غبار غم آهسته و آروم و سبک رومو پوشونده...خاکستری پوش مچاله ای شدم..اما لبخند می زنم..یه بر دیگه به این دست می زنم..نمی دونم چی می شه..نمی دونم اصلا فرقی کرده یا نه...شاید دوباره برگردم به اینجا یا خیلی پائین تر...نمی دونم..نمی خوام بدونم..
...نه این که خیلی اعتقاد درست و حسابی داشته باشم...اما سر حرفم وایمیسم...شاید این دقیقا اون چیزی نباشه که فکر می کردم..اما به هر حال...حرفم را ادا می کنم................در شفاخانه امُ٬ نمازخانه ام٬ میخانه ام٬ گوشه ی خلوتم...را می بندم..پلمبش می کنم..درگاهش را می بوسم و به خدای می سپارمتان. فقط سلامم را به آریستا بابا و اهلش برسونید. یقین دارم که داره نیشخند می زنه. خدانگهدار.
"هاتفی از گوشه ی میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
عفو الهی بکند کار خویش
مژده ی رحمت برساند سروش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش
این خرد خام به میخانه بر
تا می لعل آوردش خون به جوش
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
گوش من و حلقه ی گیسوی یار
روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهی است صعب
با کرم پادشه عیب پوش
ای ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش"
..راستی پیشاپیش نوروز همگی مبارک (با لحن اسکروچ)...و در صورتی که ندیدمتون سال نو و سالهای نوی خوشی در پیش داشته باشید! تمام.
