تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

Dearest Behnam...Farewell and Rest in Peace

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Dearest Behnam...Farewell and Rest in Peace

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:49  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بیا کف حفره کوپرنیک...درست مقابل قرطبه بشین......قرطبه با همه مشکلات افتضاح معجوجش یه نقطه احمقانه نامعلومه از اینجا...ولش کن...اینجوری می شه معمولا...زیاد پیش میاد تو زندگیهای من و تو...روی ماه بشینیم و جک های رقیق! بگیم...بشین که دودمون واسه این ماه اتمسفر بشه...می ریم شکار همه صورتها٬ افسانه ها...آرزوها و رویاهای دیر گم شده اشون........................

 

این که ما اینجوری می میریم گمونم مشکل ما نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 17:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اول یه قضیه جدید می شه؟ امون امون از این ابرای سرگردون...دایره های سمج...

...........................................................................................................هفت دست؟ هوم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 14:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

لیست بلند بالای خاموش...همه سر به زیر خوابیدن...سرشونو بالا نمیارن که نگاهشون تو چشمم نیوفته...یادشون نیاد که خدا می دونه چقدر وقت پیش...تو کدوم عصر و زمونه...یه فلانی بود...

این جوری یاالله که می گم...سرمو خم می کنم و از در تو میام...کسی به استقبالم نمیاد...کسی نمونده...خالی شده...مونده قابای عکس...اسمای آویزون به دیوار...حرفای قدیمی...داستانهایی از خیلی وقت پیش...مونده نگهبان پیر...که دمانس خاموشش کرده...دیگه منو نمی شناسه...دیگه دیالوگهای همیشگی اشو تحویلم نمی ده...نمی گه که تو این خونه چه خبره...............آخرین خبر مال خیلی پیش از شروع دمانسش بود.........................................

جایی تو دیوارهاشون..........یه قاب خالی هست...که من توش نیستم..........می فهمی که.....به قعر عکساشون پناه بردم من.......یکی یکی اومدن و خال سیاه کف دستم کاشتن........

از در که بیرون می رم...کلاغی...چیزی.... می گه "واسه این حرفا خیلی زود نیست؟"

........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:27  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Self protection

 

Self development

 

Self evaluation

 

Self inhibition

 

Self prosecution

 

Self condemnation

 

Self mutilation

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

Self Expression???????

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

honestly...it's not so complicated...it's a loop of self pity...disfortune...and moaning about it...you have too much to be ungrateful...yet you have much missing, like a vortex....it's like being miserable yet having no right to be miserable...and I'm sorry...

...........................................................................................................

everytime...I ask myself..."why me?"

well why not me...

I keep on thinking that things will be different...things can't be shity forever...I think to myself, things have always been shity...someday when I have had enough shit in my life...things will be different...why should they be?

...this misery will end?...why should it?

Do I deserve otherwise?...........no, unfortunately....I think not......

...everyday..I'm like "this will be it"...well "this" is never it.........and it's ok...it's ok.....

...I used to think "a man is what he is made of..."...hum...no...."a man is what he makes of himself"..and I must tell you it's not a eye catching sight.....

..it's me and all these craps....and it's ok......

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:51  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این همه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همش ماله منه؟ نه سر به سرم نذار دادا!!!!!!! بیا یختشم تو وردار......سگ مصب لعنتی...........
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:0  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یه چیزی تو دیوارا نفس می کشه...آه می کشه و ناله می کنه...انسان کوچکی از زیر این همه بار بیرون میاد و به همگان سلام می کنه....دست نوشته های گم شده اشو بیرون میاره و بلند تقریر می کنه....مبهوت نگاهش می کنن......انسان کوچک...خیلی کوچک و حقیر...می گه "به دیدارم بیاید..گرچه پایان این جمله ها را به خوبی یاد ندارم"...تعظیم نصفه نیمه ای می کنه و چرخون چرخون سرگرمشون می کنه...لاقل سعی می کنه.....بادکنکی از احساساتشو باد می کنه و ازش حلق آویز می شه...تا که یه لبخند بزنی.......و تو به چروکهای عمر نزیسته اش اعتراض می کنی........تو جوابت از اون بالا می گه "عزیز...از این اگو من گذشتم......این چروکها کمترین دروغ این زندگیه"..می ترکه اون بالا و با رنجاش قصه ای می شه که پای درختا جاری می شه.................

 

تا که یه روز از یه درخت یکی می چینه "خیلی چیز زیادی واسه پر کردن سوراخای این روح نمی خواست"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:12  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

انیشتین غصه می خورد "این...این جاذبه را شرح نمی ده" دنیاش از سوراخی به اون کوچیکی خالی شد و روی هم خوابید...............

چیزی نمونده بود...یه کم دیگه...پشت در واسه همه اون روزها نشستم...و یکی یکی رویا ها را پوست کندم...پر پر کردم...زیر پامو پر کردم...در که باز شد...منو از سکو پایین روفتن...با همه چیزای منتظر...گاربانکلا کلستریدیوم دیفیسل ساده لوح که از روی ساده لوحیش یه روزی آخرش یکیو از پا در میاره...چند تیکه چوب از لونه پارسال کلاغایی که امسال دیگه روی سرم خونه نکردن....برگهای خشکیده زندگیم و رویاهای تیکه پاره...همه با همه جزئیاتشون....با همه قصه هاشون.........پائین قلتیدیم....و تو پائین افتادنمون شجاعتشو پیدا کردیم که.....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پایین بیوفتیم........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:51  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بچه هایی که حیلی به ما شبیهن...که خیلی بعد ما انتظارشونو می کشیم...زندگی های مشابهی را زندگی می کنیم ما...........................اما خیلی سال بعد....فقط کورسویی ته چشمام لوم می ده....وقتی که خیره بهم نیگا می کنی....دستی به سطح رفلکتیو صاف بینمون می کشی و می گی "چقدر پیر شدی...................."

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 6:38  توسط دون خولیو دو لامارکی 

thee who could have lifted this soul.........yet you were right....and honestly you did the best......time will wash out all these feelings........perhaps

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

رونق از خونهه رفت...همه آدماش که ساکت خفته بودن....فقط بین همه چیز سایه انداخته و تاریک...اون بود که خونه را روشن می کرد.......چقدر گوشه نکاویده داره اینجا.......اونم که رفت...حالا دیگه کسی به این در نمی کوبه..حتی واسه شکوه کردن...دیگه پیرمرد روی چهارپایش دم در نمی شینه..چشم به راه....تو اون کوچه باریکه...که هر ده سالی یه بار یکی با دوچرخه عهد بوقش دلنگ دلنگ رد می شد...و قبل از این که صدای سلام پیره مرد بهش برسه سر کوچه گم می شد...فقط اون بود که دست تو قفس تنهایی پیره مرد می کرد و اون پرنده را فراری می داد...........

پیره مرد حالا زیر سایه درخت چنار کلاغ گرفته اش می شینه و به شور می خونه

"تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم........تبسمی کن و جان بین که همی سپرم"

...نورولوژیستا بهم می گن " این پچ پچ ها...همه این توهما...مال لوب تمپورالته...تمپورال لوب اپیلپسی"

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خیلی مسئله پر پیچ و خم و عجیب غریبی نیست...تو هر خرابه کنارت اتفاق میوفته...هر برگ خشکیده را که بلند کنی بوی همچین قضیه ای بلند می شه...از گوشه هر کوچه باغ دراز سراشیبی که سرک بکشی...همینا را می بینی...همینطوری شروع می شه...همینطوری تموم می شه...اگه اونور هر دیوارو ببینی بین همون منتقدین نشستی....باز با هر باد همین زمزمه ها میاد....و با باد بعدی می ره...

هر جا..همون جا...کنارت...همین قصه ورق می خوره

...................................

She eyes me like a pisces when I am weak
Ive been locked inside your heart-shaped box for weeks
Ive been drawn into your magnet tar pit trap
I wish I could eat your cancer when you turn back

Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice
Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice
Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice
Your advice

Meat-eating orchids forgive no one just yet
Cut myself on angels hair and babys breath
Broken hymen of your highness Im left black
Throw down your umbilical noose so I can climb right back

Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice
Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice
Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice
Your advice

She eyes me like a pisces when I am weak
Ive been locked inside your heart-shaped box for weeks
Ive been drawn into your magnet tar pit trap
I wish I could eat your cancer when you turn back

Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice
Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice
Hey! wait!
Ive got a new complaint
Forever in debt to your priceless advice

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:46  توسط دون خولیو دو لامارکی 

حس یکی خیلی شبیهتو پیدا می کنم...با هیئت جدیدی بروز می کنم...صدام به سختی از چاه چرخ حنجره ام خودشو بالا می کشه...خشن و خسته...میاد...و چیزایی نامربوط می گه...منم که اغوا می شم...

بودنش که هیچ...همین وجودش عذابی است...که ما را خوش می آید......

گردنم تیغ کشیده آماده...هیجان آوره...سوت سوت سه تا سوت...همه به وجد میان...داور دم از ناجوانمردانه بودنش می زنه و من گردن می نهم...شمایی از تو...یا تو؟....آماده رفتن می شه...فقط لحظه ای درنگ می کنه تا پر کشیدن جانی را ببینه...به جاش نمایش خنده داری از "انسانی پست مدرن در تناقض زیست سازگاری و رویا زیستی" را به اجرا می ذارن...که فقط پرده آخرش دیدن داره...حیف که واسه اون پرده نیستی........مدتهاست که رفتی.....

...انگار که گم شده بودم.........یکی بسته نذرهای شکسته امو دستم می ده...و با یه تی پای روونه ام می کنه.......تو جوی که می رم...با همه چیز نیمه مرده که به اکوسیستم می پیونده....پیدا می شم...................نقطه ای به اسم "گم شدگی" منو پیدا می کنه و به حق عصا رستگارم می کنه.......

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

گذشته نه چندان دوری...و من جرات نمی کنم خیره بهش نگاه کنم........سرسری از روش رد می شم تا به در می رسم...از در رد می شم...تو راهرو...میون هجوم نور...اونجا که جوجهه اونطرف پنجره هاش مرد...و پر می کشم...ملتمس دور می شم...تا یه صدایی...همهمه ای منو برگردونه....

..حضوری یهو قلبمو فشرده می کنه...و نگاه کاوشگرم به راه میوفته...تا اون میونا....

بعدش فقط مزه تلخی می مونه...احساس کرختی...و غم سنگینی که عجب خوش خونه کرده

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:13  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اول یه عهد جدید.....کوزه سفالی بزرگیو شکستن...از توش یه دنیا نارس جدید بیرون کشیدن...که تو انکوباتور بزرگ بشه...اول مثانه اشو ببندن...بعد سه ماهگی اپی سپادیاسشو ترمیم کنن..بعد فیستولهاشو.....واسش یه پوچ درست کنن از کلونش..دستش سوند بدن که هر وقت خیلی پر شد....بزنه خودشو خالی کنه...............راحت کنه....کاش اما بهش تیغ می دادن..

راست می گه که حرف از چس ناله های فلسفی می زنه....چی کار کنم اما...همین چیزاست..

خیلی هم بد نبود؟ بود؟ چرا بود...دوران پنجم زمین شناسی...حالا دوران ششم..اسمشو چی بذارم...تخمیاسیک.....وقت منقرض شدنه...چشم به راه شهابی...میکروبی...کوفتی....عجیب که هم سر کوفتشو هم سر خوردگیشو..هم سر شکستگیشو...هم کوفتگی و درموندگیشو و هم شرمندگیشو یه کیسه کردن...گردنم کردن....البته مشکل از هزار جا نه بدتر من بود صد البته...

یه گوشه خیلی خلوت می خوام..........نمی خوام اینجا که خواب و خیالمو سر بریدن باشم دیگه...خیلی دورتر...با اینکا ها تو ماچو پیچو باشم...با پیکارو ها باشم...بسمه قرطبه...نقشه اشو دیگه رو ماتحتم حک کردن.....یا شاسین گویان...عجز و لابه کنان...کلش کلش...میون یه موج انسانی رو سیم خاردار های اهلی شده بپرم...و با تموم قدرتم اون ور مرز این جهالتم تف کنم.....

پالینترولوژیست ها دوران ششم بگن "دون خولیو دو لامارکی...گروگان گیر...آفتابه دزد...لوتی پا ناقاره..." و روشون نشه تو موزه تاریخ ماورا تخمی تخیلی طبیعی٬ فسیله را رو کنن...

آی...نه هیچ اشکالی نداره....یه نیگا به این قد و بالا بکن....جون می ده واسه همین کار...ساخته شده واسه همین...شما راحت باش تو را خدا...فقط قربون دستت قبل این که بری تو...کفشاتو در بیار.....

...........................................................................................................................................

...........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

.........................................................................................................................................

اینا اونجا می رن...یکیشون منم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

It is so ok...I got my closure......bang bang bang....you know after all...f.uck you too...so what? hum? hum?

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

باز گرفتار همون سوچورهایی که یادشون نگرفتم...باز همون بدهی

..................

چنگکها از خیلی دور پشت سرم میان بهم چنگ می زنن و عقب می کشنم....و این که من اون عقب ها می مونم را بسط می دم به تو و بقیه..."خدا از سر همه تقصیراتم بگذره"...مگه نه؟...من هم محکم نگهشون می دارم...چیزی جز اونا بین من و حفره کوپرنیک نیست....ولم کنن شش بار کف حفره زمین می خورم.......صفحه ای به قدر کافی بزرگ از شرمندگی پهن می کنم..خودمو توش ول می کنم...و آماده تحویل پشت ویترین کمی توجهتو گدایی می کنم....با این سمساری خاک می خورم من...

 

"حرفهایی برای همه....این روح را به حراج گذاشته ایم"......................یقینا همین طوره که تو می گی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هیس...می شنوی؟...صدای اعترافات ابلهانه میاد...سوار شو تا بریم...در انتهای این نور باریکه همه چیز کهنه را می شورن...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:24  توسط دون خولیو دو لامارکی 

من تا اونجا رفتم و برگشتم...مگه نمی بینی؟..کف پاهامو ببین...پینه هاشو ببین...این فقط از راه بود..جونمو لخت می کنم...بگیر جلو نور و خوب نیگاش کن...اسکار شکنجه ها را روش ببین..هی به من لگد می زنه که یادم باشه...یه مجموعه محلول ایزوتونیک پائین بقلتونم...شکل یه قطره...که پائین می قلته و دراز می شه.....اما نمی شه...............هر کار می کنم نمی شه......کارم از جراحی گذشته...انقدر تیکه های نکروزه روحمو دور ریختن که Short Soul Syndrome پیدا کردم...............

سرمو تو دیوار می کوبم...محکم....و سرمو به دیوار می کوبونن.......یکی من یکی اونا.....سرزنشم می کنن........سرزنشم می کنم............

کی از این لذت می بره؟..به خدا دیگه زیادی سادیستی شده........آریستا بابا؟......بسمه...بسمه دیگه....غلط کردم...گه خوردم..........

...........................

این تریبون هم از برای تو دوست جان.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 14:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  |