تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

هیس

.

.

.

هیچ نگو

..............................................

چیز خنده داری می گذره و صدای قدم قهقه ها از تو کوچه میاد..

..و من از بین حالات روانی رد می شم...کلاستر به کلاستر...رده به رده..

...برف آمد...نشست و آب شد...چه بیهوده نگران بودم.

تقه ی در...اگر در میامد...

...آه ...بیهودگی تو صورتم می ترکه...

...................می توانست جور دیگر باشد....باور کن....خوابش را دیده ام.

اما ...خوب......حالا..اینجا آخر درماندگیمه...و من پذیرفتمش...آروم نشستم تا تقی...بشکند و تموم بشه

...گرچه مهم نیست....بی خیالم....برو...بروید...دیرزمانی دیگر شاید باز دیدمتان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کوره راه دور و درازو میام..خاک هزار کلوخی که کلاغا رو سرم می شکننو تنفس می کنم..میام تا می رسم به مرد فرهیخته دم مرگی که جز حس انتقام و بد طینتی چیزه دیگه ای واسش نمونده بود..و اون دم گوشم زمزمه می کنه "اینی که تو داری واکنش سوگ نیست...آدم چیزی که نداشته را از دست نمی ده".....

و یهو یه چیزی می لرزه...یه عقده میوفته و می شکنه و صد عقده جاش سبز می شن و فیس فیس کنان گوشه اشونو طلب می کنن......

می گم دست و دلم به توهماتم نمی ره...خراب شدن دنیا رو سرم..هذیون گویی آسمونه..به آسمون هالوپریدول می زنند و آروم می گیره...جل و پلاسشو جمع می کنه و دور می شه...بالا می ره..و اون دور دورا گریون چشمک می زنه...

دستی به سر و روم می کشه پیرمرد و می گه "عزیزجون٬ دگر بار حواله ات می دهم به آنجای آریستا بابایت" و می میرد....تا فردا صبح که باز بیاید چرخ توهماتمو بچرخونه و من بی توجه به اونا چتر و کلاهمو جا می ذارم...گرچه که بارون میاد. چلیک چلیک...می چکه کف سرمو و حلم می کنه و روی آب کنار خیابون قوس و قزح می شم..........

.....چقدر اینجوری همه چیز ساده می شه.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:12  توسط دون خولیو دو لامارکی 

بین لرزه ها و رعشه ها و به هم خوردن دندونام..که مطمئن نبودم از سرما بود(کلک هیپوتالاموس بود)..یا فریاد سمپاتیکیه تموم نرو های بدنم..وقتی که می خواستم به وداع گفتنت گوش بدم...وقتی که به آینده خیلی دوری رجوعم دادی..که "اگه احمق باشی".........دستام متناوب از فاز تونیک به فاز کلونیک می پریدن...ذهنم باهاشون معلق می زد...

می دونم...تو لحظه ی خیلی دوری می ایستم و اعترافمو فریاد می کنم..لعنت دلم می خواد این لحظه را با یه King Edward با ته مزه ی کنیاک و یه نیم استکان برندی دود کنم....و من پر می کشم....بال می زنم و چرخ می زنم و بهت لبخند می زنم...از لحظه ای تو پارسال می گذرم...و تا میام وایسم باز الان شده و من به هزار نقطه ی آویزون زل می زنم..انگار که غباری باشه که روی اشکی که قرنیه امو می پوشونه شناوره..قلت می زنه...دور می ره...نزدیک میاد..چرخ می زنه...چی بش می گن؟..Retinal effect...چرخ می زنه...چرخ می زنی...ضربان پیدا می کنه...می پری...و دور می شی...انگار که از همین جاده ها اومده باشی..

اگه آریستا بابایم...چراغش را می داد که به آنجایم بمالم.....باز بر نمی گشتم..این قصه این جور که هست به قدر کافی کثافت مالی شده...Have a nice rest of your life..هان؟!..قسم که همین طوره..و این ربطی به تو نداره................یه مهره که یه چرخ دنده این روحو سفت می کرد..خیلی وقت پیش گم شد...اون که سر همش کرد..اضافه اوردش و نفهمید که کجای کارم بی اون عیب کرد..فیلمشو میارم مرور کنی.......بعد اگه مستحق اون سنگ نبودم..بهم تف کن و دور شو.....

می ترسم...توی اون نقطه باز وایسم...تو تاریکی سرمو بالا کنم...تو اون چاردیواری...نقش باد واسه اون ماس ماسک بازی کنم.....آه...آریستا بابایم....بگذر و خلاص کن....شرمنده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 22:45  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دیگه چی؟

از obsesive compulsive disorder بگم؟ نه جونم بسشه دیگه...........

لعنت. گوربابای کلمه ها. گوربابای تو و بقیه. گوربابای آریستا بابا؟!!!!!....هه هنوزم انگار نه...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:26  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هی مرد احساس می کنم خیلی احمقم..خرفتیم داره باد می شه..اما عجب رضایتی داره این حماقت امشب.

 

...تا فردا که غبطه اش را بخورم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2:31  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

از خواب می پرم و نمی بینم..

اونوقته که یه فریاد تو گلوم باد می کنه و خفه ام می کنه...

و جمیع حکما با ناز و طرب و عشوه بهم می گن:

"این کوری سایکوژنیکه"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:26  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کم و بیش ازم باید بگذری. خوراکت تلخ شد. بو می دهد. می روم به فاز اتوسکوپی و می بینم منو. چه شکسته و هنوز چه کثافت. چه نفرت انگیز. با اتللو بر میگردیم تا این کارو تمومش کنیم. بیخ قضیه را بچسبد و من هی ببرم...ببرم..و دور بندازم.....و تو بیا نظاره کن که این تنو حلالش می کنیم. ببر قسمت کن..نگو که کروتز فلد جاکوب داشت.. نگو که پریون ها تو سوراخ به سوراخ این اسفنجها بساط سورشون به راهه.....هوم..نه بگو......

بده سگها بخورن...که واسه این کیستها...این عقده ها٬  میزبان واسطه ان...اونی که منو کشت اونا را فقط قلقلک می ده...یکمی ناخوشی و بعدشم دفعش می کنن تا بینوای بعدی کیست کبدی و ریوی Fasciola Multilocaris بگیره..که کرمش از من نبود...اونی که پاره شد و منو تو شوک برد قضیه اش چیز دیگه ای بود...و هیچ سگی گنه کار نبود....

بده با کیسه های آهک و هزار ماده ضد عفونی کننده دفنش کنن...و خوب خاک رس نمک دار بریزن روش..که گذر کرم خاکیا به حوالیم نیوفته..سادگیشون قدرت هضم این حقارتو نداره...بسپار یه جای خوش نم بکارنم...که این چند قدم باقیمانده پوسیدنو سریع برم و باز جوونه بزنم...سر در بیارم، به دنیا یه بیلخ به بزرگی حکایتم نشون بدم...

بده تو کوره بسوزوننش...با اکسیژن کافی و زغال خوب گر گرفته..که زود تموم شه.........

.....................................

...می گویمت: "شرمسارم" و می خندی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 18:48  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آروم...آروم...قدم بر روی سایه ای که به انتهای دیوار به دار آویخته شده آهسته بردار...گذرت که به Mes Yeux  می رسه..کمی مکث کن و لرزش تصویرتو خوب ببین...موقع تعریف کردن که می رسه یواش قصه زوال پیچیده را بازگو کن....C'est Bon...Tu es parti ...گه گاه بعد از دیر زمان که یادآوریت می کنم...صدایی میاید زنگ می زند..از ته مانده پچ پچ هاست..از قتل عام سنه گذشته می گوید..می گوید..اخم می کند و می رود...

هان؟!!

......................

می گوید:

"در  اندرون من  خسته دل ندانم   کیست
 که من خموشم  و او در فغان و غوغاست"

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 13:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

عجیب آهسته دوباره به سرم میاید..چشمانم گویی عذابم را بو کشیده باشند..ردیف به ردیف بالا می روند...تا به مکثم ختم شوند......عدم قطعیت دوباره چرخ می زنه و می زنه تا سرمو بکنه جاش یه دونه نخود بکاره که بوته اش پیچ بخوره دور تموم پیچیدگی قصه اون پسره که حکایتش پر از عقده شروع شد....

آریستا بابایم بازی اش گرفته..هی سرمو لای در می گذاره و درو به هم می کوبه...و ریسه می ریم....هیستریک....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:53  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تو آنهدونیه می شینم و مگس ها را می پرونم٬ یکی یکی با حوصله بالهاشونو از ضعیفترین نقطه آناتومیکشون جدا می کنم و اونها آروم آروم زیر آفتاب رو زمین تفتیده جون می دن...

کارناوال زندگی های مشابه و پارالل از روبروم رقصون رد می شن..طبل زنان٬ شیپور زنون...و من انزجارم از لب و لوچه ام آویزون می شه..... می گم..."من تو این پارادوکس با تو مقابله نمی کنم...آروم سر به زمین می ذارم و نبض زمینو تسبیح میندازم"

این گوشه قریه آنهدونیه همه چیز ثابت مونده٬ زمان سالهاست که این ور کوه نیومده و روزهای دگربارگیم اینطور سپری می شن...با کشیشم که موعظه کنان قصه اون ته جاده را تعریف می کنه٬ اون سمت که مردمانش هنوز جا برای پیر شدن دارند..اما اینجا کارناوالم آروم می خرامه و چرخون و رقصون به لحظه تبعیدم می رسه....توی ثبوت اینجا حتی نمی شه مرد....

تا که آریستا بابا سوار گاری شمان فرزانه میان...زیر بغلمو می گیرن و سوارم می کنن تا منو به آنرژیه ببرن...

"آنجا مرا خواهند شست و من سیاهی هایم را برجا خواهم گذاشت و در آنرژیه آهسته و خمیده خواهم مرد"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Somedays of Early Morning Melancholia has deeply grounded me in dark corners of my interwoven deep web.

and I tingle, mingle, sing the song......rehearsing it to play it at my Funeral March.

and the crows will clap, snap & dance around, 'cause they want my eyes for their feast.

and the crowd cheer as the casket falls down and shatters, and whithin it, a severly necrotized soul sighs..."here we go again"

the uprising shall come...I buried deeply within me..shall reach out...so that I can be judged and reburied alongside the decedant angels of dark side of the moon.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:6  توسط دون خولیو دو لامارکی  |