تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

یه نقطه چین از میون تباهی و رستگاریم می گذشت...اون نقطه چینو برداشتی تکوندیش و بچه گونه اونورتر رهاش کردی...اونجا که من تو تباهیم ابدی موندگار شدم........

 

از مجهول آلفا که تو معادله بگذریم...همه جیز ساده می شه...معادله حل می شه، بتا، مو، گاما، امگا و ایگرگ خندون به ماهیت تازه اشون می بالن...تو فرادست آلفا بزرگ می شن...و آلفا اعشار به اعشار کوچیک می شه و به الجرنون فکر می کنه.........تا که آه عمیقی می کشه و قضیه تموم می شه.....

 

حس خودآزاریم بالا زده...واسه انتقام جویی...باز عمیقتر این جهنم خودمو دفن کنم؟...........

 

"اینا همش قسمته...حکمت داره".......باشه دوبوری، چتر عزیز!!

 

هان؟!!

.......................................

 

مرا   از  روز  ازل     کاری     بجز   رندی   نفرمودند

هر آن قسمت که رفت آنجا کم و فزون نخواهد شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

...از گوشه ی چشمم منتظرت، به در زل می زنم...به اومدنت فکر می کنم....و نیومدی...

 

...بدو بدو...میام و قوطی پاندورا را باز می کنم و هزار هیولای درونش بیرون می پرن و احاطه ام می کنن...دوره ام می کنن و می رقصن...پایکوبی می کنن که فهمیده بودن چیزی به سینه خیز برگشتنم نمونده...هر صدایی میاد...جز صدات...و ضیافتشون شروع می شه...این جان در هم تنیده را از هم می درن.... گوشه ی روحم لای رفتنت گیرمی کنه و نخ به نخ باز می شه.....سبک می شه و بلند می شه...سرکشان به دیروز...امروز و فردام می ره...به دیدنم میاد...پیشونیمو می بوسه  و می گه "اشکالی نداره..همینه..می ریم"...و می ره.........

 

این بود؟...از خودم می پرسم "اینطور تموم می شد؟"...

 

آریستا بابایم چشمهامو می بنده...روشو اونور می کنه و سرمو به سنگ می کوبه...نصفش می کنه... و نصفشو به باد می سپره که ببره تو حیاط خلوتت دفنش کنه...و نصفه دیگه اشو بغل می کنه...من بهش لبخند می زنم...و اون از زیر شرمندگیش تحفه کوچیکی از آخرین سفرش در میاره و توی گوشم می خونه:

 

"...گمونم خواب می دیدم...ذهن زجر کشیده فانتاسی هاشو رنگ به رنگ تصویر می کرد و توی خودفریبیش خوشحال رنگ به رنگ می شد...تا که جونم فشرده شد و از خواب بیدار شدم....و جونم فشرده موند...... آیا بیش از این حماقتی ناکرده مانده است؟.... "

 

................................

 

..............جون تکیده امو یه بار دیگه به تن می کنم...تو آینه خیره نگاهش می کنم..."چقدر دیگر طاقت میاری؟"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 16:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

...دروغ چرا؟...از این استیصال دیگر به کجا بروم؟...حتی آهنگی که بوگارت باهاش از زیر پل رد می شد اونی نبود که زمزمه می کردم..........همه اش همین است...."کفرگویی"

...................

 

یه دایره ی کامل..انگار تو دایره های خالی می گردم....به نقطه های تکراری از زندگیم می رسم..جاهایی که قبلا بودم...کارهایی که قبلا انجام دادم...التماسهایی که پیش از این هم کرده بودم....و عجیب که اون چیزی که در پیش روی منه...همونه که بوده....همون قصه ها را دوباره گام برمی دارم....

آره...اینجا میعادگاه منه...نقطه ی تکرار منه...این گوشه منو به معراجم می بره...گم می شم

باز از خودم می پرسم..."من اینجا چی می خوام؟"...نذریه که ادا می شه؟...از میون ایمان آدمیان می گذرم..."...اونایی که چهارچوب ندارن بی قاب عکس می میرن"....منم...یه نقطه معلق و بی مفهوم بین این تلاطم...ملکول سرسختی که نمی جنبه...اما عبور رندوم بقیه ملکولها٬ ایستادنمو به پیش می بره...گم شده ام.......قصه غصه ای که ورق می خوره........

اومده بودم چیزی بخوام....تا شاید بار سنگینش سبک بشه...اما نمی تونم...من از این حق مبری شده ام...نوایی درونم زنگ می زنه...نوای شرمندگیه........

...لحظه ام گذشت...نقطه تکرارم رسید و تموم شد...چرخه ای دیگر آغاز می شود........

ای دوست دیر آرمیده...متاسفم.............................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:3  توسط دون خولیو دو لامارکی