تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

بحث عجیبی از پیچیدگی در گرفته بود و همه جا را شلوغ کرده بود...بچه آشفته ای پشت گرد و خاکش جست و گریز می کرد...از این سو به آن سو می دوید...بچه التماس می کرد...دستی از بین گرد و خاک درون نمیامد...کسی نمیامد...بچه حرفهای مهم داشت که بزند...در فکرش هویتی در جریان بود...که ارزش فراگیر شدن داشت...در دنیای کوچیکش..زمین گرد نبود...زمین کوچیک بود...به اندازه سر کوچه...انقدر که تا درختها بره..تا اونجا که گربه ها می پیچیدن و از زندگیش خارج می شدن...تا سر دنیای قابل فهم...تا قبل از جدال نیوتون و انیشتین و مابعدهم...

احساس نفهمی بزرگی در بر گرفتش...باورش شده بود که به عجیب زبان نافهمی حرف می زنه...که چشمان گذران نگاهی خیره و خالی بهش مینداختن...از بعد از حریم امن دور و ورش چیزی را درک نمی کرد...گرچه روحش گاه به کاوش و گردش بیرون از دایره اش می رفت...و هر بار زخم خورده و بیمار پیشش بر می گشت و از دنیا می نالید...یا  بعضی از تکه های بودنش که هر چند از گاهی به غریبی یا که قریبی چنگ زده بودند و از بودن با بچه خودشونو معاف کرده بودن...گرچه ذات غریب اطوارش هم بود که در گوشه تاریکی از دنیاش نشسته بود و مایه شرم بود...از سیاهی گوشه اش سیاه تر بود...کنجکاوی کودکانه اش٬ تنش را روی خارها مالیده بود...کودکی اش خیلی زود رخت بر بسته بود..بچه ای بود که کودکیش دست مقدساتو گرفت و به ازل پیوست...

قهرمانای متافیزیکی اش...لباس کهنگی به تن کرده بودن و تو زندگیش جلوس کرده بودن...نه که حرف خاصی واسش داشته باشن...اونا گوشه ناپیدای دنیاش خونه کرده بودن که شرمندگیشون از این که نمی تونن در آغوش بکشنش را نبینه...از ناتوانیشون که شاید دست کریپتونیت یا شاید دست حقیقت تلخ و بی شائبه توش نقش داشت شرمنده بودن...از این که وجود٬ ماهیت و هویتشون وابسته  به تخیلات یه بچه است شرمنده بودن...شرمنده بودن و عبای قهرمانیشون را از میخ آویزوون کرده بودن...

زندگی بچه تنها و گم شده ای تو دنیا کوچیکش...زندگی بچه ای که همین دور و بر به شیشه ات می کوبه................

.................................

واسه علی که هفت ساله است...که وردینگ هافمن داره...که خیلی مهربونه...که می خنده و می فهمه و حس داره...ولی امروز یا فردا از پیشمون می ره...

یا واسه زینت که شش ماه به زور داشت...که بثژایتیس داشت...و رفت...و انگار چون افغانی بود تخم کسی نبود...

واسه نرگس دو ساله با چشمای سبز درشتش که می شه واسش مرد..که AML داره...و یه روزی از این روزا می ره...

واسه اینا و خیلیا مثشون که دنیاشون خیلی کوچیکه...

.................................

و من که ۲۴ ساله ام و خیلی نمی فهمم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:51  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نگاه کن ببین که چطور برف لایه به لایه از روم آب می شه...آب می شم و کوچکتر می شم...هر چی می گذره با هر لایه ای که خورشید آب می کنه و باد می بره و خاک به آغوش می کشه...پیچیدگی هام کمتر می شه...چهره ام آبستره می شه...فقط خط و چین و چروکی گاه اضافه می شه...دیگه چهره ام مجموعه ای از حالات مختلف نیست...عوض نمی شه...یه تصویر تار از یه احساس تثبیت شده است...مثه عکسی که با نیترات نقره ثابت شده...تصویر امپرسیونیستی از سادیستی که لبخند می زنه...شاید یه روزی تو یه موزه در پیتی کسی به این تصویرم نگاه کنه و از خودش بپرسه..نقاشش چی می خواسته بگه؟...هوم...زندگی حرف خاصی نداشت بزنه...فقط رو این تصویر رسوب کرد...و خشک شد...و ترک خورد...می ترسم آخر زمستون که بشه با آخرین برف آفتاب نخورده که آب می شه...آب بشم...قطره قطره سرازیر بشم...برم تا شاید به دریا برسم...تا شاید باز کارما حکم به اومدنم بده...

نوستالژیام منو به کارهای احمقانه وامی داره...یه کاری می کنه که یه مجسمه یخی هم خجالت بکشه...خودشو تحقیر کنه...و قبل از این که دست آفتاب بهش برسه خودشو آب کنه...نوستالژیام خیلی عمیق نیست...لایه نازکی که چند لحظه روم می کشم و بعد تارهاش از هم باز می شه...و غبارش تو چشم و گلوم می ره...مثه خار خیلی خیلی تیز یه گل خیلی خیلی ناچیز...

...کم کم که آب می شم...پسربچه ای دست مامانشو می کشه...و به من اشاره می کنه...می گه "مامان..مامان..نیگا...نیگا اون چیه؟" و به سرخی نا مشخصی تو عمق تصویر اشاره می کنه...بلور سرخ ناچیزی که برای بودن می تپه....و من خیالاتی می شم...به خودم می گم "خدا را چه دیدی شاید تو هم بهار جوونه زدی!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:35  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چاکر دست به سینه ای خدمت رسید٬ عرض داشت. رخصت دادیم٬ فرمود:

"حضرت دون خولیو به افتخارتان بنده و بنده زاده نوشیدنی! تخمیر کرده ایم"

به منت پذیرفتیم و به مرحمت نواختیمش. فرمود:

"حضرت اگر اجازه باشد٬ این حقیر نام این نوشیدنی را تکیلای دون خولیو منظور نمایم"

به تواضع پذیرفتیم. اندکی بعد عزیز دست به سینه شرفیاب شد و اندکی از نوشیدنی که به ناممان مبارک شده بود بیاورد که نیوش کردیم. الحق که بس گوارا و نام ما بس شایسته اش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آهسته و بی خبر...از بین همه سرما و یخ زدگی...احساس ولرمی از زیر عبای عمو پژه در می ره و شتابان روی سرم می پره...من که تو سرمای زمستون...زیر برف ها خوش گوشه ای را پیدا کردم و تو گوشه اش دارم یخ می زنم...احساس ولرم میاد و در می زنه....قلب نیمه یخ زده ام در را باز می کنه...دستاشو به هم می ماله..."می گه گرچه کفاف زمستون به این بلندی را نمی دی..اما خوش اومدی اخوی" ...احساس ولرم میاد تو...می شه یه استکان چای داغ که قلبمو حتی واسه چند لحظه هم که شده به تپش وا می داره...احساس ولرم که دیگه سرد شده...وقتی داره می ره...این جمله را بدرقه اش می کنم "اخوی بگو فلانی صبرش زیاده...منتظر می مونه..." و کز می کنم...

تو خواب و بیداری می بینم که آریستا بابا دست ننه یاگا را گرفته و داره رد می شه...میام تکونی به خودم بدم..حرفی بزنم...تشکر کنم...سر معنی داری تکون می ده و رد می شه...و من مطمئن چشمامو می بندم...

 

"بکن معامله ای و این دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

....

ملامتم به خرابی مکن که مرشد عشق

حوالتم به خرابات کرد روز نخست"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 22:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

نمی دونم می فهمی یا نه...این یه ورد و نفرینه که به گردنم بستن و روونه ام کردن...

رنگ و لعاب نمی خواد...شرح ساده ای داره...که گفتن نداره...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دستاتو می گیرم...بهت می گم یه لحظه از پتک کوبیدنت دست برداری...آروم که می شی...دستاتو ول می کنم..سرتو نگه می دارم و بهت می گم "هیس اشکالی نداره...تموم شده دیگه...هیس جانم...نگاه کن...تو چشمام نگاه کن...ببین شکسته...تموم شد جانم...در هم شکستیش..."

آروم می گیره...دستش می لرزه...پتکش از دستش میوفته و هق هق بغلم گریه می کنه "ببخش...ببخش منو..." و من دلداریش می دم..."هیس جانم اشکالی نداره..."..در حالی که در آغوشش گرفتم...پودر می شم...و می ریزم و دور تا دورش رقصون می چرخم...دستی رو غبارم می کشه...و من به دستش می چسبم...نوستالژیک می شه...جمعم می کنه...از روی قاب عکسا...از روی دفترا...از روی شیشه ها.....از روی خاطره ها...از روی زمین...از روی دنیا....یک کیسه ام می کنه...روح در هم شکسته امو یک کیسه دیگه می کنه...و به رودخونه میندازتمون....ذراتم که غرق می شن و حل می شن و فنا می شن...یکصدا می گن "اشکالی نداره..خودتو ناراحت نکن"...و باد و آسمون و ابر و درخت و همه دوره می گیرندش و دلداریش می دن...و همصدا با من بهش می گن "اشکالی نداره...هیس جانم"...می برندش که این کابوسو از زندگیش بزدایند.....و من و ذراتم لبخند می زنیم.......

به خونه که برمی گرده...می بینه آریستا بابا شال و کلاه کرده...چمدون چرمی کهنه اش را دست گرفته و داره می ره...میاد اعتراض کنه...آریستا بابا می گه "هیس جانم..اشکالی نداره...تقصیر تو نیست.." و آریستا بابا می ره...شرمزده و ناتوان...بسش شده مرد روزهای ناتوانی و ذلیلی بودن...نمی دونم می خواست یا نه...اما به هر حال کاری نکرد...یا شاید نتونست بکنه.........درو که پشت سرش می بنده زمزمه می کنه "زیاد از این بودنم مطمئن نیستم"...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سلام آریستا بابایم...خوب و خوشی؟ ساختار زندگی فراجهانیت بر وفق مرادت هست؟ منو یادت هست؟ منم بنده حقیر و معیوبت. من که که باید خط تولیدمو جمع می کردی...اما حالا که اینجام...و هنوزم نوبت اسقاطم نرسیده...گرچه که احساس درپیتی بودن دارم....بدجوری درپیتی ام...به پت پت افتادم...هر باری که امیدی جرقه می زنه انقده ذوق می کنم...که شعله کبریت از نفس های هیجان زده ام خاموش می شه..بس که بی ظرفیت و در پیتی ام...اما همه اش هم تقصیر این ذات معیوب و ناقص نیست...دنیا هم با من نساخت...گرچه که این ناسازگاری شاید از سر نابهنجاریم بود و نه عیب دنیا...اما دنیا یه کوچولو خودشو جمع نمی کنه که منم یه گوشه اش بشینم لاقل لبخند بزنم...

آریستا باباجونم......نکنه بگی "قسمت نبود"...آخه هیچ وقت قسمت من نبود...کی قسمتم می شه؟ اصلا می شه؟ من غصه زیاد می خورم آریستا باباجون...دوا درومونم کن......نوازشم کن...بذار بغلت زار زار گریه کنم...آریستا باباجون...آریستا باباجونم...این نامه را به کی بدم به دستت برسونه؟ از کدوم درخت یا تیر آویزونش کنم؟ کمکم کن...نذار اینجوری جون بکنم...

میام بگم اینا کفاره کدوم گناه منه...اما اگه به حساب کفاره باشه...بدهی زیاد دارم...من بد کسی را نمی خوام..می خوام؟...به کسی انقدر آزار رسوندم که آزار دیدم؟ نمی دونم... درمونده ام...و تو درموندگیم فقط تو را دارم...بهت تکیه می کنم...چی کار دیگه می تونم بکنم؟ دنیا از ظرفیت دوش انسانی من فراتر رفته...دیگه بقیه اش کار تو و کائناته...مگه نه مثه همیشه باز دنیا با همه وزنش رو سرم خراب می شه......

باز چهارشنبه است...چهارشنبه ها روز من نیست اصلا...همه چیز چهارشنبه ها بدتر از همیشه است...چهارشنبه ها و زمستونا...خیلی بهم سخت می گذرن...

آریستا باباجون...به خدا قسم...سعی می کنم خوش بین بمونم...اما سخته...خیلی سخته....خیلی ساده لوحی و ساده انگاری می خواد...اما این دنیات انقده خش روم انداخت که دیگه نقش و نگارم ساده نیست...کوزه شکسته ای عمر کرده ام من.........

شاکی نیستم...راضیم به رضایتت...هر چی تو بگی...گرچه تخطی ازش هم واسم ممکن نیست...واسه همین این رضایت من منت نیست..گردن نهادنه...اما هر چی تو بگی...تو اربابی و من بنده...چوبت به پشتم بی حکمت نیست...بزن من می خورم...و قول می دم شکوه نکنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اینجا تنها بخشی از روحمه که می تونم به راحتی حراجش کنم... بقیه اش تکه های پاره پاره ایه که به زحمت کفاف این بودن را می ده........

 

با این حال اینجا را به گرو نذرش می ذارم.......

 

تا روزی که با اذنش دوباره برگردم....من به دعا عقیده ندارم...اما اگه شما دارید...واسه منم دعا کنید....

 

عزت زیاد...شب همگی خوش.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 0:36  توسط دون خولیو دو لامارکی 

گرد و غبار این دلهره ها و غصه ها انقدر به تنم سائید که یه سطح صیغلی شدم که همه چیز دنیا را خیلی اغراق شده تر از اون چیزی که هست نشون می ده...

آره..ناله و چس ناله زیاد می کنم..اما شکایتی ندارم..راضیم...این بنای فرو ریخته منم...همه ستونهای کجش٬ دیوار های ریخته اش و حکایات حک شده روی گچ هاش....همونقدر بدیهاشم که خوبیاش...چه بسا بیشتر...

آب این غدد اشکی منو بستن به این زندگی....زندگی را آب برد....منو هم خاک می بره...تو را هم...

جرات نمی کنم دستمو به سمتت دراز کنم....می ترسم....از هیولای خبیث اعماقم....و از هزار عفونت و نفرین منتظرم که آماده نشستن تو لحظه ضعف من یا تو...گرفتارت کنن.....

هوم راضیم من......و می گذریم......

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

فریاد زد ..فایده ای نداشت ... کسی نبود که به فریادش گوش بدهد ..کابوس باید ادامه بیابد .. صدایی توی گوشش زنگ می زد ... "می خواهی فرار کنی؟.. خیلی مشکل نیست .. فقط باید..." .. احمق...این جواب او بود.. به بالا نگاهی کرد و لبخندی زد...  قرار نبود شرطی را که بسته بود به این راحتی ببازد...

 

..صدای پا می آمد .. صدای خفه ی پای سنگینی که بر روی بتون صدای خفه ای داشت ... و او خوب می دانست چه چیزی در پیش است ... صدای چرخیدن کلید توی قفل به گوشش رسید .. در باز شد ... مرد وارد شد .. کلید را در دستش می چرخاند به دنبال مرد شعاعی از نور وارد شد ...  او چشمانش را با دستانش پوشاند ... بدون این که به مرد نگاه کنه گفت " بعضی وقتها خیلی هم بد نیست ببینمت ..لاقل مجبور یکم نور به این مهمونی ما بیاری" ...مرد نگاهی به او کرد ... "هنوز هم یه دلقکی نه؟..زیاد طول نمی کشه ..نگران نباش ..تو اولین کسی نیستی که این شرط را بستی..." ..حرفش را قطع کرد تا نگاهی به او بکند، آنگاه ادامه داد " ..به خودت نگاه کردی؟ ... چی ازت باقی مونده؟؟ بگو ببینم چند تا دندون داری؟ هیچ فکر نکردی اون آینه ی لعنتی تو سلول تو چی کار می کنه؟ ... حالا که نور هست بلند شو یه نگاهی به خودت بنداز ...." ... او کشان کشان خودش را به آینه رساند و نگاهی درونش انداخت ، تقریباً قیافه ی یه مرده را داشت ... وحشتناک بود و بعد به چشمان خودش توی آینه نگاه کرد ...هنوز برق می زدند .. برگشت و به مرد زل زد ..لبخندی شیطانی در چهره اش بود ... مرد بی تفاوت در سلول را پشت سرش بست ..سلول دوباره تاریک شده بود .. رفت و گوشه ای نشست .. سیگاری روشن کرد و به او نیز سیگاری تعارف کرد ...سیگاری برداشت ، مرد برایش روشن اش کرد ..سپس او رفت و روی تخت اش نشست ... مرد به او گفت " هنوز مقاومت می کنی؟ .. فکر می کنی ارزششو داره ؟" ... به مرد نگاه کرد .."هوم .. فکر کردی نشناختمت؟ ..هر روز توی یه قیافه ی جدید ، هر روز با یه روش جدید؟ .. تا کی  می خوای به این بازی ادامه بدی؟ ..تو هیچ وقت ظرفیت شکست نداری نه؟ اون روزی که این شرط بسته شد من نبودم ... بقیه تصمیم گرفتن... درباره ی چیزی که مربوط به اونا نبود ..درباره ی چیزی که زندگی اونها نبود .. اما من اونها را هم متهم نمی کنم .. حالا من اینجام مثل هزاران و هزار نفر دیگه که ناخواسته پاشون به این بازی کشیده شد ..اما من اینجام تا بازی کنم ... بهترینهاتو رو کن.." ..به سرفه افتاد ... مدتها بود که توی اون سلول تاریک و مرطوب و سرد بود ... مرد به او نگاهی کرد قهقهه ای زد و بعد داد زد " بوی خاک گرفتی ..بوی خاک گرفتی بچه ...فکرشو بکن ، خاک.. یاد چی می افتی؟" ... روی تختش دراز کشید و بی آنکه به حضور مرد اهمیتی بده ، پشتش را به مرد کرد ..مرد بلند شد تا از سلول بیرون بره ..هنگامی که داشت در سلول را می بست ..به او در زیر شعاع باریکی از نور که از در سلول به درون می تابید نگاه کرد و سپس گفت .." می ترسی بچه نه؟ من را دست کم گرفتی ..قبل از اینکه فکر کنی من فکرتو می دونم .." و بعد در را به هم زد.....  توی تاریکی می لرزید ...دلش نمی خواست فریاد بزنه ..چون می دونست اگه فریاد بزنه بازم سر و کله ی اون مرد پیدا می شه و همیشه حضور اون مرد خوش آیند نبود... بعد از یه مدت شدیداً احساس گرسنگی می کرد ..بلند شد ..می دونست یه گوشه ی سلولش یه تیکه نون و یه بطری آب بود .. کورمال دنبالشون گشت ..سرانجام پیداشون کرد ... می دونست که نون کپک زده و خوب می تونست بوی گند آب بطری را احساس کنه .. اما هیچ اهمیتی نداد ، دیگه براش عادی شده بود ..برای معده اش هم عادی شده بود .. احساس کرد چیزی پایش را قلقلک می دهد ، پایش را لمس کرد ، یه حشره بود ..بلندش کرد و توی تاریکی بررسی اش کرد ..یه سوسک بود ، از همونهایی که یه زمانی ازشون متنفر بود ..اما اینجا حتی حضور یه سوسک براش یه اتفاق جالب بود .. مونده بود باش چی کار کنه .. توی ذهنش خاطره ی مبهمی از یه فیلم داشت ..فیلمی که توی اون یه زندانی ..یه زندانی توی سلولی مثل مال اون یه سوسک پیدا کرده بود ..خوب فکر کرد که زندانی با اون سوسک چی کار کرده بود ... آخرش یادش اومد ، سوسک را توی دهنش گذاشت و جوید ......

 

... بلند شد ، به سمت تختش رفت .. روی تخت دراز کشید ..دیوار کنار تختش را لمس کرد .. تک تک برجستگی ها را می شناخت ... تا یه مدت دیوار کنار تخت تنها چیزی بود که پاسخی برای کنجکاوی اش داشت ... بر آمدگی ها را لمس می کرد و توی ذهنش به داستانی برای آنها فکر می کرد ... می دانست که محکومانی غیر از او هم اینجا بوده اند ... دنبال اثر و نشانه می گشت ... کم کم احساس کرد که نشانه ها با او حرف می زنند ..داستانها را حفظ بود .. بعد از مدتی از حرف زدن با نشانه هایی  که از گذشته بر دیوار سلولش باقی مانده بودند خسته شد ..و شروع کرد تا نشانه های خودش را روی دیوار بر جا بگذارد .. داستانش را با تکه ای زغال بر روی دیوار می نوشت .. بعد از مدتی دیگر زغالی هم در کار نبود ..با ناخن هایش حکایتش را بر روی دیوار می خراشید .... ناخن هایش می شکستند ..خون از زیر آنها سرازیر می شدند ..اما اهمیتی نمی داد ...

 

... دستانش را روی برآمدگی های روی دیوار می کشید .. دهها حکایت آنجا  بود ... خاطراتی که عملا خراشی بر روی دیوار بیش نبودند .. اما او می دانست که هر خراش چه معنی دارد ... هر کدام از خراش ها را روی جان و تنش حس می کرد... 

 

       در افق آفتاب مرد .... سایه نیز خود را کشت

                          پس از آن گرما از آغوش زمین رفت..

                              سیاهی چنبره زد ، نیزه ای در خاک کرد.....

                                 ...درخت ، خسته از روز خوابید ...

                                 برگهایش بی پناه ، در حضور باد لرزیدند .....

                                     مردمان خوابیدند ...

                                         شمع ها سوختند

                                             و شب تاب ها شکار خفاش شدند

                                        

                                        

 

 به پنجره ی بی نور سلولش نگاه کرد .. هیچ نوری نبود ... هرگز از آنجا نوری نتابیده بود ... با خودش فکر کرد ... پنجره به چه می گویند؟ ... در خاطراتش دنبال مفهومی برای پنجره گشت .. به اتاق پرنوری فکر کرد ..اتاقی که نور خورشید را از طریق پنجره ی بزرگی می بلعید .... به اتاقی فکر کرد که بوی ماندگی نمی داد ... اتاقی که در آن پنجره ای  باز بود ..پنجره ای که هوا را به درون می مکید   .. و بعد اتاقی را تصور کرد با پنجره ای  که رو به زیبا ترین باغچه ی دنیا باز می شد و سپس پرنده ای را دید که از پنجره بیرون پرید.....

 

نه آن چه توی سلولش داشت پنجره نبود .. شاید دریچه بود .. دریچه او را یاد سوراخی انداخت که مردی سینه خیز از آن بیرون می آمد ... دریچه او را یاد فرار ..پیوستن به نور می انداخت .. نه آنچه بر دیوار بود حتی دریچه هم نبود .. هر چه فکر کرد ..هیچ چیزی به ذهنش نرسید .. نمی دانست آن چیزی را که روی دیوار بود را چه بنامد .. هیچ نامی نبود .. با خودش فکر کرد ، پس چیزی روی دیوار نیست .. هیچ چیز روی دیوار نیست ..هیچ نامی بر روی دیوار زندگی نمی کند..

 

...صدایی به خودش آورد ...صدای چرخیدن قفل توی در بود ... در باز شد و باز هم مرد وارد شد ... به دنبالش چند نفر دیگر هم وارد شدند ..هر کدام قلم مویی در دست و سطلی از رنگ در دست دیگرش ... او مانند موجودی وحشت زده در گوشه ای چمباتمه زد ..مدتها بود به جز مرد هیچ کس دیگری را ندیده بود ... مرد به سمت او برگشت ...قهقهه زد ...آمد و کنار او زانو زد و بعد با دو دستش سر او را گرفت و نجوا کنان گفت " خوب ببین ... آمده ایم تا نشانه های روی دیوارت را سفید کنیم ..وقتش رسیده که گذشته را فراموش کنی " ...و مردان شروع کردند .. به جان دیوار افتادند ... اول آن را سائیدند و سپس بتونه اش کردند و سپس رنگش کردند ... با خودش فکر کرد .."دیوار ذهنم را چگونه سفید می کنید؟" .. مرد برگشت و به چشمانش خیره شد ... سپس گفت " کدام دیوار ذهن؟ ...چه چیزی را به خاطر می آوری؟...دیوار ذهنت مدتهاست که فرو ریخته ..." ...به فکر فرو رفت ..سعی کرد چیزی به خاطر بیاره ...  تفکرات ، خاطرات و تخیلاتش به مغزش هجوم آوردند .. هیچ مطمئن نبود کدام واقعی است ... نمی توانست روی هیچکدام تمرکز کند ...حقیقتی تلخ او را فرا می گرفت .... ناگهان به خودش آمد ... هیچ کس توی سلول نبود ... خودش را روی زمین به سمت تخت کشید ..با تمام توانش سعی کرد و روی تخت رفت ..در حالی که نفس نفس می زد ... دست لرزانش را به سمت دیوار برد ... دیوار را لمس کرد ... صاف بود ..صاف ....

 

..چشمانش را بست.....                    

         

...با خودش فکر کرد ..خیالش را پرواز داد ..می دانست هنوز هم باید به این شرط ادامه بده ... فکری مثل صاعقه به ذهنش هجوم آورد ...اگه شرط را می برد چی می شد؟ ...نمی دانست ... به دنبال چه بود .. هر چه فکر کرد نتونست به هیچ هدفی فکر کنه ..با ادامه دادنش چه چیزی را می خواست ثابت کنه ... توی گیجی بود که کسی او را صدا زد... سرش را بالا اورد ...باورش نمی شد ...دوستش روبه رویش ایستاده بود ...به دوستش گفت " ...تو هم اینجا بودی نه؟ تو هم در این شرط وارد شدی ...حالا می فهمم نشانه هایی که از قبل روی دیوار بود مال کی بودن ..حالا می فهمم داستانشون چی بوده .." ...دوستش به او نگاهی کرد ..سپس نگاهی به دیوار انداخت ..و بعد گفت " می دونی هنگامی که در سلول باز بشه و از اون بیرون بری چی می شه؟ ..اون موقع است که شرط را باخته ای ... هر چه هست توی همین سلوله ...بودن یعنی همین ...خوب سلولت را بگرد ..اما هیچ وقت درشو باز نکن ... شاید چیزی که اون بیرونه اونی نباشه که فکر می کنی .... "

 

....نفس گرمی را روی صورتش احساس کرد ..چشمانش را باز کرد .. مرد روی او خم شده بود ... مرد تا متوجه شد که او چشمانش را باز کرده عقب رفت ... او روی تختش نشست و به مرد خیره شد ...مرد دستش را بالا آورد ..در دستش طنابی بود ، آن را گوشه ای پرتاب کرد و سپس شروع به حرف زدن کرد "..برات یه طناب محکم خوب اوردم .. خیلی به دردت می خوره ..شاید دیگه وقتش باشه که از این شرط دست برداری.." ..نگاهش کرد ، دوباره احساس قدرت می کرد .. دوباره مغزش به کار افتاد .. خندید ..به دیوار نگاهی کرد و سپس به مرد گفت ..." من هنوز می تونم ببینم ..هنوز زیر رنگ را می بینم" ...دستش را بالا آورد و سپس دیوار را خراشید.. "..خوب ببین .. خوب زخمهای دستم را ببین ..به ناخنهای شکسته روی دستم نگاه کن ...حقیقتو نمی تونی با یه لایه رنگ عوض کنی .. گفتی دیوار ذهنم فرو ریخته ..... نترس یه گوشه ی اون دیوار برای تو جای خالی گذاشتم که بتونی روش یادگاری بنویسی .." .....

..مرد به او نگاه کرد ..بهت زده به نظر می رسید ..ناگهان خندید ... داد زد " ..فکر کردی غافلگیرم کردی بچه؟ ... هنگامی که این شرط بسته شد ..تو را بازنده اعلام کردند ..سرنوشت تو دست خودت نیست .. سرنوشتتو من تعیین می کنم ... " ..چشمانش را بست ... حرفهایش برایش احمقانه بود ... با خودش فکر کرد .."..احمقانه ..حرفهایش ، حرفهای یک بازندس .. " ... سلول را سکوت فرا گرفته بود ...... چشمانش را باز کرد ... هیچ کس نبود ... داد زد ... اون بیرون سلول توست .. فکر نکن من در سلول زندانی هستم این تویی که بیرون سلول زندانی هستی .....

 

چشمانش را باز بست...

 

....توی خیالاتش غرق شد ... هنگامی که به خودش آمد ... توی اتاق تاریکش نشسته بود .. بلند شد ..به سوی آن چیز بدون نام روی دیوار رفت ....و پرده ها را پس زد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:10  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

به سرعت از من می گریختم. اما مگه می شه از خود فرار کرد؟ آخرش بهم رسید و به بند انداختم و به زور بردم به دادگاهم که در جایگاه رفیع قضاوتش، در میون هیات منصفه اش و اون بالا با همه تماشاچیاش نشسته بودم. تو دادگاهم هم دادستانی می کردم، هم قضاوت و هم وکالت. اما اون روز، روز دیگر من بود. روز من متهم بود، آن من که در جایگاه اتهام نشسته بود.

 

وکیلم که از اساس شناختن من را منکر شده بود و کیل تسخیریم هم به بهونه ای خودشو سر به نیست کرده بود. من بودم و دادگاهم. من بودم در برابر من. دادستان شروع می کنه "لعنت به تو که ننگ این داستانی.." می گم "خدای من، منو تو یه لحظه آشفته خوابش آفرید، خدای شما چطور؟" همگی به اعتراض می گیم "کفر می گه...بسوزانیدش"

 

قاضی همه را به سکوت می خونه...به من تذکری می ده و دادستان ادامه می ده "تو به خوش باوری متهمی"

 

می گم "خوش باور ندیدی....جده ای داشتم در آشویتس....وقتی به اتاق گاز می بردندش، فکر می کرد داره می ره دوش بگیره...وقتی دیگران فریاد می زدن که به اتاق گاز می برندمان، فکر می کرد می ره دوش بگیره....وقتی دیگران تو اتاق گاز می مردند...فکر می کرد داره دوش می گیره....جده ام تو اون اتاق گاز مرد..."

 

دادستان ادامه می ده "تو به خود فروشی متهمی"

 

می گم "خود فروش ندیدی....عمه ای داشتم که در کنار خرده فروشی هایش، تن فروشی هم می کرد...کارش امنیت شغلی نداشت و سفلیس گرفت..اما عمه ام شرف هم نداشت...با وجود سفلیسش به کار ادامه می داد...تا که شانکر های سفلیس بینی اشو خوردند و عمه ام واسه بازنشستگی به گور رفت.."

 

قاضی تنفس می طلبه...استراحت می خواد بین این همه جفنگیات...سرسام گرفته....تو دقایق بین دو نیمه، دست فروشا میون تماشاچیا دوره میوفتن، یکی امید واهی بو داده می فروشه، یکی روزشماری از ننگ ها و نفرین هامون و یکی دیگه جانهای کوچیک و بی ارزش و قابل حمل را معامله می کنه.....دقایقی دیرتر دوباره جلسه دادگاهم به راه میوفته....

 

به سمتم اشاره می کنم و با خشم می گم "تو گناهکاری..."

 

بلند می شم و حرفشو می پذیرم "آره گناهکارم..." صدای خفه ای از جمعیت بر میاد، با خنده بهشون می گم "این بار سنگین گناهان منه که به گردنتون سنگینی می کنه....یادتون باشه این طنابو خودتون به گردنتون انداختین"

 

هیات منصفه به شور می رن و به تلخی بر می گردن. همه متفق القول بر گناهکاریم تاکید داریم. قاضی نفس راحتی می کشه و منو محکوم می کنه....

 

تو چشماشون زل می زنم و داد می زنم "ابله ها به چی بدتر از این محکومم می کنید؟"

 

همه خجالت زده می شیم...بی این که دیگه حرفی بزنیم یا تو چشمای هم نیگا کنیم...سوار می شیم و تند می ریم که شاید از من دور بشیم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 20:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خوب که نیگا کنی... چشماتو که باز کنی...می بینی که انگار همای من داره از دور میاد...خوب اگه دقت کنی حتی صدای خوندن کلاغا تو پس زمینه را هم می شنوی....من از این سراب ها زیاد دیدم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:0  توسط دون خولیو دو لامارکی