تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

I passed into the light, day dreaming 'bout you. guess it was the wrong kind o place wrong kind o time to be mesmerized by you, wink wink you remind me of me, I have come a long way, I've been through it all, and in between each tumble, I had a glance at you, how I glorified my loss, dearest dearest. 

He gazes at me, wondering what he had done wrong, pats me on the shoulder and whispers "my son, you have long been buried in this hole, too long for resurection"..cries and mourns and screems..yet they tell me "thy who have long rotten, shall not rise"..and I take a bow, and leave, the crowd cheers and he cries...cries over another lost soul. and I am grateful.

I am anchored to this depth of loneliness, and it's ok, guess it was the wrong kind o place, wrong kind o time to beg for it. yet I did, and now I'm chained down, in the jacket, pounded away by every passing wave of long long memories. and I am grateful.

c'est parfait.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:40  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 باز مرا به سخره خواهی گرفت...

دوباره یه چیزی که تازه از خراشیدنم دست برداشته بود. دوباره همون..و باز همون ماجرا.

دژاوو.

...........

"گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر

.

.

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:23  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

..halelujah...poor child of mine...I sacrificed you...the thin layer of mortal dust that I am...oh poor child o'mine......

beyond this everything...it is so painful just because there was a time...a time may be far gone...far far away...a time when things were different...destiny had his own blows...

now it's round 22...I still hold on...bloody...half conscious..in my corner I sigh..the bell tolls..here we go again...man beat the hell out o'me...break my teeth......let this be my stake...let me burn..it's tough......man you used to carry me on your shoulders...now you bit by bit kill me...yes, I've grown up..grown big enough to pay.....and I swear, I'm payin it in full....satisfy your urges...Spill the blood...Drink the blood....................

no....no.........let's be honest....Spare me......please........Please Spare me ... this soul is degraded down to the ground......guess you've wiped the world off my face...and it hurts...it hurts so much.............Spare me & I shall crouch through the rest o'my life...this is ending up a far cry from those dreams...and I can't take it no more...my screams are merely a whisper...scratching their way through my brain.....spare me...spare me...............................

heh..no I'm not a fool, I know well enough that:

A man is what he is made of...................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:33  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سریعتر از اونی که به گه گاه بودن عادت کردند. به گه گاه نبودن عادت کردند.

چه خوب..فرصت کافی داشتم تا برگردم و خوب به اشتباه کوچیکم نیگا کنم. خوب نظاره اش کنم. صورتمو به شیشه پهن کنم و دقیق بررسیش کنم. و گذاشتم که اشتباهم اشتباه بمونه. فرصت کافی داشتم واسه اینکه بفهمم به قدر کافی غلط هست. و چه خوب.

می دونی غلط بودن یه گزاره ی فعلی حداقل چیزیه که می تونی باهاش مواخذه ام کنی. یالله...وارث مارکویز دو ساد  منم. بزن. محکم. به خودم می پیچم و باز می شم یه ابر پراکنده غنی شده می شم. آروم می بارم. سیاهی و چرک می شم...لکه به لکه از روی این کثافت عرق می کنم و پایین می ریزم. قطره های ته نشین شده می شم با هزار میکروارگانیسم که تو پس زمینه وول می خورن.

زیر این رقت لگد بزن..تا یواش یواش شل بشم. ول بشم. پهن بشم. دستاورد جدید داروین بشم. سومین نسل اچ جی ولز.

عزت زیاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اومدم بنویسم که چطور نشد با ۲ و نیم میلی گرم آتروپین٬ دوپامین٬ سه بار شک٬ نیم ساعت احیا پیرزنه را برگردونیم. شرح بدم که چه تخمی مرد اما بالاخره مرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

چند روز پیش دو سال شد. احمقانه است که به یه لحظه تو زمان چنگ می زنم. لحظه ای به قدر کافی دور که تموم جزئیاتش یادم رفته اما انقدر نزدیک که هنوز پس مانده اشو بالا میارم. می گن چیزای خوبش می مونه بدیاش یادت می ره. اما خدا وکیلی هیچیش نمونده جز یه احساس نا مطبوع تو عمق شکمم و یه غصه ی خمار مزمن که هر چند وقت یه بار تو قلبم باد می کنه و بغض می کنه و فروکش می کنه. مدتهاست منتظر لحظه ی بعدیم‌‌٬ عقربه سر برسه و بپریم.

خیلی بعدتر همه چیز ساده می شه. می فهمی مذبوحانه تلاش کردی و نشد.

هنوز فکر می کنم می شه. یعنی ته دلم یه چیزی می لرزه. دلم می خواد که بشه. و بیخیال نمی شم. صبر می کنم که طور دیگه ای بشه. اما نمی شه. شایدم بشه و شاید اونوقت باز بفهمم که چه مذبوحانه تلاش می کردم. اما مهم نیست. سوزن گرامافونه که یه دور دیگه رو اشتباهاتم می زنه و لازم نیست هیچ احساسی را الکی درگیرش کرد. این یه قصه است که حکایت می شه و من انقدر خوش شانس بودم که توش بودم و انقدر بدبخت بودم که راوی تصمیم گرفت اول شخص بنویسه.

پسر٬ گاهی حس می کنم بین هر هزار بیلخی که آریستا بابا نشونم می ده٬ گاهی بینش یه نیم لبخندی می زنه انگار که از این بازی خیلی راضی باشه و من اگه خوش شانس باشم اون لحظه گذرا را می بینم. راضیم من. دفاع عقب بهترین پست برای منه. زندگی بهم گیر می کنه و درجا می زنه تا سوت را بکشن و تموم شه. فقط حیف که نمی تونم سرمو بالا بگیرم تو چشاش نیگا کنم و بگم "اشکال از من نبود" که بود. شرمندگیش می مونه و گه گاه معمولی که باز این روح گنه کار اوج می گیره.

دنیای پیچیده خواب آلودم...قصه ی قشنگ رویاهای روزانه ام..ساده شد و ساده شد٬ انقدر که بشه توی جمله ختمش کرد "ای کاش...". دیگه U.F.O دیر زمانی است که رهایم کرده. خانه ای آتش نگرفته. بچه کوچولویی جلوی ماشین نپریده. سرژیک دیگه معلول نیست. این قرن دیگه انیشتین نداره. اپتیموس پرایم هم اینبار دیگه نمیاد. مرد٬ یک میلیون سال پیش٬ قصه ای دیگر منو انتظار می کشید٬ سر هر تقاطع که یه جاده از زندگی جدا می شد٬ زندگی اشتباه پیچید. سر تک تکشون.

وز وز وز...یه چیزی بزرگ می شه..می شه درد محل اتصال جناغ به دنده هام. می شه پایان به طول کشیده ای که همه چیزو با هم انتظار می کشه. تا اسکلتمو به دوش بکشه و از این مارپیچ بیرون بیاد. و من عجیب راضیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:46  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پرده ی سایه امو روی سرم می کشم. با چشای خیره ام زیرش امشب اشک دنیا را می ریزم. تصویر تنهاییمو می ندازم روی پرده و به تماشای درامم می شینم.

بندای انگشتامو می شمرم و می دونم "اینجا مسیح پیدا نمی شه"

 

وقتم تموم می شه...لو می رم...پرده را پس می زنن و اون زیر کودک مسخره ای لبخند می زنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تو تاریکی ات می شینم. آریستا بابا خرامان می نوازه٬ زیر لب آواز معدوم شدنمو زمزمه می کنه. به اوجش می رسه و باهاش همصدا می شم.شمان فرزانه چرخون به جمع اضافه می شه و کوروس بعدی را دم می گیره. ننه یاگا٬ عمو پژه هم سر تکون می دن٬ که قصه این حکایتو خوب می دونن٬ و تو تاریکی برق می زنیم..جرقه می زنیم. آروم به تصاویر رقصون دیربازمون زل می زنیم. می نویسم "نوستالژیک نیستم" و معلم انشام که از قضا معلم املام هم بود٬ ایرادی به بزرگی هر چه که بودم ازم می گیم. تو تاریکی همه منتظر مضراب بعدی می شیم تا قهقه بزنیم.

دست به اون انگاره ساکت و لرزون می کشم٬ جون می گیره٬ نفس عمیقی می کشه تا بین این همه تاریکی واسه یه لحظه نقطه روشنی بشه و از بی خبریم خبر بده.  درو می بندم و میونه تاریکی می شینم تا سوی چشام بلرزه و دود کنه و با یه فوتت خاموش بشه. نوای سکوت میاد٬ آروم دوره ام می کنه و ...

"چیزیته؟ ناراحتی یا که خیلی خوشحالی؟" نگاهت می کنم٬ لبخند می زنم و تموم می شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نیشخندی دارم به گشادی ما تحت دنیا..که هر چی ازش ریخت بیرون کفاف خشکوندنشو نداد.

نیشخند می زنم...

وقتی که لبه دیوار نیمه خرابه..با سیلی باد بال بال می زنم.

وقتی که از سر تا تهشو می شه با یه لوله دید...اگه به قدر کافی بلند باشه...

وقتی که حرفای هضم نشده..راه خودشون به بیرونو باز می کنن...

..وقتی که به بالاتر از سقف نگاه می کنم

......................................................وقتایی که منتظرم که جز این باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 6:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

....آهاااای...

ring ring and it's not for you....yet you run for it...so desperately wasted......damn..damn..oh mon dieu..................................aidez moi......................

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 18:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اومدم بنویسم ده یازده روز دیگه دو سال می شه...دو سال می شه که چی؟ دو سال از چی می گذره؟ یه چیزی می سوزه...یه جوشگاه هست که هنوز ذق می زنه...آتیشم می زنه...اما قصه اش چی بود؟ گمونم مثه این نوروپاتی ها شدم...همه جام زخمه اما یادم نمیاد واسه چی...نفهمیدم کی...کجا...گهش بگیره.......
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 22:55  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

وقتش که می رسه..همه زندگی را تو یه لحظه دوره می کنم...

بعدش چشمامو می بندم و می پرم وسط حلقه نور....و محو می شم..مولکول مولکول فنا می شم..به عناصر وجودیم می رسم....و اگه نظریه کیهانشناسی ضربان دار درست باشه...بر می گردم....

بر می گردم سر لحظه هایی که زندگیهای موازیم ازم جدا شدن...و تک تکشونو تو اون یه لحظه نیگا می کنم...هی پسر...باز منم و عمو اسکروچ و روح کریسمس...داریم ماتحتمونو تو سرما منجمد می کنیم...

...می گم اینسومنیا را به جون می خرم...و فکرمو ازت اشباع می کنم...انگار که خیلی احمقم...و اون چیزی که برای تو بود...دادمش رفت و یه چیزی داد می کشید...

این چرخ از بس احمقانه چرخیده...دیگه شرطی شده که احمقانه بچرخه...

...احساس حماقتم باد می کنه...حباب می شه...به بزرگی خیالات پوکم و با هم می ترکیم...و بالا می ریم...

هی هی هی...

دلم می خواد گریه کنم..زار بزنم...یا که داد بزنم...قهقه بزنم...بیلخ نشونتون بدم...برینم به دنیا...

چند صباحی از غوطه خوردن تو کثافت دنیام معاف باشم......اوف بابا به درک....این شر و ورا...اوف...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 21:56  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

غصه اشو نخور...قبل از اینکه بفهمی تموم می شه...این درد اوج گیرنده تموم می شه و نور جاشو می گیره...اون موقع دیگه همه چی تموم شده...لوله ها را بیرون می کشن...مقعدمو می شورن و فاتحه می خونن...بعد ورق می زنی می ری صفحه بعد...سطر اول...آخر صفحه می رسی...به آخرین سطر...و یه بار دیگه منو دفن می کنی و ورق می زنی....

شرطی سازی ناعادلانه می دونی چیه؟

جوابهای رندوم...واکنش هایی که ربطی به عملم نداره...و اینطوری من گیج شدم...گم شدم...

...و راضی شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 21:48  توسط دون خولیو دو لامارکی  |