا نیاز به آزادی عمل دارد که تنها در بعدی بالاتر توجیه می شود. برای اثبات این نظریه دانشمندان به بررسی کسوف پرداختند. زیرا فوتونهای نور در هر شرایطی مستقیم طی مسیر می کنند اما مستقیم آنها در فضایی دارای انحنا است و لذا این فوتونها از انحناهای فضا پیروی می کنند. و به همین خاطر در هنگام کسوف که نور مزاحم خورشید! حذف می گردد٬ دانشمندان توانستند نور ستاره ای را ببینند که در حالت عادی پشت خورشید قرار داشت ولی به خاطر انحنا فضا نور آن ستاره با این که خورشید جلوی آن است قابل رویت است.
با وجود این٬ بعد چهارم به معنای کلاسیک آن هنوز بر بشر اثبات شده نیست. گرچه تئوری های همه چیز (Theory of Everything) مانند تئوری ابررشته ها و یا تئوری M برای توجیه خود نیاز به وجود به ترتیب ۹ و ۱۰ بعد دارند. با این حال این تئوری ها٬ هر دو تئوری هایی صرفا ریاضی هستند و هیچ راهی برای اثبات یا رد آنها وجود ندارد. اما با استفاده از هر دوی این تئوری ها می توان همه وقایع فیزیکی را شرح داد. مسخرگی امر در این است که چندین نسخه از تئوری همه چیز وجود دارند که همه هم می توانند دنیا را توجیه کنند!!!
...............
مردتیکه این گوشه ی تنها...در گوشه ی تنهایش باد می خورد...باد زیر شال و پرش می زنه و اخم کرده...
مردک گاهی چوب و سنگ یا که کتک هم در این گوشه می خورد...
...
گرچه راستش را بخواهی...اگر حرکت براونی و رندوم گازها نبود...هوا هم به مردک نمی رسید چه برسه به باد...
کسی حتی ناسزا هم بهش نمی گه چه برسه به کتک...
روزگار سگ زیستی...و گونه هایی که جای سیلی های شرم روش...سیاه و نکروزه شده است.
به در خونه می کوبن...درو باز می کنم...اونجا منتظر ایستاده...داره عبور ساکت کوچه را نظاره می کنه...کوچه ای که از خونه ما و سه تا خونه بعد از اون می گذره...کش و قوسی به خودش می ده...و پشت چهار تا درخت و یه تیر چراغ برق گم می شه...
می گه "وقتشه..."...سری تکون می دم و می رم تو که لباس عوض کنم...حجمی از خاک می پوشم...چند دانه ای این ور و اون ورش می پاشم و راهی می شیم...تو راه آروم می گه "کاش غبار تن کرده بودی...اینجوری گذار آسونتره"...همراه رفتن کوچه می شیم...کوچه به خیابون می پیونده و باهم به رفتنمون ادامه می دیم...دور می زنیم و دور می زنیم...باز می شیم کوچه...و قبل از این که کوچه مون بن بستی بشه باهاش وداع می کنیم و به دری می پیوندیم... در کهنه قیژ قیژکنان نگهبانشو صدا می زنه...خواب خسته ای بیدار می شه و به سراغمون میاد...سلامش می کنیم...اذن دخول می طلبیم...خواب پیر فراموشمون کرده...تو تب و التهاب رویای مرگ زده ای می سوزه...چندان پافشاری نمی کنه...شناختنمون را باور می کنه و پیش پامون پهن می شه.....
رد می شیم تا به قالیچه کهنه پا خورده ای می رسیم...بین تار و پود قالیچه...بین آهویی که از برکه آب می خوره...و نقش تبریزی دشت می شینیم و با باد تلو تلو می خوریم...چپق خیال پردازیمون را چاق می کنیم و با قالیچه امون به پرواز در میایم...می ریم که به ستاره ای به قدر کافی دور بپیوندیم...انقدر که جاذبه زمین فقط قلقلک نامحسوسی پشت گوشمون باشه...
..تا برسیم دانه ها سر بر می کشن...جان خسته مون را برگ برگ سبزی می کنن و قد می کشن...فرصت کافی داریم...انقدر که یکی دو پیک هم پیاله بشیم...انقدر که شفیره ای که هستیم...بزرگ شود و از بین زندانی که تنیده...شب پره ای بی خبر به سوی ماه بپره......
سختی ات...مقاومت ات...ایستادنت...نفرینت بود...
......................
خطاب به افشین...
شنیدم که می گریزی...به کوه و بیابان زدی...خون سرخت را برداشتی و فرار کردی...امیدوارم نگیرنت...برای بساط اینها زیادی فکستنی هستی...این شجاعت یا که حماقت که تو داری را گمون نکنم حتی جادوگر شهر "از" هم بتونه به کسی بده...
زنده باد رفیق!
سالیانی بعد....برش تثبیت شده در فرمالین روحمو در کنار برش ساجیتال مغزم بین شیشه های نمایشگاهی عبرت برانگیز در شمس العماره مون به نمایش می گذارن...مردی به جای نوشته ای برای بازدیدکنندگان هاج و واج توضیح می دهد:
"بعضی نارسایی روح و مغز را به نارسایی کبد و ریه ترجیح می دهند. این بعضی کارما پلیس را ترجیح می دهند. زندگی این بعضی...متاعی بود که چندان خریدار نداشت."
"من به کسی باج نمی دم...مگه این که به زور ازم بگیرن"
Evolutionary Stable Strategy is the "Nash Equilibrium" theory applied to evolution theories. It actually implies that certain strategies (ESS) exist that ensure that if evolution is only achieved using "Natural Selection" then the species that are following the ESS will always be selected over the mutants. This ensures long-term survival and dominance of a race or specie. It has been long discussed that being "Social" is the humans' ESS, yet living socially has been seen in many species, and personally I think the true ESS is "Deception" or more correctly put "The Ability to Deceive".
having said all of these, there is also the Essential Survival Strategy (again ESS), this refers to minimum strategies that a player (specie, race, …) should adopt in order to survive, this does not ensure long term prospect and dominance of that player however it is basically what is needed to stay in the game, this acts as a cornerstone for evolutionary stable strategies. I think in case of us humans!!! Essential survival strategy consists of being Omnivorous! (So beware Vegetarians!)
- خدا ببخشه...شما بفرمائید من عرضم با ایشونه...
- کدومشون؟
- همین ایشون که پیش پای شما مردند...
تو نیستی...اما من خوش باورم...
..............
می بینی؟
منتظر یک تصدیقم.............هنوز!
بچه ها زود یاد می گیرن...چوب و سنگ پیدا کردن...که از بین میله های قفس سک بهم بزنن...که خودمو باز نیش بزنم...
....................
آقا شما عقده ای هستی....ایشان که دم در است هم عقده ای است....در مجموع جماعت عقده ای هستیم...
وسط گفتگویی فرود میای و تنها چیزی که می شنوی صدای دو تا زندانیه که از سوراخ های ریز دیوار ضخیم جداییشون برای همدیگه نجوا می کنن...و تنها عبارتی که برای هم می گن اینه "S'il vous plait, aidez moi"...شبحی از انگشتاشون منشا می گیره و به دیوار می پیونده تا در سمتی دیگه جان تنهایی را در آغوش بگیره...اما امان از سرسختی و سماجت مولکولهای فاصله که این راه را ابدیتی می کنند...
تنها صحنه چشم نواز...بازی غم انگیز نوره وقتی که روح های سرگردان و محبوس با سایه نداشته شان والس می رقصن.......
.............................
جمله ها با تموم گسستگی شون نمی تونن که پائین بپرن و بخشی از یک نظم باشن...ملقمه ای آشفته که بین ناله کشیدن های هارمونیکا به چشم می خوره...فقط تلاشی برای جلوگیری از رد شدن این هیاهو و ولوله و قیل و قال از حد آستانه است...گنگی ابزاره منه...اسلحه منه...ایما و اشاره پناه منه...
On a planet nearby, semi intelligent species of the milky way galaxy are holding a meeting, the meeting is called "The Semi Intelligent Gathering for Emphasizing on the Rights of the Semi Intelligent". this has been met by great enthusiasm by semi intelligent habitants of the world, however intelligent species have completely ignored it. For the non intelligent species, well this is just like everything else that goes around in the world and they don't understand it.
What follows is a conversation between two semi intelligent life forms who have met each other in the meeting:
- hey dude..
- hey dude...
- so whats up? why are you here dude?
- well, I guess for the meeting, how about you?
- the same dude, I was in the "relationship counselling meeting" earlier, and I think there was a point in there...
- yeah, me too, my grasp over the whole thing was that, "three is crowded for a relationship"..so it is our right to be one of "only two individuals in the relationship"
a third person walks in, they completely ignore him, well it is their right to keep the relationships, even the semi intelligent ones only for two individuals.....
فراموش شده ای
بر می گردد
....................................................................................."سلام"
گرگ که به گله می زنه وای به حال یه بزیه
کالیگولا دهن دره می کشد...مرا می خواند..حکایات را بلند می کند و غر ولندی می کند....ورق مختصری به این تاریخ پهن! می زند...و می گوید "زیاد به گزافه می گویی...حرف را باید مختصر زد..."...می پرسمش..."چه بگویم؟ بگویم او بود...او زیست و او تمام شد؟"...کالیگولا سر به نشانه رضا تکان می دهد...من می گویمش "اما این حکایت پیچ و تاب زیاد داشت...قصه داشت...قضیه داشت..."...لبخندی میان تمسخر و حکمت می زند و جواب می دهد "اما مهم نیستند...او هم مهم نیست...او اتفاق می افتد و تمام...چگونگی مهم نیست"...
در میان پرده شوخ پیری می گوید "دوستان هم خانه ای بودند که اوقات به ورق بازی می گذراندند...یکی از آنها به شهر دیگری رفت...و برای آن دیگران نامه نوشت که "بر" یادشان نرود"
سلون٬ میمون ها را جمع می کند و از آینده نگری برایشان می گوید...می گوید که تکامل چگونه رخ می دهد...که از درخت پائین می آیند و در این جهش دمشان می افتد...که بقای ساده می شود بقای پیچیده...سلون برای وجدان میمون ها می گوید...می گوید که روزی آدمیت می آید...میمون ها جیغ کشان متواری می شوند...سلون ثقیل حرف می زند...و هنوز میمونی در سومین طبقه کتابخانه ام معلق زنان سلون را فریاد می کند...
در میان پرده شوخ پیر می گوید "روضه خوانی در فزوه بود...روضه را شروع کرد به اشک اول رسیده بود که ریش سفیدان ده آمدند...قطع کرد از نو روضه خواند...نرسیده به اشک اول این بار کدخدا سر رسید...روضه خوان روضه را قطع کرد...و غلام مسجد را نوا داد که برود در ده بگوید...روضه خوان دارد می رود و دیگر هم بر نمی گردد کسی را همراه کند...کسی می خواهد بیاید که می خواهم تا اشک سوم را یک نفس بروم"
آقای همسایه آمده از دنیای کوچک می گوید...می گوید دنیا به قدر کافی کوچک است اگر شبکه ای از انسان ها موجود باشد و میان بر ها وجود داشته باشند..و این دو پیش شرط کافی هستند...با خنده و سرفه ای زورکی ادامه می دهد...دنیا به قدر کافی کوچک هست...فقط کافی است میان بر ها را بدانی..مشکل همین پیدا کردن آنهاست...اگر نقشه تعاملات را داشتی مشکلی نبود...تنها چیزی که می ماند...هویت من...هویت دوستانم و هویت مقصد است...این طوری دنیا را به طور متوسط می توان در ۶ نفر خلاصه کرد...در میان حرف زدنش در را به هم می زنم و به درون می روم...کارتون باب اسفنجی دارد...
در پایان پرده...شوخ پیر تعظیمی می کند و با سوالی همه را بدرقه می کند "می گویم که بشنوی؟ یا که می گویم تا گفته باشم؟" و مجلس را ختم می کند.
...................
مادربزرگ من..۷۸ سال سن دارد...راه نمی رود...تلویزیون کم نگاه می کند...غر می زند...نفرین خوب بلد است...در مورد او چیز چندانی نمی دانم...آیا مادربزرگ من بر دنیا حکمرانی می کند؟
لعنت که باید اونجا برم...که اونجا هرگز اونجایی نخواهم بود...اونجا من بیگانه ام...
لعنت که اینجا جای من نیست...که من هرگز اینجایی هم نبودم...اینجا من بیگانه ام...
لعنت به شما که تو این خرابه ما همه غریبه و بیگانه ایم...
چند وقتیه گربه ها سر می دزدن...یواش و آروم از زیر ماشینا در می رن...قبل از این که میویی بکنن...دمی بالا بگیرن و خودی نشون بدن اول خوب این ور و اون ور را نیگا می کنن...درختای اطراف را می پان....جدیدا سر سطل که می رن چند تایی با هم می رن...یکی کشیک می ده بقیه دلی از عزا در میارن...
قضیه از اون وقتی شروع شد که گربه پیر که بزرگی همه گربه ها را به عهده داره و حسابی لگد این دنیا را خورده و چشمش را توی اولین جنگ بین گونه ای تو نبرد معروف "روزی که گربه ها بر موش ها برتری یافتند٬ سگ ها بر گربه ها" از دست داده...چی می گفتم؟ آهان...آره گربه پیر همه گربه های محل را جمع کرد و واسشون موعظه کرد...
"خاک بر سرتون...این چه وضعیتیه که گرفتارش شدید...خودفروشی تا چه حد؟ اگه قرار بود آدمیزاد دوست گربه ها باشه که نمی گفتن سگ وفادارترین دوست آدمیزاده...سگ نفهمه...بقای کوفتیش به وجود آدمیزاد وابسته است...اما ما که خیر سرمون پنجول داریم که نباید مثه اون خودفروخته میوی آدما را بکشیم...بسه...حیا کنید...چه دورانی بود جوونی من...آخ عجب دورانی بود...اون موقع ها بچه های آدمیزاد ما را با سنگ می زدن ماهم پنجشون می کشیدیم...اون روزا تو کتابای پزشکی آدما یه فصل کامل در مورد "تب پنجه گربه" می نوشتن...حالا بس که شما بی غیرت شدید...تو کتب تاریخ پزشکی باید دنبال این بیماری گشت...اون دوره...این اسمای غربی و سوسولی نبود که....همه "رفیق گربه" یا "رفیقه پیشی" بودیم...کسی "پیشولی" یا "مخمل" یا "کتایون" یا چه می دونم "کتی" و "فری" و کوفت و زهر و مار اسم نداشت...جامعه مون یه دست بود...مثل الان طبقاتی نبود که...انسجام اجتماعی داشتیم...چیز زیادی نداشتیم که بخوریم اما هر کوفتی داشتیم را با هم می خوردیم...گربه ای خودشو حقیر خونه آدمیزاد نمی کرد...کسی به این خاطر که صاحب آدمیزاد خپلش لامبورگینی مورچیلاگو داره پز نمی داد...
حالا دیگه کار را به جایی رسوندید که می رید سر سطل آدمیزاد که توش نمی دونم چه غلطی کرده...غذا می خورید...دیگه رو گنجیشکا زیاد شده صبح به صبح میان می گن "سلام رفیق سرگربه"...خاک بر سرتون...من خودم علیلم...اگه سر سطل می رم واسه اینه که یه عمر قلدریمو کردم حالا باید آروم بگیرم...اگه درد این جامعه زوال رفته کوفتی نبود که سرمو می ذاشتم می مردم...یه زمونی بین گربه ها همسایگی و هم محلگی حرمت داشت...حالا روزی نیست که نبینم سر این که کی ته سطل ماست را لیس بزنه دعوا نشه...چشی کور نشه...کسی اجاقش کور نشه...می فهمین که؟ اگه می فهمین که خاک بر سرتون...اگه نمی فهمین هم مرده شورتون را ببره....
حیا هم که قربونش برم ندارین دیگه...کارو به جایی رسوندین که این آدمیزادای هرجایی بگن "در دیزی بازه حیای گربه کجاست؟"...قدیما هر گربه ای که می خواست کارشو بکنه می رفت پشت و پسل ها قایم می شد...یه نیگا این ور و اون ور می کرد...یه چاله می کند و مشغول می شد...بعدشم روشو می پوشوند...به چشم خودم همین دیروز دیدم که یه ننه گربه ای دست بچه گربه اش را گرفته بود برده بود لب گلدون..همون جا بچه کارشو کرد...نه چاله ای و نه پوشوندنی...آی گربه ها بیدار بشید...بعد که من مردم نگید بهتون نگفتما....
تازه اینا که خوبه...قدیما...هر گربه ای تکلیفش معلوم بود...زن و شوهری معنی داشت...همین دختر بی حیای من...روزا تو حیاط این آدمیزاد می خوابه و خرخر می کنه...شبا ول می کنه می ره تو کوچه چه می دونم چه غلطی می کنه...فقط نتیجه اش این شده که سالی یه شکم می زاد...هر شکم هم هفت تا بچه می زاد...انقدر که بچه های آدمیزادا به این دختره می گن "مادربزرگ همه ی گربه ها"...آی امون...من پیره مرد از کجا بیارم شکم این بچه های حرومی را سیر کنم؟ یقه ی کدوم شما را بچسبم بگم بیاین پدری بچه های حرومزادتون را بکنید...من که می دونم همتون مقصرین...خاک بر سرتون کنم...حیاتون کجاست...دیگه زمستون به زمستون صداتون تو آسمونه...لامصبا رعایت بکنید...خواب نداریم از دستتون....من حرفمو زدم...تکلیفمو با شما معلوم کردم...حالا بازم برید دمتون را بالا بدید خودتونو حقیر این آدمیزادا بکنید....
خاک به سرتون که اون موقع که اونا یه مشت میمون پشمالو بودن ما واسه خودمون ببر و شیر بودیم...حالا به چه وضعی افتادیم......."
....کسی البته زیاد حرف گربه پیر را جدی نگرفته بود...پیر بود و خرفت و به تناسب پیری و خرفتیش حرفای خرفتانه می زد...باز روز از نو و روزی از نو بود...به جز یه مشت شرخر بی مغز که به سرکردگی "خسرو چپول" گربه یه چشی و دم بریده که دمشو آدما بریده بودن و پاشو بچه های محل تو پوست گردو کرده بودن...دوره افتادن و گروه فشار تشکیل دادن...که حرف حسابو زوری هم که شده حالی گربه ها کنن...
حالا از ترسشون...گربه ها یواشکی میو می کنن...سر سطل اگه می رن کشیک می دن و مابقی ماجرا....................
It doesn't matter where or when or between whom this conversation sets place...it could be me arguing to God...it could be a lunetic's dialogue with an imaginary hallucinatory friend...but the important fact is that I am in this conversation, I am the one who is complaining...but for the sake of entertainment let's say that the scenery is the planet Krypton, Kal-L or Superman has just returned to krypton and is complaining to Jor-L or his father (try to imagine the voice of Marlon Brando!!!)...however comicly set...this conversation albeit short is as sad as the words...
- You know, at first I thought I can not cope with your world, but then I found that my coping mechanisms are ok, but your world isn't, it just refused to treat me fairly, then I found out that the world is ok, you know it should be, the world treats everyone fairly, it crushes some and spares the others, you know the Essential Survival Strategy (ESS). But I kept alternating from the crushing form of life to the relief phase and yet back again to the phase when everything collapses on me. So honestly I think it is your fault...it is either yours or mine, and I rather want it to be your fault.......
You say nothing for a while, with a big grin on your face, you stroke my back and say:
- Well son, it is definitely not your fault, it's not mine either, the problem is, my son....you are fundamentally flawed, and there isn't anyone to blame.........
................
فقط یه لطفی کن....اون گاه نا بهنگام لاقل دروغ نگو...
راحت باش...بگو گم شده ای....مطمئن باش سوی درست روانه ات می کنم......
خونه اربابی آریستا بابا دیگه رونق سابق را نداره...نه که خلوت تر شده باشه...که شلوغ تر شده اما دیگه آریستا بابا به خونه و ده و اهل ده اربابی نمی کنه...دیگه تو این شهر کسی دوره ای که دهی بود و آریستا بابا اربابش را حتی یاد نداره...حالا هر گوشه خونه را اجاره داده به این و اون...باغ خونه را داد طلبکار هاش که جای چندرغاز بدهی آریستا بابا برج بابل بسازند برن به ملاقات نمرود....آریستا بابا موند و دیوانگی هاش و خونه پوسیده اش و حیاط کهنه اش و قماش در به داغونی که به اون خرابه پناه اوردن...
تو یه گوشه اش شمان فرزانه اتاق داره...پیره مرد انقدر فرزانگی ازش چکه کرد که دیگه فقط گاه گاهی کورسویی از شعور توی چشماش جرقه می زنه...بقیه اوقات تارش را کوک می کنه و چند بیتی با صدای دیگه خش دارش به آواز و درد می خونه...گاه به گاهی هم گله بچه های خونه را جمع می کنه...بچه هایی که انقدر زیادن که حسابشون از دست آریستا بابای حسابگر هم در رفته...تو این خرابه گوشه به گوشه اش مستاجرها ماشین جوجه کشی به راه انداختن...یه دختر پس می ندازن یه پسر و همین طور این حیاط را شلوغ ترش می کنن...آره...شمان فرزانه جمع شون می کنه و با وجود آرتریتش واسشون معلق و پشتک و بارو می زنه...واسشون از دوره جوونی و اوجش می گه...از اون زمان که نیست در جهان بود تو ناکجا آباد زمونه...اون موقع ها آدم ها هفت جفت کفش آهنین می پوسوندن٬ هفت عصای آهنین می شکستن و هفت قرص نون می خوردن تا فقط شمان فرزانه را ببینن...دوره و زمونه اونجور زیارت رفتن ها گذشته....حالا دیگه صبح های کله سحر شمان فرزانه که گاری دستی آریستا بابا را کرایه کرده ... دوره میوفته تو شهر٬ هله و هوله فصل را می فروشه از لبو تا شاتوت تا زغال اخته تا جون آدمیزاد تا یه لبخند...تا بوق شب زیر نور فتیله نم کشیده چراغ نفتیش سگ دو می زنه...ترفندهاش مثه تنش کهنه شدن...رنگ حناش را دست زمونه خیلی وقت پیش پاک کرد....روزایی هم که آرتریتش بالا می زنه مجبور می شه کز کنه تو کنج حیاط و واسه ایل بچه ها قصه های خرفتانه بگه......
تو اون گوشه عمو پژه و ننه یاگا خونه دارن...از پیری گمونم حتی از آریستا بابا هم پیر تر باشن...یه زمونی رعیتش بودن اما حالا پیرهای خرفت حتی خودشونم نمی شناسن چه برسه به این که نوکر کدوم خری بودن...عمو پژه حرف زیاد نمی زنه...فقط زمستون به زمستون سر از اتاقشون میاره بیرون و رو درختا و سنگها و دیوارهای خونه می شینه...وقتی هست جو سنگینی خونه را فرا می گیره...بچه ها به جا حیاط اون موقع ها از ترسش تو کوچه ول می شن...کسی زیاد حرفی نمی زنه...اون هم حرفی نمی زنه...تا بهار که نزدیک می شه دوباره جل و پلاسش را جمع می کنه می ره تو اتاقش...ننه یاگا در عوض به جای هر دوتاشون حرف می زنه...پیر عجوزه...همش زیر لبی ورد می خونه و بهمون فوت می کنه...می گن نفرینمون می کنه...بقیه وقتا هم هاون دست می گیره تو هاون چه میدونم چه کوفتی را می کوبه....بچه ها می گن شبا ننه یاگا سوار هاونش می شه و می ره بچه های سرگردونو می خوره...و ما حرفشون را باور می کنیم....ننه یاگا واسه امرار معاش خودشو و اون عمو پژه پیر ترشی میندازه...ترشی ها را شمان فرزانه می فروشه...پولش خرج زندگی آهسته شون را می ده...خرج مورفین پژه را هم می ده...خرج امتداد نکبت بار زندگی نکبت زده را می ده...ننه یاگا شبا که بی خواب می شه تو حیاط دوره میوفته....زیر لب ورد می گه و می رقصه و می خنده...یه شب که نوبت بی خوابیمون همزمانی پیدا کرده بود...نشوندم...انگار که جادوم کرده باشه و از جوونیش گفت...از قبل از پژه...از اون موقع ها که سوار سفید پوش صبح ها میومد دنبالش و التماسش می کرد و شب ها سوار سیاهپوش میومد دنبالش و التماسش می کرد...داستان دوران سلیطه گریش...
اون کله حیاط حاجی مصطفی و زنش زندگی می کنن...زنش هر روزی به یه مناسبتی دیگ آش نذری بار می ذاره و توش گناهان خودش و حاج آقاشون را هم می زنه....حاج آقاشون با زن محمود شاگرد پا مغازه اشون هم خوابگی می کنه٬ زن حاجی مصطفی با پسر همسایه هم خوابگی می کنه...همه هم خبر دارن...محمود خبر داره...اما محمودم باید نون بخوره...بچه محمود یا شایدم بچه حاجی مصطفی هم باید نون بخوره...زن محمودم که یه شکم دیگه حامله است اونم باید نون بخوره....زن حاجی هم آش بار می ذاره...دوره میوفته معصومیت می خره جاش آش می ده....گرچه دیگه هیچ جا لاقل هیچ جایی تو این خونه خرابه نه معصومیت پیدا می شه نه دیگه آش خریدار داره.....زن حاجی بعد آش ته همون دیگ را آب می گیره توش ظرفای آش را می شوره...بعدش توش آب می گیره و رخت و زیر تنبونی و وجدان و روح خودشو و حاجی را می شوره از زندگی نخ نماشون آویزون می کنه....
اون ورتر حیاط بیوه خانوم اتاق داره....از وقتی ما یاد داریم بهش بیوه خانوم می گفتن....به حق بیوه گی اش روسپی گری می کنه...از وقتی ما یاد داریم روسپی گری می کرد...صدقه سرش هیچ کدوم از بچه های خونه زیاد سر و گوش بسته نمی مونن....کسی هم حرفی به بیوه خانوم نمی زنه....همه احترام شوهر مرحومش را دارن...دست روزگار اونم از رونق انداخته...هنوز صبح به صبح کلاه گیس فرنگیش را سر می کنه...دست می کشه چروکهاشو پشت غبار کم رنگ خورشید محو می کنه...لب هاشو با یه دروغ سرخ می کنه...و با عشوه تو حیاط میاد...دیگه خیلی ساله بچه های حیاط بهش زل نمی زنن...دوره و زمونه اش گذشته...بین آجرهای شکسته و جیر جیر لولاهای درای قدیمی و خاک این زندگیا دیگه پیدا نیست....با این حال تنها کسی که هنوز بین ما وجدان داره اونه...شب به شب وجدانش را در میاره می بوسدش...و باهاش همبستر می شه...صبح به صبح هم وجدانشو تا می کنه و زیر بالشش می زاره...بیوه خانوم یه برادر خل و چل و دیوونه هم داره...که عقلانیتش مال قبل دوران بیوه گی خواهرش بود....اون موقع ها بار یه خونواده را به دوش می کشید...خودشو و شش تا بچه ریزه میزه و ننه اش و بابای علیلش....اما بار عقل خودشو نتونست به دوش بکشه و حالا صبح تا شب به جنونش مشغوله.......
تو بقیه کنج های خونه هم قصه ها و داستان ها و آدم ها زندگی می کنن...آدمای زیر زمین...آدمای روزای خلوت...آدمای عصر...آدمای صبح و گاه هم شب....قصه زندگی های تباه شده...داستان جان های هدر شده...تو گوشه ای سرژیک دائم الخمر می شینه که سال به سال فقط انقدر هوشیاره که انگور واسه مستی سال بعد تو خمره بندازه....تو بعضی گوشه ها مستاجرای بدون اسم هستن...تو بقیه گوشه ها آدمای بدون قصه...و گاه مرد بی سایه و ساکتی هم هست که کسی اونو نمی شناسه فقط همه شک قوی داریم که دزده...اما از بس همه دزدیم و از هم دزدیدیم و از بس همو نمی شناسیم و از هم خبر نداریم...کسی روش نمی شه سوالی بپرسه که نکنه مستاجر باشه و تو همسایه حرف و حدیث در بیاد.......
حیاط ما حوض هم داره...که آب نداره...می گن یه روزی داشته...اون روزا توش ماهی قرمز بوده...کنارش بساط شادی بوده....توش هندونه بوده....اما خوب اون موقع ها همه چیز این خونه جور دیگه ای بوده...همه چیز این قصه نو بوده....حالا دیگه بچه های زیر چهار سال گاه به گاه تو حوض می شاشن...و من که باید حوض را بشورم بر پدرشون لعنت می فرستم....حیاطمون گربه هم داره...از گربه یه چشی تا شل و کور و دم بریده و زپرتی...پس ماند های انسانیت ما به این حال انداختشون...گه گاهی کلاغ هم داریم...چنارمون گنجشک هم داشت...گنجشک هاش را بچه ها با تیرکمون زدن٬ چنارشم من واسه حساسیتم بریدم......در عوض حیاطمون حالا روح های سرگردون...جان های گم شده....قصه های کهنه...و دورنمایی از آدمیت داره.................
گوشه آخر خونه اربابی....من و آریستابابا اقامت داریم....من آخرین نوکر از نسل های متمادی نوکرای آریستا بابا...که به حق عصاش بزرگ شدم...آریستا بابای پیر که سرطان ریه و روماتیسم و نقرس فقط انقدی جون تو تن نحیفش گذاشته که خون منو تو شیشه بکنه بده شمان فرزانه بفروشه....من و اون تو اون اتاق تنگ و تاریک زندگی می کنیم...همون جا که من به حق عصاش بزرگ شدم و تا ابد ممنون دارشم....صبح به صبح کولش می کنم و دوره حیاط می گردونمش که نق و نوقی بکنه....تفی بندازه...سر بچه ای داد بزنه و احساس اربابی کنه...بعد میارمش و واسش سیگاری از زندگی لای برگهای زندگیش می پیچم و دود می کنه...تو اون اتاق بسته انقدر دود کرد که یه روز پرنده کوچولویی که تو قلبم بود از منوکسید کربن مرد...آریستا بابا ظهر به ظهر منو می شونه که وصیت کنه...وصیت می کنه میگه بعد از مرگش منو می ده به یه خونواده خوب که نوکریشون را بکنم......
صبح می شه...برگهای خشک شده خاطراتمون که تو حیاط ریخته را یه گوشه جارو می زنم...تا می شینم یه چای بخورم و دو تا غوطه تو رویاهام بزنم...یه باد زیر برگها می زنه و همه حیاط را با بوی نوستالژیک و پوسیده ای پر می کنه...........................
......................
پس نوشت! -- یادمه بچه که بودم....خیلی که بچه بودم....باور داشتم که یه روزی تو خونه اربابی آریستا بابا هم اتفاق های خوب میوفته...که یه روزی یکی میاد در می زنه و یه خبر خوش می ده....هوم...بچه بودم........
حتی نمی دونم چه احساسی دارم..عصبانیم؟...ناراحتم؟...ترسیده ام؟...مرددم؟...انگار کسی اشتباهی تکمه ای را زده باشه و همه انرژیم را دور ریخته باشه...انسان کوکی که تموم شدن کوکش غافل گیرش کرده.....
حرفهای تکراری...کم کم همون حرفهای همیشگی را دوباره می زنم...با همون لحن...با همون کلمات و فعل ها و گزاره ها...داستانای پوسیده می گم...انقدر تو این هزارتو چرخیدم که دیگه نمی دونم کجام...از سر هر پیچ که می تابم باز در جای بس آشنایی قدم می زنم...باز همان تونل تاریک و درازه....با حس عجیبی که می گه یکی بهم زل زده...یکی همین الان روی سرم می پره...یکی یا یه احساسی....یه حالتی...یه وجود به دردناکیه خودم...که طنین قدمهاش تکرار قدمهامه...که سایه مون را شریکیم...عجب...
چشامو می بندم شاید که روی سرم بپره.........منتظر می مونم...خبری نمی شه...چشامو باز می کنم و داد می زنم "اینجا کجاست؟؟؟؟؟"
به هر حال از برای عرض ادب و دفاع از حق و حق دار و اثبات فرهنگی بودن نام و مشاهیرمان٬ با کاروانی سوی فرنگستان شدیم (که البته عزیزی تماس گرفتند فرمودند صحیح اش فرهنگستان است). آنجا که رسیدیم به دستبوسی بزرگان فرهنگ و ادب بشدیم. بعد از عرض تعارف و احوال جویی از بیت محترم حضار٬ عرض کردم که این نام ما از چه سو خطاست؟ فرمودند این "دون" که شما اختیار کردید به چه معنی است؟ نکند خدای ناکرده به رودخانه ی بلاد روس و قزاق مربوط است؟ نکند که از روی کتاب "دن آرام" آن خودفروخته شولوخوف٬ این لقب اختیار کردید؟ یا نکند از سر قرابت با دون کیشوت آن پریشان کافر این لقب برگزیدید؟
در دفاع از خویش٬ عریضه ای قرائت کردیم که در آن ذکر کردیم که لقب دون دلالت بر بزرگیمان دارد و بزرگی خاندانمان و بر ما بس تعجب برفت که چگونه حضار سه گانه پدرخوانده را مشاهده نفرموده اند. بعد از این مقدمه به سراغ دفاع از نام و اهل خاندانمان رفتم که سخنانم را قطع کردند و فرمودند "اصل گیر ما همین "دون" است و الا در روایات کهن بسیار نام "خولیو" و خاندان "لامارکی" آمده است" در ادامه یکی از بزرگان مجلس فرمود "اگر لقب دون به بزرگی است پس لقب خویش را شیخ قرار دهید که هم نشان بزرگی است و هم نمادی است از فرهنگ و آداب کهن"
بنده خنده ای کردم و در حالی که از خدمت حضار مرخص می شدم٬ عرض کردم "شیخی بر ما نیامده٬ بیشتر شوخیم تا شیخ" و ز همین رو٬ زآن پس در این بلاد ما را شوخ خولیو لامارکی نامیدند.
...مثه یه کابوس تو لحظه ای تب دار از زندگی می مونه....خواب پریشون نامطمئن با نهیبی نامفهوم و تصاویری محو.....
گذشته...اما جای خرابیش مونده...همه ساکتند....کسی در موردش حرفی نمی زنه...کسی به روی خودش نمیاره...اما همه به آثارش زل می زنیم....به زندگی های از هم گسیخته ای که به در و دیوار پاشیده....به کاغذ ها....جان های خسته و داستانی پوسیده......
طوفان گذشته........حالا کلاغ ها پشت پنجره ام متحصن شدن چون آنتن و پناهگاهشون را طوفان برد...
و من تو این هیاهو توی گوشه ام پناه می گیریم...چمباتمه می زنم و گذر هر غرشو می لرزم...
گوشه ی خلوتی از شهر٬ که آفتاب پهن می کنند٬ که در کنارش بال های عاریه ای رنگ می کنند....عده ای دیوانه اونجا روی بالهاشون رنگ سراب می زنن و می پرند با وزنه های سنگین ِ "بودن" آویزون از پاهاشون....می پرن و به قعر پیش من سقوط می کنن...
ظهر به ظهر بچه ها را یک خط می کنن٬ تو یه صف از زایشگاه به بازداشتگاه به آرامگاه....بچه گانه می ریم....گاه خوبش وقتیه که زمزمه ای می پیچه...دست به دست...لب به لب...سینه به سینه می گرده...تا عمق بودن می ره و از همه وجودمون تراوش می کنه....
اینطوری روز بعیدی فرا می رسه که پشت کالبد شیشه ایم..بین همه چیز مرده...چیزی...رویایی جوونه می زنه....همه دوره اش می کنن....طبیب می طلبن....رمال و داروغه را صدا می کنن....هیچ کس باورش نمی شه که انسانی موقتی تو قرطبه جوونه زده باشه...........و من سینه امو صاف می کنم و نجوا می کنم:
..........................دلتنگی های من حریم مقدس منه............