بزرگوارانه می بخشنم...دستهاشونو دراز می کنن و منو به قعرشون فرا می خونن...که باز از تکه پاره ها مرثیه ای درست کنیم......................سوارش بشیم و به ماه بریم...نه ما با آپولو به ماه نمی ریم... می ریم دست تن تن و میلو را می گیریم و با مرثیه امون به ماه می ریم...........
پائین که می رسم با خودم فکر می کنم "این جایگاه واسه من زیادی رفیعه......."
ساعت به ساعت٬ دلخوشکنک به دلخوشکنک...به نقش تثبیت شده ات تو این درگاه خیره شدم...شاید که به حرف بیاد...از بین هزار هزار کلمه یکیشو لاقل جواب بده...که بادی باشه و این شعله را خاموش کنه یا همچین چیزی....
کی بود؟ چرا نپرسیدم؟ مطمئنم دیده بودمش...مهم نیست گمونم...با این اندک نشونه ها...اوف آریستا بابایم...آریستا بابایم...امان امان...
observe this sad ass sorry soul, look at the deep ulcers he has carved into his existence, no don't grieve, the struggle itself is enough to fill a man's heart, one must consider sisyphus happy.....damn.
کارش که تموم می شه...چاله ای دیگه تو بخش خصوصی جهنمش واسم می کنه...گوشه ای مخصوص من...و با تموم جیغ و فریاد و التماسم نشون دارش می کنه که بدونه باز کجا سراغم میاد...
وقتی شعله تو چشمامو فوت می کنه...می گه "خودت منو به این کثافت کاری فرا می خونی".......راست می گه...و خاموش می شم
هوا سرد بود...خيلی سرد بود....ابرها خشمگين و ناراحت آسمون را پر کرده بودند ..فقط منتظر اجازه بودند تا زمين را غرق کنند...سوز توی هر کوچه و خيابون می پيچيد...توی يه گوشه بين يه عالمه ديوار خونه های آدم های غريبه نشسته بود...دستاشو دور خودش پيچيده بود و از سرما می لرزيد...يه کيسه ی پلاستيکی روبروش روی زمين غلط می زد...هزار بار خودشو به زمين کوبيد تا آخرش يه باد قوی اومد و با خودش بردش..ديکه روی هيچ کدوم از درختها برگی نمونده بود...دنيا سردتر از اون بود که درختها برگی داشته باشن...مونده بودن کاجها و سروها و صنوبرها و تيرهای چراغ برق..که اونها براش به حساب نمی اومدن.... زمخت تر از اون بودن که بتونه بغلشون کنه....دستاشو ها کرد و به هم ماليد..انگشتاش يخ زده بود...نبايد اين طور می شد مگر نه تنها راه درامدشو از دست می داد...بوی قهوه می اومد...به خونه ی گرمی فکر کرد که الان يکی منتظر قهوه اش نشسته داره روزنامه می خونه..صفحه ی حوادث همون جا که نوشته ديروز چند تا بچه توی فلان خراب شده..دنيا روی سرشون خراب شده...بعد يهو لرزيد...سرما همه ی وجودشو پر کرد چون ناگهان فهميد که خودشو نمی تونه توی اون تصوير تصور کنه...چرا چرا می تونست...اما نه کنار آتيش نه...اون گوشه...يه پنجره هست..همون که نزديک دره...يکی داره ازش سرک می کشه..شيشه بخار کرده اما بازم يه چيزهايی پيداست...سرشو برگردوند و از شيشه ی پنجره پشت سرش توی اتاق را نگاه کرد...مرد تازه فنجون قهوه اش را برداشته بود...هنوزم نيم نگاهی به روزنامه داشت..
بند و بساطش را جمع کرد...معده اش از صبحانه ای که نخورده بود درد می کرد...کم کم خيابونها شلوغ می شد و بهترين جا برای بودن خيابونهای شلوغ بود..نه گوشه ی اين کوچه ی خلوت..کاسبی اينجا و اونجا خيلی فرقی نمی کرد..اما لاقل اونجا آدمهای بيشتری بودند که مجبور بودند خواسته يا نخواسته قسمتی از گرماشون را با بقيه شريک بشن.... رفت و رفت تا به اون پياده روی هميشگی رسيد..روبروی همونجا که برای اولين و آخرين بار ديده بودش...نشست روی سکو..بند و بساطش را پهن کرد و منتظر شد تا جمعيت خواب آلود به راه بيوفته و تموم شهر را در بر بگيره...يه هم وضعيت کش کش خودشو از اون يکی پاتوق کشيد اين ور ..بساطش را پهن کرد و روش خوابيد...به هم وضعيت نگاه کرد...برای اين کار زياد پير بود...گفت : پيری ..الان وقت کاسبيه نه وقت خوابيدن... هم وضعيت پيرش سرش را بالا اورد و با نگاه بی فروغش به انگشتای يخ زده ی اون يکی نگاه کرد...و بعد گفت : منم دارم کاسبی می کنم...سرمو اينجا می ذارم زمين ...همين گوشه می ميرم....بعد شايد دلشون بسوزه و پول زيادی جمع بشه..اون ور نمی شه اين کار را کرد....اونا پولايی که جمع می شه را می دزدن....
ناگهان چشمان پيرمرد پر از شرر شد...گفت: تو که پولهای منو بر نمی داری؟؟؟؟؟
گفت: نترس پيرمرد ...نترس...من هنوز نمی دونم با پولای خودم چی کار کنم...سرتو بذار زمين و راحت بمير...راحت بمير..من مواظب پولاتم...
و بعد تکیه داد و کم کم شلوغ شدن خيابون را تماشا کرد..امروز دستاش حسابی يخ زده بود....بايد قيد کاسبی را می زد...نشست منتظر فرصتهايی که بين هر يک ميليارد نفر نصيب يکی می شه..شايد امروز نوبت اون باشه...به هم وضعيت پير نگاه کرد...ديگه تا حالا حتما مرده بود...بلند شد و جيبهاشو گشت..چيز خاصی نبود....چند تا سکه پول خرد و يه نخ سيگار...پولها را ريخت توی جيب پير مرد و سيگار را برداشت...کفتارهای پاتوق اون ور بوی خون شنيده بودند..قبل از اينکه زيادی شلوغ بشه..بند و بساطش را جممع کرد و راه افتاد....
توی خيابون رسيد به مردی که داشت سيگارشو روشن می کرد...مرد سيگار را روشن کرد و کبريت را پرت کرد توی جوی آب تا کنار سه تا بليت اتوبوس...يه آدامس...چند تا ته سيگار و آخرين زنبوری که پاييز امسال می مرد جای بگيره....به سمت مرد رفت ..گفت : آتيش داری رفيق؟؟؟
مرد نگاه ترحم انگيزی بهش انداخت..پک عميقی به سيگارش زد و سيگارشو به سمتش گرفت و گفت : بگيرش
عصبانی شد..سيگار مرد را گرفت و با سيگار خودش توی جوی پرت کرد..کنار سه تا بليت اتوبوس...يه آدامس...چند تا ته سيگار...آخرين زنبوری که پاييز امسال مرده بود و يه کبريت نيم سوخته....داد زد...لعنتی سيگارت را نمی خوام...فقط ازت خواستم سيگارمو روشن کنی....
مرد باز يه نکاه ترحم انگيز انداخت و رفت...رفتنشو تماشا کرد...انقده نگاش کرد تا بين سيل جمعيت که داشت خيابون را در بر می گرفت گم شد...ناکهان متوجه حماقتش شد...يه سيگار دست نخورده را دور انداخته بود...با نگاهش توی جوی را کاويد...قبل از اينکه بتونه دست دراز کنه...سيل جمعيت رسيد و اونو با خودش برد و يه گوشه پرت کرد.....
دفعه ی اول اون ور خيابون زير سايبان کافه ی اون مرد چاقه که هميشه شب های جمعه با زنش دعوا می کرد..ديده بودش...اونجا ایستاده بود تا از بارون تندی که از آسمون می باريد در امان بمونه...از اون ور خيابون تماشاش کرده بود...چه بی نظير بود....خودش زير بارون نشسته بودووبارونو دوست داشت...هر جند که هر بار خيس شده بود...سرما خورده بود...و سرما خوردن يعنی يه روز ...يا شايد هم دو روز از دنيا عقب موندن...نه سه روز نه....اگه به سه روز می کشيد از گرسنگی می مرد...سرما خوردگی فقط دو روز... اون روز بارون زود تر از هميشه تموم شده بود و قبل از افتادن آخرين قطره از ابر خسته که از اقيانوس تا اينجا بی وقفه باريده بود..اون رفته بود....برای اولين و آخرین بار بود...توی اين خيابونها غير ممکنه کسی را دو بار ببينی......
بلند شد ..بعد از سالها توی سيل جمعيت بودن ديگه ياد کرفته بود چطور راحت بين جمعيت شناور بشه.... دستاشو بذاره زير سرش و بذاره تا جمعيت اونو هر جا که می خواد ببره....مثل يه شاه که روی دوش خدمتکارانش می ره.....دست يکی روزنامه ديد...سعی کرد از روی شونه اش ببينه کدوم صفحه را داره می خونه....صفحه ی ورزشی...يهو فهميد دوشنبه است و نتايج فوتبال آخر هفته ی ايتاليا را نمی دونه...روی روزنامه ی يارو نگاه کرد و سعی کرد تا بفهمه...اونم روزنامه اش را جمع کرد و سريع رفت سراغ صفحه ی اقتصاد ..کمی لای روزنامه را باز کرد تا نگاهی به بازار بورس ژاپن بکنه..بعد روزنامه را تا کرد ..گذاشت زير بغلش و بين جمعيت گم شد... به خودش که اومد...ديگه نزديک جايی بود که می خواست بره.....به يه نرده چنگ زد و خودشو از مسير جمعيت کشيد کنار..
..پارک..بالاخره رسيده بود....اين طرفو و اون طرفو نگاه کرد....درخت اون گوشه بود....خوابيده بود....رفت سراغش....تکونش داد...درخت خميازه کشيد و با چشمان نيم بسته نگاهش کرد....
- هزينه ات دو برابر می شه..الان فصل خوبی نيست....
- می دونم..
دستشو کرد توی جيبش و از توی جيبش دو تا سکه در اورد و کف دست درخت گذاشت...درخت خواب از سرش پريده بود...سکه ها را توی جيبش گذاشت ....امروز اخلاقش خوب بود...گفت : امروز می تونی بغلم کنی....امروز می خوام درخت سخاوتمندی باشم....
...اما اون در عوض آروم نشست و به درخت تکيه داد...بعد ناگهان هق هق شروع شد....درخت سرشو توی دستاش گرفت و محکم فشار داد....از بين همشون اين يکی را بيشتر دوست داشت...يواش دم گوشش گفت : ببين اوضاع خيلی هم بد نيست....من يکی را می شناختم که حتی نمی تونست گريه کنه.....
درخت زياد دلداری بلد نبود..کم کم خسته شد.....دستاشم از بس سرشو نوازش کرد درد گرفت...اخرش ديگه طاقت نياورد....گفت : بايد بری ديگه ..من بايد بخوابم......
بلند شد....می دونست چاره ای نيست.....دستی به پوست درخت کشيد ورفت....
......دفترشو بست...روی صندلی اش جابجا شد.... خودکار را آروم روی ميز گذاشت ..توی پس زمينه ی ذهنش هنوز صدای آواز ويگن را می شنيد...نوار مدتها بود به آخر رسيده بود....اما بردی از يادم....... هزار و هزار باره تکرار می شد ....تا هر بار داغشو تازه تر کنه.....به گوشه و کنار اتاق نگاه کرد....خيلی فرق می کرد وقتی چراغ مطالعه اش روشن بود يا نبود....وقتی روشن بود...کلمات.....کنتراستشون روی کاغذ سفيد هجوم می آوردن...و افکار پشت آخرين سنگرهای دفاعی ذهن به مبارزه بر می خواستن.......
...به آدمی فکر می کرد که قبل از اينکه قدمی برداشته باشه..رد پاشو پاگ کرده باشن...دلش می خواست همه ی درد و نارحتی اش ...همه ی اميد های بر باد رفته اش را می تونست توی اين آخرين نامه بنويسه...اما نه.....نه کلمات کافی بودن....نه اون انقدر استعداد داشت که از همون معدود کلمات و معدود تر کيب کلمات آخرين داستان را بسازه.....
اتاق خيلی نامرتب بود...حالش به هم می خورد....نفرت انگيزه...با اين حال بلند هم نمی شد که مرتبش کنه....اون گوشه يه خر خاکی از گوشه ی يه روزنامه بالا می ره و بعد می ره روی لباسهش و بعد از اونجا مياد پايين و زير خروار خروار کاغذ پاره گم می شه..می لرزه...اينجا به غير از خرخاکی چه جونور های ديگه ای داره؟؟؟؟..به آدام فکر می کرد....وقتی اومده بود ...اوند توی خونه جا گذاشته بود....آدام يه قورباغه اس..يکی برای اون....
برای اون همه چيز ها اسم دارن....يه درخت نزديک نهر آب....اسمش آقای آرانزاباله......انقده سرش نرفت ه بود که می ترسيد اگه بره ديگه نشناسدش...آخه درختها تغيير می کنن........
دلش می خواست جايی بود که اونجا را مجبور نبود حتی اگه برای يه دقيقه هم شده با کسی شريک بشه...حتی با خدا.....اون باشه و........
یوگی!
به دست نوشته های امروز پیره مرد نیگا می کنم...نمی فهمم...دیگه انگار سرنوشت منو اونجا ننوشتن...یه جورایی نمی فهمم اینا غم دیروز منن یا فردام..اصلن غصه چیو دارم می خورم؟!..یه بر دیگه به این دست بزن اریستا بابا...Double or Nothing...جونمو دو بار بستان...
محفظه خلاء بی نظیرمو گم کردم...می رفتم توش و گم می شدم...هوا که از ریه هام به بیرون مکیده می شد...تو یه لحظه اندک تموم می شدم...و از نو شروع می کردم.......بدتر از همش...این سرکوب شدنم تو سطح غیر واقعی از همه چیزه...دلم می خواد...اوف...دلم می خواد بترکم...یاد اون روز به خیر...پشت چراغ بودم گمونم..نبودم؟...کی بود..........انگار قضیه مال زندگی دیگریم بود....
به خودم می گم "مهم نیست...این دیگه یه راز نیست"...اما باز مخفی اش می کنم......
..............
این چه بازی احمقانه ای که منو دچارش می کنید؟ مگه کورید؟ ماتحتمو جر می دید بعد به التماس میوفتید؟ کاش می تونستم بزرگترین بیلخ دنیا را نشونت بدم...لعنتی بچرخ تا بچرخم.
موسیو شوالیه...قول از چه کسی می گیرم؟ چی را فنا می کنم واسه چی؟ با دست خالی معامله می کردم...حساب پارادایزم را از آریستابابایم می خواستم...چرا مرا به پارادایز راه نمی دن؟ کسی زمزمه کنان می گه "از من نشنیده بگیر اما حالا حالا ها باید منتظر بمونی..اینجا خبری واسه تو نیست..حالا حالا ها باید دورمون را بزنیم.."...و دوون دوون دنبال جوونیشون می دون...و من یواش یواش از گوشه هام خالی می شم...داد می زنم "اما می ترسم اون خیلی بعدی که حرفشو می زنی...من دیگه توش نباشم.." اما رفته ...خیلی دورتر از لرزش ملتمس صدای من......و پشت در می مونم...نفس تنگ می شه...هیپو ونتیلاسیون پیدا می کنم...اسیدوز تنفسی که زود با آلکالوز متابولیک جبران می شه...و دکترم تو قرطبه اینا را به مشکلات سایکوسوماتیکم نسبت می ده..."گرچه که داری می میری...اما این مردن واقعی نیست"...
هوای این تپه شاهنشاهی حضرت عالی توی قرطبه به طرز ناجوری زجر آور شده...گرچه نمی شه گفت این بو از تعفن منه یا خرده پاره هایی که اسمشو "Ma Vie" گذاشتم..آریستا بابام دیروز عصر بهم خبر رسوند که برم خبرها را ازش بگیرم٬ خبر خوبی نبود٬ اگه بود واسه گفتنش وقت تلف نمی کرد. شرمنده نبود...این تابلو که تصویر کرده...من توش دقیقا همونقدر Miserable هستم که توقعشو داشت...حتی نیشخند می زد...صداش از حکمت و دانایی سرریز بود...اما ته مایه های ذات شهوانی و حسودش توی صداش می لرزید....منو "فاحشه" اش صدا می کنه...
و من می پذیرم.........
شنبه ها را آریستا بابا واسه حس نامطبوع همه امورات نیمه کاره گذاشت..
یکشنبه ها را آریستا بابا واسه همه گناهان زجر کشیده گذاشت...
دوشنبه ها را آریستا بابا بین همه کس و کارش تقسیم کرد..
سه شنبه ها را آریستا بابا واسه ذات اجتناب ناپذیر کنار گذاشت...
چهارشنبه ها صبح را شمان فرزانه برداشت واسه امید های واهی... و چهارشنبه ها عصر را آریستا بابا واسه خراب کردنشون تو سرم اختصاص داد...
...و پنج شنبه و جمعه ها را واسه کرختی و تنبلیشون گذاشتن...که یه روز ماتحت یکیشون بشورم...یه روزشو اون یکیو......یه روزشو اون سادیسمشو ارضا کنه...یه روزشو اون یکی......
می دونی که چه جوریه...می پرم...از پائین به اسفل...به اندورفینهای مغزم نهیب می زنم...کاسه به دست از اندورفین های شما می پرسم...مثه لحظه ای می مونه که ماروین خوشحال چشماشو می بنده...که ۳۵ بار بیشتر از جهان زیسته بود.....و پوسیده بود..
........
هه بهم گفته بودی بذارم دو هفته ای از هضم چیزی بگذره بعد بلغورش کنم....یادم رفته اونهمه موعظه جونم.......جالبیش اینجاست که هر چی به پیرمرد می گم از آینده واسم بگو...قصه امروزمو واسم بازگو می کنه...حقارتشو دوباره تو صورتم می کوبه.....از بعد بگو...از بعد...از بعد از این
یه چیزی توی دلم بزرگ می شه...به خودش می تابه و قد می کشه...دور به دور می گرده...بزرگتر و وسیع تر می شه...سرک به هر راه و رگ می کشه...دچارم می کنه........دکترم تو قرطبه می گه "فراموشش کن...چیزی نیست٬ همش تو مغزته..سندرم روده تحریک پذیر یا همچین چیزی"...و اون موجود کوچولو که نه غریبه و از خودم بود...از همون درون نجوا می کنه "...خیالاتی نشدی...بالاخره یه روزی من تو را می کشم........دیر یا زود تموم می شه"......
بس نیست غازهای همسایه را شمردن؟
زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
.
.
.
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم
ساغری می ز کف تازه جوانی به من آر
.................................
فکر می کنم...بزرگترین بخش پای چارتمو بهت می دم....و تو بخش تنگ باقیمونده اش چمباتمه می زنم...هر یکی دو ساعتی یکبار ابلهانه امیدم سرریز می شه...دوون دوون میام.........و هیچی نیست..فقط روزشمار زندگیمه که رومو خط می ندازه که یاد خودش و من نره که چی بهم گذشت.......اما از هزار سوراخ این مغز همه چیزش در می ره...جاش می مونه که با بافت فیبروز پر می شه...می فهمی که؟
...و از این پایین که منم...باز خودفروشیم منو پر می کنه......و من ملتمس دوره میوفتم...و آریستا بابا دستشو رو شونه ام می ذاره و نهی می کنه...داد می زنم "رهایم کن...بذار به گناهانم برسم"....که منو از غوطه زدن تو این لجنزار چاره ای نیست..امروز نشد فردا.....و این تمومش چیزی بود که تو خواستی...یا حداقل می دونستی..........
...هی تو نجاتم می دهی؟
