تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

سرافکنده ام.....گمونم گاه سکوتم رسیده....

مرا از گناهم نهی کرد...به هزار وسیله جلویم ایستاد.......اما امان...

"که آنچه من با من کردم...دیمونهایم هم با من نکردند"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هیولام هاج و واج به این وضعیت زل می زنه و به شانس لعنتیش نفرین می فرسته٬ واسه خالی نبودن عریضه میاد کنارم می شینه٬ دستهامو می گیره و می گه "به کجای می خوای پناه ببری؟ چیه که آرومت کنه؟"

می دونم راست می گه ولی این از حس درموندگی همه چیز کم نمی کنه٬ یه چیزایی هست که نگفته می مونن حتی بین من و هیولام٬ بهش اعتماد می کنم و می گم "من حاضرم..فقط لطفا از سرم شروع کن"

هیولایم می جود.........

فرصت که پیدا می کنه می گه "هی مطمئن باش من تا آخرش باهاتم" و من ممنون هضم می شم...بعد همه تکه های سفت و تلخ و تیز جونم...تنها چیزی که می مونه روح زجر کشیده است...تنها چیزی که دندون گیر نبود........................

هیولایم می پیچدش تا سر اولین فرصت به آریستابابایم نشانش دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 17:29  توسط دون خولیو دو لامارکی 

It started as my story,

Then it became your story,

It then grew to be our story,

well.........in the end...

It turned out to be their story

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 1:57  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

گمون کنم دلم تنگ می شه...برای چی؟ God knows!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

چشمان فراخ به دنیای نیمه بسته باز می شن٬ نگاه سریعی میندازن و عاقلانه به دنیای دیگری می پیوندن....

نقشه را مرور می کنه..."اینجا باید می پیچیدی"

اینجایی که  ذکرشو می کنه مال خیلی وقت پیشه..دیگه به اینجا نخواهیم رفت...

"دیگه کجا می شه پیچید؟"

نقشه را مرور می کنه...حرفی نمی زنه...فقط ایستگاه بعدی که برای قضای حاجت دنیا رومون می ایستیم...پیاده می شه و اولین مسافری که به جهنم می ره را سوار می شه...

باز گرگی یا سگی له شده٬ نیمه پوسیده٬ گوشه جاده دلتنگ زوزه می کشه...تا که وقت رفتن می رسه...بی سر و صدا بادی می وزه و باز می رم...

و کسی این طور دگراحوالمو دلداری می ده

"چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:48  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هی نگاه کن...دریای به این بزرگی! هی عجیبه که من فقط دارم تو این یکی دریا غرق می شم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در مجمع گردن شکستگان را باز می کنم...آب و جارو می کنم...شیشه ها را تمیز می کنم...همه چیزو آماده می کنم...به نشونه خیر مقدم گردنمو کج می کنم دم در می شینم...صبح عصر می شه..عصر شب می شه...وقت رفتن می رسه...می رم که خرت و پرتا را جمع کنم...چراغا را خاموش کنم و برم..میون اون همه گردن شکستگی یهو هوایی می شم...یاد می گیرتم و میوفتم...کاغذا را زیر و رو می کنم...دنبالتون می گردم.........مشغول می شم...و کلاغ گردن شکسته ای واسم زمزمه می کنه و من باهاش دکلمه می کنم!....تا از این همه نوستالژی و غبطه و غصه اشباع می شم....اونوقت یه لیوان شیر آخر را هم سر می کشم...در انجمنو می بندم و می رم....

دم در آقایی یقه ام را می چسبه "اینجا چی می خوای؟ تعطیلش کن شرتو بکن"...اون آقا حق داره..من برم جا واسه بعدی باز می شه...بهش می گم "شرمنده عزیزجون...تنها چیزی که منو نگه می داره یه مشت بدهیه....."..از جایگاهتان که می گذرم رو در هم می کشید..چراغها را خاموش می کنید...و من سوت زنان مثلا بی تفاوت می گذرم.....

میام...اون گوشه کز می کنم و می کپم...............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کسی جایی گوشه ای٬ بهتون گوش می کنه......چشم به دست و کرمتون داره.......کسی گاه جز این پتک که همیشه بر سرش می کوبید توقع داره.......کسی از پله ها که بالا می ری گوشه اش بی تاب ایستاده......منتظر که جز این بشنوه..............

کسی هست که با تی پا این گوشه پرتابش کردید...این میون خودتون قرارش دادید....بدهکارش کردید ته باطلاق انداختیدش و طلبکار شدید "چرا غرق می شی؟؟".........

با همه این احوال......کسی هست که می دونه روی دوش کی ایستاده......همه اونوقتایی که می میره...همه لحظه هایی که می میرانیدش را در برابر همه چیه دیگه به هیچ می گیره و ممنونتون می شه...

......................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:10  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

یکی تو را به خدا به من کمک کنه...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:28  توسط دون خولیو دو لامارکی 

جامعه شبکه ای از کلاستر هاست. کلاستر به مجموعه ای از افراد جامعه اطلاق می شود که با یکدیگر تعامل و ارتباط اجتماعی مستقیم دارند. موقعیت افراد در کلاسترها با توجه به تعداد تعاملات انها با دیگر اعضای آن کلاستر شکل می گیرد٬ مسلما هر چه بردارهای ارتباطی بیشتری به یک فرد ختم شوند و در عین حال مقادیر آن بردار ها بیشتر باشد٬ فرد منزلت و موقعیت مهمتری در کلاسترش می یابد. همین رابطه در خارج از کلاسترها نیز صدق می کند. فردی که رابط بین کلاستر ها باشد موقعیت مهمتری در جامعه می یابد. چنین رابطه ای حتی به خود کلاستر ها نیز بسط پیدا می کند. به نحوی که کلاستری که افراد آن بیشترین تعاملات مثبت را با دیگر کلاستر ها داشته باشد قدرت بیشتری می یابد. این ارزش خود را به صورت سرمایه اجتماعی بروز می دهد. سرمایه اجتماعی در حقیقت میزان تاثیرگذاری را می سنجد. افرادی که قدرت یا سرمایه اجتماعی بیشتری داشته باشند٬ توانایی تاثیرگذاری بیشتری را نیز بر روی اطرافیان خود می یابند. در صورتی که دو طرفه بودن یک تعامل از بین برود٬ یا در حقیقت میزان تاثیر گذاری یک فرد بر روی یک فرد از میزان تاثیر معکوسش فراتر رود٬ کفه سرمایه اجتماعی به سمت آن فرد سنگین تر خواهد شد. در عین حال سرمایه اجتماعی بیشتر این فرصت را در اختیار فرد قرار می دهد تا سریعتر و موثرتر تعاملات و نقاط ارتباطی درون کلاستری و فراکلاستری خود را افزایش دهد و یا به عبارت دیگر بر سرمایه اجتماعی خود بیافزاید. لذا در جامعه های دینامیک٬ یا عملا در اکثر جوامع انسانی! تعاملات اجتماعی افراد خود به خود منجر به پدید آمدن طبقه ای برتر و دارای قدرت می شود. این آریستوکراسی اجتماعی خاص پستانداران اجتماعی مثل انسان! است. قدرت تاثیرگذاری اجتماعی ناپدیدترین سلاح در دست بشر است...انسانها می توانند تاثیر بگذارند...تاثیری که می تواند عاقبت داشته باشد...من تاوان این تاثیرات را می دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 22:51  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اوف پسر٬ تو این عهد و زمونه و بیرون کلاستر موندن؟ باور نکردنیه...اگه زندگیش نکرده بودم می گفتم که یه Node هستم...با مرکزیت کلاستری و مرکزیت بین کلاستری...می فهمی که قدرت تاثیر گذاری را؟ اما نه قضیه مثل داستان AV Node شده تو Wolf Parkinsson White....شنیدیش که؟ که چطور یه روز سیگنالها جاده خرابه مادرزادی را پیدا کردن و ترجیح دادن به جای مکث کردن تو AV Node از اون ور برن و حرفشون را اون ور بزنن...........گرچه اونجوری بعضی وقتا یکیشون دلتنگ می شد و Retrograde بر می گشت و سر به AV Node می زد...از حال و احوالش می پرسید.....اما نه پسر...من باید اون روز که حراری تئوری گرافش را برام تصویر می کرد حدس می زدم که یه روز یه Dual Chamber Pace Maker بذارن و شر منو و Pathway هامو بکنن...........

..............................................

سوت ادامه دار ولی منقطعی تو راهروم می پیچه...باد کلافه از این ور به اون ور می ره تا یه راه فرار پیدا کنه...ولی گیر افتاده...هر چند از گاهی خسته می شه و یه گوشه می شینه...همه چیز آروم می شه...و تو اون آرامش همه چیز اون طور که باید به نظر می رسه...برگهای چنارهای کوتوله راهروم می ریزن و تلنبار می شن و تلنبار می شن...راه فراری نیست...باز وقتش که بشه، درخت های کوتوله از سر ناچاری شیره شون را درون می مکن...تا پائیز بعد که برگ برگ این تکرارمونو اشک بریزن...و من بین این همه آلرژن به برگ چنار حساسیت دارم!...عنکبوتها مدتها پیش راه رفتن از این مخمصه را پیدا کردن.....مردند و تارهاشونو به جا گذاشتن تا روح سرگردونشونو شکار کنه.....من از این بالا به راهروم نگاه می کنم...روزی تابلوی بزرگی می خرم...می دم روش بنویسن "اینجا محبس من است"...گاه بسیاری پیش میاد که کلافگی خودمو وسط راهروم پرت کنم...چند صباحی کفش می میرم ولی جایی برای رفتن نیست و دوباره پا می شم.......هر گاه نا بیگاهی...صدای بند و بساط آریستا بابا میاد...صدای گاری قدیمیش با همه خرت و پرت و آت و آشغالایی که تو قاهره و قرطبه و قسطنطیه و قین و ناکجا آباد جمع کرده...و صدای آواز شمان فرزانه و صدای قدمهای آریستابابام که هر روز بم تر و بم تر می شه....و دورتر........کم کم تشخیص همه چیز پشت دیوار راهرو مشکل شده...دیوارها که همیشه پچ پچ می کردن..که همیشه مغز منو می جویدن..حالا گستاخ شدن پرخاش می کنن...و تو این هیاهو قدرت تمایزم به اندازه روحم تحلیل می ره.........گرچه که روحم انار خشکیده ای را شکست و توش به خواب فرو رفت...........قبلا که باهام درددل می کرد می گفت "این یه دوره است...یه امتحانه...می فهمی که؟ تموم می شه و من عزتمو باز میابم...باز اوج می گیرم من پسر"...و زل می زد به دیوار تا که وقتش برسه...انقدر که چشماش از سو افتادن...اونوقت ناامید رفت گوشه انار خوابید...می فهمی که؟ وقتش از وقت منو و روحم فراتر بود....بعضی وقتا حنجره امو از تو شیشه فرمالین در میارم..یه دستمال بهش می کشم.....و جاش میندازم...و باز یه غده توش گیر می کنه...نمی دونم غده از منه یا از حنجره ام........دوباره درش میارم و به خاطراتم باهاش مشغول می شم......می دونی آخه قدیما....بعضی وقتا کسی دستشو یا حتی گوششو به دیوار می ذاشت...و لحظه ای گوش می کرد....این ور نجواهای من دل دیوارو می خراشیدن..........به چوب خطم نگاه می کنم..."دیر وقتیه اینجام".........................

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Wanna hear my definition of a Golden Age as applies to x?

No?

Okay, here it is anyway: A Golden Age is a time when so many things about x are wonderful and unique that x itself is taken for granted.

And you can quote me, honeychile.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

damn, nevermind.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اسما فرار کردن٬ روی چمنی سبزتر کلمه ها را صدا کردن و اونا گردن کج کردن و رفتن....در فکر کردن را تخته کردن و رفتن...احساسات روی خط ممتد یکدستیُ دسته جمعی سویساید کردن و رفتن...چیز چروکیده تاسف باری به جا موند...

ازش می پرسم "این یه مکثه؟"...مسلما جواب نمی ده...به جاش خودآگاهم می گه "نه این ابدیته..می فهمی که؟"...ذهن نیمه هوشیارم خمیازه کشان بیدار می شه و به این جدل زل می زنه...سری تکون می ده و به کورتکس اولیه ام پناه می بره......نیم ساعتی بعد٬ تلفن می زنه می گه "هیپوکامپ اینجا نیست؟ خاطراتمونو کی برد؟ مگه به تو پدرسوخته نگفتم آسون بگیر؟...هی به تو لعنتی گفتم دست بردار از این کثافت کاری...بی خیال شو تا بریم تو سطح جان های شفاف و رقیق زندگی کنیم...اما نه...تو احمق باید به گه می کشیدیمون....حالا راحت شدی؟"....من لبخند می زنم...به شمایل آریستا بابا زل می زنم...بهش می گم اشکالی نداره...هیپوکامپمو خودم با رضایت سر کوچه پیچوندم...

پچ پچ ها جلسه می گیرن٬ تصمیم به محاکمه ام گرفتن..من لبخند می زنم...گردن فرو میارم..."اینا همش بخش کوچکی از همه گناهان منه.." و اونا قهقه سر می دن "اینا کفاره گناهان اونهاست.........نوبت تو هنوز نرسیده...شفیره کوچولوی نق نقو...نوبتت می رسه"...و من هراسون بین نماز آریستابابا می پرم...که بهش بگم چطور از دیوارم بالا می رن..که چطور جای کوچکی برای حداقل مردن من پیدا نشد....که قرعه ام چی بود...........اما آریستا بابام به عروج رفته.................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

لطفا...لطفا....آقای حاجی را اذیت نکن...نگهش دار....

.......................................................................

برگه فالم به دست میاد...در می زنه............اینجا یه بزرگتر می خواد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:38  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پیش "اورا لوا لو" می رم........که "هان ای شامورتی...قبیله ام از هم پاشیده است"

اورا لوا لو خیره نگاهم می کنه...پشتشو می خارونه...وردی زمزمه می کنه..استخونای توی آتیشو به هم می زنه...به جرقه ها زل می زنه...سه بار قلت می زنه...زانو می زنه بلند می شه...ده بار می چرخه و سرانجام به حرف میاد:

"مگه شفاگر تو نیستی؟"

می خواهم داد بزنم این رسم٬ فقط یه ننگه....تنها می گویم "قبیله ام  از هم پاشیده"

گوشهای اورا لوا لو ارضا نمی شن...منتظر جزییات آویزون می مونن.....

"قبیله ام از دگرکانیبالیسم به خودکانیبالیسم رسیده اند......."

اورا لوا لو دستهاشو به هم می ماله و شاد می گه "همینه همینه...کورو...کورو"

"قبیله ام مرا وسط می ذارن و هربار از رویم رد می شن....کلبه هامون نفرین زده شده...طلسممان کردن...چنگ می زنن و منو به نیش می کشن...اما این مهم نیست...با این می سازم....برای من قبیله ای نمونده...عزا می گیرم هربار که چطور از روزگردی هام به این نفرین برگردم...حقیقت بزرگی رو سرم فرود میاد........و تا به خودم میاد صدای فریادهاشون از هم می پاشوندم.....شامورتی شامورتی...قبیله ام از هم پاشیده".....

این تکرار مصرانه اورا لوا لو را خوش نمیاد....پف می کنه و هوف می کنه و فوت می کنه و بنیانمو از هم می پاشونه.......از سر تفریح و بی توجه ذراتمو یکی یکی سر هم می کنه....می گه "از گناهانش بگید"........

و اونها بی حوصله خسته از این تکرار با اکراه به حرف میان....."شامورتی.......این کاسه پر شده...سر ریز شده...پر شده...سر ریز شده....زوالش دیگر کف کاسه نقش بسته........مشکل از ما نبود...هان قسم که دیمونهایش سالهاست آخرین قطعه روحش را به نیش کشیدن....هان قسم که آنچه او با او کرد٬ دیمونهایش هم نکردن...شامورتی از ما بگذر...از او بگذر..قبیله را نجات بده...قبیله مان.....قبیله مان از هم پاشیده"

اورا لوا لو به من باز شکل گرفته نگاه می کنه...با خودش می گه "دریغ از ذراتش" و من این انزجارو از چشماش می خونم...علامتی می ده...به آسمون نگاه می کنه...شش بار چشماشو تو کاسه می چرخونه...با هر چشمش به چشم مخالفم چشمکی می زنه...و بیرونم می کنه.......پشت سرم زیر لبی می گه "لعنت به وجود کثافتت..." و اینو بعدا...خیلی بعد٬ باد واسه ذراتم که سواری می گرفتن تعریف می کنه................

..........................دریغ...دریغ...قبیله ام از هم پاشیده...آتشگاه کارناوالها و فیستاهامون سرد و خاموش از این جا کوچ کرده.....کسی حرف زدن یادش نمیاد...گرچه که چیزی واسه گفتن نیست... جز گاه و بیگاه فریاد و جیغ و دیوانگی................پچ پچ ها بزرگ شدن و برگشتن....قبای فریاد و پرخاش تن کردن و برگشتن........

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 21:24  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دود آه سینه ی نالان من

سوخت این افسردگان خام را..........

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 6:41  توسط دون خولیو دو لامارکی 

...................امون...

تلاشی نمی کنه...محاصره شده.....از درون بهش خیانت شد...به خودش تسلیم شده..

اینطوری...Dissociative amnesia...

"ممنونم".................................."شاید باید وقت بهتری خدمت می رسیدم"..."شاید زندگی دیگری"

هیچ وقت برمی گردی نیگا کنی؟ اگه کردی به اون نقطه ها که هی تالاپی از قوطی شهر فرنگ میوفتن دقت کن.......

تونل زدن..تا سرچشمه اشو پیدا کردن...و به حق ژول ورن "این چشمه را می خشکانیم"

...کلمه ممتد کشداری که کم کم بی رنگ و بی مفهوم شده.....جای بریدگیش مونده رو دستام............................................

......

به شمان فرزانه فکر می کنم...به آریستا بابا..به تخم مرغای طلایی اش...به رابطه اش با ننه یاگا..

بهش آویزون می شم...دخیل بهش می بندم......بخشایش از برایشان طلب می کنم

این وجود کهنه را روی سجاده اش می ذارم.........

با نگاهی شرمنده ردم می کنه "این بودن زیادی سوراخ سوراخ شده.." بخشایشان را به حساب دیگری موکول می کنه...

...................................

دیگه خیلی اذیتم نمی کنه...احساس غریبیه...یواش یواش از بین این همه کراست ها...جاری می شه...از جان سختم می گذره تا به جان نرمم می رسه..و بین اون همه حباب پوسیدگی جای متعفنی واسه خودش پیدا می کنه........حبابهای استیصال به سطح می آیند....سر و رویی تازه می کنند...می ترکن و همه جونمو فرا می گیرن...........انتظاری جز این نیست...کف دستم ژنهام واسم نشونی حک کردن........بخشی از حکایتی قهقرایم..........و بخش دیگه اشو خودم حک کردم......

....................................

می گه "امان از گلایه هات"......."Damn this self indulgence of yours"....

می دونم...می فهمم...اما...چی بگم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 

my doctor in Cordoba tells me "these signs & symptoms are indicative of chronic soul failure".....after years of insufficiency finally it has come to a grounding halt...you need to go on "Soul Dialysis"...........earlier...much earlier in my life he says, it could have all been averted by "behavior modification"..................

in the end..he adds a personal touch to his statements "may God have mercy on your soul.."

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

یه چیزی درست به نظر نمی رسه....

یه چیزی فرق کرده...یکی از چرخ دنده های عمیق کاشته تلقی کرد و شکست...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کنجکاو می مونم که چطور گذشت این چند وقت؟...چه کارا کردی؟ کجاها رفتی؟ چطور بهت گذشت؟ یه پوچی بزرگ باز می شه و منو به درونش می مکه......به خط زندگی هایی نگاه می کنم که از این لبه گذشتن و رفتن...انحنا معنا داری پیدا کردن و اولش با اکراه و بعد با شتاب دور شدن......و من وسط سیاهچالم به سماط مشغولم..............آدمک غریبی میاد می شینه تو گلوم....نجوا واسم می کنه...و من آرزو می کنم.............از میون گیر افتادنم...به آینده ای فکر می کردم که توش بهت لبخند بزنم بگم "هی تبریک می گم"..."...اینه همه چیزایی که باید می بود"................

و هی اون آینده رسید و رد شد......

................................................................................................

در می زنی و نیستن.......منتظر می مونی.

تو چرخه ابدی چیزای کوچیک و بی مفهوم...........کارمای تخم مرغ صدات می کنه

یه درخت نیمه خشک نیمه یخ زده بود..............تو ناکجاآباد و نازمونه...که بهار به بهار بیدار می شد...تکونی به خودش می داد و باز می شد...وقتش که تموم شد...درخت تموم خشکی شد...و تموم شد...

یه پیرمرد مه آلود از دمانسش بود....که گذشته خیلی دوری را آخرین طناب پوسیده اش کرد.......داد زد "مه ام کرد"...اسما را یادش اومد و خاموش شد.....و تموم شد......

یه گلدون پتونیا بود که داشت میوفتاد......."هی دوباره نه"...........پائینتر...و تموم شد......

یه موج بود که فریاد می زد...غرش می کرد.....تا که آخر همه موجها را دید....."هی صبر کن"...اما بقیه عجله داشتن....و تموم شد...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:7  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بی اختیاری می رسه...همه چیز سر ریز می شه.......و این دقیقا به همون بدیه که به نظر می رسه...

با این حال..................از این گذر می گذرند...بعضی سریعتر...بعضی یواشتر...جز من که از اول تا آخرشو سینه خیز می رم و باز به اولش می رسم........................

و من خودخواه و فروتن...این ادامه را واسشون حلال می کنم....از گناهانم می گذرم و واسشون آرزوی "بعد از این" بهتری می کنم........................

چشماتو خوب باز کن.......................حقیقت تو عمق لجن نیست......همین رو را پوشونده...همین جا بین تموم "حشره بعد از این" ها....."ماهی بعد از این" ها.........."موجودی نه به این پستی بعد از این".............همین رو...............

.............................................

عقده ای چنگ زنان دست دراز می کنه...دستش بهتون نمی رسه...نمی ذارم...گرچه هر چند وقت یه باری از دستم در می ره........

وقتایی که دستش بهتون نمی رسه......بهم چنگ می زنه...زار می زنه و چنگ می زنه...تموم جونمو می خراشه.................به خودش می پیچه........معصومانه ازم انتقام می گیره.......

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:35  توسط دون خولیو دو لامارکی  |