تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

A man walks by it's ruins:

"...these used to be my glories........"

it has become a duty,

this is not a quest anymore,

it's an obsession,

it's a gap, an unfilled gap...

it has sucked me in, suffocated me, changed me, deamonized me,

now a shadow of me is left,

a Lone Whisperer

walking the memories of my long forgotten dreams.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:54  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اینم از این..یه سال دیگه هم تکید و تلنبار شد روی بقیه سالها...از چند دقیقه دیگه یه سال دیگه هم باز می شه تا بعدا مچاله روی بقیه تلنبار بشه..

اینم از سالروز تولدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 18:3  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پدرسگها

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 13:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"آقا...اوی آقا...حاج آقا.." خطاب می رسد که این ره که خواب آلود چنین شتابان می روم به ترکستان می رود..که از اتفاق دقیقا همانجاست که می خواهم بروم..لذا تعظیمی می کنم و هزینه ی گپ مختصرمان را نقد تقدیم می کنم..

فرزند عنکبوت آمده..سراغ پدرش را می گیرد..حواله اش می دهم به آریستا بابا..او که می آورد..خود نیز می برد..بهش نمی گویم حرامزاده..بین عنکبوتها٬ مادرش خیلی شرف داشت.

پروفیلاکسی: آزیترومایسین سه بار در روز.

پروگنوز: آنجا که من می روم تو هم می روی. اولویتش فقط فرق می کنه.

............

بهش بگویید٬

چیز خاصی نگویید

سلامم را بهش برسانید.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 21:51  توسط دون خولیو دو لامارکی 

جان خسته باز سودایی جدید دارد..

..باز پاره سنگی دید که گوشه اش را می شد بر تن مرده کوبید..

..لحظه ای غفلت کردم..و از سر پلکم پرید..تموم غیر ممکن بودنش گذاشتم وسط و مضحکه ام کرد...اما من بی خیال رقصون و شاد می پرم رو سرنیزه بعدی...و زندگیم با کنجکاوی تموم نظاره ام می کنه..باورش نمی شه که این یکی هم کاری نبود...زنگ می زنه به دکترم تو قرطبه و می گه "دکتر واست یه کیس راپورت خوب دارم"... یه نمونه نادر از Non fatal neuronaly distributed  deep lost person Syndrome. دکترم آه می کشه..سرشو می خارونه و می گه "می شناسمش جانم٬ مشکلش خیلی ساده تر از این حرفاست. بایپولاره"

و من ممنون دکترم باد می کنم و رنگ به رنگ نئون های شهر خودنمایی می کنم..باد میاد و چرخ می زنم..تا به گوشه تیز واقعیت دنیام گیر می کنم و عرعر سوراخ شدنم تموم دنیا را پر می کنه.....ویژ ویژ از این گوشه به این گوشه سر می کشم..قصه این سر دنیا را واسه آدمای اون سر دنیا تعریف می کنم...آخرشم پر تف و استرپتوکوک یه جایی نزدیک همین جا سرمو زمین می کوبم..اونوقت نماز میتم واجب می شه...و من یه لایه دیگه از زندگیممو می کنم و تقدیم می کنم..تا که لایه ی بعدو بپوسونیم.....مثه توپ هفت پوسته و گل کوچیک بازی کردن....

اون وقت آخر هر هفته..پنج شنبه اش که می شه..میام سر مزار..می گم "تفو روزگار قدار"...و آمرزشمو تسبیح میندازم..چلغوز کلاغا را از رو گذشته ام می تکونم و یه کاسه آب خرج شمعدونی بی گلم می کنم..تا که غروب بشه و روحم آروم آروم سبک بشه......

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 17:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بین من و خدایم می ماند..بنگ بنگ مرد...

..به من خیانت کرد یا به رویاهام؟....یا که مرد احمق به هیچ یک؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 23:17  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تباهی دیروز حباب حباب می ترکه...سر کوفتم می زنه..می دونم..با هر سرفه ..با هر مانور والسالوا...رگهای واریکوز شده قلمبه می شن...تیر می کشن و سالیان این نیم مرگیو واسم ناقوس می زنن..

راستش قدرت پریدن از بین خطوطو از دست دادم..باید دنباله ی زندگی با وسواس پیرزنه که سوزن نخ می کرد بگیرم...و الا معلوم نیست به کدوم نا کجا آباد افتضاح دیگه ای ختم بشم...دست به دستم می دم و به قعر خوش آمد می گم...می فهمی که؟

...............................

...خیلی دلم می خواست می دونستم کدوم گوساله ای دنیا را انقده کوچیک کرد که من از توش بیرون موندم........اما نه..فقط دلم می خواد بدونم اون آهنگی که همفری بوگارت باهاش از زیر پل رد می شد چی بود................دژاوو...دژاوو

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:10  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

You should have stood with me, beside me, you should have saved me, helped me.......instead you pushed me...you threw me in......

nope...I know..I'll be fair...it was me through it all......

but where are the one who should have stood on my right side and that who had my left flank?

the Phalangists marched in and were slaughtered.....we marched in and were slaughtered...I marched in and was slaughtered...

Where those were raped by force...I offered them this fucking soul for free......

...................

These mist covered mountains
Are a home now for me
But my home is the lowlands
And always will be
Some day youll return to
Your valleys and your farms
And youll no longer burn
To be brothers in arms

Through these fields of destruction
Baptisms of fire
Ive watched all your suffering
As the battles raged higher
And though they did hurt me so bad
In the fear and alarm
You did not desert me
My brothers in arms

Theres so many different worlds
So many differents suns
And we have just one world
But we live in different ones

Now the suns gone to hell
And the moons riding high
Let me bid you farewell
Every man has to die
But its written in the starlight
And every line on your palm
Were fools to make war
On our brothers in arms
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 23:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چشمام رو کلمه ها رژه می رن..یا اونان که رو من رژه می رن...دام دام رو سرم می پرن..می کوبن...لعنت دلم یه قاضی مشتی می خواد...یه دادستان خوب و یه چوبه دار مطمئن......

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 17:39  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اون یقه امو گرفت و تو کثافت غرقم کرد...کشون کشون کشیدم لبه اون ورطه و توش سرنگونم کرد..تف کرد توی صورتم و گفت "لعنتی چقدر لجنی"...انقدر لگد توی شکمم زد تا خون تف کنم...و من بهش می خندیدم...لعنتی بزن...بهش گفتم که چقده ازش متنفرم...مشتمو بلند کردم و گونه امو شکستم...بینی امو دفرمه کردم...عین یه فواره می خوام خودمو بالا بیارم...

لعنت...آسانسیون...آسانسیون لطفا...خواهش می کنم..

تکونم می داد تا به هوش بیام.."از این سایکوز اجباری دورم کن"...و اون تکونم می داد "لعنتی بیا ببین...بیا ببین..."..و بوی لاشه ام بینی ام را پر می کرد...چه نفرت انگیز زنده ام...اون نگاهم کرد..من منو نگاه می کردم......مرد اون جهانی..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 17:34  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از سر پیچ که گذشتیم..فریاد زد "گذر پوست به دباغ خانه میوفته"...و از اون به بعدش هر سال برگشتیم تا بکوبوندتمون...از فرط هیجان سرخ می شه..گوشاش مثل گوشای من سرخ می شه..آب دهنش راه میوفته...و وقتی از درنوردیدگیمون خسته می شه...پر از غصه یه گوشه می شینه و می گه "لعنتیا...دیدید گفتم"

..دیروقت زمستون...توی سگ سرما..یادم میوفته به عنکبوته..دنبال میوفتم که پیداش کنم..پوسته خالیشو گذاشته و با عمو پژه رفته..رفته که قصه امو تعریف کنه..که چطور آروم زوالمو واسم ریسید..می دونم به دوردستم که برسه..آریستا بابا ازش می پرسه "فلانی زنده اس هنوز؟"..و اون توی یه لحظه مکث دنیا حکایت ماجرای این قعر زندگیمو واسش تعریف می کنه....

من از دوریش سرمو زیر بال کرکس می ذارم و روزخوابی می کنم..روحم دو متری می پره و جلوی پام متلاشی می شه....و تو میای...می خوام بپرسم "زندگیت چطوره؟" و تو مدتهاست که رفتی..و بعد اونا میان..و از فرادستم رد می شن..مثل همیشه.....و شب نشده کرکسم پر می کشد می رود...تا دگر روز بیاید...منتظر مردنم...........

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:34  توسط دون خولیو دو لامارکی 

..تو چشمام زل بزن...و بگو جور دیگه ای بوده...قربانی در کار نیست...تعفن این لاشه پر گناه مستم می کنه..تلو تلو می خورم...غبطه می خورم...

..کم کم و تکه تکه ازم ریخت...تکه هایش که چسبیده بودند را با دندان کندم...تا جا برایش باز کنم...و جاش خالی موند..یه سوراخ به بزرگی همیشه..حالا دیگه جزئیاتشو از دست دادم...و می دونی...همش به جزئیاتش بود...تنها چیزی بود که از خواب و خیال جداش می کرد...

...سوخته..........

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:9  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

au revoir, j'espère que votre vie vous traite bon
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 15:36  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سوختم...خاکستر شدم دگر بار....و روزی دگر بار پر خواهم کشید...........

............................

رفتی؟

برو به سلامت...امیدوارم The rest of your life treats you fairly

............................

از خودم می پرسم "اگه...؟" ...اما اگه نداره...شاید حکمتی در کار بود..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 23:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

زندگی سگی.........

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 16:5  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یه حفره بزرگ باز می شه و منو می بلعه..منو می مکه و ترشترین قیافه ای که بلده را به خودش می گیره..من چشمامو باز نگه می دارم و به روبرو خیره می شم..تا که از تهش بیرون بیوفتم..هضم شده و سر به زیر توی یه حفره دیگه چپه بشم..انگار که از یه ورتکس تو ماتریکس زمان مکان عبور کرده باشم و رسیده باشم به همون لحظه.......

ته حفره..بین یونس نبی و پدر ژپتو٬ گاربانکلا کلستریدیوم دیفیسل ساده لوح دستاشو باز می کنه..و می گه "برادر بیا بشین...بیا این کلیندامایسین و بقیه دوستاش جا واسه همه ساده لوحا باز کردن"...بساطمو پهن می کنم و روش هزار تیکه خاطره استخوونی صدا دارمو پهن می کنم..کنار آرزوهای خشک شده و رویاهای بو داده...و منتظر رزق روزم چند صباحی می میرم...می میرم و خواب می بینم که شمان فرزانه با آریستا بابا اومدن...با گاریشون..که باش لاش جابجا می کردیم..و شمان فرزانه رو استخوونام ضرب می گیره و من ریسه می رم..از بس که قلقلکی ام..و بعد ناگهان حفره به خودش میاد..نفخ کرده..و با یه مانور والسالوا...منو پدر ژپتو و یونسو گاربانکلا و تموم بقیه آشغالا را به حفره بعدی می سپره...

پدر ژپتو انگار که کشف مهمی کرده باشه٬ می گه "پینوکیوی من"...همه لحظه ای می گریند و گاربانکلا کلستریدیوم دیفیسیل ساده لوح تو اوج ساده لوحیش قصه را اینجوری ختم می کنه "هی...ما جزیی از این اکوسیستم نیستیم...ما خودش هستیم..ما همه ی این اکوسیستم هستیم"............

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 19:29  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چه دور. چه تنها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

...هی..مواظب باش...این یه فضای منفیه
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 1:28  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

۹۹ روز که منتظر نشستی..زیر بارون...زیر برف..وقتایی که غصه اته...وقتایی که تنهایی...وقتایی که کار داشتی...شبایی که امتحان داشتی... و بعد آخرین روز پا شدی رفتی...اونوقته که فهمیدی...

۳۵۶ روز که منتظر نشستی...

یه عمر که منتظر نشستی......

...هان..انگار دیگه داره تموم می شه...آمپوته اش می کنن...قلب گانگرن شده را در میارن و بقیه زندگی را می زیم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:19  توسط دون خولیو دو لامارکی