مرا از گناهم نهی کرد...به هزار وسیله جلویم ایستاد.......اما امان...
"که آنچه من با من کردم...دیمونهایم هم با من نکردند"
مرا از گناهم نهی کرد...به هزار وسیله جلویم ایستاد.......اما امان...
"که آنچه من با من کردم...دیمونهایم هم با من نکردند"
می دونم راست می گه ولی این از حس درموندگی همه چیز کم نمی کنه٬ یه چیزایی هست که نگفته می مونن حتی بین من و هیولام٬ بهش اعتماد می کنم و می گم "من حاضرم..فقط لطفا از سرم شروع کن"
هیولایم می جود.........
فرصت که پیدا می کنه می گه "هی مطمئن باش من تا آخرش باهاتم" و من ممنون هضم می شم...بعد همه تکه های سفت و تلخ و تیز جونم...تنها چیزی که می مونه روح زجر کشیده است...تنها چیزی که دندون گیر نبود........................
هیولایم می پیچدش تا سر اولین فرصت به آریستابابایم نشانش دهد.
It started as my story,
Then it became your story,
It then grew to be our story,
well.........in the end...
It turned out to be their story
نقشه را مرور می کنه..."اینجا باید می پیچیدی"
اینجایی که ذکرشو می کنه مال خیلی وقت پیشه..دیگه به اینجا نخواهیم رفت...
"دیگه کجا می شه پیچید؟"
نقشه را مرور می کنه...حرفی نمی زنه...فقط ایستگاه بعدی که برای قضای حاجت دنیا رومون می ایستیم...پیاده می شه و اولین مسافری که به جهنم می ره را سوار می شه...
باز گرگی یا سگی له شده٬ نیمه پوسیده٬ گوشه جاده دلتنگ زوزه می کشه...تا که وقت رفتن می رسه...بی سر و صدا بادی می وزه و باز می رم...
و کسی این طور دگراحوالمو دلداری می ده
"چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند"
دم در آقایی یقه ام را می چسبه "اینجا چی می خوای؟ تعطیلش کن شرتو بکن"...اون آقا حق داره..من برم جا واسه بعدی باز می شه...بهش می گم "شرمنده عزیزجون...تنها چیزی که منو نگه می داره یه مشت بدهیه....."..از جایگاهتان که می گذرم رو در هم می کشید..چراغها را خاموش می کنید...و من سوت زنان مثلا بی تفاوت می گذرم.....
میام...اون گوشه کز می کنم و می کپم...............
کسی هست که با تی پا این گوشه پرتابش کردید...این میون خودتون قرارش دادید....بدهکارش کردید ته باطلاق انداختیدش و طلبکار شدید "چرا غرق می شی؟؟".........
با همه این احوال......کسی هست که می دونه روی دوش کی ایستاده......همه اونوقتایی که می میره...همه لحظه هایی که می میرانیدش را در برابر همه چیه دیگه به هیچ می گیره و ممنونتون می شه...
......................
..............................................
سوت ادامه دار ولی منقطعی تو راهروم می پیچه...باد کلافه از این ور به اون ور می ره تا یه راه فرار پیدا کنه...ولی گیر افتاده...هر چند از گاهی خسته می شه و یه گوشه می شینه...همه چیز آروم می شه...و تو اون آرامش همه چیز اون طور که باید به نظر می رسه...برگهای چنارهای کوتوله راهروم می ریزن و تلنبار می شن و تلنبار می شن...راه فراری نیست...باز وقتش که بشه، درخت های کوتوله از سر ناچاری شیره شون را درون می مکن...تا پائیز بعد که برگ برگ این تکرارمونو اشک بریزن...و من بین این همه آلرژن به برگ چنار حساسیت دارم!...عنکبوتها مدتها پیش راه رفتن از این مخمصه را پیدا کردن.....مردند و تارهاشونو به جا گذاشتن تا روح سرگردونشونو شکار کنه.....من از این بالا به راهروم نگاه می کنم...روزی تابلوی بزرگی می خرم...می دم روش بنویسن "اینجا محبس من است"...گاه بسیاری پیش میاد که کلافگی خودمو وسط راهروم پرت کنم...چند صباحی کفش می میرم ولی جایی برای رفتن نیست و دوباره پا می شم.......هر گاه نا بیگاهی...صدای بند و بساط آریستا بابا میاد...صدای گاری قدیمیش با همه خرت و پرت و آت و آشغالایی که تو قاهره و قرطبه و قسطنطیه و قین و ناکجا آباد جمع کرده...و صدای آواز شمان فرزانه و صدای قدمهای آریستابابام که هر روز بم تر و بم تر می شه....و دورتر........کم کم تشخیص همه چیز پشت دیوار راهرو مشکل شده...دیوارها که همیشه پچ پچ می کردن..که همیشه مغز منو می جویدن..حالا گستاخ شدن پرخاش می کنن...و تو این هیاهو قدرت تمایزم به اندازه روحم تحلیل می ره.........گرچه که روحم انار خشکیده ای را شکست و توش به خواب فرو رفت...........قبلا که باهام درددل می کرد می گفت "این یه دوره است...یه امتحانه...می فهمی که؟ تموم می شه و من عزتمو باز میابم...باز اوج می گیرم من پسر"...و زل می زد به دیوار تا که وقتش برسه...انقدر که چشماش از سو افتادن...اونوقت ناامید رفت گوشه انار خوابید...می فهمی که؟ وقتش از وقت منو و روحم فراتر بود....بعضی وقتا حنجره امو از تو شیشه فرمالین در میارم..یه دستمال بهش می کشم.....و جاش میندازم...و باز یه غده توش گیر می کنه...نمی دونم غده از منه یا از حنجره ام........دوباره درش میارم و به خاطراتم باهاش مشغول می شم......می دونی آخه قدیما....بعضی وقتا کسی دستشو یا حتی گوششو به دیوار می ذاشت...و لحظه ای گوش می کرد....این ور نجواهای من دل دیوارو می خراشیدن..........به چوب خطم نگاه می کنم..."دیر وقتیه اینجام".........................
Wanna hear my definition of a Golden Age as applies to x?
No?
Okay, here it is anyway: A Golden Age is a time when so many things about x are wonderful and unique that x itself is taken for granted.
And you can quote me, honeychile.
ازش می پرسم "این یه مکثه؟"...مسلما جواب نمی ده...به جاش خودآگاهم می گه "نه این ابدیته..می فهمی که؟"...ذهن نیمه هوشیارم خمیازه کشان بیدار می شه و به این جدل زل می زنه...سری تکون می ده و به کورتکس اولیه ام پناه می بره......نیم ساعتی بعد٬ تلفن می زنه می گه "هیپوکامپ اینجا نیست؟ خاطراتمونو کی برد؟ مگه به تو پدرسوخته نگفتم آسون بگیر؟...هی به تو لعنتی گفتم دست بردار از این کثافت کاری...بی خیال شو تا بریم تو سطح جان های شفاف و رقیق زندگی کنیم...اما نه...تو احمق باید به گه می کشیدیمون....حالا راحت شدی؟"....من لبخند می زنم...به شمایل آریستا بابا زل می زنم...بهش می گم اشکالی نداره...هیپوکامپمو خودم با رضایت سر کوچه پیچوندم...
پچ پچ ها جلسه می گیرن٬ تصمیم به محاکمه ام گرفتن..من لبخند می زنم...گردن فرو میارم..."اینا همش بخش کوچکی از همه گناهان منه.." و اونا قهقه سر می دن "اینا کفاره گناهان اونهاست.........نوبت تو هنوز نرسیده...شفیره کوچولوی نق نقو...نوبتت می رسه"...و من هراسون بین نماز آریستابابا می پرم...که بهش بگم چطور از دیوارم بالا می رن..که چطور جای کوچکی برای حداقل مردن من پیدا نشد....که قرعه ام چی بود...........اما آریستا بابام به عروج رفته.................
.......................................................................
برگه فالم به دست میاد...در می زنه............اینجا یه بزرگتر می خواد
اورا لوا لو خیره نگاهم می کنه...پشتشو می خارونه...وردی زمزمه می کنه..استخونای توی آتیشو به هم می زنه...به جرقه ها زل می زنه...سه بار قلت می زنه...زانو می زنه بلند می شه...ده بار می چرخه و سرانجام به حرف میاد:
"مگه شفاگر تو نیستی؟"
می خواهم داد بزنم این رسم٬ فقط یه ننگه....تنها می گویم "قبیله ام از هم پاشیده"
گوشهای اورا لوا لو ارضا نمی شن...منتظر جزییات آویزون می مونن.....
"قبیله ام از دگرکانیبالیسم به خودکانیبالیسم رسیده اند......."
اورا لوا لو دستهاشو به هم می ماله و شاد می گه "همینه همینه...کورو...کورو"
"قبیله ام مرا وسط می ذارن و هربار از رویم رد می شن....کلبه هامون نفرین زده شده...طلسممان کردن...چنگ می زنن و منو به نیش می کشن...اما این مهم نیست...با این می سازم....برای من قبیله ای نمونده...عزا می گیرم هربار که چطور از روزگردی هام به این نفرین برگردم...حقیقت بزرگی رو سرم فرود میاد........و تا به خودم میاد صدای فریادهاشون از هم می پاشوندم.....شامورتی شامورتی...قبیله ام از هم پاشیده".....
این تکرار مصرانه اورا لوا لو را خوش نمیاد....پف می کنه و هوف می کنه و فوت می کنه و بنیانمو از هم می پاشونه.......از سر تفریح و بی توجه ذراتمو یکی یکی سر هم می کنه....می گه "از گناهانش بگید"........
و اونها بی حوصله خسته از این تکرار با اکراه به حرف میان....."شامورتی.......این کاسه پر شده...سر ریز شده...پر شده...سر ریز شده....زوالش دیگر کف کاسه نقش بسته........مشکل از ما نبود...هان قسم که دیمونهایش سالهاست آخرین قطعه روحش را به نیش کشیدن....هان قسم که آنچه او با او کرد٬ دیمونهایش هم نکردن...شامورتی از ما بگذر...از او بگذر..قبیله را نجات بده...قبیله مان.....قبیله مان از هم پاشیده"
اورا لوا لو به من باز شکل گرفته نگاه می کنه...با خودش می گه "دریغ از ذراتش" و من این انزجارو از چشماش می خونم...علامتی می ده...به آسمون نگاه می کنه...شش بار چشماشو تو کاسه می چرخونه...با هر چشمش به چشم مخالفم چشمکی می زنه...و بیرونم می کنه.......پشت سرم زیر لبی می گه "لعنت به وجود کثافتت..." و اینو بعدا...خیلی بعد٬ باد واسه ذراتم که سواری می گرفتن تعریف می کنه................
..........................دریغ...دریغ...قبیله ام از هم پاشیده...آتشگاه کارناوالها و فیستاهامون سرد و خاموش از این جا کوچ کرده.....کسی حرف زدن یادش نمیاد...گرچه که چیزی واسه گفتن نیست... جز گاه و بیگاه فریاد و جیغ و دیوانگی................پچ پچ ها بزرگ شدن و برگشتن....قبای فریاد و پرخاش تن کردن و برگشتن........
سوخت این افسردگان خام را..........
تلاشی نمی کنه...محاصره شده.....از درون بهش خیانت شد...به خودش تسلیم شده..
اینطوری...Dissociative amnesia...
"ممنونم".................................."شاید باید وقت بهتری خدمت می رسیدم"..."شاید زندگی دیگری"
هیچ وقت برمی گردی نیگا کنی؟ اگه کردی به اون نقطه ها که هی تالاپی از قوطی شهر فرنگ میوفتن دقت کن.......
تونل زدن..تا سرچشمه اشو پیدا کردن...و به حق ژول ورن "این چشمه را می خشکانیم"
...کلمه ممتد کشداری که کم کم بی رنگ و بی مفهوم شده.....جای بریدگیش مونده رو دستام............................................
......
به شمان فرزانه فکر می کنم...به آریستا بابا..به تخم مرغای طلایی اش...به رابطه اش با ننه یاگا..
بهش آویزون می شم...دخیل بهش می بندم......بخشایش از برایشان طلب می کنم
این وجود کهنه را روی سجاده اش می ذارم.........
با نگاهی شرمنده ردم می کنه "این بودن زیادی سوراخ سوراخ شده.." بخشایشان را به حساب دیگری موکول می کنه...
...................................
دیگه خیلی اذیتم نمی کنه...احساس غریبیه...یواش یواش از بین این همه کراست ها...جاری می شه...از جان سختم می گذره تا به جان نرمم می رسه..و بین اون همه حباب پوسیدگی جای متعفنی واسه خودش پیدا می کنه........حبابهای استیصال به سطح می آیند....سر و رویی تازه می کنند...می ترکن و همه جونمو فرا می گیرن...........انتظاری جز این نیست...کف دستم ژنهام واسم نشونی حک کردن........بخشی از حکایتی قهقرایم..........و بخش دیگه اشو خودم حک کردم......
....................................
می گه "امان از گلایه هات"......."Damn this self indulgence of yours"....
می دونم...می فهمم...اما...چی بگم.....
my doctor in Cordoba tells me "these signs & symptoms are indicative of chronic soul failure".....after years of insufficiency finally it has come to a grounding halt...you need to go on "Soul Dialysis"...........earlier...much earlier in my life he says, it could have all been averted by "behavior modification"..................
in the end..he adds a personal touch to his statements "may God have mercy on your soul.."
یه چیزی فرق کرده...یکی از چرخ دنده های عمیق کاشته تلقی کرد و شکست...
و هی اون آینده رسید و رد شد......
................................................................................................
در می زنی و نیستن.......منتظر می مونی.
تو چرخه ابدی چیزای کوچیک و بی مفهوم...........کارمای تخم مرغ صدات می کنه
یه درخت نیمه خشک نیمه یخ زده بود..............تو ناکجاآباد و نازمونه...که بهار به بهار بیدار می شد...تکونی به خودش می داد و باز می شد...وقتش که تموم شد...درخت تموم خشکی شد...و تموم شد...
یه پیرمرد مه آلود از دمانسش بود....که گذشته خیلی دوری را آخرین طناب پوسیده اش کرد.......داد زد "مه ام کرد"...اسما را یادش اومد و خاموش شد.....و تموم شد......
یه گلدون پتونیا بود که داشت میوفتاد......."هی دوباره نه"...........پائینتر...و تموم شد......
یه موج بود که فریاد می زد...غرش می کرد.....تا که آخر همه موجها را دید....."هی صبر کن"...اما بقیه عجله داشتن....و تموم شد...............
با این حال..................از این گذر می گذرند...بعضی سریعتر...بعضی یواشتر...جز من که از اول تا آخرشو سینه خیز می رم و باز به اولش می رسم........................
و من خودخواه و فروتن...این ادامه را واسشون حلال می کنم....از گناهانم می گذرم و واسشون آرزوی "بعد از این" بهتری می کنم........................
چشماتو خوب باز کن.......................حقیقت تو عمق لجن نیست......همین رو را پوشونده...همین جا بین تموم "حشره بعد از این" ها....."ماهی بعد از این" ها.........."موجودی نه به این پستی بعد از این".............همین رو...............
.............................................
عقده ای چنگ زنان دست دراز می کنه...دستش بهتون نمی رسه...نمی ذارم...گرچه هر چند وقت یه باری از دستم در می ره........
وقتایی که دستش بهتون نمی رسه......بهم چنگ می زنه...زار می زنه و چنگ می زنه...تموم جونمو می خراشه.................به خودش می پیچه........معصومانه ازم انتقام می گیره.......