..حالا همه احمقا با هم.........
جالبه...هوم...کی فکرشو می کنه؟...باید ببینی...رقت انگیزه...ترحم برانگیزه...
...هیچ چیز متعالی نداریم...هری
..حالا همه احمقا با هم.........
جالبه...هوم...کی فکرشو می کنه؟...باید ببینی...رقت انگیزه...ترحم برانگیزه...
...هیچ چیز متعالی نداریم...هری
– S’il te plaît… apprivoise-moi !.
اینو می ذاره و ازش دور می شه...ترس و وحشت فرا می گیردتش.....مست می کنه و نمی فهمه که این وضعیت خرابش به خاطر مردنه یا مستی...مردن این یارو اینجوری نیست که سلولهای مغزش ایسکمی پیدا کنن یا که ارگانهای حیاتی اش از کار بیوفتن...نه اینجوری...فقط دور و ورش از اونجور احساس ها خالی می شه...همه از حد اینجور حرفها بزرگتر می شن...و اینجوری دیگه کسی ککش نمی گزه که این یاروهه را کوک کنه.....و اینجوری فنر که دور آخرشو می زنه یارو ساکت می شه انگار که مرده باشه...
"دلم واست تنگ شده..."
"من هم..."
خواب عمیقی بود و من با احساس رضایت عجیبی ازش بیدار می شم....کسی هلم نمی ده...چیزی تو مغزم نمی کوبه...خودم گرچه با اکراه ازش پا بیرون می ذارم.....اینجا همه مشکل دارن......شاید یکیمون ایمی پرامین بخوره...اما اون یکیمون غصه می خوره...و اون یکیمون غبطه......یکیمون اینجا بالا میاره....یکیمون اونجا.....و همه خوب می دونیم بعضی زخم ها عمیق تر از اونن که هیچ وقت خوب بشن...اما تو روی خودمون نمیاریم...به هم لبخند می زنیم...سلام می کنیم........معاشرت می کنیم...زندگی می کنیم.......اما هیشکی خودشو گول نمی زنه......همه می دونیم باز پیش میاد....و باز این زخم که حتی دلمه نبسته سرش باز می شه...و تعفنش و قانقرنش دوباره فرا می گیرتمون....جای تاسف داره....حیف....
کاریش نمی شه کرد.....چاره ای واسش نیست.....بین این همه لودگی ها.......یه چیزی ناهمگون و ناساز می زنه...انقدر کوچیک که می شه نادیده بگیریش...و انقدر بزرگ که غرقم می کنه...........هیچ وقت نفهمیدم آریستا بابا از زور نفهمیدنش رفت...یا از شرم نتونستنش....گرچه فرقی نمی کنه.......همه چی خیلی ساده تر از این حرفا می گذره....اشباع که شد........دیگه فقط می شه درشو گذاشت....و با سرکوب شدنش...همه چیز دیگه هم باهاش تعطیل می شه....هر چی بیشتر از تصویر آینده معلوم می شه....نقش ها آبستره تر می شن...ساده می شن...بی مفهوم و بی هدف و قابل هضم.....مثل این پوسیدن و تجزیه شدن روحم که خودم تا نصفه راهشو می رم........گاربانکلا و دوستاش بقیه راهو واسم می رن..............
بوی گه گرفته این غسالخونه....یکم دیگه دندون رو جیگر بذار...خیلی زود از این پنجره بیرون می پرم...
امروز بازی داشتیم٬ تیمی که با هزار زحمت و منت کشی از همه شون جمع کرده بودم٬ به هر ضرب و زوری که بود برد و به فینال رسید...گرچه من هیچی گهی نخوردم...فقط از اون کنار هی سر این داد زدم و سر اون داد زدم.....دو دقیقه هم که رفتم وسط دیدم گه زیادی دارم می خورم...بقیه هم قبول داشتن که گه زیادی دارم می خورم...احساس متناقضی داره...مثل این چیزا که تنمون کردیم...
می رم...قبل رفتنم تو خرابه ام مترسکی به پا می کنم...به گردنش افاضات و جفنگیات و اخ و تف آویزون می کنم که این یعنی منم....بر که می گردم مترسکم هیچ غلطی نکرده...کلاغه اومده چلغوزشو کرده...گربهه خرابکاریشو چال کرده و یه بابایی هر چیزی کندنی بود را از گردن مترسکه کنده برده.....تو عمرم انقدر چلغوز جمع نکرده بودم.....
مترسکه با اون نوشته های به گردنش که انگار شماره ثبت زندانشه بهم دهن کجی می کنه...ازش سراغ می گیرم که نمی دونم "کیه از این ورا رد نشد؟ ندیدی کسی دستی تکون بده؟ پیغومی برسونه"....محل سگم نمی ذاره....یاد عموی ناتنی اش ژپتوی منحرف میوفته که همچین ترتیب پینوکیو را داد که ده قصه و صد قسمت کارتون و هزار جلسه سایکوتراپی هم به حال پینوکیو توفیری نکرد...جل و پلاسش را جمع کرده بود٬ رفته بود قرطبه و شده بود اولین عروسک خیمه شب بازی که تن فروشی می کرد.....عموی نا تنی اش بعده پینوکیو نگاهش به اون بود...و مترسکه ترجیح می داد اونجا باشه...بس که هرزه بود........بهش می توپم و باز محل سگم نمی ذاره...آخرش می گه "سرت تو ....."
کاری نبود که با یه کبریت و یه کمی نفت نشه حلش کرد........اولش هیچی نمی گفت...بعد ناله می کرد٬ بعد ضجه می زد....بعد قهقهه می زد....که دلم سوخت...آب اوردم تا تموم نشده برش گردونم....اما بی توجه به آب سوخت و تموم شد و گفت "سرت تو ......"
.........................
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
به وقت سرخوشی از بی نوایی عشق به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
چو در میان مراد آورید دست امید ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
نمی خورید زمانی غم وفاداران ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید
سمند دولت اگر چند سر کشیده رود ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید
بر ساحل و خفتگان آن می نگرد
چون سایه می آرامد در خانه ی موج
از خانه ی ویرانه خود می گذرد
چون نیست ز ساحلش به فریاد جواب
می ماند از هر بد و نیکی پنهان
می غلتد و می پیچد و می گردد دور
گم می شود٬ اما نه زیاد همگان.
..............
سیاهی و عذاب و بی خیالی و تنبلی و کرختی نیم دوری می زنه...شتاب می گیره تو مدار گریز میوفته و از چنگ دنیا رها می شه......تا رو شونه هام فرود بیاد و من نوازشش می کنم...
..............
این همه سنگینی که تبلور پیدا می کنه...واسه رشدش جا می خواد و بین همه ی زندگی بی منطقم فقط همین یکی تئوری اعداد سرش می شه....مارپیچی می شه با نرخ رشد ۱.۶۱۰۸۳ و به زندگی فرود میاد.........
برای لحظه ای به دورم گرد می آیند....پایکوبانه به برج و بارویم فرو می آیند...رازم را فاش می کند....مابقی به پایه هایم می کوبند......"بخوان...بخوان برایمان بخوان...." دبوسی می زنه و من اکتاو به اکتاو باهاش همراهی می کنم...تا ۷۰ ثانیه بعد به اوج می رسیم٬ دبوسی منو رها می کنه و پائین برمی گرده و ۱۲۰ ثانیه بعد از شروع کار همه چیز تموم شده....فقط اون بالا بالا ها.....چیزی مثل بادکنکی عجول...زندگی اشو جیغ می زنه.....
و مردکی بی حیا از پایمال شدن عورتش خجالت می کشد
با تای اول اتفاق خیلی خاصی نیوفتاد...فقط قطر کاغذ دو برابر شده بود...با چهارمین تا٬ ۱۶ لایه٬ با پنجمین تا ۳۲ لایه و با ششمین تا ۶۴ لایه کاغذ داشت...با دهمین تا عدد لایه های کاغذش از ۱۰۰۰ رد شده بود و حالا دسته کاغذهای تاشده اش انقدری کلفت شده بود که بطلمیوس کوتوله بتونه روش بایسته و احساس قدبلندی کنه...
وقتی نزدیک به ۲۰ تا زده بود دیگه سرشو از اتمسفر بیرون کرده بود و به تموم آدمهای حقیر و انگشت به دهن روی زمین بیلخ نشون می داد..........
با چهل و دومین تا بطلمیوس به ماه رسید٬ از روی کاغذش پیاده شد و یه گردشی روی ماه کرد...اون جایی که آپولو نشسته بود را دید و به پرچم آمریکا شاشید...جای پای نیل آرمسترانگ را پاک کرد و از این که آدم خیلی مهمیه احساس غرور کرد....
اما بطلمیوس می خواست از همه مرز ها رد بشه...ماه تنها قدم کوچیکی واسه بطلمیوس بود که کاغذش را می تونست بی نهایت بار تا بزنه........
واسه همین به تا زدن ادامه داد...با پنجاه و یکمین تا بطلمیوس به خورشید رسید و ازش رد شد..جای زیادی واسه دیدن نبود..چند تا لکه و یه عالمه آتیش.......داشت یه تا دیگه به کاغذش می زد که پر یه طوفان خورشیدی به کاغذش گرفت و کاغذش سوخت و بطلمیوس افتاد رو عطارد.........
حالا اگه یه تلسکوپ به قدر کافی قوی داشته باشی٬ گمونم بتونی رو عطارد بطلمیوسو ببینی که نشسته و اخم کرده............
هه اینجا که می رسم احساس ترکیدگی می کنم.........
لو رفتیم!
.
.
خوابهای استیل کولینی من همه کابوسند!
در جوابش می گه "اما نسبیت می گه تو اون لبه زمان خسته از بار کشنده جاذبه آروم می گیره واسه همین من ترجیح می دم لبه آخرین افق دنیا بایستم...و عبور دنیا را نظاره کنم...تموم شدنشو ببینم تا خیالم راحت بشه......اما لعنت می دونی تو این مرور دنیا لحظه هایی هستن که توشون گیر می کنم....و برای ابد شکارم می کنن"
می گه "در عوض اون وسط...به وحدانیت می رسیم....همه چیز یکی می شه.......از تو فاضلاب دنیا پائین میوفتیم٬ بودن تموم می شه و به لایه دیگه ای از دنیا می ریم........."
سری تکون می ده و می گه "این هیولا همه چیو به درونش می مکه...از درون از هم می پاشیم...ولع این سیاهی از ما فراتر می ره"
........اینجوری لبه یه سیاهچال دو تا فیزیک دان بازنشسته اوقات فراقتشونو پر می کنن.........
![]()
Oh come with me,
To the rolling sea,
While the weather's calm and still.
And we'll have some fun and laughter with
The Adventures of Portland Bill.

...................آمبرواز بینی اشو چین انداخته و به من نگاه می کنه و من بی توجه دارم ته کنسروم را در میارم...آمبرواز بیل را بر می داره...یارو را زیر نگاه تحقیرآمیزم دفن می کنه...بیله را توی سرم می کوبه و می ذاردم تو هوای آزاد واسه کلاغا..
لامارکی اول٬ لامارکی دوم و لامارکی سوم صحبت می کنند٬ دیگر لامارکی ها به نظاره نشسته اند و هر چند وقت یکبار سری به نشانه موافقت یا مخالفت تکان می دهند:
لامارکی اول٬ از همه کوچکتر است٬ کودک خاک خورده ای است که مدتهاست همه او را فراموش کرده اند تنها حضور گهگاه او در میان قهقه ای یا شوخی بی موردی را به یاد می آورند. رو به دیگر لامارکی ها می گوید "من بیشتر از همه دیده ام"
لامارکی سوم که از همه بزرگتر است٬ پیرمرد مسنی است که تا آن زمان کسی او را ندیده بود و عمر چندانی هم برایش باقی نمانده است اما در عوض حکمت از همه جایش می چکد! به لامارکی اول جواب می دهد "در عوض کمتر از همه فهمیده ای٬ من همه چیز دیده ام٬ برخی را فهمیده ام و همه چیزش را فراموش کرده ام"
لامارکی ها همه سر تکان می دهند.
لامارکی دوم٬ جوان مریض احوالی که پوست لپره اش گوشه به گوشه نکروز شده٬ آهسته جا به جا می شود و آهسته تر می گوید "من قصه لامارکی ها هستم٬ تشویش و نگرانی و غصه های لامارکی ها همه در من جمعند...همه آرزوهاتان روی پوست من مرده است"
لامارکی ها با نفرت به این حکایت حقیقی خاندان نگاه می کنند.
لامارکی دوم٬ عینکش را تمیز می کند و به دیگر لامارکی ها زل می زند و می گوید "امروز در آشویتس بهشت بود٬ سیانید و آرسنیک و استرکنین و بوکوفدریوم آورده بودند..چه ولعی همه داشتیم..بویش سرمستم می کرد" لامارکی دوم لحظه ای مکث می کند "اما من...انقدر منتظر بعد از این موندم که لحظه اش اومد و گذشت و پودرهای رفتنم تموم شد"
همه به لامارکی سوم زل می زنند٬ سرانجام لامارکی اول از او می پرسد "دون خولیو٬ داستان بعد از این را برایمان بگو...بعد از این چی می شه؟"
دون خولیو دو لامارکی نمی خواهد بگوید که بعد از این٬ جز این نیست...اگر هم بوده به یاد ندارد...صدایش را صاف می کند و برایشان قصه بعد از اینی جز این تعریف می کند.
لامارکی ها باور می کنند.......ترجیح می دهند ساده لوح باشند
سلام...این یک تلاش مذبوحانه است!
عجب...کی دگرگونگیمان فرا می رسه؟
هوم...آریستابابا به طلایه داری دنیا به ماتحتمان فرو می آید...و این مازوخیسم این زندگی را خوش می آید...
آدام...
این موقعیت از زمان و مکان را تو پر می کنی٬ این حالتهای تکراری٬ این فزون خواهی سرکوب شده...
بین این همه از دست رفته ها تو بخشی از بودنم را اشغال می کنی٬ بخشی که هر گاه به گاه درش فرود میای و به جای من از این همه پر می شی و باد می کنی.... تا که تحملش حتی از صبر تو نیز فراتر می ره...
و بعد می پری و نزدیکترین برکه را از انبوهی من لجن زار می کنی...هی یه کادر باز کن تا یه چیزی را برات تعریف کنم:
یه نمایشگاه نقاشی بود...گلچین بهترین کارها...سفیر آمریکا یه تابلو را خیلی پسندید...بهترین تابلو...گل سرسبد نمایشگاه...خواست بخردش....ندادش...دادش به من و من در عوض مطلع دست نوشته های هرگز ننوشته ام (همون نانوشته ها) را بهش تقدیم کردم......
ذات ضعیف الاحوال زندگی هر چند وقتی که وجدانش کورسویی می زنه٬ ترکم می کنه....ولی باز برمی گرده و لعنت به ذات ضعیفش می فرسته.......و به تلافی میون نماز من خاموشم می کنه...تا تو سایه با هم بگرییم..
تو از میون همه آدام ها به نفرین من گرفتار شدی...هر وقت که آدامیت من عود می کنه٬ طنابتو می کشم تا بیای....به زور و اکراه میای...مجبوری که بیای.......میای و اشباع می شی و لبریز می شی...هر آنچه که آریستابابایم و دنیام با من می کنه را با تو می کنم و راهیت می کنم..........
هوم...خوب حالا برو............
گاربانکلا فکر می کرد که فقط یه پارازیت ساده نیست...فکر می کرد به سطح برتری از بودن رسیده...همزیستی مسالمت آمیز!...باور داشت که اگه فیلی هاشو بکنه به میزبانش بدون اون خیلی سخت می گذره....به این فکر می کرد که میزبانش ایمی پرامین و دیازپام می خوره و غصه اشو می خورد...با تموم وجود از توی فیلی های نانومتری اش فوت می کرد تا شاید کمی زندگی به جان از هم پاشیده بده...
گاربانکلا با وجود زندگی نکبتی اش اهل گلایه نبود...فقط گاهی که جونش به لبش می رسید٬ اون گاهی سر زیر پر ماکروفاژ ها می کرد و می گریست...اما اهل شکوه و گلایه نبود...آرزوهاش یکی یکی پژمرده شده بودن و رو دیواره اش رسوب کرده بودن..رویاهاش توکسین هایی شده بودن که تو بدنش گیر افتاده بودن و تا ابد مسمومش کرده بودن..........زندگی این کلستریدیوم دیفیسل از هاگ پدربزرگش هم کمتر بود.....اما اهل گله نبود....می گفت "راضیم" و خاموش می شد.............
...تا که یه روز مترونیدازول عصبانی اومد٬ دستشو به زور گرفت و بردش................