فریاد زد ..فایده ای نداشت ... کسی نبود که به فریادش گوش بدهد ..کابوس باید ادامه بیابد .. صدایی توی گوشش زنگ می زد ... "می خواهی فرار کنی؟.. خیلی مشکل نیست .. فقط باید..." .. احمق...این جواب او بود.. به بالا نگاهی کرد و لبخندی زد... قرار نبود شرطی را که بسته بود به این راحتی ببازد...
..صدای پا می آمد .. صدای خفه ی پای سنگینی که بر روی بتون صدای خفه ای داشت ... و او خوب می دانست چه چیزی در پیش است ... صدای چرخیدن کلید توی قفل به گوشش رسید .. در باز شد ... مرد وارد شد .. کلید را در دستش می چرخاند به دنبال مرد شعاعی از نور وارد شد ... او چشمانش را با دستانش پوشاند ... بدون این که به مرد نگاه کنه گفت " بعضی وقتها خیلی هم بد نیست ببینمت ..لاقل مجبور یکم نور به این مهمونی ما بیاری" ...مرد نگاهی به او کرد ... "هنوز هم یه دلقکی نه؟..زیاد طول نمی کشه ..نگران نباش ..تو اولین کسی نیستی که این شرط را بستی..." ..حرفش را قطع کرد تا نگاهی به او بکند، آنگاه ادامه داد " ..به خودت نگاه کردی؟ ... چی ازت باقی مونده؟؟ بگو ببینم چند تا دندون داری؟ هیچ فکر نکردی اون آینه ی لعنتی تو سلول تو چی کار می کنه؟ ... حالا که نور هست بلند شو یه نگاهی به خودت بنداز ...." ... او کشان کشان خودش را به آینه رساند و نگاهی درونش انداخت ، تقریباً قیافه ی یه مرده را داشت ... وحشتناک بود و بعد به چشمان خودش توی آینه نگاه کرد ...هنوز برق می زدند .. برگشت و به مرد زل زد ..لبخندی شیطانی در چهره اش بود ... مرد بی تفاوت در سلول را پشت سرش بست ..سلول دوباره تاریک شده بود .. رفت و گوشه ای نشست .. سیگاری روشن کرد و به او نیز سیگاری تعارف کرد ...سیگاری برداشت ، مرد برایش روشن اش کرد ..سپس او رفت و روی تخت اش نشست ... مرد به او گفت " هنوز مقاومت می کنی؟ .. فکر می کنی ارزششو داره ؟" ... به مرد نگاه کرد .."هوم .. فکر کردی نشناختمت؟ ..هر روز توی یه قیافه ی جدید ، هر روز با یه روش جدید؟ .. تا کی می خوای به این بازی ادامه بدی؟ ..تو هیچ وقت ظرفیت شکست نداری نه؟ اون روزی که این شرط بسته شد من نبودم ... بقیه تصمیم گرفتن... درباره ی چیزی که مربوط به اونا نبود ..درباره ی چیزی که زندگی اونها نبود .. اما من اونها را هم متهم نمی کنم .. حالا من اینجام مثل هزاران و هزار نفر دیگه که ناخواسته پاشون به این بازی کشیده شد ..اما من اینجام تا بازی کنم ... بهترینهاتو رو کن.." ..به سرفه افتاد ... مدتها بود که توی اون سلول تاریک و مرطوب و سرد بود ... مرد به او نگاهی کرد قهقهه ای زد و بعد داد زد " بوی خاک گرفتی ..بوی خاک گرفتی بچه ...فکرشو بکن ، خاک.. یاد چی می افتی؟" ... روی تختش دراز کشید و بی آنکه به حضور مرد اهمیتی بده ، پشتش را به مرد کرد ..مرد بلند شد تا از سلول بیرون بره ..هنگامی که داشت در سلول را می بست ..به او در زیر شعاع باریکی از نور که از در سلول به درون می تابید نگاه کرد و سپس گفت .." می ترسی بچه نه؟ من را دست کم گرفتی ..قبل از اینکه فکر کنی من فکرتو می دونم .." و بعد در را به هم زد..... توی تاریکی می لرزید ...دلش نمی خواست فریاد بزنه ..چون می دونست اگه فریاد بزنه بازم سر و کله ی اون مرد پیدا می شه و همیشه حضور اون مرد خوش آیند نبود... بعد از یه مدت شدیداً احساس گرسنگی می کرد ..بلند شد ..می دونست یه گوشه ی سلولش یه تیکه نون و یه بطری آب بود .. کورمال دنبالشون گشت ..سرانجام پیداشون کرد ... می دونست که نون کپک زده و خوب می تونست بوی گند آب بطری را احساس کنه .. اما هیچ اهمیتی نداد ، دیگه براش عادی شده بود ..برای معده اش هم عادی شده بود .. احساس کرد چیزی پایش را قلقلک می دهد ، پایش را لمس کرد ، یه حشره بود ..بلندش کرد و توی تاریکی بررسی اش کرد ..یه سوسک بود ، از همونهایی که یه زمانی ازشون متنفر بود ..اما اینجا حتی حضور یه سوسک براش یه اتفاق جالب بود .. مونده بود باش چی کار کنه .. توی ذهنش خاطره ی مبهمی از یه فیلم داشت ..فیلمی که توی اون یه زندانی ..یه زندانی توی سلولی مثل مال اون یه سوسک پیدا کرده بود ..خوب فکر کرد که زندانی با اون سوسک چی کار کرده بود ... آخرش یادش اومد ، سوسک را توی دهنش گذاشت و جوید ......
... بلند شد ، به سمت تختش رفت .. روی تخت دراز کشید ..دیوار کنار تختش را لمس کرد .. تک تک برجستگی ها را می شناخت ... تا یه مدت دیوار کنار تخت تنها چیزی بود که پاسخی برای کنجکاوی اش داشت ... بر آمدگی ها را لمس می کرد و توی ذهنش به داستانی برای آنها فکر می کرد ... می دانست که محکومانی غیر از او هم اینجا بوده اند ... دنبال اثر و نشانه می گشت ... کم کم احساس کرد که نشانه ها با او حرف می زنند ..داستانها را حفظ بود .. بعد از مدتی از حرف زدن با نشانه هایی که از گذشته بر دیوار سلولش باقی مانده بودند خسته شد ..و شروع کرد تا نشانه های خودش را روی دیوار بر جا بگذارد .. داستانش را با تکه ای زغال بر روی دیوار می نوشت .. بعد از مدتی دیگر زغالی هم در کار نبود ..با ناخن هایش حکایتش را بر روی دیوار می خراشید .... ناخن هایش می شکستند ..خون از زیر آنها سرازیر می شدند ..اما اهمیتی نمی داد ...
... دستانش را روی برآمدگی های روی دیوار می کشید .. دهها حکایت آنجا بود ... خاطراتی که عملا خراشی بر روی دیوار بیش نبودند .. اما او می دانست که هر خراش چه معنی دارد ... هر کدام از خراش ها را روی جان و تنش حس می کرد...
در افق آفتاب مرد .... سایه نیز خود را کشت
پس از آن گرما از آغوش زمین رفت..
سیاهی چنبره زد ، نیزه ای در خاک کرد.....
...درخت ، خسته از روز خوابید ...
برگهایش بی پناه ، در حضور باد لرزیدند .....
مردمان خوابیدند ...
شمع ها سوختند
و شب تاب ها شکار خفاش شدند
به پنجره ی بی نور سلولش نگاه کرد .. هیچ نوری نبود ... هرگز از آنجا نوری نتابیده بود ... با خودش فکر کرد ... پنجره به چه می گویند؟ ... در خاطراتش دنبال مفهومی برای پنجره گشت .. به اتاق پرنوری فکر کرد ..اتاقی که نور خورشید را از طریق پنجره ی بزرگی می بلعید .... به اتاقی فکر کرد که بوی ماندگی نمی داد ... اتاقی که در آن پنجره ای باز بود ..پنجره ای که هوا را به درون می مکید .. و بعد اتاقی را تصور کرد با پنجره ای که رو به زیبا ترین باغچه ی دنیا باز می شد و سپس پرنده ای را دید که از پنجره بیرون پرید.....
نه آن چه توی سلولش داشت پنجره نبود .. شاید دریچه بود .. دریچه او را یاد سوراخی انداخت که مردی سینه خیز از آن بیرون می آمد ... دریچه او را یاد فرار ..پیوستن به نور می انداخت .. نه آنچه بر دیوار بود حتی دریچه هم نبود .. هر چه فکر کرد ..هیچ چیزی به ذهنش نرسید .. نمی دانست آن چیزی را که روی دیوار بود را چه بنامد .. هیچ نامی نبود .. با خودش فکر کرد ، پس چیزی روی دیوار نیست .. هیچ چیز روی دیوار نیست ..هیچ نامی بر روی دیوار زندگی نمی کند..
...صدایی به خودش آورد ...صدای چرخیدن قفل توی در بود ... در باز شد و باز هم مرد وارد شد ... به دنبالش چند نفر دیگر هم وارد شدند ..هر کدام قلم مویی در دست و سطلی از رنگ در دست دیگرش ... او مانند موجودی وحشت زده در گوشه ای چمباتمه زد ..مدتها بود به جز مرد هیچ کس دیگری را ندیده بود ... مرد به سمت او برگشت ...قهقهه زد ...آمد و کنار او زانو زد و بعد با دو دستش سر او را گرفت و نجوا کنان گفت " خوب ببین ... آمده ایم تا نشانه های روی دیوارت را سفید کنیم ..وقتش رسیده که گذشته را فراموش کنی " ...و مردان شروع کردند .. به جان دیوار افتادند ... اول آن را سائیدند و سپس بتونه اش کردند و سپس رنگش کردند ... با خودش فکر کرد .."دیوار ذهنم را چگونه سفید می کنید؟" .. مرد برگشت و به چشمانش خیره شد ... سپس گفت " کدام دیوار ذهن؟ ...چه چیزی را به خاطر می آوری؟...دیوار ذهنت مدتهاست که فرو ریخته ..." ...به فکر فرو رفت ..سعی کرد چیزی به خاطر بیاره ... تفکرات ، خاطرات و تخیلاتش به مغزش هجوم آوردند .. هیچ مطمئن نبود کدام واقعی است ... نمی توانست روی هیچکدام تمرکز کند ...حقیقتی تلخ او را فرا می گرفت .... ناگهان به خودش آمد ... هیچ کس توی سلول نبود ... خودش را روی زمین به سمت تخت کشید ..با تمام توانش سعی کرد و روی تخت رفت ..در حالی که نفس نفس می زد ... دست لرزانش را به سمت دیوار برد ... دیوار را لمس کرد ... صاف بود ..صاف ....
..چشمانش را بست.....
...با خودش فکر کرد ..خیالش را پرواز داد ..می دانست هنوز هم باید به این شرط ادامه بده ... فکری مثل صاعقه به ذهنش هجوم آورد ...اگه شرط را می برد چی می شد؟ ...نمی دانست ... به دنبال چه بود .. هر چه فکر کرد نتونست به هیچ هدفی فکر کنه ..با ادامه دادنش چه چیزی را می خواست ثابت کنه ... توی گیجی بود که کسی او را صدا زد... سرش را بالا اورد ...باورش نمی شد ...دوستش روبه رویش ایستاده بود ...به دوستش گفت " ...تو هم اینجا بودی نه؟ تو هم در این شرط وارد شدی ...حالا می فهمم نشانه هایی که از قبل روی دیوار بود مال کی بودن ..حالا می فهمم داستانشون چی بوده .." ...دوستش به او نگاهی کرد ..سپس نگاهی به دیوار انداخت ..و بعد گفت " می دونی هنگامی که در سلول باز بشه و از اون بیرون بری چی می شه؟ ..اون موقع است که شرط را باخته ای ... هر چه هست توی همین سلوله ...بودن یعنی همین ...خوب سلولت را بگرد ..اما هیچ وقت درشو باز نکن ... شاید چیزی که اون بیرونه اونی نباشه که فکر می کنی .... "
....نفس گرمی را روی صورتش احساس کرد ..چشمانش را باز کرد .. مرد روی او خم شده بود ... مرد تا متوجه شد که او چشمانش را باز کرده عقب رفت ... او روی تختش نشست و به مرد خیره شد ...مرد دستش را بالا آورد ..در دستش طنابی بود ، آن را گوشه ای پرتاب کرد و سپس شروع به حرف زدن کرد "..برات یه طناب محکم خوب اوردم .. خیلی به دردت می خوره ..شاید دیگه وقتش باشه که از این شرط دست برداری.." ..نگاهش کرد ، دوباره احساس قدرت می کرد .. دوباره مغزش به کار افتاد .. خندید ..به دیوار نگاهی کرد و سپس به مرد گفت ..." من هنوز می تونم ببینم ..هنوز زیر رنگ را می بینم" ...دستش را بالا آورد و سپس دیوار را خراشید.. "..خوب ببین .. خوب زخمهای دستم را ببین ..به ناخنهای شکسته روی دستم نگاه کن ...حقیقتو نمی تونی با یه لایه رنگ عوض کنی .. گفتی دیوار ذهنم فرو ریخته ..... نترس یه گوشه ی اون دیوار برای تو جای خالی گذاشتم که بتونی روش یادگاری بنویسی .." .....
..مرد به او نگاه کرد ..بهت زده به نظر می رسید ..ناگهان خندید ... داد زد " ..فکر کردی غافلگیرم کردی بچه؟ ... هنگامی که این شرط بسته شد ..تو را بازنده اعلام کردند ..سرنوشت تو دست خودت نیست .. سرنوشتتو من تعیین می کنم ... " ..چشمانش را بست ... حرفهایش برایش احمقانه بود ... با خودش فکر کرد .."..احمقانه ..حرفهایش ، حرفهای یک بازندس .. " ... سلول را سکوت فرا گرفته بود ...... چشمانش را باز کرد ... هیچ کس نبود ... داد زد ... اون بیرون سلول توست .. فکر نکن من در سلول زندانی هستم این تویی که بیرون سلول زندانی هستی .....
چشمانش را باز بست...
....توی خیالاتش غرق شد ... هنگامی که به خودش آمد ... توی اتاق تاریکش نشسته بود .. بلند شد ..به سوی آن چیز بدون نام روی دیوار رفت ....و پرده ها را پس زد.