.
.
.
هیچ نگو
..............................................
چیز خنده داری می گذره و صدای قدم قهقه ها از تو کوچه میاد..
..و من از بین حالات روانی رد می شم...کلاستر به کلاستر...رده به رده..
...برف آمد...نشست و آب شد...چه بیهوده نگران بودم.
تقه ی در...اگر در میامد...
...آه ...بیهودگی تو صورتم می ترکه...
...................می توانست جور دیگر باشد....باور کن....خوابش را دیده ام.
اما ...خوب......حالا..اینجا آخر درماندگیمه...و من پذیرفتمش...آروم نشستم تا تقی...بشکند و تموم بشه
...گرچه مهم نیست....بی خیالم....برو...بروید...دیرزمانی دیگر شاید باز دیدمتان.
