تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

...مهر...بی خوابی...اینسومنیای لعنتی..

تموم شد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:57  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

جنوب سرزمین آتش...حد پائینی تنگه ماژلان..میونه ی گذر از حقیقت به دنیای خیالی..نور چراغ این فانوس دریایی به هزار صخره راه می کوبدت..رستگارت می کنه..وقتی که بین هزار شاخه رقصون آلگای سرخ غرق می شی...وقتی که باد می کنی و پر از سولفور می شی..وقتی ۲۸۹۷۳۶ سلول مرجانی این اکوسیستم می شی...

نزدیک بیا..چشمات که دیگه نور خورشیدو ندید اونوقته که تازه نور فانوسمو می بینی که چطور ملتمس..گوشه کنارها را می خراشه..توی اون قعر لالایی می خونه..و هیولاهای اعماق آروم خرخر می کنن...منگ شدن..نمی فهمن...ته برکه ای پر از لجن مدفون شدن...فسیل هایی کنار فسیل شدنم...سر تکون می دیم و رویای پاندورا در بر می گیردتمون...تا بخار شه و تموم شیم... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:24  توسط دون خولیو دو لامارکی 

"تا رسیدن به تهش...سقوط بزرگی در پیش داری"....

منتظرم ببینم چی می شه..گرچه که آخرش معلومه...اما یه چیزی می خاره...با خودم می گم "نکنه؟"...و احمقانه باز هم صبر می کنم.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:34  توسط دون خولیو دو لامارکی 

 

 

 

 This space was intentionally left BLANK

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:21  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

و از خود می پرسم: "ابعادم توی سطل آشغالش چقدر بزرگه؟"

فردا که میایم٬ خوب نگاهم کن.

پوسیدنمو تنفس کن. تعفنمو مزمزه کن.

یه جرعه از زهرمارتو با من هم شریک شو.

و نگران نباش..این دیوانه نیز  روزی سرکوب می شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 22:13  توسط دون خولیو دو لامارکی 

لعنت به تو که چه کردی با من..چطور پای چارت زندگیم را ناخنک زدی..می گم راضیم..می گم هر چه تو بگی...دروغ می گم...هر چند وقت یه بار دوباره نشونتو داغ می کنی رو تنم فشار می دی...واسه اینکه یادم نره؟؟!! نه عموجون قضیه از این حرفا خیلی وقته رد شده...جز این دیگه چیزی یادم نمونده..جز این قول...آریستا بابا؟؟؟؟؟؟

های آریستا بابا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 18:19  توسط دون خولیو دو لامارکی 

قلمبیدگی این شکم از نفخه.

I took a chance and ran with it...

.

.

.

Little did I knew, that it will slip through my fingers.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 23:17  توسط دون خولیو دو لامارکی 

the desire, the need, the want, the plea...it burns me...layer by layer I melt down...the envy...the desire...it calls me...it urges me on...it surrounds me...like a warm embrace...and I give in...I kneel...I ask myself "when will it happen..at which moment...and in what place?"...when will I flow with it...upstream I shall go...my mysticm, rain on me please..this gravity is too weak to hold me...winds shall come and I'll drift..I'd turn , dansing carelessly..through the meadows..and the trees would share my sense of lost as they bow to the wind...and I'd bargain with the reality...leave me be...leave me drowned in my dreams...

oh such a desire...such a desire

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 14:46  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

it's near the end of the business night, the crowd have mostly gone home, the few that remain are  the regulars at The INSOMNIA CLUB, Daily Narcoleptic nightly Insomniatic vampire customers of this joint and then it comes...the call...the final call..loyd announces my arrival at lonesome corner in the INSOMNIA CLUB, and I dance my loneliness, I strip down the heavy layers of my life, I sing the sins, the sufferings.. until I drop, the crowd are cheering "let us have his heart"..."his Eyes..his eyes"...and a soul uplifts...picks up the pieces and leaves for his ascension

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 18:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خستگی ام را پهن می کنم و روش می کپم..
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 19:58  توسط دون خولیو دو لامارکی 

مشکل اینجاست که همه فکر می کنند خیلی ساده ختم می شه و تموم می شه. در حالیکه همه ش از اول یه توطئه اساسیه. یه شبکه پیچیده که هر گوشه اشو بکشی بقیه اش هم باهاش میاد.

یا اینه. یا همه درست فکر می کنن و اینا همش از پارانویا و توهمات منه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 19:38  توسط دون خولیو دو لامارکی 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 17:6  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

مضحکه می شم..

چون بعضی چیزا تو ذاته آدماست.

..طبق معمول دلقکش منم.....

چشمامو می بندم و آرزو می کنم...

Send in the clowns

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:31  توسط دون خولیو دو لامارکی 

تقدیم به یاهو هلپر٬ بهترین دوستم.

--------------------------------------------

صحنه ی بیست و هفتم – قرطبه – میدان شهر

·        دون خولیو دو لامارکی

·        یاهو هلپر: انسان مکانیکی که برای راهنمایی توریست ها در میدان شهر نسب شده است.

 

-         دون خولیو: سلام، اسم من دون خولیو دو لامارکیه اسمه تو چیه؟

-         یاهو هلپر: سلام، اسم من یاهو هلپر است، من یک انسان مکانیکی هستم، به قرطبه خوش آمدید.

-         دون خولیو: یاهو هلپر اسمه واقعیته؟

-         یاهو هلپر: اگر مکان خاصی را در نظر دارید، اسم آن مکان را به من بگویید تا راهنماییتان کنم.

-         دون خولیو: چقدر کم حوصله ای، بذار دو کلمه حرف بزنیم بعد دست به سرم کن.

 

یاهو هلپر به چپ می چرخد.

 

-         یاهو هلپر: در سمت غرب کلیسای سانتا ماریا قدیس را مشاهده می کنید، این کلیسا 800 سال قدمت دارد و در دوران فردریک اقیانوس نورد و در طول 20 سال ساخته شده است.

-         دون خولیو: جدن؟ آدم با سوادی هستی، خوبه مدتهاست دلم واسه حرف زدن با یه آدم انتلکتوال لک زده.

 

یاهو هلپر به راست می چرخد.

 

-         یاهو هلپر: در سمت شرق ساختمان شهرداری را مشاهده می کنید. این بنا که 633 سال قدمت دارد، توسط فرانسوای خونخوار به عنوان محل حکومتش ساخته شد. اما از بعد انقلاب مردمی از آن به عنوان ساختمان شهرداری استفاده می کنند.

-         دون خولیو: انگار که حرف من را نمی فهمی، گرچه که منم سر رشته ای ازتاریخ ندارم، فکر کنم اینجوری بهتر باشه. شاید بتونیم دوستای خوبی برای هم بشیم.

 

یاهو هلپر نیم دور دیگری می زند.

 

-         یاهو هلپر: در سمت شمال سکوی آزادی را می بینید که روی آن گیوتین طلایی قرار دارد که دشمنان آزادی، برابری و برادری را در آنجا گردن زدند.

-         دون خولیو: آها. به هر حال گمونم این رابطه دوستیمون تو سطح بالاتری از کلمات باشه.

 

یاهو هلپر چند لحظه چیزی نمی گوید.

 

-         دون خولیو: چیه؟ چی شد؟ گوشت به منه؟

-         یاهو هلپر: امیدوارم که راهنمایی های من به درد شما خورده باشد. اقامت خوشی در قرطبه داشته باشید.

 

یاهو هلپر می چرخد و به سر جای اولش بر می گردد.

 

-         دون خولیو: نه نرو. باش چند کلمه ای صحبت کنیم. دلم بدجوری گرفته. نرو...

-         یاهو هلپر: سلام، اسم من یاهو هلپر است، من یک انسان مکانیکی هستم، به قرطبه خوش آمدید.

-         دون خولیو: دستت درد نکنه. من و تو واقعا دوستان خوبی خواهیم شد. می دونی دلم واست می سوزه. می دونم که حرف زیاد داری بزنی اما اسیرت کردن به چهار تا جمله و این چهار تا جمله تموم چیزیه که می تونی بگی.

-         یاهو هلپر: اگر مکان خاصی را در نظر دارید، اسم آن مکان را به من بگویید تا راهنماییتان کنم.

-         دون خولیو: من درکت می کنم. می فهمم که درد می کشی. منم همین طور انگار که بخشی از بودنم شده، ببینم مکانیکی بودن باعث می شه که درد را کمتر حس کنی؟

 

یاهو هلپر به چپ می چرخد.

 

-         یاهو هلپر: در سمت غرب کلیسای سانتا ماریا قدیس را مشاهده می کنید، این کلیسا 800 سال قدمت دارد و در دوران فردریک اقیانوس نورد در طول 20 سال ساخته شده است.

-         دون خولیو: چرا طفره می ری؟ نترس، من به کسی چیزی نمی گم. یه روزی همه چیز تموم می شه.

 

یاهو هلپر به راست می چرخد.

 

-         یاهو هلپر: در سمت شرق ساختمان شهرداری را مشاهده می کنید. این بنا که 633 سال قدمت دارد، توسط فرانسوای خونخوار به عنوان محل حکومتش ساخته شد. اما پس از انقلاب مردمی پس از انقلاب مردمی از آن به عنوان ساختمان شهرداری استفاده می کنند.

-         دون خولیو: یادمه اون قدیما، یکی را می شناختم که قایق می ساخت که فرار کنه، اما تا اونجایی که یادمه اون نزدیکیا رودخونه ای نبود، خیلی دلم می خواد بدونم بالاخره فرار کرد یا نه...هه چشمام خیس شده. مرد که گریه نمی کنه، چرا نمی کنه؟

 

یاهو هلپر دگر بار نیم دوری می زند.

 

-         یاهو هلپر: در سمت شمال سکوی آزادی را می بینید که روی آن گیوتین طلایی قرار دارد که دشمنان آزادی، برابری و برادری  را در آنجا گردن زدند.

-         دون خولیو: ببین. می دونم که کسی ازت نپرسید دلت می خواد یاهو هلپر باشی یا نه. اما کارت حرف نداره. یاهو هلپر تو انسان مکانیکی بی نظیری هستی. می دونم که الان که برم منوفراموش می کنی. همه حرفامو یادت می ره. اما رفیق من تو را یادم می مونه.

 

یاهو هلپر مکثی می کند.

 

-         یاهو هلپر: امیدوارم که راهنمایی های من به درد شما خورده باشد. اقامت خوشی در قرطبه داشته باشید.

-         دون خولیو: می فهمم، می فهمم به هر حال ممنونم که به حرفام گوش کردی. مواظب خودت باش رفیق. تا بعد خدافظ.

 

دون خولیو از صحنه بیرون می رود، یاهو هلپر می چرخد، به سر جای اولش بر می گردد.

 

-         یاهو هلپر: سلام، اسم من یاهو هلپر است، من یک انسان مکانیکی هستم، به قرطبه خوش آمدید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 19:17  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خیلی بالا....آخرای اوج تابع اکسپوننشیال زندگی...و فقط کمی پائینتر از آریستا بابا...

-----------------------------------

قضیهه چرا بر نمی داشت. از اول جور دیگه ای رقم خورده بود. ماست مالی هم بر نمی داشت. حکایتش این بود و این نه از بزدلی من و نه از بزدلی سرنوشتم بود. حکایتی بود که پایانش این بود٬ بی چک و چونه و التماس. اینجوری این حکایت قصه مون هم تموم شد...

...اینجوری می شه که رضایت عجیبی منو در بر می گیره Satisfaction of a numb soul آروم می گیرم و به این اپیلاسیون روحم تن می دم...با یه پوزخند می شینم تا این دیمانس ته خاطراتم را هم جارو بزنه، بار بزنه و ببره. اینجوری وقتی روی پشته ی هیزم مارکویز دو ساد می سوزم، داد می زنم..."من سنگ صبور قصه ام بودم". اینجوری وقتی تو کوچه انگ پیر شدن بهم می زنن٬ سینه امو صاف می کنم و می گم تازه از روحم خبر ندارین.

گمون کنم خیلی مهم نیست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:30  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

jamais encore

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

صد کفش آهنی پوسوندم..هزار قرص نون را راه رفتم... به ناکجا آباد رفتم به دنبال نیست در جهان و چون نیست در جهان٬ شمان فرزانه واسم شکستنمو سوت می زنه..و من می گریم...اما نه مرد که گریه نمی کنه...و من ساکت می شینم..و عضلات اوریکولاریسمو به هم فشار می دم.....کنار سه رز پلاسیده..صد سوسک مرده...یه تار عنکبوت و هفت انار خشک شده........"عجب می گذره مرد"...های آهای آریستا بابا...فهمیدم...خر فهم شدم...انقدر فهمیدم که از گوش و چشم و ما تحتم سر ریز شد.....بیا و ببرم..

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 13:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سیاره کوچولو با تموم انتظارت..که هزار سال مدارتو دور زدی..چه بی رحمانه به گل نشستی....قلت زدی و ولو شدی...با تموم ذراتت فرو پاشیدین و خار چشمم شدین...آخ به درک.....می گم بی خیال نمی شم...صدارت این حقارتو می کنم...چه کنم//چه کنم......آی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

......................

هی امرا....هی بر و بچه هام...هی عموها..کجایید؟ حالا که اون بیمارستان اون سر شهر می رم کجایید؟ حالا که باید زیر بغلمو بگیرید...این مجسمه پوزخندتون داره می شکنه..جای ترکهای قبلیش باز ترک خوردن....این یکیتون شکستها.....یه جایی بین خیلی دیروز و ابدیت..من گم شدم.

.....................

خانه ای که هیچش مهمان نبود...کوبه در می خواهد چه کار؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 18:38  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دوم دیرام دوم دیرام...دوب دوب دو دیراب

آخ آخ...دیگه نمی دونم چی کار باید کنم..........چقدر التماس کنم...تو قعر به این طناب چنگ زدم با حبابهای کوچولو معدودی که به زودی خدافظی می کنن و می رن........

دوم دیب دیرام دوم دوم...دوب دوب دو دیراب

........................................................

 مهمترین چیزی که یه آدم می تونه از دست بده حس بدبختیشه..

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 18:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اگر جایی می ری..هوم...خبرم کن تا من هم برم.

اگه "نه" قراره باشه...بکوبش توی صورتم...

من اهل این حوالی ام...چه خبر ازم داری؟ سلامم برسان...

روزا اون دیوانه که گاه و بیگاه از کوچه رد می شه...منم..

شبا اون دیوانه که بهونه می گیره تا Sedate نشه..اون منم..

..اون که زل می زنه تا شاید چیزا خجالت بکشن عوض شن...

..اون که داد می زنه و تار صوتی حنجره نداره...

..اون که دقیقه به دقیقه سرک می کشه تا بی خبریش به روز باشه..

....اون با هزار عنکبوت خونه اش...اون با غصه هاش...........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:23  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کلاغ تخم بزرگ را که در آتش و بلبشو صیغل یافته بود را به نوک گرفت و پرواز کرد و در ساحلی که به او قول آرامش داده بودند تخم را زمین نهاد تا او لزج و چسبناک از تخم بیرون خزد. اما قول آرامش نیز چون شکسته شد که این در معنای کلام است (قولی برای شکستن) و دریا که سرانجام رد فراری را پیدا کرده بود٬ خروشان سر رسید و موج بزرگی شد که دنیا را فرا گیرد٬ آنگاه روح هایدا گووایی سوار بر قایق سیاه برنزی اش سر رسید٬ پانچو پشمی به دوش صاف در میان قایق نشسته بود٬ و اینگونه هنگامه سفری رسید که "رع" بدون "کا" رفته بود و اینک اهالی هایدا نیز باید می رفتند. پس خرس با همسرش که انسانی ماده و نحیف بود و توله هایشان اول نشستند٬ و عقاب که تیز بین بود و راه بلد دست خرس را گاز گرفت که دریدگی چشمانش از حسادت بود و کویوت که سرور زنجیره غذایی بود پای عقاب را گاز گرفت. قورباغه که رابط بین خاک و آب بود در عقب جایی برای خودش دست و پا کرد و سکان را به دست گرفت که او یکبار این مسیر را آمده بود٬ در کنار او زن دریایی بد سگال نشست و حکمت هایدا گووایی در حالیکه که کتیبه تجربیات را زیر بغل داشت محو پرستش زن دریایی در کنارش نشست. موش و سمور با فرزندانشان آمدند. و قایق پاروزنان رفت...

 

و او که قایق برای او آمده بود به جای ماند.

........................

بروم؟ لطفا بروم؟ چه خوار و چه کوچیک و چه حقیر. قایقم٬ قایقم بیا....سوارم کن و به خیلی دور ببرم...به خیلی قبل...به خیلی بعد...به خیلی دور...خیلی دورتر

اون موقعها می گفتم ۱۲۰۰۰ مایل دور افتادم..حالا فقط ۱ مایل اونورتر سرمو به دیوار می کوبم..با پائیز برگ برگ می ریزم...و از خودم می پرسم این چندمین ویرایش این ماجراست؟  چندمین پائیز؟ امید های واهی چرخون و شاد میان..و اون تو دوردست نیشخند می زنه.."مرد آخرش سر و کارت دوباره با منه"..مدتهاست اینو می دونم..حقیقت اجتناب ناپذیر.........زجرم نده به دیوانه دوردستت رحم کن...زود ضربه کذایی را وارد کن تا به فاز بعد برم..................

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

- "در آمدنت جشن نگرفتند٬ در رفتنت نیز به سوگ نخواهند نشست"

 

 

منتظرم هستند٬ غذا سرد می شه و لیوان آبم محیط کشتی می شه که فردا توش بزرگ خواهم شد. ملتهبم و آنان کورتون می مالندم٬ استخوونام سست شدن٬ چشمام گلوکوم زاویه باز شدن و گرده بوفالویی ام شبیه کوهان شده٬ اما التهابم آروم نمی گیره٬ داد میزنه و التماسم می کنه...شاید باید از بابام بخوام که منو هم پالس تراپی کنه.....

 

- "ساکت شده ای٬ انگار که مرده باشی٬ بیدار شو٬ بیدار شو٬ این منم"

 

هزار نذر و نیاز

هزار وعده

هزار قول

و منتظری آشفته ملتمس

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 9:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دو جعبه سیگار برگ کوبایی فرد اعلا داشتم. یه سیگار واسه روزای سخت..روزایی که فقط نیکوتین صدای پاتوسایکولوژی دیوونه را خفه می کرد. دیگه خیلی وقته که سیگاری نمونده.....

...............

آخ که چه دلم واسه یاهو هلپر تنگ شده....................

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 15:56  توسط دون خولیو دو لامارکی  |