تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

صبر کن بهت بگم این چیه...قبلا شنیدمش...بهش می گن کم توجهی فعال...راه و روش خوبیه...اما به این جورش عادت کرده...همیشه این جورش بوده...اشکالی نداره...ما خودمون جمع همه عیوبیم...سر رشته اش گم شده نه؟ دیگه همش پشت سر هم ردیف می شن..صف می کشن و از این لبه به پائین می پرن..جیغ نا مفهومی می کشن و ازم دور می شن...انگار که نفرینم کنن...اما مخاطبی واسه فریادشون نیست.......کم کم منم اغوا می شم و می پرم...اما روی فنا شدنشون فرود میام...مثه اسکروچ و تو زوالشون شنا می کنم و بخشایش می طلبم...به تموم در و دیوار رسم شهر آشوبی نقش شده...انگار که می دونستن...انتظارمو می کشیدن...........

بزرگوارانه می بخشنم...دستهاشونو دراز می کنن و منو به قعرشون فرا می خونن...که باز از تکه پاره ها مرثیه ای درست کنیم......................سوارش بشیم و به ماه بریم...نه ما با آپولو به ماه نمی ریم... می ریم دست تن تن و میلو را می گیریم و با مرثیه امون به ماه می ریم...........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 16:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نت ها آروم بلندم می کنن...سر دست می برنم...موج به موج...عجله ای ندارن...کمی جلوتر به Funeral March منو تحویل می دن و اونا هم آهسته قدم به قدم منو پیش می برن...زیر لب سرگذشتمو زمزمه می کنن و سر تکون می دن...مست این پایان شدن...از همه مدفن های قبلیم می گذریم...به امروزم می رسیم و من دست و صورتمو می شورم...بهشون می گم "برادرا عجله کنید...بوش راه افتاده"...آریستا بابا سر مدخل ایستاده و این قربانیو می پذیره...گرچه با اکراه....می گه "چیزی برای گفتن نداری؟ آرزویی چیزی؟" نیم نگاه خسته ای بهش می ندازم...از این تکرار کلافه شده ام...به روزمرگی جدیدی فکر می کنم..دهنمو تا باز می کنم...می گه "بس است از خودت گفتن...چیز دیگه ای واسه گفتن نداری؟"...و من سر تکون می دم...دگر بار خودخواهانه می روم...نت ها کشون کشون خودشونو بالاخره می رسونن...اونا بهتر از من می دونن از پایانش گریزی نیست...دستی از دور واسه همشون تکون می دم...بالاخره رضایت می دم...چشمامو می بندم و منو پائین می فرستن........

 

پائین که می رسم با خودم فکر می کنم "این جایگاه واسه من زیادی رفیعه......."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:29  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سلام...

ساعت به ساعت٬ دلخوشکنک به دلخوشکنک...به نقش تثبیت شده ات تو این درگاه خیره شدم...شاید که به حرف بیاد...از بین هزار هزار کلمه یکیشو لاقل جواب بده...که بادی باشه و این شعله را خاموش کنه یا همچین چیزی....

کی بود؟ چرا نپرسیدم؟ مطمئنم دیده بودمش...مهم نیست گمونم...با این اندک نشونه ها...اوف آریستا بابایم...آریستا بابایم...امان امان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

وای وای وای...اینا چی ان؟ حبابهای ساده لوح امید؟! هه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:48  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کی کوله بار زندگیتو بغل کردی و فرار کردی؟ کی از روم رد شدی؟ گرچه باید هم رد می شدی..چاله ی پر چونه ای که توش افتادی...از توش در اومدی...چالهه با گرگاش...با قصه هاش...دیگه هر چی بارون میاد سرریز نمی شم...پر می شم و باهاش قطره قطره اشک می ریزم...نه!..کاش..امسال فوت فوتک بود؟ نفهمیدم.........یه مدتی بعد...انگار یه عمر؟...دوباره گرفتار اومدم...پیره مرد ازم ساعت می پرسه..می گم یک ساعت و نیم به رفتن حاجی....سخت می شه؟...شده...فیبروز شده...درمان پالیتیو می خواد......."من یه جایی عمیق ترم نکروز شده"...به خدا!......می فهمی؟ فکر نکنم...ماهی...بیپ بیپ...اسمش چی بود؟...بیپ!...می رم به ناکجا آباد...قول می دم...هفت عصای آهنین..هفت قرص نون...هفت کفش فولادی...پشت قورباغه می شینم...از رو آتیش می پرم...می رم نیست در جهانو میارم....شمان فرزانه...دور از چشم آریستا بابا٬ عمو پژه یا ننه یاگا...واست!!...یه چیزی مثه درموندگی...ضجه؟!...التماس...معجزه بود؟ شاید!...عروسک خیمه شب بازی...Le Clown...من!...قرطبه می رم٬ تنها...یه چمدون پر اپیکورهای کاذب دوش می کشم...می برم اونجا تو یکشنبه بازار می فروشم...دم دروازه سراغتو می گیرم...تعظیم می کنم و وارد می شم....هذیون گویان...مست از دلیریوم....زیاد اما جاتو تنگ نمی کنم...دم در می شینم...ساکت؟ گمون نکنم...آهای ی ی ی...آقایی با کلاه معنی داری سلامم می کنه...به بی کلاهیم درود می فرسته...و قصه انشگتشو واسم تعریف می کنه...از قصه ام می پرسه..انگشت من قصه ای نداره...اما ذاتم وراجه...تباهیش سر شکن می کنه بین دقایق اندک...بوژی بذاری می ترکم! و غر بهم می زنی...چی شد؟ به خدا منم نمی دونم...یکی این وسط منو پیچوند..............میای بریم در بزنیم؟..بگیم فلانیو اوردیم ارباب..باز نون خورش بشم؟...بشوندم ٬ موعظه ام کنه...تموم سوراخامو با پنبه پر کنه...هر جاشو که بشه سوچور دور و نزدیک بزنه...دوره بیوفته پزمو تو در و همسایه بده...و من برم تو افوریا...اونجا هی قلت بزنم...هی قلت بزنم...زمین و زمونو از خوشحالی گاز بگیرم...............به چه زبونی اینا را بهش بگم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 17:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

observe this sad ass sorry soul, look at the deep ulcers he has carved into his existence, no don't grieve, the struggle itself is enough to fill a man's heart, one must consider sisyphus happy.....damn.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:39  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آریستا بابام...به عمق تیره اقیانوس پر کابوسم میاد...همه عنکبوتای مغزمو از تو گوشم بیرون می کشه...تکونم می ده...انقدر به هم می تکوندم تا ترق ترق استخونای دیر پوسیده ام نوای شکستن بدن...نوای خلاصی...تا بیدار بشم...و شعله همه گناهام..همه بار سنگینم ته چشم کورسویی بزنه..آریستابابام به فاحشه اش پناه اورده...اومده حساب دنیاشو با من تصفیه کنه...و من نوازشش می کنم...شاید این بار انقدر عمیق دفنم کنه که دیگه سر در نیارم...و وقتی که منو از پا در میاره به همه چیزایی فکر می کنم که لیاقتشو نداشتم...و به همه گناهانم...

کارش که تموم می شه...چاله ای دیگه تو بخش خصوصی جهنمش واسم می کنه...گوشه ای مخصوص من...و با تموم جیغ و فریاد و التماسم نشون دارش می کنه که بدونه باز کجا سراغم میاد...

وقتی شعله تو چشمامو فوت می کنه...می گه "خودت منو به این کثافت کاری فرا می خونی".......راست می گه...و خاموش می شم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:51  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هوا سرد بود...خيلی سرد بود....ابرها خشمگين و ناراحت آسمون را پر کرده بودند ..فقط منتظر اجازه بودند تا زمين را غرق کنند...سوز توی هر کوچه و خيابون می پيچيد...توی يه گوشه بين يه عالمه ديوار خونه های آدم های غريبه نشسته بود...دستاشو دور خودش پيچيده بود و از سرما می لرزيد...يه کيسه ی پلاستيکی روبروش روی زمين غلط می زد...هزار بار خودشو به زمين کوبيد تا آخرش يه باد قوی اومد و با خودش بردش..ديکه روی هيچ کدوم از درختها برگی نمونده بود...دنيا سردتر از اون بود که درختها برگی داشته باشن...مونده بودن کاجها و سروها و صنوبرها و تيرهای چراغ برق..که اونها براش به حساب نمی اومدن.... زمخت تر از اون بودن که بتونه بغلشون کنه....دستاشو ها کرد و به هم ماليد..انگشتاش يخ زده بود...نبايد اين طور می شد مگر نه تنها راه درامدشو از دست می داد...بوی قهوه می اومد...به خونه ی گرمی فکر کرد که الان يکی منتظر قهوه اش نشسته داره روزنامه می خونه..صفحه ی حوادث همون جا که نوشته ديروز چند تا بچه توی فلان خراب شده..دنيا روی سرشون خراب شده...بعد يهو لرزيد...سرما همه ی وجودشو پر کرد چون ناگهان فهميد که خودشو نمی تونه توی اون تصوير تصور کنه...چرا چرا می تونست...اما نه کنار آتيش نه...اون گوشه...يه پنجره هست..همون که نزديک دره...يکی داره ازش سرک می کشه..شيشه بخار کرده اما بازم يه چيزهايی پيداست...سرشو برگردوند و از شيشه ی پنجره پشت سرش توی اتاق را نگاه کرد...مرد تازه فنجون قهوه اش را برداشته بود...هنوزم نيم نگاهی به روزنامه داشت..
 
بند و بساطش را جمع کرد...معده اش از صبحانه ای که نخورده بود درد می کرد...کم کم خيابونها شلوغ می شد و بهترين جا برای بودن خيابونهای شلوغ بود..نه گوشه ی اين کوچه ی خلوت..کاسبی اينجا و اونجا خيلی فرقی نمی کرد..اما لاقل اونجا آدمهای بيشتری بودند که مجبور بودند خواسته يا نخواسته قسمتی از گرماشون را با بقيه شريک بشن.... رفت و رفت تا به اون پياده روی هميشگی رسيد..روبروی همونجا که برای اولين و آخرين بار ديده بودش...نشست روی سکو..بند و بساطش را پهن کرد و منتظر شد تا جمعيت خواب آلود به راه بيوفته و تموم شهر را در بر بگيره...يه هم وضعيت کش کش خودشو از اون يکی پاتوق کشيد اين ور ..بساطش را پهن کرد و روش خوابيد...به هم وضعيت نگاه کرد...برای اين کار زياد پير بود...گفت : پيری ..الان وقت کاسبيه نه وقت خوابيدن... هم وضعيت پيرش سرش را بالا اورد و با نگاه بی فروغش به انگشتای يخ زده ی اون يکی نگاه کرد...و بعد گفت : منم دارم کاسبی می کنم...سرمو اينجا می ذارم زمين ...همين گوشه می ميرم....بعد شايد دلشون بسوزه و پول زيادی جمع بشه..اون ور نمی شه اين کار را کرد....اونا پولايی که جمع می شه را می دزدن....
 ناگهان چشمان پيرمرد پر از شرر شد...گفت: تو که پولهای منو بر نمی داری؟؟؟؟؟
 گفت: نترس پيرمرد ...نترس...من هنوز نمی دونم با پولای خودم چی کار کنم...سرتو بذار زمين و راحت بمير...راحت بمير..من مواظب پولاتم...
و بعد تکیه داد و کم کم شلوغ شدن خيابون را تماشا کرد..امروز دستاش حسابی يخ زده بود....بايد قيد کاسبی را می زد...نشست منتظر فرصتهايی که بين هر يک ميليارد نفر نصيب يکی می شه..شايد امروز نوبت اون باشه...به هم وضعيت پير نگاه کرد...ديگه تا حالا حتما مرده بود...بلند شد و جيبهاشو گشت..چيز خاصی نبود....چند تا سکه پول خرد و يه نخ سيگار...پولها را ريخت توی جيب پير مرد و سيگار را برداشت...کفتارهای پاتوق اون ور بوی خون شنيده بودند..قبل از اينکه زيادی شلوغ بشه..بند و بساطش را جممع کرد و راه افتاد....
 
توی خيابون رسيد به مردی که داشت سيگارشو روشن می کرد...مرد سيگار را روشن کرد و کبريت را پرت کرد توی جوی آب تا کنار سه تا بليت اتوبوس...يه آدامس...چند تا ته سيگار و آخرين زنبوری که پاييز امسال می مرد جای بگيره....به سمت مرد رفت ..گفت : آتيش داری رفيق؟؟؟
مرد نگاه ترحم انگيزی بهش انداخت..پک عميقی به سيگارش زد و سيگارشو به سمتش گرفت و گفت : بگيرش
عصبانی شد..سيگار مرد را گرفت و با سيگار خودش توی جوی پرت کرد..کنار سه تا بليت اتوبوس...يه آدامس...چند تا ته سيگار...آخرين زنبوری که پاييز امسال مرده بود و يه کبريت نيم سوخته....داد زد...لعنتی سيگارت را نمی خوام...فقط ازت خواستم سيگارمو روشن کنی....
 مرد باز يه نکاه ترحم انگيز انداخت و رفت...رفتنشو تماشا کرد...انقده نگاش کرد تا بين سيل جمعيت که داشت خيابون را در بر می گرفت گم شد...ناکهان متوجه حماقتش شد...يه سيگار دست نخورده را دور انداخته بود...با نگاهش توی جوی را کاويد...قبل از اينکه بتونه دست دراز کنه...سيل جمعيت رسيد و اونو با خودش برد و يه گوشه پرت کرد.....

دفعه ی اول اون ور خيابون زير سايبان کافه ی اون مرد چاقه که هميشه شب های جمعه با زنش دعوا می کرد..ديده بودش...اونجا ایستاده بود تا از بارون تندی که از آسمون می باريد در امان بمونه...از اون ور خيابون تماشاش کرده بود...چه بی نظير بود....خودش زير بارون نشسته بودووبارونو دوست داشت...هر جند که هر بار خيس شده بود...سرما خورده بود...و سرما خوردن يعنی يه روز ...يا شايد هم دو روز از دنيا عقب موندن...نه سه روز نه....اگه به سه روز می کشيد از گرسنگی می مرد...سرما خوردگی فقط دو روز... اون روز بارون زود تر از هميشه تموم شده بود و قبل از افتادن آخرين قطره از ابر خسته که از اقيانوس تا اينجا بی وقفه باريده بود..اون رفته بود....برای اولين و آخرین بار بود...توی اين خيابونها غير ممکنه کسی را دو بار ببينی......

بلند شد ..بعد از سالها توی سيل جمعيت بودن ديگه ياد کرفته بود چطور راحت بين جمعيت شناور بشه.... دستاشو بذاره زير سرش و بذاره تا جمعيت اونو هر جا که می خواد ببره....مثل يه شاه که روی دوش خدمتکارانش می ره.....دست يکی روزنامه ديد...سعی کرد از روی شونه اش ببينه کدوم صفحه را داره می خونه....صفحه ی ورزشی...يهو فهميد دوشنبه است و نتايج فوتبال آخر هفته ی ايتاليا را نمی دونه...روی روزنامه ی يارو نگاه کرد و سعی کرد تا بفهمه...اونم روزنامه اش را جمع کرد و سريع رفت سراغ صفحه ی اقتصاد ..کمی لای روزنامه را باز کرد تا نگاهی به بازار بورس ژاپن بکنه..بعد روزنامه را تا کرد ..گذاشت زير بغلش و بين جمعيت گم شد... به خودش که اومد...ديگه نزديک جايی بود که می خواست بره.....به يه نرده چنگ زد و خودشو از مسير جمعيت کشيد کنار..
..پارک..بالاخره رسيده بود....اين طرفو و اون طرفو نگاه کرد....درخت اون گوشه بود....خوابيده بود....رفت سراغش....تکونش داد...درخت خميازه کشيد و با چشمان نيم بسته نگاهش کرد....
 - هزينه ات دو برابر می شه..الان فصل خوبی نيست....
- می دونم..
 دستشو کرد توی جيبش و از توی جيبش دو تا سکه در اورد و کف دست درخت گذاشت...درخت خواب از سرش پريده بود...سکه ها را توی جيبش گذاشت ....امروز اخلاقش خوب بود...گفت : امروز می تونی بغلم کنی....امروز می خوام درخت سخاوتمندی باشم....
...اما اون در عوض آروم نشست و به درخت تکيه داد...بعد ناگهان هق هق شروع شد....درخت سرشو توی دستاش گرفت و محکم فشار داد....از بين همشون اين يکی را بيشتر دوست داشت...يواش دم گوشش گفت : ببين اوضاع خيلی هم بد نيست....من يکی را می شناختم که حتی نمی تونست گريه کنه.....
 درخت زياد دلداری بلد نبود..کم کم خسته شد.....دستاشم از بس سرشو نوازش کرد درد گرفت...اخرش ديگه طاقت نياورد....گفت : بايد بری ديگه ..من بايد بخوابم......
بلند شد....می دونست چاره ای نيست.....دستی به پوست درخت کشيد ورفت....

......دفترشو بست...روی صندلی اش جابجا شد.... خودکار را آروم روی ميز گذاشت ..توی پس زمينه ی ذهنش هنوز صدای آواز ويگن را می شنيد...نوار مدتها بود به آخر رسيده بود....اما بردی از يادم....... هزار و هزار باره تکرار می شد ....تا هر بار داغشو تازه تر کنه.....به گوشه و کنار اتاق نگاه کرد....خيلی فرق می کرد وقتی چراغ مطالعه اش روشن بود يا نبود....وقتی روشن بود...کلمات.....کنتراستشون روی کاغذ سفيد هجوم می آوردن...و افکار پشت آخرين سنگرهای دفاعی ذهن به مبارزه بر می خواستن.......
...به آدمی فکر می کرد که قبل از اينکه قدمی برداشته باشه..رد پاشو پاگ کرده باشن...دلش می خواست همه ی درد و نارحتی اش ...همه ی اميد های بر باد رفته اش را می تونست توی اين آخرين نامه بنويسه...اما نه.....نه کلمات کافی بودن....نه اون انقدر استعداد داشت که از همون معدود کلمات و معدود تر کيب کلمات آخرين داستان را بسازه.....
اتاق خيلی نامرتب بود...حالش به هم می خورد....نفرت انگيزه...با اين حال بلند هم نمی شد که مرتبش کنه....اون گوشه يه خر خاکی از گوشه ی يه روزنامه بالا می ره و بعد می ره روی لباسهش و بعد از اونجا مياد پايين و زير خروار خروار کاغذ پاره گم می شه..می لرزه...اينجا به غير از خرخاکی چه جونور های ديگه ای داره؟؟؟؟..به آدام فکر می کرد....وقتی اومده بود ...اوند توی خونه جا گذاشته بود....آدام يه قورباغه اس..يکی برای اون....
 برای اون همه چيز ها اسم دارن....يه درخت نزديک نهر آب....اسمش آقای آرانزاباله......انقده سرش نرفت ه بود که می ترسيد اگه بره ديگه نشناسدش...آخه درختها تغيير می کنن........
دلش می خواست جايی بود که اونجا را مجبور نبود حتی اگه برای يه دقيقه هم شده با کسی شريک بشه...حتی با خدا.....اون باشه و........

یوگی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به خودم می گم "اشکالی نداره"....دروغ می گم....به خودم می گم " اگه قراره چیزی برام کنار گذاشته باشن..امشب دیگه وقتشه"....اشتباه می کنم....از خطوط موازی با هم رد می شیم...سریع...انگار تو یه فیبر نوری باشیم...من همش به تو زل زدم...قدمهاتو به جات می شمرم...و قدمهایی که ازت عقب افتادم..و تو به خیلی بعد نگاه می کنی...اونوقت به خودم می گم "بالاخره...اینم سر میاد"...و احمقانه باور می کنم

به دست نوشته های امروز پیره مرد نیگا می کنم...نمی فهمم...دیگه انگار سرنوشت منو اونجا ننوشتن...یه جورایی نمی فهمم اینا غم دیروز منن یا فردام..اصلن غصه چیو دارم می خورم؟!..یه بر دیگه به این دست بزن اریستا بابا...Double or Nothing...جونمو دو بار بستان...

محفظه خلاء بی نظیرمو گم کردم...می رفتم توش و گم می شدم...هوا که از ریه هام به بیرون مکیده می شد...تو یه لحظه اندک تموم می شدم...و از نو شروع می کردم.......بدتر از همش...این سرکوب شدنم تو سطح غیر واقعی از همه چیزه...دلم می خواد...اوف...دلم می خواد بترکم...یاد اون روز به خیر...پشت چراغ بودم گمونم..نبودم؟...کی بود..........انگار قضیه مال زندگی دیگریم بود....

به خودم می گم "مهم نیست...این دیگه یه راز نیست"...اما باز مخفی اش می کنم......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:51  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خدافظ مرد خوب...ممنونم...دیگه نمی دونم روزا چی منو ساعت ۶ به اون بیمارستان کذایی می کشونه...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به دیدارت اومدم پیرمرد...با اون برو بیات...اون همه مریدت...چه غیل و قالی بود دور و ورت...و من به اون روز بارونی فکر می کردم...کم کم سه سالی می شه...فقط ما بودیم و تو...و سیل که همه دور و ورمون را برداشته بود.......چه روزی.........چه دور....اگر راهم می دادی پیشت می موندم...همیشه بین ملغمه دروغ ها و راستهات...یه جایی واسه من بود...نه مثه آریستا بابایم...پیره مرد...هوم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 18:46  توسط دون خولیو دو لامارکی 

توی مغزم...تو عمق هسته آمیگدالم...یه گردی کوچیک بود..یه چیزی شبیه به گردو...فقط خیلی کوچیکتر...مرکز نگرش دلقک وار به زندگی...مرکزی که بر خلاف گردو...همه چیزش پوسته اش بود...توش فقط پر بود از حماقت و بلاهت...و نمی دونم کدوم ابلهی پوسته اشو شکست که بفهمه تو مغزش چیه...حالا من موندم که دکتر تو قرطبه بهم می گه "شادی همیشگی ات از وجودت رخت بر بسته"...تف تو روت پدرسگ...شادی همیشگی!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 22:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هه...اون بالا نشسته بودم...حسابی هم خوابم میومد...جرات نداشتم پائین بپرم...آخرش همون جا کپیدم............

..............

این چه بازی احمقانه ای که منو دچارش می کنید؟ مگه کورید؟ ماتحتمو جر می دید بعد به التماس میوفتید؟ کاش می تونستم بزرگترین بیلخ دنیا را نشونت بدم...لعنتی بچرخ تا بچرخم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 18:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

..به خاطر حفظ حقوق حاکمیت معنوی! برداشته شد!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

وقتی می باره...از زمین و آسمون می باره...اما عجیب احساس خوبی دارم!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:16  توسط دون خولیو دو لامارکی 

معجزه ای در کار نبود..معجزه ای اتفاق نمیوفته..مهم نیست از چی گذشتم...این تپه کثافت که منو به صدارتش منسوب کردید٬ صدای پوسیدنش در اومده...صدای در هم شکستنش...معافم کنید اعلی حضرت.

موسیو شوالیه...قول از چه کسی می گیرم؟ چی را فنا می کنم واسه چی؟ با دست خالی معامله می کردم...حساب پارادایزم را از آریستابابایم می خواستم...چرا مرا به پارادایز راه نمی دن؟ کسی زمزمه کنان می گه "از من نشنیده بگیر اما حالا حالا ها باید منتظر بمونی..اینجا خبری واسه تو نیست..حالا حالا ها باید دورمون را بزنیم.."...و دوون دوون دنبال جوونیشون می دون...و من یواش یواش از گوشه هام خالی می شم...داد می زنم "اما می ترسم اون خیلی بعدی که حرفشو می زنی...من دیگه توش نباشم.." اما رفته ...خیلی دورتر از لرزش ملتمس صدای من......و پشت در می مونم...نفس تنگ می شه...هیپو ونتیلاسیون پیدا می کنم...اسیدوز تنفسی که زود با آلکالوز متابولیک جبران می شه...و دکترم تو قرطبه اینا را به مشکلات سایکوسوماتیکم نسبت می ده..."گرچه که داری می میری...اما این مردن واقعی نیست"...

هوای این تپه شاهنشاهی حضرت عالی توی قرطبه به طرز ناجوری زجر آور شده...گرچه نمی شه گفت این بو از تعفن منه یا خرده پاره هایی که اسمشو "Ma Vie" گذاشتم..آریستا بابام دیروز عصر بهم خبر رسوند که برم خبرها را ازش بگیرم٬ خبر خوبی نبود٬ اگه بود واسه گفتنش وقت تلف نمی کرد. شرمنده نبود...این تابلو که تصویر کرده...من توش دقیقا همونقدر Miserable هستم که توقعشو داشت...حتی نیشخند می زد...صداش از حکمت و دانایی سرریز بود...اما ته مایه های ذات شهوانی و حسودش توی صداش می لرزید....منو "فاحشه" اش صدا می کنه...

و من می پذیرم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 15:28  توسط دون خولیو دو لامارکی 

شمان فرزانه و آریستا بابا روزهای دنیامو تقسیم کردن:

شنبه ها را آریستا بابا واسه حس نامطبوع همه امورات نیمه کاره  گذاشت..

یکشنبه ها را آریستا بابا واسه همه گناهان زجر کشیده گذاشت...

دوشنبه ها را آریستا بابا بین همه کس و کارش تقسیم کرد..

سه شنبه ها را آریستا بابا واسه ذات اجتناب ناپذیر کنار گذاشت...

چهارشنبه ها صبح را شمان فرزانه برداشت واسه امید های واهی... و چهارشنبه ها عصر را آریستا بابا واسه خراب کردنشون تو سرم اختصاص داد...

...و پنج شنبه و جمعه ها را واسه کرختی و تنبلیشون گذاشتن...که یه روز ماتحت یکیشون بشورم...یه روزشو اون یکیو......یه روزشو اون سادیسمشو ارضا کنه...یه روزشو اون یکی......

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:54  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آنوس ایمپرفورتا...وقتی که نمی شه برینی به سر تا ته دنیا...دنیا به معنی واقعی درشو گذاشته...با هزار بدبختی ات که همه اش مال خودته و هیچ جایی جز روح کوچیکتو نمی تونه کثیف کنه...انقدر که باد کنی و باد کنی و بعد بترکی...تو یه جیغ بزرگ محو بشی و به آخرت جیغ ها بپیوندی....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

قصه اینجوری شکل می گیره...سعی می کنی قضیه را باز کنی...هجی کنی...بهشون اشاره می کنی...اما قضیه از کمی دورتر جور دیگه ای به نظر می رسه...خمر های سرخ میان...خندون...با اون دندونهای سفیدشون...از چگونه مردنمون دم می زنن...از این که فقط یه شاخه نخل تیز شده می خواد...و پادشاه ابلهی به کل این قضیه لبخند می زنه...و از شالیزارا می گه...و کبد غاز..کبد غاز می فهمی که؟

می دونی که چه جوریه...می پرم...از پائین به اسفل...به اندورفینهای مغزم نهیب می زنم...کاسه به دست از اندورفین های شما می پرسم...مثه لحظه ای می مونه که ماروین خوشحال چشماشو می بنده...که ۳۵ بار بیشتر از جهان زیسته بود.....و پوسیده بود..

........

هه بهم گفته بودی بذارم دو هفته ای از هضم چیزی بگذره بعد بلغورش کنم....یادم رفته اونهمه موعظه جونم.......جالبیش اینجاست که هر چی به پیرمرد می گم از آینده واسم بگو...قصه امروزمو واسم بازگو می کنه...حقارتشو دوباره تو صورتم می کوبه.....از بعد بگو...از بعد...از بعد از این

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 18:37  توسط دون خولیو دو لامارکی 

التماس بر نمی داره....به زور و ضرب نیست...به این یه گوشه نشستن و به خود پیچیدن نیست... زخم مزمنی صدا می کنه..تیر می کشه....نمی ذاره فراموشش کنم که بر می گرده تا سهم خودش از این کیفیت زندگی را ببره.....

یه چیزی توی دلم بزرگ می شه...به خودش می تابه و قد می کشه...دور به دور می گرده...بزرگتر و وسیع تر می شه...سرک به هر راه و رگ می کشه...دچارم می کنه........دکترم تو قرطبه می گه "فراموشش کن...چیزی نیست٬ همش تو مغزته..سندرم روده تحریک پذیر یا همچین چیزی"...و اون موجود کوچولو که نه غریبه و از خودم بود...از همون درون نجوا می کنه "...خیالاتی نشدی...بالاخره یه روزی من تو را می کشم........دیر یا زود تموم می شه"...... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:14  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بی خبری...خوش خبری؟

بس نیست غازهای همسایه را شمردن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد

یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر

.

.

.

در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم

ساغری می ز کف تازه جوانی به من آر

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

یه نقطه روی یه نقطه توی بینهایت...و باز هر چند وقت یکبار گذارت بهش میوفته...و از روش رد می شی.

.................................

فکر می کنم...بزرگترین بخش پای چارتمو بهت می دم....و تو بخش تنگ باقیمونده اش چمباتمه می زنم...هر یکی دو ساعتی یکبار ابلهانه امیدم سرریز می شه...دوون دوون میام.........و هیچی نیست..فقط روزشمار زندگیمه که رومو خط می ندازه که یاد خودش و من نره که چی بهم گذشت.......اما از هزار سوراخ این مغز همه چیزش در می ره...جاش می مونه که با بافت فیبروز پر می شه...می فهمی که؟

...و از این پایین که منم...باز خودفروشیم منو پر می کنه......و من ملتمس دوره میوفتم...و آریستا بابا دستشو رو شونه ام می ذاره و نهی می کنه...داد می زنم "رهایم کن...بذار به گناهانم برسم"....که منو از غوطه زدن تو این لجنزار چاره ای نیست..امروز نشد فردا.....و این تمومش چیزی بود که تو خواستی...یا حداقل می دونستی..........

 

...هی تو نجاتم می دهی؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:9  توسط دون خولیو دو لامارکی