تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

پشت سرمو نگاه می کنم...کسی تشویقم نمی کنه...تموم این ماراتون...کسی کنار خط نایستاده بود...جز گه گاه وانتی که بوق کشون رد می شد...یا پر احساسی که صورتمو می خراشید...یا قطره آبی که به لبم می نشست...قطره ای که قبلش اشکی بود...

وقتی لنگ لنگون به هر پیچ می رسیدم...چیز خاصی نبود...فقط از روشون رد می شدم...آنها که گناهشان بیش از اندازه نزدیک شدن به این راه بود...و شرمندگی و ناراحتی و بار وجدانش می موند که قبل از پیچ بعدی خشک می شد و از روی تنم بال می کشید.....

من خسته...آرزو می کردم خط پایان مثل یه سنگ دو تنی روی سرم بیوفته و تمومش کنه....جان و تن را گرو بذارم که چند صباحی روحم از این اسارت و حقارت آزاد باشه...به حق کارمای مزخرمون چند صباحی گنجیشک باشه...چند شبی روسپی و چند وقت هر چند محدودی هم مهمون جان عذاب نکشیده ای باشه.......

اهل قبیله ام...منو زنده پوست می کنند...روحمو لایه به لایه دور می ریزن...نمی فهمن که چه با من کردن...تا که خیلی دیر می شه و اونوقت هم فقط می فهمن این روح حتی ارزش قربانی کردن نداشت...خدایانشون خوشحال نخواهند شد!

من و هستی دردناکم که به انفارکتوس میوکارد می مونه...از قلبم شروع می شه و به دست چپم تیر می کشه...من و این بودن...منتظریم...خط پایان...که برسه...و پائین بپریم و در گوشه دور افتاده ای از کهکشان گم و گور بشیم....................

 

.......................

قطره ای در گوشه ی mes yeux شکل می گیره...به خودش می پیچه...لگد می زنه...و با فریادی زائیده می شه و تا دو نفس بکشه بخار می شه......جای سوزانش می مونه...درد زائیدنش...و قصه ی سوزناکی که به آفرینشش ختم می شد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:17  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آقای تنهای پیری به در خانه ام می زنه...نالان به پیشبازش می رم...منو به حق تعهدات قدیمی می خونه...اسم از یارای عهد قدیم و جدید می بره...و من هویت نگفته اشو باور می کنم...گردن می نهم و پا بر گردنم می نهد و وارد می شه...زیر چشم به دیوار تنهایی در میون خونه ام نگاه می کنه...به تک تک آجرای شکل گرفته و قوام گرفته و معنی دارش نگاه می کنه...تعارفی می کنم و می پذیره...دستی به دیوار می کشه...خش هر دونه و قطره بارون روحمو روش حس می کنه...تکیه گاه جان و تن فرسوده امو لمس می کنه...و بی کلامی می گذره......که این دیوار تنها سازه سر به پای این منزله...

به گوشه ام تو خانه در میاد...عباشو از دوش بر می داره...و تفالی می زنه...با کلام سوزناکی منو گرفتار می کنه..انگار که غریو منو از دل کتاب پاره اش بیرون می کشه...بساط قفسشو به پا می کنه و پرنده های سرگردون اتاق نیمه مخروبه امو اسیر می کنه...که با سوز و سازش چه چه بزنن...سجاده اشو پهن می کنه روش واسه آمرزشم نماز می خونه...روش سفره دلمو پهن می کنه و یه دل سیر می خوره...شب می شه و روش دراز می کشه و به خواب می ره...من نادیده گرفته شده هم سر بر گوشه سنگلاخی می ذارم و لایه ای از خاک روم می کشم و تا فردا روز آروم می گیرم...نه این که بخوابم که رویاهام سنگین تر از این دنیا اسیرم می کنن...انقدر که گاه آرزوی کابوس می کنم.......

صبح که بیدار می شم رفته...رد پای غمناکی از سرنوشتم به دنبالش رفته...دور درخت سیب چرخیده...مشتی محبت از آریستا بابای صاحب خانه عاریه گرفته...و به در پیوسته و از پیشم رفته...

............

نزدیک ظهر پسر همسایه که از رو دیوار سرک می کشه...منو می بینه که پشت به دیوارم دادم و نوای بی مفهومی را زمزمه می کنم.........

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:45  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تن رنج کشیده و روح خسته و ذهن خمار دیگه یاری نمی دن...دیگه پس بر نمیان...

فتیله التماس را پائین کشیدن انقدر که جان ملتمسم پت پتی کرد و خاموش شد...

انگار که راه صد ساله رفته باشم...چیز سنگینی غرقم می کنه...

خاطره نیست...احساس نیست...حالت مبهمیه که زوال از روزگار واسم باقی گذاشته...

..........

واسه اولین بار...

این تویی که باید دست این جان خسته را بگیری......

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:4  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

یکی دو روز صبر کنید...

بعد میام قصه ی بقیه ی زندگیم را براتون تعریف می کنم...

یعنی لاقل امیدوارم....

 

Wait for a few days...

Then I'll return and tell you the story of rest of my life...

at least I hope so....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:48  توسط دون خولیو دو لامارکی 

صبر می کنه...اون که گه گاهی پای بساطش می شینه با پوزخندی می گه "صبر کردنت حماقته"...اون که صبر می کنه جواب نمی ده...چاره ای جز این نیست...همیشه در انتظار بعد از اینی بوده...انتظار سوزاننده...منتظر که صدایی در بیاد...چیزی تکون بخوره...فرقی بکنه...صحنه عوض بشه...پرده بعد را بازی کنه...

بازی ای از عدم قطعیت در می گیره...که عذابش را بزرگتر کنه...پای چوبه دار می رقصوننش..اما بساط را جمع نمی کنن...کسی جز این توقعی نداره..جز اون که احمقانه خوشبینانه انتظار می کشه...و زود تموم می شه...اما نه به قدر کافی زود...

آریستا بابا دستی تکون می ده....عصاشو تابی می ده...می گه "می خوای زودتر تو سرت بکوبمش؟"

با ریشخند می گم "نه...ترجیح می دم منتظر بمونم"

و باور می کنه...باور می کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:40  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کرختی ام رسیده و گل داده..و پهن و تنبل و خرفتم کرده...

صحبتی از روابط کثیفی بین پزشکی و قانون در پیشه...بحثی که بقراط ابله با سوگندنامه ای پیش کشید و الزامی عملی شد و ریشه گیر افتادن توی تضاد عجیب طبابت و اخلاق و قانون شد..به هر حال گویی این امتحان مقیده که تله ای باشه...

..گوشه دنجی را برایم کنار گذاشته ام...برای مبادا...

خوش به حال دکترم تو قرطبه که از التزامات اخلاقی مبری است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:53  توسط دون خولیو دو لامارکی