تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

حرف زیاد زدن بلدم اما سر این حرف هر چه طولانی تر می شه بیشتر به گزافه و جفنگ می افته.  به قول پریش:

 "حالا که هر دمبیلس منم یه مشت جفنگ می گم

اگه شاعر بخونندم اگه ماعر بگیرندم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آفتاب در ده ما سر نزده...به کوه ده ما نرسیده غروب می کنه...ابرهای پر بار که از اقیانوس تا ده بغلی می بارن..تو مجاورتمون تموم می شن  و آهشون می مونه برای ما...غبار این جاده ده ما، پا نمی خوره...بادی هم که نمیاد، حسرت رفتن داره ولی مثه ما اسیره...

ده ما دیوارهاش کوتاهن..خیلی کوتاه...هر چی می شد دزدید را یا از هم دزدیدیم یا ازمون دزدیدن...آدمای دهمون هم کوتاهن...سنگ صبور قصه های این دره بودن و این یه جوی آب که این دره را شست...اینها را هم شست...

اینجوری زمستونا تو دهمون یخ می بندیم و تابستوناش آتیش می گیریم...تو بادگیرامون آرزوهامون لونه کردن...تو دود کشامون زندگیمون......تو ده ما کسی چیزی نمی کاره...هیچ چیزی اینجا ریشه نمی گیره...حتی آدماش که قانعن و با نوازشی راضی می شن...ده ما ولی ثبات داره...سکون داره...خبری توش نیست...تو ده ما آدماش از بی خبری می میرن....اهل ده ما گره دار خوب بلدن...اما هر چه زدن...گره این طناب به هیچ جای این زندگی بند نشد.......

خلاصه اینجوری تو این ده ما٬ حکایتمون در کنارمون خاک می خوره و باکمون نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:8  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

"ببخشید از کجا از دیار بیرون می روند؟"

"سراسیمه یا آرام؟"

"والا نمی دونم از این آقایون بپرسیند که می خواهن به مازندرانم کنن"

"به هر حال...دو راه هست..یکی بس طولانی٬ به قدر سالیانی ز عمر و سراسر مناظر قشنگ و چایخانه و پلوخانه و مهمانخانه...یکی نیز هست به هفت روز...پر ز خطر...که هست خیلی بد مسیر و نیست اصلن تاکسی خور"

........همراهانم مرا به همراهیشان می کشند...و من در آن حال سر برگردانده و خندان داد می زنم "ممنون رفیق"

"رفقا به کدوم ور می شویم؟ به نظر من به راه طولانی بشویم حال و هوایی عوض شود..."

...رفقای خیک و بی تفاوتم (کامبیز و کامران) اما به راه کوتاه رفتند...زیاده کار داشتن و باید زود  به دیارشان باز می گشتند....

شب اول که اطراق کردیم به کنار شیری در اومدیم...شیر آبی بود هنری که گمونم لویی هفدهم به افتخار ماری آنتوانت ساخته بود ولی به معشوقه اسپانیایی اش تقدیمش کرده بود...کپیده بودیم... که از شیر صدا برخاست...شیر از بس دست روزگار باز و بستش کرده بود٬ هرز رفته بود و چکه می کرد و چکه اش اعصاب منو و همراهان قلدرمو می نوردید! واسه همین کامبیز ضربتی بر سرش زد و واسه همیشه خاموشش کرد. کامران به اعتراض گفت:

چنین گفت که ای کامبیز ناهوشیار

که گفتت که با شیر کن کارزار

به روز دوم راه که رسیدیم...جاده ای بود بس دراز و بیابانی...اما ما را سوار بر رخش (لندرور) رفیقان قلدرمان آه نبود...اما رفیقان ما که در کوچه پس کوچه های شهر بنزین هایشان را به منظور الواتی سوزانده بودند و در کارتشان به قدر چکه ای نیز سوخت نبود...بس نگران بودند و دست به دعا شدند.

چنین گفت "که ای داور دادگر

همه رنج و سختی تو آری به سر

گر ایدون که خشنودی از رنج من

بدین گیتی آکنده شد کارت سوخت من

در این خوان درمانده بودیم که به ناگه عزیز بنزین آزاد فروشی رسید و به قیمت خون بابایش ما را از این گرفتاری آزاد کرد. بس همه شادی کردیم و شکر گفتیم. کامران به ضربتی گوری به دام انداخت و جای شما خالی کباب پر کلسترولی نوش کردیم و خفتیم تا دگر روز.

به شب سوم٬ تشویش به دلم افتاده بود که خبری است. قلدران را به تلاشی از خواب ناز بیدار کردم و آنها بر من نهیب زدند که بکپم. که به ناگه:

بغرید باز گودزیلای دژم

همی آتش افروخت گفتی به دم

گودزیلا نعره کشان آمد و به ژاپنی کلماتی بگفت که گویی به مادر کامبیز مربوط بود٬ کامبیز سراسیمه ز جا جست و به فریاد گفت:

چنین داد پاسخ که من کامبیزم

زیر دستان ننه ام از همه سرترم

ببینی ز من دستبرد نبرد

سرت را در آرم هم اکنون به گرد

گودزیلا خنده ای بکرد و قمه بر کشید که ملت جمع شدند و به سلام و صلوات راهی شدیم.

به چهارمین روز به کاباره ای در آمدیم خوش رنگ و لعاب با چراغهای نئونی و وسوسه های بسیار! هر چه کامران نجابت کرد من و کامبیز لجاجت کردیم و عاقبت به آن کاباره در آمدیم. خنیاگر و جادوگر و جن و پری همه در آنجا جمع بودند و ما نیز جزو پریان شدیم. که عزیز خنیاگری کامران را به پهلو نشست.

بر کامران آمد پر از رنگ و بوی

بپرسید و بنشست نزدیک اوی

و بس مشغول بودند که کسی ندا داد که این خنیاگر ایدز دارد کامران صحبتی را به مادر خنیاگر نسبت داد و بدین سان از آنجا بشدیم.

پنجمین روز را همراهان قلدر من به انتظار "اولاد" نامی ماندند که بیاید و راه بلدی کند٬ اما گویا می شب پیش و بساط صبح کاری بود و اولاد٬ لقای کامران و کامبیز را به آنجای اولادشان سپرده بود و در خواب بود. کامران و کامبیز که گویا از راز مادران خیلی ها خبر داشتند٬ صحبتی را نیز به مادر اولاد نسبت دادند و در راه بشدیم.

به روز ششم٬ به قرارگاه ارژنگ نامی در آمدیم که با حاج کاووس گردنه گیری می کردن٬ راه بر ما سد کردن و هر چه رفقای من قلدری کردن٬ آنها بیش از آن کردن و عاقبت لخت و عور راهی خوان دگر بشدیم٬ و من رفقایم را به امید می خواندم

و گر یار باشد خداوند هور

دهد مر ما را اختر نیک روز

همه بوم و بر باز یابیم و تخت

به بار آید آن خرمالو درخت

که به ضربتی پشت دستی از کامبیز به ناچار لب ورچیدم.

رفتیم که به خان هفتم بشویم که گفتند راه کندوان باز شده است و ما به تونل شدیم و روز هشتم

به هشتم نشستند بر زین همه

جهان جوی و گردنکشان و رمه

همه بر کشیدند گرز گران

پراکنده در شهر مازندران!

در مازندران به کمک آن همراه همیشگی (کارت اعتباری) به ویلایی شدیم و بساط عیش و نوش به راه کردیم و جوانی و الواتی بسیار کردیم و شکر بسیار نیز!.

که ای دادگر داور کارساز

تو کردی ما را در جهان بی نیاز

تو دادی ما را دست بر جامه دان!

سر بخت پیرم تو کردی جوان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 19:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چشمامو باز می کنم و به همین راحتی اون طرفش ایستاده ام...تو همون سرزمین...اونور یه خط فرضی..

به مرز فکر می کردم....گمون کردم بهش رسیدم..

به خط چین فرضی که خیلی چیزا را عوض می کنه...ملیت...هویت...ذهنیت...وجود

سبک بار اومدم....به گمونم هیچ چیز این سرزمین ارزش به دوش کشیدن نداشت...

به لب مرز که رسیدم...چشمامو بستم...وداع مختصری گفتم و رد شدم....قدمم را برداشتم

چشمامو که باز کردم باز همین جا بودم...تو همین سرزمین.....

من آماده رفتن نبودم........

یه چیز ناچیزی گمونم منو گرفتار این سرزمین کرده....

هوم...نفرین زمین.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 18:48  توسط دون خولیو دو لامارکی 

500...and disillusioned about life.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:5  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این هم از این....سالی دگر نیز بگذشت و بر کوله بارمان افزود...تا به کی اینچنین رویم؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:39  توسط دون خولیو دو لامارکی 

وقتی که خبری ازت نیست...

وقتی که فرار می کنی....ازم گریزونی...و من سراسیمه و دیوانه به دنبالت می دوم....

وقتی که من یه چاله ام و تو از روم می پری....

وقتی که به گوشه های جدید و ناشناخته سرک می کشی...و من هنوز همون دلقک پارسال یا پیارسالم...تو همون گوشه.........

....وقتی که مدتهاست فراموشم کردی........و من فکری جز تو ندارم...

وقتی که زندگی ات به خوش راه خودش می ره...و زندگی ام تو بی راهش سینه خیز می ره...

همیشه اونوقتا...

من اینجام....

منتظر...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:34  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سایکولوژی انسان از رابطه ای علت و معلولی پیروی می کند. در هر قدم از راه اگر علت رفع نشود٬ معلول نیز بر جا خواهد بود. اگر انسان درمانده راه فرار نیابد٬ درماندگی علتی برای عصبانیت وی خواهد شد.

نیاز ------>محرومیت ------> درماندگی -------> عصبانیت -------> نفرت --------> سرکوب

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:3  توسط دون خولیو دو لامارکی 

۴۹۶...۴۹۷.......۴۹۸............۴۹۹...............۵۰۰ و ؟؟؟

هوم...گاهی می رسه که به افقی که دور خودم کشیده بودم می رسم....یه نفس عمیق می کشم و به این چاله بزرگ ملتمس پشت سرم نیگا می کنم....خیلی وقت پیش خیلی قبل از این که خودمو چاله ام به دیوارمون برسیم باید تموم می شد و به راه دیگه ای می رفتیم...چاله حریص شده ...دوست داره بقیه زندگیمم ببلعه......از روی دیوارم به افق ساخته نشده و سیاه نیگا می کنم...دنیا بعد از بیگ بنگ هنوز فرصت نکرده به اونجا برسه....تو لبه اش تلو تلو می خوره......می شینم...دراز می کشم.......چاله ام محکم بهم چنگ زده...آخه از ارتفاع می ترسه.....می خواد مجابم کنه که باز ادامه بدیم..............

 از الان می تونم ببینمش چند صد قدم انورتر دیوار جدیدی به پا می کنم و افقمو بهش می چسبونم و بعد من و چاله ام به سمتش می ریم...تو راه با هم مسابقه می ذاریم که کی زود تر می رسه...که کی کیو می بلعه....چاله ام اینو دوست داره...چاله ام منو دوست داره........

از یه طرفه دیگه دلم می خواد همه چنگک ها را بکنم....رو لبه دیوارم بایستم.....پائین بپرم...با دستای باز...توی اون سیاهی بپرم........چاله امو ترک کنم.............

 

چاله ام که کماجدون قصه ها و غصه هام شده....دست می کنه و از زیر عباش یه مشت خرت و پرت قدیمی در میاره....بهم می گه "هی پسر ما از تو اینا باهم رد شدیم"...قصه های قدیمیو خاکشو می گیره و واسم تعریف می کنه...یه جوری تعریف می کنه که من قهرمان قصه هاش باشم.....که راستش یه زمانی هم بودم...فقط قصه هاش قهرمان نمی خواست....قربانی...شاید....

چاله ام تردیدمو دیده........دستی به سرم می کشه.....و می گه "کجا می خوای بری؟ کجا می تونی بری؟"

(بیلیون بیلیون سال بعد کسی لبه دیواره اش توی دوردست این افق...که ابدیتیه...می ایسته و به عقب نگاه می کنه.......و تو فاصله بیلیون بیلیون سال نوری...یه نقطه می بینه...نقطه امروز من...که من روش مردد ایستادم...)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Any minute now, my ship is coming in
I'll keep checking the horizon
I'll stand on the bow, feel the waves come crashing
Come crashing down down down, on me

And you say, be still my love
Open up your heart
Let the light shine in
But don't you understand
I already have a plan
I'm waiting for my real life to begin

When I awoke today, suddenly nothing happened
But in my dreams, I slew the dragon
And down this beaten path, and up this cobbled lane
I'm walking in my old footsteps, once again
And you say, just be here now
Forget about the past, your mask is wearing thin
Let me throw one more dice
I know that I can win
I'm waiting for my real life to begin

Any minute now, my ship is coming in
I’ll keep checking the horizon
And I'll check my machine, there's sure to be that call
It's gonna happen soon, soon, soon
It's just that times are lean

And you say, be still my love
Open up your heart, let the light shine in
Don't you understand
I already have a plan
I'm waiting for my real life to begin

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:54  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

گاهی بد جوری کوچیک می شه آدم......اگر من باشی گاه بسیاری.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"تقلا نکن جانم...چاره ای نیست...بخوای نخوای همینه...تقلا کنی فقط بیشتر عذابت می ده"......تو این تله مورچه خوار...فقط پائین می شه رفت......راستش مهم نیست که آخر قصه را بدونی...فقط کافیه که نویسنده را بشناسی....وقتی بدونی یارو٬ آدم سرخورده نیمه مستیه که ملودرام و تراژدی می نویسه...دیگه تقلا نمی کنی....دست بر می داری....دامن آریستا بابا و اهلشو ول می کنی..گذشته را به خاک که مدتهاست منتظرشه می سپاری...خاطراتو بایگانی می کنی....رویا ها و آرزوهای خسته را قاب می کنی.......و منتظر می شینی...تا بگذره....

......تسلیم.........و چه احساس خوب و گرمی آدمو فرا می گیره...مثه خواب بعد از صد روز خسته کننده و صد شب بی خواب  .......گرم و اغوا کننده....غصه ی ارضا کننده ای مثه یه لایه برف سبک میاد روت می شینه....و لبخند بزرگی می زنم........و توش غرق می شم تا که بگذریم....

اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد             ور از طلب بنشینم به کینه بر خیزد

و گر به رهگذری یک دم از هواداری         چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس           ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد

من آن فریب که در نرگس تو می بینم             بس آبروی که با خاک ره برآمیزد

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست             کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز             هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ

که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

باز آقای کاین چمدون بسته بود...ایگور سرایدار را صدا زد که واسش "تاکسی" خبر کنه...

- کجا می رید ارباب؟

- جهنم می رم...

- اما موسیو کاین زود که بر می گردید؟

- نه می مونم.....گرچه اگر به وصال برسم نیمه راه بر می گردم

...ارباب سوار می شه و می ره...ایگور سرایدار با خودش می گه "به وصال نرسیده بر می گرده...همیشه بر می گرده"

ایگور خونه نشینان این خراب شده را بعض من و شما می شناسه...ارباب برمی گرده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

عجیب است که ماتحت "سوپرمن" را به کریپتونیت می نواختند و این "سوپر من" را خوش می آمد. گران مرتبه ای از ولاد فرنگ٬ حضرت عالیه "مارکویز دو ساد" در این باب صحبت ها فرموده اند که اندر ادب فارسی در نمی آید. به هر حالت این کریپتونیت هر چه هست به ما تحت آدمی خوش می آید! و این را "بت من" و "رابین" و هم چنین "یوگی" و دوستان نیز تصدیق کرده اند. کنجکاو گشتیم که کمی از این کریپتونیت استعمال کنیم که شاید تاثیر بیش از این لامصب شیاف نالوکسان بر تن رنج کشیده مان داشته باشد. از طبیب سراغش را گرفتیم با نسخه ای به عطاری حوالتمان کرد. به عطاری در آمدیم٬ ابراز بی اطلاعی کرد. سرانجام پرسان خدمت عزیز کرک فروشی روانه شدیم که گرچه خود این قلم در اسباب خود نداشت٬ نشانی از کاسب محترمی در ناصرخسرو مرحمت کرد که ما خدمتشان رسیدیم. ایشان عرض کردند که این "کریپتونیت" دارند و از اتفاق جنس اعلی دارند که حضرت "دکتر ایکس" از سفرهای مشترکشان با "چهار تن اعجاب آور" که گویا از نوادگان سندبادند٬ با خود آورده اند. به مقدار موجودی جیب تنبان و پیراهن و کت و جوراب٬ کریپتونیت خریداری نمودیم که به علت فی بالای جنس تنها به اندازه یک "تیغ"! نصیبمان گشت. استفاده فرمودیم٬ فایده ای نکرد. تنها سوزشی نافرم فرا گرفتمان که چند روزی ما را ز پا انداخت. به هر حال گویا این "کریپتونیت" تنها اهل "سوپر قهرمانان" را خوش می آید و به ماتحت ما نمی سازد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 19:21  توسط دون خولیو دو لامارکی 

- Hello?
- ....
- Yes, this is the God hotline..
- ....
- Well, no you can not talk to his holliness, I am his humble servant, may I help you?
- ....
- Oh no we don't do emergencies anymore, you may call 911 for that...
- ............
- I see, so you are in trouble again, do you want us to bail you out? or do you want an usual salvation service? I must remind you that we book hell or heaven rooms as well...
-.............
- Sir, I am not sure whether you want to pray using God hotline..it costs you 1.30$ a minute...
- .........
- Sure, have you paid your dividents?
- ......
- So, I'll arrange for you to be salvated, where do you want your heavenly accomodation to be? I propose the Bahamas sir...
- .............
- Would you like a hell view suit? I can assure you the view is quite spectacular, however there are some noise issues, you know with all the screems and so on...
- ............................
- ok, thats's done, now sir, are you a regular customer? do you want to open a regular customer account with us? it will save you 10 cents each minute starting from next call.
- ...................................
- No sir, we don't need your credit card number, we will charge your phone bill..
- ....
- Thank you and call us again at God hotline... we are open 24/7........enjoy your life while it lasts
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آنوبیس واسم قصه می گفت:

 

روحه ذات سرگردان و ناآرومی داشت...

اول این زندگی پر کشید و رفت به جهانگردی پرداخت...

آخر این زندگی بر گشت و داخل شد و این بار با جان پر کشیدن و رفتن...

"دیر اومدی جانم" را یکی پشت سرشون بدرقه راهشون کرد...

 

آنوبیس به اینجای قصه که رسید زوزه کشید...و به دل شب فرار کرد....وقتی برگشت بع دور سرش چرخ می زد و کا را به دندون گرفته بود....رع که طلوع کرد...آنوبیس کا را به بع کوبید و آخ پدید اومد...آخ بین همه به این ابدیت محکوم شده بود........

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:36  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"...ببخشید می خواستیم کمی شما را هم در جریان آب زندگی تمیز ترمان قرار بدهیم...اما شرمنده این زندگی کثافتتان در دسترس نبود..." با رضایت عجیبی از این قضیه صحبت می کنن...از عاقبت این سامری بازیشون خیلی مطمئن نبودن و حالا که به خیر گذشته بود......

اویه عصبانی میاد...در را به هم می کوبه...منو به هم می کوبه...درو به هم می کوبه...و اویه عصبانی می ره...

و من آخرین نسخه ای که ننه یاگا واسم خیلی وقت پیچیده بود را باز می کنم...دستخط ناخواناش تو نامروتی این دیرزمونی که ازش گذشته ناخوانا شده با این حال سلولهای خاکستری عمق لب تمپورال به کمکم میان و واسم این رازو دوباره بازگو می کنن:

"...به آخرین بدبختی که تو زندگی نکبتیت اتفاق افتاده چنگ می زنی...سه تا گره بهش می زنی...سه پیمونه نمک روش می ریزی...گندله احساسات سرکه انداخته ات را در میاری و روش می کشی...یه قطره اشک از هیولای اعماقت عاریه می گیری...و این معجونو به جون خسته ات می مالی.........آهش که در اومد...بدون که چند صباحی بیشتر تو این اعماق مهمون مایی"

فیسی جونم خالی می شه.....از خلسه که بر می گرده بی رمق بهم نگاه می کن...و می گه "می دونی مرد...تو بعد چهارم که من هستم.......درونتو می بینم...می تونم دست به همه امعا و احشائت بزنم...اما می دونی اینجا...اینجا و اینجا (اشاره به مغزم و نشمین گاه روحم می کنه) اوضاع خیلی خوب نیست................"

می گم بهش "اشکالی نداره" درو باز می کنم و می ذارمش بیاد تو...کنار گاربانکلا....سگهای وحشی و هارمونیکای گمشده زنگ زده ای بشینه............از اون اعماق صداش میاد "اشکالی نداره که من......" می گمش که "نه اشکالی نداره...تقصیر تو یا من نبود........."

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 19:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سایه یه سال دیگه کم کم خودشو روی سرم می کشه.....به خودم قول می دم که این بار متفاوته...گرچه که عمر این حرف به سالیان کشیده و از بس به گزافه بوده سوهان جونم شده...

 

دوباره وقتی از سال می رسه که نذر می کنم......تف به همه نذورات قبلیم میندازم و می گم بازم نذر می کنم! این بار این اسب می بره..........

 

گرچه نبره هم خیلی مهم نیست...یکم دیگه فقط تا این که شمار به ۵۰۰ برسه...بار و بندیل می بندم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این یارو خیلی هم سخت نبود...خیلی چیز زیادی نمی خواست واسه راضی کردنش...واقعیت اینه که خیلی کم لازمش بود...اما همین خیلی کم واسش خیلی شد...چون نشد...می شد که دنیا یکم کوتاه میومد...اما نیومد...می شد یه تیکه گوشت جلوش بندازه...اما خوب ننداخت...آره می شه گفت اون چاله بد مخمصه ناهمواری بود.....هی خبر نداری...اما اگه خبر داشتی که چطور بهش گذشت...هر چند جای تحقیر و تمسخر داره...هوم...بحث راجع به چی بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:37  توسط دون خولیو دو لامارکی