سلام،
آدام عزيزم، مدتهاست که تو را در قلبم اسير کرده ام ، بی آنکه لحظه ای با تو سخن گفته باشم، متاسفم، بيش از آنکه برای تو متاسف باشم، برای خودم ناراحتم. قوه ی تخيلم را از دست داده ام اما نياز به آن را بيشتر از هر لحظه حس می کنم.
در خيال من همه چيز همان گونه بود که دوست داشتم، برای داشتن چيز هايی که حق مسلم من هستند مجبور نبودم بجنگم. آن جای خالی که تو آن را پر کردی جای خالی پرنده ای بود که پر کشيد و رفت. اما تو قورباغه ی خوش قلبی بيش نيستی.
آوازش هميشه در گوشم و درد نبودنش هميشه در قلبم. آدام عزيزم تو را دوست دارم اما چه کنم؟ چه کنم که گاه حقيقت بسيار دردناک و زورمند است، به هر قيمتی شده سنگينی و خفقان خود را بر سر انسان می کشد و نوای قورباغه را خاموش می کند. اما حقيقت چيست؟ حقيقت اين است که من در حال تبديل شدن به موجودی ديگرم. موجودی بی رحم و بی تفاوت و پست. يک آدم بزرگ، آدم بزرگی از بدترين نوع، از بی رحم ترين نوع. احساس لاروی را دارم که هر روز لاروهايی را ديده است که با چه زجری پيله بسته اند و چند هفته ی بعد ، پروانه های زيبايی شده اند و بعد خود زجر پيله بستن را به جان می خرد و شروع به پيله بستن می کند و هنگامی که همه چيز تمام شد، نفرت انگيز ترين سوسک نفرت انگيز دنياست. از آن موجوداتی که بودنشان تنها به خاطر لحظه ای اشتباه طبيعت در پديد آوردن جهشی ژنتيکی در يک موجود بوده است و آنچه پديد آمده است تا ابد چيزی بيشتر از محصول يک اشتباه نخواهد بود.
می خواهم برايت داستان سنگی را تعريف کنم، سنگی که بر سر دو راهی در جاده ای افتاده بود و تقدير آن بود که هر کس که به آن دو راهی می رسد، لحظه ای درنگ کند تا قدم و راه بعدی اش را بسنجد و آنجا بود که بعضی لگدی به سنگ می زدند و چون خودشان دردشان می آمد، لعنتی و نفرينی نسيب سنگ می کردند، برای سنگ چه فرقی می کرد؟؟
و يا روزی که عاشقی فرهاد نام نزد سنگ آمد و درد عشق اش را با خراش دادن چهره ی سنگ آرام می کرد. برای سنگ چه فرقی می کرد؟ و يا روزی که شهرداری تصميم گرفت تا در محل دو راهی اتوبانی بسازد تا برای هميشه به سردرگمی آن تقاطع و دو راهی پايان دهد، سنگ را در آوردند و خرد کردند و باز خرد کردند و باز خرد کردند تا خاک شد و خاک را بر باد دادند.
برای سنگ چه فرقی می کرد؟؟؟؟؟؟
مساله اينجاست که فرق می کرد، آن سنگ من بودم. اما نمی توانم ديگران را مقصر بدانم، آنچه شد تنها به اين دليل اتفاق افتاد که من سنگ بودم و ديگران حق داشتند که بگويند که برای سنگ چه فرقی می کرد؟
و چه زياد بودند آنان که از سنگ نا اميد شدند، آنان که گوش بر سنگ نهادند تا صدای قلب تپنده اش را بشنوند و جز صدای مته ای بادی در دوردست که در درون زمين سير کرده بود تا به سنگ برسد، هيچ نبود.
برخاستند و نا اميد سنگ را رها کردند، نا اميد از سنگ و در محکمه ی ذهنشان هزار بار سنگ را محکوم کردند و هزار بار او را عفو کردند، زيرا که در نظر آنها او تنها يک سنگ بود و بی رحمی مقتضای سنگيش و برای سنگ چه فرقی می کرد؟؟؟؟ و چقدر سنگ غبطه ی داشتن دستی را می خورد که لحظه ای آنان را نوازش کند....اما دريغ که زندگی سرشار از غبطه هاست.
خدايا همه ی آنان را که مرا محکوم کردند به آرزوهايشان برسان..آمين... و آنانی که مرا محکوم کردند حق داشتند، سنگ محکوم است، محکوم است چون نيست آنچه که بايد باشد. سنگ است آدام جان فقط يک سنگ. اما باز تک تک آنها را دوست دارم، اگر هم کسی مقصر باشد، آن مقصر تنها و تنها منم.
و متاسفم که هر لحظه ی عمرم به کسی ظلم کرده ام، کسی را رنجانده ام و اجازه داده ام که کسانی از من نا اميد شوند. متاسفم. بيچاره کسانی که سعی کردند به من نزديک شوند و من در کمال بی رحمی مانند ديواری سيمانی و زبر بودم که هر که نوازشم کرد، دستش زخم شد.
و همه پنداشتند که هرگز برای من مهم نيست. برای من فرقی نمی کند. اما حقيقت اين است که تنها از برای خودشان بود هر آنچه کردم، اميد داشتن به يک سنگ!! انها را از خود راندم، قبل از آنکه ماه مهتاب کامل شود و من هيولايی شوم که آنها را از هم بدرم...آنها را از خود راندم...ولی اما....سختترين حقيقت اين است که اين حرفها همه توجيح اند. تلاش حقيرانه ی مردی برای توجيح اعمال حقيرانه و بی رحمانه اش. باری، بدترين دروغ، دروغی است که انسان به خودش بگويد.
آدام عزيزم. زمانی فکر می کردم که چقدر سخت و وحشتناک است اگر روزی انسان از خواب بيدار شود و بفهمد که شخص ديگری است، انسان ديگری است، همه چيز عوض شده است. اما حال می دانم که هيچ چيز بدتر از اين نيست که انسان هر روز از خواب بيدار شود و در آينه نگاه کند و بفهمد که خودش است. خودش. خود احمق و پستش...
توی اين کلاس نشسته ام و شايد تنها کسی که گوش نمی دهد حتی تلاش هم نمی کند که گوش فرا دهد، من هستم. نمی خواهم کسی بفهمد که ناراحتم يا غمگين يا افسرده يا هرچه نام اين وضعيت من است. دلم ترحم نمی خواهد، شايد لياقتش را ندارد. می ترسم از اين که خون بی گناه ديگری بر ديوار سيمانی ريخته شود.
دنيا همواره در حال تغيير است اما در عين حال هر روز و هر سال و هر قرن و هر هزاره هم که بگذرد، باز دنيا همان است که بود، دنيا هميشه در حال تغيير است اما هميشه مانند گذشته است. اين گونه است که فردا مانند امروز می شود و از آن مسخره تر همچون ديروز و اين همه باعث می شود تا اميد پر بکشد و از نزديکترين درخت بلوط خود راحلق آويز کند و کم کم انسان به اين بی اميدی هم عادت می کند ( و نه نا اميدی چون اميدی وجود نداشته است که اکنون نا اميد شود) عادت می کند تا ماشينی شود که هر روز صبح راس ساعت 7 او را به برق بزنند و ساعت 10 شب پريز را بکشند.
و آرزو های انسان راحتتر و زودتر از اميدهايش بر باد می روند، آرزوهای من گله ای کبوتر بودند، اما گله ی بی نهايتی نبودند و در آن نزديکی مردی با تفنگش ايستاده بود، مرد شکارچی ماهری بود و هر آرزويی را که پريد با تير زد و روزی رسيد که ديگر گله کبوتری نداشت. مرد همه را با تير زده بود. نام مرد سرنوشت بود.
آدام عزيزم، اين دنيا صرفاً دنيای جبر است، همه در اين دنيا محکوميم، محکوم شديم که به دنيا بياييم و در همان لحظه محکوم شديم که بميريم. در اين دنيا همه، حتی خدا نيز محکومند. هيچ کس از خدا نپرسيد : آيا می خواهی خدا باشی؟
او هم به خداييش محکوم است.
در زندگی لحظه ای می رسد که ديگر انسان چيزی برای جنگيدن ندارد ولی با اين حال دست از سر زندگی بر نمی دارد. تا مدتی هم نه به خاطر خودش بلکه به خاطر ديگران می جنگد، اما پس از مدتی حتی همان را هم ندارد. هيچ ندارد. مطلقاً هيچ. با اين حال باز ادامه می دهد. هر روز صبح ساعت 7 تا 10 شب. اين ماشين تا روزی که فرسوده شود و ديگر هيچ تعمير کاری نتواند تعميرش کند ادامه خواهد داد. هر چه باشد او يک ماشين است و برای او چه فرقی می کند؟؟؟؟؟؟؟