وقتی لنگ لنگون به هر پیچ می رسیدم...چیز خاصی نبود...فقط از روشون رد می شدم...آنها که گناهشان بیش از اندازه نزدیک شدن به این راه بود...و شرمندگی و ناراحتی و بار وجدانش می موند که قبل از پیچ بعدی خشک می شد و از روی تنم بال می کشید.....
من خسته...آرزو می کردم خط پایان مثل یه سنگ دو تنی روی سرم بیوفته و تمومش کنه....جان و تن را گرو بذارم که چند صباحی روحم از این اسارت و حقارت آزاد باشه...به حق کارمای مزخرمون چند صباحی گنجیشک باشه...چند شبی روسپی و چند وقت هر چند محدودی هم مهمون جان عذاب نکشیده ای باشه.......
اهل قبیله ام...منو زنده پوست می کنند...روحمو لایه به لایه دور می ریزن...نمی فهمن که چه با من کردن...تا که خیلی دیر می شه و اونوقت هم فقط می فهمن این روح حتی ارزش قربانی کردن نداشت...خدایانشون خوشحال نخواهند شد!
من و هستی دردناکم که به انفارکتوس میوکارد می مونه...از قلبم شروع می شه و به دست چپم تیر می کشه...من و این بودن...منتظریم...خط پایان...که برسه...و پائین بپریم و در گوشه دور افتاده ای از کهکشان گم و گور بشیم....................
.......................
قطره ای در گوشه ی mes yeux شکل می گیره...به خودش می پیچه...لگد می زنه...و با فریادی زائیده می شه و تا دو نفس بکشه بخار می شه......جای سوزانش می مونه...درد زائیدنش...و قصه ی سوزناکی که به آفرینشش ختم می شد.....
