تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

پر می کشم...بالا و بالاتر...نمی دونم منم که زوزه می کشم یا باده که با سرعت از کنارم رد می شه..

می رم بالا و به نقطه شدن همه چیز خیره می شم...چه دور چه کم اهمیت...

..کمی بالاتر...و ابرها.....و بالاتر...

زود شب می شه...و من زمین را  ساعت گرد دور می زنم...

وسط اقیانوس می رسم به لبه ی تاریکی.....اونورتر فردا شروع شده...

..و سیاهی به من چنگ زده...هزار دیمون سیاهش انگار که التماسم می کنن...

و من این پرده سیاه را پاره می کنم...خودمو پرت می کنم بیرون...

پشت سرم فرشته های سیاه رگهاشونو می زنن...و ستاره ها می ریزن...

خونشون واسه چند لحظه آسمونو قرمز می کنه و بعد پاد ساعت گرد محو می شن.....

.....کم کم نزدیک می شم...بوی همه ی گند و کثافتاش بینی ام را پر می کنه...و من خوشم میاد...غرق می شم توی انبوه خاطره های بی امون...

باز شب رو سر می پره...می ترسم که گم بشم...اما نه چراغا...دیگه چیزی نمونده....یاد اون آهنگه میوفتم..."lights will guide you home"

...من برگشتم....خونه

...... سلام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

رفتم سخنرانی دالایی لاما! کاش تبت را چینیا نمی گرفتن که این الان اینجا سخنرانی کنه!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:36  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

این تصویر زیادی بزرگه...از هزار سوراخش باد زوزه کشون میاد و به هم می ریزدتم و سوت کشون می ره.....من به رفتنش چنگ می زنم..و جیغ می کشه...."لعنتی٬ جز بوی نفرت انگیزتو نمی تونم ببرم".........و می ره و مشمئز قصه امو فریاد می کنه.....بنگ بنگ....پتک های توی تصویر به صدا در میان....بیرون می پرن تا صافم کنن و من تکیه گاه تصویرشون..تکیه گاه سایه شون و نقطه ثقل فرود شون می شم.......

اون که ساکی می خورد و ماهی می گرفت...از میان انبوهی ریشهاش داد می زنه..."تسلیم شو...خودتو ول کن..همه چیز راحتتر خواهد گذشت"...و من به انعکاس آفتاب آبی رنگ دل پر روی کله ی تاسش زل می زنم.....پتکها که از نوا میوفتن...عمو پژه بعد از مدتها کوله بارشو کنارم زمین می ذاره و می گه.."سردته؟" و من همون جواب همیشگی را می دم " به درک واصل شو پدر سگ"...و اون با سوغاتی هاش دلسرد تو دور دست تصویر روی کوه بلندی می باره..................آریستا بابایم نقاط بحرانی تصویرو نگه می داره..زمزمه کنان چکه می کنه تا تموم بشه...و تموم بشن و سوسکها تک تک درختای کنار برکه را بجون ....

جای من تو تصویر به این بزرگی...دیر زمانیه که تو همون لحظه ای که مکث کرد..معلق مونده......................

۱۲۰۰۰ مایل فاصله بین من و توست...و فوت فوتکم تنها بیست متری مونده به تو...پشت در خونه ات می میره......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 12:3  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هوم...چقدر خرفت بودم...هستم...

حکایت این چنین بود...

آدام عزیز....سالیانی گذشته از وقتی که فهمیدی که این خانه برایت بس سیاه است. تو خود بهتر از من می دانی که بودنت صرفا تقلیدی نه چندان ماهرانه بود...چه ساده انگار بودم..تو را از بین صفحات کتابی بیرون کشیدم....اما نمی دانم با این حال چرا رفتنت این همه عذابم داد. گرچه که خودم چنگ زنان تو را بیرون کشیدم و همچون ورولفی هار لحظه ی فرارت را پارس کردم.....

آن روزها جنینی کوچک از درونم قد می کشید..هیبرید بیگانه ای که گویی از اکس فایلز آمده بود! و او مرا از درون جوید..و هضم کرد و قد کشید...حال به سختی پوسته ی تخم مرغی هستم که روزی این موجود از میان تکه پاره های لزج و کثافتش خودش را به بیرون پرتاب خواهد کرد.

..هرگز بر نگرد....نخواهی توانست برگردی.........خانه ات میوکارد ریش ریش شده ای شد...سیاهچالی شد که در آن جسم و نور و روح به دام افتادند...دیگر بین این خرده شیشه ها جایی برای پایین گذاشتن ما تحتت نیست........

......آقای آرانزابال را بریدند..خیابان را پهن کردند......جورج هم که حافظه ای چون ماهی داشت...بیپ بیپ و تموم شده بود...فقط یک دستمال می خواست با کمی الکل...و اما من......

..گاه احساس می کنم آنچه که بر من رفت...همه رویایی بود...فاصله ی دو پلک زدن...و اوف که بوی تعفنم همه جا راسریع پر می کند...عوض شده ام؟ نه...پست تر و کوچکتر شدم...این باران ابدی مرا تا پست ترین حد وجودیم شست.....غربالی شده ام برای سنگریزه ها.....دیگر به سختی خودمو از آریستا بابا تمیز می دم...انگار که سالیان یکسانی بر ما گذشته...عقده ها ..نئوپلازی های بدخیمی شدند که توی کپسولشون گیر افتادند..نا امید می نالند........و پچ پچ ها...زمزمه هایی که رفتند...

حال این نخ ها ول شده اند........موعظه گر دیوانه...سرگردان...تلو تلو می خورد......

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

فکر می کنم که حدس زده باشی که باز يه کلاس ديگه است و باز من ياد تو کردم و اعتراف می کنم که حدست کاملاً درسته. نگو که من فقط وقتی از تو ياد می کنم سر يه کلاس تک افتاده باشم، نه دوست من، هر شب من به اميد فردايی که کلاسی باشه و من بتونم برای تو نامه ای بنويسم سپری می شه. چون اين کلاس، اين فضای خالی با اين همه کلمه ی پراکنده توی فضا که منتظرند تا برچيده شوند و روی کاغذ چسبونده شوند باعث می شه تا بيشتر از هر لحظه تو را احساس کنم، واقعی تر از هر زمان. هر چی که نباشه اينجا علمی ترين شکنجه گاه دنياست.

آدمهايی هستند که برای اونها مرزی بين واقعيت و رويا وجود نداره و بدتر از اون آدمهايی هستند که برای اونها مرزی بين کابوس و واقعيت وجود نداره. کابوس هيچ عجله ای نداره، يواش يواش پيش مياد و انسان را فرا می گيره. مثل قانقاريا از نوک انگشتان شروع می شه و قدم به قدم خودشو به سمت قلب مياره و وقتی که سياهيش را بر سر قلب کشيد ديگه فراری وجود نداره ، ديگه نمی شه گفت : اين فقط يه کابوسه، بيدار شو! از اون لحظه زندگی می شه فرياد زدن مردی که حنجره اش را در آوردند. نمی دونم شما قورباغه ها هم از اون خوابها می بينيد که توش هرچی می خواهيد فرياد بکشيد و کمک بخواهيد هيچ صدايی جز يه ناله ی خفيف از گلوتون خارج نمی شه؟ اينم دقيقاً مثل همونه.

می دونی باز می خوام برات داستان اون مرد چاقه را تعريف کنم. يه زمانی يه کشتی دچار مشکل می شه و شروع می کنه که غرق بشه و يه مرد چاقی هم مسافر اين کشتيه. همه توی آب شيرجه می زنند، سطح آب پر از حلقه های نجاته. مرد چاقه خودشو به سمت يکی از اين حلقه های نجات می کشه و بهش چنگ می زنه و بعد مفهمه که اين حلقه ی نجات تحملشو نداره و با خودش غرق خواهد شد. اينجاست که بايد تصميم بگيره. می تونه خودخواه باشه و فقط به خاطر چند ثانيه بيشتر روی آب موندن اون حلقه ی نجات را هم با خودش زير آب بکشه، با خودش غرق کنه، اميد نجات يه آدم ديگه را غرق کنه يا اينکه خودخواهتر باشه و  حلقه را رها کنه و بره دنبال حلقه ای بگرده که اندازش باشه.

هی..به لحظه ای فکر کن که مرد چاقه برسه به حلقه ای که اندازشه، حلقه ای که می تونه نجاتش بده و بعد ببينه که يه نفر ديگه به اون حلقه چنگ زده، ديگه هيچ حلقه ای برای اون نيست. تو بودی توی اون لحظه چه می کردی؟ از من می پرسی؟ تو که خودت توی قلب من هستی پس جواب را هم خودت می دونی.

آدمها به همه چيز عادت می کنند، خيلی سريع شرطی می شند، اين راه فراريه که خدا برای آدمکهای چوبيش قرار داده. برای اينکه به سختی ها عادت کنند و بديش اينه که آدم به چيزهای خوب هم عادت می کنه، عادت می کنه که يه قورباغه توی قلبش باشه و باهاش حرف نزنه. به بودن يه دوست خوب عادت می کنه.

اينجوريه که يه روزی آدم ها حتی به کابوس هم لبخند می زنند و يه جای دنيا يه آدمی زندگی می کنه که فکر می کنه گرسنگی يه احساس عاديه و سيری احساس نامطبوعی که خوشبختانه خيلی کم پيش مياد.

و با عادت فراموشی مياد. فراموش می کنيم و اين بزرگترين نعمته، همه چيز را دير يا زود فراموش خواهيم کرد و اينجوريه که کم کم حتی اميد و انگيزه ی تغيير را هم فراموش خواهيم کرد. چراغها را برای ابد خاموش خواهيم کرد و در تاريکی خواهيم نشست و فردا حتی فراموش خواهيم کرد که کنار دستمان کليد برقی وجود دارد که همه جا را روشن خواهد کرد ( هر چند که توی تاريکی بهتر می شه خوابيد)

وچه بدبختند آنان که فراموش می شوند.

و بدبخت ترند آنان که هرگز نمی توانند فراموش کنند.

و توی اين کابوس سياه هر چد وقت يه نور لرزان پيدا می شه که نمی ذاره به تاريکی عادت کنم ولی هرچه سعی می کنم که بهش برسم دورتر و دورتر می شه ، هر چی باشه اين يه کابوسه، و بعد در لحظه ای که بهش می رسم خاموش می شه و بعد زمانی می گذره و درست در لحظه ای که چشمانم به تاريکی عادت می کنند، در گوشه ای ديگر نوری روشن می شود و جستجوی جنون وار دوباره آغاز می شه.

اميد های واهی.... و جستجوای ابدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 برگشتن به ستاره ها

سلام آدام

خوبی؟ می دونی هميشه يه کابوس هست که خيلی عذابم می ده، فرض کن تو يه قورباغه باشی که به جای اينکه توی قلب من باشی توی يک برکه زندگی می کردی و از قضای روزگار يه بچه ی شيطون از اونجا رد می شه و تو را می بينه و سعی می کنه تا تو را بگيره و تو فرار می کنی و اولين اشتباهت را مرتکب می شی، از برکه بيرون ميای و سعی می کنی تا در دشت فرار کنی، از محدوديت برکه فرار می کنی تا شايد بتونی به گستردگی دشت پناه ببری و اونجاست که خود اون عظمت تو را فرا می گيره، مثل دود يه ماده ی مخدر مياد و تو را گيج می کنه، انقدر گم می شی که اگه به دست اون بچه ی شيطون نيوفتی، تسليم دشت می شی و اين دومين اشتباه تو است. تا حالا به يه فراری فکر کردی؟ کسی که فرار می کنه و يه عده دنبالش هستند تا او را بگيرند، خيلی نفرت انگيز اون لحظه ای که فراريه که ديگه خسته شده تسليم می شه و منتظر می مونه تا شکارچی ها سر برسند و کار را تمام کنند. گاهی زندگی فقط نبردهای کوچيک می شه و پيروزي هايی کوچکتر و شکستهايی حتی کوچکتر ولی گاهی حتی همون هم نيست.

بعضی لحظه ها آرزو می کنم می شد قدمهايم را يکی يکی برگردم، برگردم تا به ستاره ها برسم. شايد تو از برکه اومده باشی اما من فکر کنم از ستاره ها آمدم، می دونم که الان داری می گی که من خيلی خودخواهم، شايد باشم. تا حالا ديدی چقدر آدمها مجذوب ستاره ها می شوند؟ اين به خاطر اينه که احساس می کنيم چيزی اونجا داريم، چيزی اونجا جا گذاشتيم. ردپاهامون از ستاره ها تا اين سرزمين را جا گذاشتيم. اما راستش حتی فکر کردن به برگشتن هم احمقانه است، لااقل اگه احمقانه نباشه، غيرممکنه.

باز من سر کلاس نشستم و دارم برای تو نامه می نويسم. روی صندلی ام که اسمش جورج است. جورج هم مثل هری صندلی قبلی ام که يه رديف پائينتر در منتهی اليه قرار داره يه روزی دزد دريايی بوده و حالا داره دوران بازنشستگی اش را سپری می کنه. امروز همون حرفی را که به هری زده بودم به جورج هم زدم، بهش گفتم که بعد از يه مدت تنها اثری که از من روی جورج می مونه، نوشته هايی از جوهره که امروز يا فردا محو می شوند و جورج من را فراموش خواهد کرد. هِی نگو که من ديوونه ام؛ اگر به نظر تو حرف زدن با يه صندلی ديوانگی است پس داشتن يک قورباغه توی قلبم چيه؟ سعی نکن هيچ وقت به من بگی که منطقی باشم، چون منطق اولين چيزی را که نفی می کنه تو هستی جان من.

يه چيزی را می دونی؟ فکر کنم حقيقت و واقعيت وجود خارجی ندارند. همه چيز می تونه راست يا دروغ باشه و اين تنها و تنها بستگی به من داره، اگه من چيزی را بپذيرم در اينصورت، اون چيز می شه حقيقت! و کافيه من چيزی را نپذيرم ، اينجوری اون هرچه قدر هم که برای کس ديگه ای راست باشه، برای من دروغه. اينجوريه که تو برای من حقيقت می شی، وجود خارجی پيدا می کنی، چون من اينجور می خوام. گاهی چاره ای جز اين نداريم، چاره ای نداريم جز اينکه مثلاً بپذيريم که يه قورباغه توی قلبمونه. يه پيشنهاد بهت می کنم. هيچ وقت، هيچ وقت به کسی نگو که منظره ای که می بينه دروغه، چون وقتی که يه آدم ياد گرفت که دروغ وجود داره بهش حق بده که روزی به اون منظره ای هم که تو نشونش می دی شک کنه.

هنوز هم کلاس بر قراره..استاد داره چيزهايی را که خودش حفظ کرده می گه تا بقيه حفظ کنند و اين چرخه تا ابديت ادامه پيدا می کنه.. حرفها به طرز مسخره ای توی اين فضا که خيلی خالی به نظر می رسه پراکنده می شوند و دستهای اين دانشجو ها هم تند تند اين حرفها را می گيرند و روی کاغذ می چسبونند. هيچ کدومش يه لحظه فکر نمی کنه که چی بشه؟؟؟ به پنجره ها نگاه می کنم، نور ازشون داخل نمياد، فقط روشنند، که اين نشونه ی تاريک بودن اين فضاست و اون بيرون يه فضاست که فقط کمی روشنتره.. و اين پنجره ها می شوند مثل روشنايی هايی معلق در فضا.

داشتم در مورد گذشته می گفتم. امروز انعکاسی از ديروز است. شايد بشه گذشته را فراموش کرد اما هر چيزی که ما الان هستيم تحت تاثير گذشتمونه. تحت تاثير اينکه از کدوم ستاره اومديم، اخترکمون کجا بود و وقتی می آمديم از چه مسيری اومديم. ما يه توده ی بی شکل بوديم که همينطور زمان گرد و غبار روی ما نشونده و نشونده و اين گرد و غبار هم جزيی از ماست اصلاً همون گرد و غبار ِ که به ما شکل می ده. هر اتفاقی که توی گذشته افتاده بخشی از الان ماست. برای همينه که نمی خوام چيزی توی گذشته ام را عوض کنم. چون ديگه من وجود نداشتم. الان کس ديگه ای اينجا نشسته بود. کسی که شايد به وجود يه قورباغه به اسم آدام توی قلبش اعتقاد نداشت. اما با اين حال باز هم دلم می خواد به اخترکم برم. نه اينکه به عقب بر گردم نه...فقط يه جهش بزرگ و بعد اخترکم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:36  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سلام،

     آدام عزيزم، مدتهاست که تو را در قلبم اسير کرده ام ، بی آنکه لحظه ای با تو سخن گفته باشم، متاسفم، بيش از آنکه برای تو متاسف باشم، برای خودم ناراحتم. قوه ی تخيلم را از دست داده ام اما نياز به آن را بيشتر از هر لحظه حس می کنم.

در خيال من همه چيز همان گونه بود که دوست داشتم، برای داشتن چيز هايی که حق مسلم من هستند مجبور نبودم بجنگم. آن جای خالی که تو آن را پر کردی جای خالی پرنده ای بود که پر کشيد و رفت. اما تو قورباغه ی خوش قلبی بيش نيستی.

آوازش هميشه در گوشم و درد نبودنش هميشه در قلبم. آدام عزيزم تو را دوست دارم اما چه کنم؟ چه کنم که گاه حقيقت بسيار دردناک و زورمند است، به هر قيمتی شده سنگينی و خفقان خود را بر سر انسان می کشد و نوای قورباغه را خاموش می کند. اما حقيقت چيست؟ حقيقت اين است که من در حال تبديل شدن به موجودی ديگرم. موجودی بی رحم و بی تفاوت و پست. يک آدم بزرگ، آدم بزرگی از بدترين نوع، از بی رحم ترين نوع. احساس لاروی را دارم که هر روز لاروهايی را ديده است که با چه زجری پيله بسته اند و چند هفته ی بعد ، پروانه های زيبايی شده اند و بعد خود زجر پيله بستن را به جان می خرد و شروع به پيله بستن می کند و هنگامی که همه چيز تمام شد، نفرت انگيز ترين سوسک نفرت انگيز دنياست. از آن موجوداتی که بودنشان تنها به خاطر لحظه ای اشتباه طبيعت در پديد آوردن جهشی ژنتيکی در يک موجود بوده است و آنچه پديد آمده است تا ابد چيزی بيشتر از محصول يک اشتباه نخواهد بود.

می خواهم برايت داستان سنگی را تعريف کنم، سنگی که بر سر دو راهی در جاده ای افتاده بود و تقدير آن بود که هر کس که به آن دو راهی می رسد، لحظه ای درنگ کند تا قدم و راه بعدی اش را بسنجد و آنجا بود که بعضی لگدی به سنگ می زدند و چون خودشان دردشان می آمد، لعنتی و نفرينی نسيب سنگ می کردند، برای سنگ چه فرقی می کرد؟؟

و يا روزی که عاشقی فرهاد نام نزد سنگ آمد و درد عشق اش را با خراش دادن چهره ی سنگ آرام می کرد. برای سنگ چه فرقی می کرد؟ و يا روزی که شهرداری تصميم گرفت تا در محل دو راهی اتوبانی بسازد تا برای هميشه به سردرگمی آن تقاطع و دو راهی پايان دهد، سنگ را در آوردند و خرد کردند و باز خرد کردند و باز خرد کردند تا خاک شد و خاک را بر باد دادند.

 برای سنگ چه فرقی می کرد؟؟؟؟؟؟

مساله اينجاست که فرق می کرد، آن سنگ من بودم. اما نمی توانم ديگران را مقصر بدانم، آنچه شد تنها به اين دليل اتفاق افتاد که من سنگ بودم و ديگران حق داشتند که بگويند که برای سنگ چه فرقی می کرد؟

و چه زياد بودند آنان که از سنگ نا اميد شدند،  آنان که گوش بر سنگ نهادند تا صدای قلب تپنده اش را بشنوند و جز صدای مته ای بادی در دوردست که در درون زمين سير کرده بود تا به سنگ برسد، هيچ نبود.

برخاستند و نا اميد سنگ را رها کردند، نا اميد از سنگ و در محکمه ی ذهنشان هزار بار سنگ را محکوم کردند و هزار بار او را عفو کردند، زيرا که در نظر آنها او تنها يک سنگ بود و بی رحمی مقتضای سنگيش و برای سنگ چه فرقی می کرد؟؟؟؟ و چقدر سنگ غبطه ی داشتن دستی را می خورد که لحظه ای آنان را نوازش کند....اما دريغ که زندگی سرشار از غبطه هاست.

خدايا همه ی آنان را که مرا محکوم کردند به آرزوهايشان برسان..آمين... و آنانی که مرا محکوم کردند حق داشتند، سنگ محکوم است، محکوم است چون نيست آنچه که بايد باشد. سنگ است آدام جان فقط يک سنگ. اما باز تک تک آنها را دوست دارم، اگر  هم کسی مقصر باشد، آن مقصر تنها و تنها منم.

و متاسفم که هر لحظه ی عمرم به کسی ظلم کرده ام، کسی را رنجانده ام و اجازه داده ام که کسانی از من نا اميد شوند. متاسفم. بيچاره کسانی که سعی کردند به من نزديک شوند و من در کمال بی رحمی مانند ديواری سيمانی و زبر بودم که هر که نوازشم کرد، دستش زخم شد.

و همه پنداشتند که هرگز برای من مهم نيست. برای من فرقی نمی کند. اما حقيقت اين است که تنها از برای خودشان بود هر آنچه کردم، اميد داشتن به يک سنگ!! انها را از خود راندم، قبل از آنکه ماه مهتاب کامل شود و من هيولايی شوم که آنها را از هم بدرم...آنها را از خود راندم...ولی اما....سختترين حقيقت اين است که اين حرفها همه توجيح اند.  تلاش حقيرانه ی مردی برای توجيح اعمال حقيرانه و بی رحمانه اش. باری، بدترين دروغ، دروغی است که انسان به خودش بگويد.

آدام عزيزم. زمانی فکر می کردم که چقدر سخت و وحشتناک است اگر روزی انسان از خواب بيدار شود و بفهمد که شخص ديگری است، انسان ديگری است، همه چيز عوض شده است. اما حال می دانم که هيچ چيز بدتر از اين نيست که انسان هر روز از خواب بيدار شود و در آينه نگاه کند و بفهمد که خودش است. خودش. خود احمق و پستش...

توی اين کلاس نشسته ام و شايد تنها کسی که گوش نمی دهد حتی تلاش هم نمی کند که گوش فرا دهد، من هستم. نمی خواهم کسی بفهمد که ناراحتم يا غمگين يا افسرده يا هرچه نام اين وضعيت من است. دلم ترحم نمی خواهد، شايد لياقتش را ندارد. می ترسم از اين که خون بی گناه ديگری بر ديوار سيمانی ريخته شود.

دنيا همواره در حال تغيير است اما در عين حال هر روز و هر سال و هر قرن و هر هزاره هم که بگذرد، باز دنيا همان است که بود، دنيا هميشه در حال تغيير است اما هميشه مانند گذشته است. اين گونه است که فردا مانند امروز می شود و از آن مسخره تر همچون ديروز و اين همه باعث می شود تا اميد پر بکشد و از نزديکترين درخت بلوط خود راحلق آويز کند و کم کم انسان به اين بی اميدی هم عادت می کند ( و نه نا اميدی چون اميدی وجود نداشته است که اکنون نا اميد شود) عادت می کند تا ماشينی شود که هر روز صبح راس ساعت 7 او را به برق بزنند و ساعت 10 شب پريز را بکشند.

و آرزو های انسان راحتتر و زودتر از اميدهايش بر باد می روند، آرزوهای من گله ای کبوتر بودند، اما گله ی بی نهايتی نبودند و در آن نزديکی مردی با تفنگش ايستاده بود، مرد شکارچی ماهری بود و هر آرزويی را که پريد با تير زد و روزی رسيد که ديگر گله کبوتری نداشت. مرد همه را با تير زده بود. نام مرد سرنوشت بود.

آدام عزيزم، اين دنيا صرفاً دنيای جبر است، همه در اين دنيا محکوميم، محکوم شديم که به دنيا بياييم و در همان لحظه محکوم شديم که بميريم. در اين دنيا همه، حتی خدا نيز محکومند. هيچ کس از خدا نپرسيد  : آيا می خواهی خدا باشی؟

او هم به خداييش محکوم است.

در زندگی لحظه ای می رسد که ديگر انسان چيزی برای جنگيدن ندارد ولی با اين حال دست از سر زندگی بر نمی دارد. تا مدتی هم نه به خاطر خودش بلکه به خاطر ديگران می جنگد، اما پس از مدتی حتی همان را هم ندارد. هيچ ندارد. مطلقاً هيچ. با اين حال باز ادامه می دهد. هر روز صبح ساعت 7 تا 10 شب. اين ماشين تا روزی که فرسوده شود و ديگر هيچ تعمير کاری نتواند تعميرش کند ادامه خواهد داد. هر چه باشد او يک ماشين است و  برای او چه فرقی می کند؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:34  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

ا... خوبی داشتیم

خوب نگهش نداشتیم

کلاغ اومد و بردش

رو پا گذاشتو خوردش

کلاغ سیاه بدجنس

دوست ندارم هرگز

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

...حتی پچ پچ ها هم رفتند

...................................

مشکل split personality بود...و این دوره زمونه واسه تموم مرضهای روح دوا درمون شیمیایی هست..شخصیتا را گرفتن...حالا مشکل اینه که جز اون شخصیاتای خیالی کسی نبود... 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:45  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

توی حلقه های بسته دست می زنن...می چرخن...آواز می خونن.....هه ناله می کنن....

دایره های خصوصی که بیرونشون می ایستم.....اما من می بینم...من می بینم..و می شنوم

اون منم که هر روز با تق و توق می گذره...اون که منتظره...اون که سلامشو بدرقه کرد که با پست هوایی دیگه باید رسیده باشه..

زودتر که بالا میاد یعنی که زودتر سقوط می کنم...گرچه یه ذره این ور و اون ورتر خیلی فرقی نمی کنه..اینه نتیجه معادلات جبر خطی...آخرش به یه جا می رسم...همون پایین..تواترم بین نارکولپسی بامداد و اینسومنیای شبانه.........تمرگیدن غوز دار...

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 3:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  |