تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

یه مشت پرشو برداشتم و دویدم..."هیچ کس نمی خواد؟" ...

بهم گفت " هی مواظب باش..به این راحتی از دستش نده"

..بهم گفت "نه نمی خوام..به درک واصل شو"

...بهم گفت "..فقط یه نگاه میندازم"..

و من می دویدم...

...هی از بین انگشتام چکه می کرد....قطره قطره می ریخت...گمونم به باز کردن مشتم نرسید...تموم شد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:3  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I'd reckon that's what I have become...I'd reckon.......

Dieu..Me donnez la force pour accepter ce que je ne puex pas changer..........

روزای زیادی از زندگیمو از دست دادی...روزای خوب...روزای بد...خاطرات تلخ..خاطرات شیرین...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:47  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 

م م م م م م م      م      م         م       م       م                      م

                 م      م      ممممممممممممممم                       م

    مممم     م      م         مممم                  م                      م

    م            م      ممممممممم                  ممممممممممممم   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:29  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دستانم را باز می کنم و می گویم: "ببخشید گوشه ای به این بزرگی برای مردن می خواهم"..تنها کمی بزرگتر از آن که مجبور نباشم ایستاده بمیرم..

می گویم هر شب..همان ساعت همان جا..همان حالت..همان طور...و نیم ساعت بعد آن باز می میرم...یا که میانه هر دیر زمانی٬ باز در می زند و ناگهان..تاکی کاردیم عود می کند...تند می رود که زود تمامش کند..اما زود تمام نمی شود....و می مانیم تا دیگر شب...و این قلب٬ هیپرتروفی شده است.....

می گویم جای مرا تعیین کنید...باید زود برم...باز داره بیدار می شه...شعله های سوزانش داره تموم امعا و احشامو می سوزونه..مرا راهیم کن...اگه بمونم باز بیرون میاد و تو هزار گناهش غرقم می کنه...باز میاد و تفاله ی نیمه جویده ی منو تف می کنه...که درد وجدانش باشم...تا دگر بار که بیدار می شود...

..می گویم "بیا".....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:12  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هی تو که می بینی و می پرسی...

چرایی اش را حراج کردم..

..داستان قضیه ای شرطی از نوع سوم است...که آرزوهایش در دیروز مردند...آدمهایش اما هنوز جان می کنند.

هنوز٬ گاه به احترام نوستالژیایت مکث می کنم..

گاه دیگر در ملانخولی اش می لرزم...

........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 21:29  توسط دون خولیو دو لامارکی 

نمی دونم..قصه از اینجا باز دو قسمت می شه...و من تا نامعلوم دیگه ای بینش تواتر پیدا می کنم..نفهمیدم..کدوم سمت خودمو پرت کردم..باز بازیچه و مضحکه ماندیم تا روزی دیگر..یا چیزی لغزید و عوض شد؟

می خوام خوشبین بمونم...اما انقدر فرسوده شده ام که به زور سر پا وامیسم...یکبار عروسک خیمه شب بازی...دوبار عروسک خیمه شب بازی...یک عمر عروسک خیمه شب بازی...می فهمی که؟

باز اون وسط و پروژکتورها منو از تاریکیم متمایز می کنند..و می خندند..و می خندد...و من می چرخم...به هزار سوراخ قلبم اشاره می کنم و خنده تقلبی را زوزه می کشم..می چرخم..به زمین می خورم و ملتمس سینه خیز پیش می رم...و می خندند...Le Clown, Il est Tombe ...

................................

..وقتی که این روح را رفو می کنه..زیر لب فحش می دهه..آخرش طاقت نمیاره بهشون می گه: این کدوم بدبختی بود که این طور تکه پاره اش کردید؟

و به صدا در میام " خودت بهشون فروختیم..........."

...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:42  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آقای فاست عزیز..هر چی تو کاسه ام بریزید می خورم همونطور که تا حالا تا تهشو بالا کشیدم..ممنونتون نمی شم..اما شکایتتون را هم پیش کسی نمی برم..

آقای فاست...من تا تهشو دیدم...همه چیزشو دیدم...پشت در با هشت تا چشم بزرگم...با هشت تا پای درازم ..پشت در٬ فال گوش واسادم...با چشمای گرد شده ام به بیرون زل زدم...اون لبه واسادم و بیرون نیومدم..که غافلگیر می شدید...و سزاشو می دیدم...هر بار چراغو روشن کردید..به احترام ترستون فرار کردم...اون زیر قایم شدم... و قدم زدنتون رو سرمو حس کردم...

آقای فاست...بهم گفتید پنجره های اون ور میله نداره..فقط کافیه بتونم از این لبه اون ور بپرم...اما آقای فاست..پنجره های این ور...پنجره های سمت من همه میله داشتن..و جز باریکه های التماسم چیزی بیرون تراوش نمی کرد...و اونور همه چیز انقدر خوب بود...و انقدر همه چیز وسیع بود...که باریکه هام تارهای بی هدف گریونی می شدن که فرو می ریختن....

آقای فاست...از آریستا بابا بهم بگید...سفر ونیز و قسطنطنیه و کارتاژ و قرطبه بهش خوش گذشته؟..تنش سالمه؟..گفتید که باهاش رفیقید...هنوزم میونه راه هبوطش سر به شما می زنه؟...بهش بگید..اون که تو بقچه می پیچیدیش..همون که شب کلاهتو پر از مایعه گذار می کردی می دادی بخوره..بگید اون چی شد..چطور قطره قطره تموم شد...بهش بگید هیچ وقت ته کاسه ای که بهش دادیدو نیگا نکرد..بگید صدای قاشق چوبیو که می شنید می رفت تو دوردست می کپید...

آقای فاست...آقای فاست عزیز...می دانم اسپوندیلیت امانتان را بریده..دیده ام که آنژین دارید...خبر دارم که عزادارید....و با این که دل خوشی از من ندارید٬ مرا نگه داشته اید..مرا که دروغ گفته ام...نارو زده ام..موجود چروکیده ی بدفرمی بودم که حتی خود را نمی توانست نگه دارد.........و متاسفم که باید مرا نگه بدارید..متاسفم که باید ماتحتم را بشوئید..متاسفم که غر به شما می زنم....

.........

آقای فاست بگوئید شمان فرزانه بیاید مرا سر ببرد..

بهش بگید حنجره ام را تاکسیدرمی بکنه٬ بدید به آریستا بابایم..وقتی گذارش به این سمت و سو افتاد...اگر افتاد...اگر افتاد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 16:10  توسط دون خولیو دو لامارکی 

State of non expectance, need no acceptance, need no nothing.. it is as it is....always some steps behind what could have been... state of non expectance......

The Patient is a known case of early necrosis of soul, recently he has been complaining of a waning survival mechanism.

اوف خفه شدم.اونا که تو پشت پسلا مردن حالا اینجا باز می میرن.کاش جمله ای می گفت.جمله ای که به خداحافظ ختم نمی شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چی می شه وقتی چیزی که مدتهاست ازش می ترسی سرت میاد؟

مطمئن بودم اینطوری می شه...و گمون کنم شد...یکم دیگه جون کندن و خلاص.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 16:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تا آخر سال وقت می گیرم. که چند صباح دیگه ای زجر بکشیم. صفحه دنیا می لرزه و با همه کاه و برگهای پلاسیده بالا می پرم....آویزوون نصف راهه ماه و زمین معلق می زنم..و با چشمای گرد شده ام عبور سویوزو نظاره می کنم...

اونجا توی ماه...کنار حفره کوپرنیک...سر رگه مال منه...کیسه امو پر می کنم با ملانخولی...می برم بفروشم..می گه ملانخولیش کپک زده است...می گه که دزدم...دزد تونلهای فراموش شده ۳۷۰۰ متر زیر زمین...می رم دم چهاراه که به گه گاه رهگذر بی خبر یه دسته غصه بفروشم..و اونجا هم از طلای احمقان من خبر دارن...عجیب خبرا زود می پیچه..

چون از اهالی آسمون نیستم...لرزها و اسپاسم ها و بغض ها را از وسط سه تا حلقه عبور می دم..و اون ورش تعظیمی می کنم..و دنیام منو فرا می گیره...و چه کوچیکه..وقتی روم می کشمش..پاهام بیرون می مونه و تا صبح یخ می کنم...بهم می گه که تو خواب حرف می زنم..می گم "شرف اونی که جواب می ده"...

...........................................

اما باهوشه...خوب باهوشه...خوب می دونه چطور اساسی عذابم بده..و تو این عدم قطعیت...تموم تصمیما...تلاشها..زندگیم...محو می شن.......

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:20  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

لطفا...خواهش می کنم...التماس می کنم...

بذار بشه.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 16:18  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از اون وقتا که نور به ابدیت می پیچه و به مغزم هجوم میارن...هجوم میارن و منو بیرون میندازن...و من جان خاک گرفته را دور خودم می پیچم و از من دور می شم..

دست نگه می دارم و ننه یاگا با هاونش میان و منو سوار می کنن..دم گوشش می گم "دیگه هرگز"...می خنده و پسودوسویسایدمو که واسم غشو کشیده زین می کنه..می گه "برو به سلامت"...ننه یاگا منو بدبختم نکن....دستی به پیشونی پر چروکش می کشه و محو می شه..با اسب سوار سفیدش که صبح را می اورد و با اسب سوار سیاهش که شب را می اورد فرار می کنه..که سهیم این زندگی نباشه...هر چی بار شرمندگی داره ورمی داره و می ره....

می رسم...پسودوسویسایدمو پشت در پارک می کنم...و به در می پیوندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 15:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I fly back through the curves and bends in a momentary flashback, in a single lapse of remorse, and all the agony surrounds me again, "have I lost these all?" I ask. who is to blame, well afterall "a man is what he is made of." my dreams so long gone, the whispers so deeply buried, and I'll try, yet the tears hang in midair as I freeze.."shame on me" I murmur. I call out and say "it seems like just a second ago...whoooosh...thus the life was gone"..and sad eyes turn away as I lie there...breathing my pain...swallowing it hard..."man, I just whish....." and then there was silence.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 14:0  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

وسیعه..خیلی وسیع...ساکته...آغوش بزرگشو باز می کنه و منو می بلعه..گم می شم...و دیر یا زود همینه..بین ترکهای نمک های شش ضلعی ...یا ته قنات شور...یا زیر سایه مردنم....بالاخره یه جایی همین جاها...............

ستاره ها انقده زیاد شدن که بینشون اون تک و توکی که می شناختم گم شدن...میلیون میلیون نقطه ای که به استهزا می گیرنم...

..................................................

سخاوتمندانه می بخشم...چون حلقه ی سیاهش بودم...و به هزار جا نه بدتر آریستا بابا قسم که.............دگربار از همین نزدیکی می گذریم 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 20:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

il silenzio

تو پس زمینه صدای ترومپتا میاد...و من پوسیدگی نسخه حسرتهامو رفو می کنم..نسخه ای که هر وقت و بی وقت دادم واسم پیچوندن..گرچه اعتراف می کنم داروش هرچی بود خوب چیزی بود..این بیماری توی اعماقم آروم خوابیده..بخشی از من شده..بخش بزرگیش...

و اینجوری در کمال رضایت با یه لبخند...به دکترم تو قرطبه می گم: "..ممنونم.."

اونورتر روی دیوارم نوشته "کاش یک جرقه بودم...می پریدم و فنا می شدم"

.....

هی راهتو کج نکن..از روی این روح له شده بگذر...خشک شده..هیچ چیز لزجی نمونده که به کف پاهات بچسبه...واست حتی لبخند هم می زنم..قول می دم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:45  توسط دون خولیو دو لامارکی