

ازش می پرسم و اون فقط عبری می فهمه
با این همه جوابمو می ده....در جوابم هیچ نمی گه.
......
و پیره مرد راه میوفته که بره و می گه
"سیاهی هایم را برجا خواهم گذاشت تا سفید بروم"
احمقانه منتظرم. باز امشب مثه دیشب و شب قبلش و شبای قبلترش ساعت ۲ همونجا.
تسی ایتس تسی ناکو٬ تکونی به خودش داد٬ ماتحتش..بزرگ بود..بزرگ بود..
خواهرانش را بیدار کرد٬ "نائوتس ایتیا و ایتستس ایتیا بیدار شوید٬ وقتش رسیده"
نائوتس ایتیا گفت: "من خاک می آورم"
ایتستس ایتیا گفت: "من آب می آورم"
با هم گفتند: "و ما گل خواهیم ساخت"
تسی ایتس تسی ناکو گفت: "و من این کونی را مادری خواهم کرد"
و نشست روی تیرگی دنیا...از بس ماتحتش...بزرگ بود...بزرگ بود
و زمزمه می کرد: " و اوکاناگان وامدار کلاغ بود.."
چرخه رقصون کلاغ ها در ساحل خدایی می کردند
رقصون به جنگل رفتند و از شیاطین بودند
رقصون در شمال محو شدند و مردند و اسطوره بودند
گاهی که به خود می پیچند٬ بی خواب بودند
گاهی که جیغ می زدند٬ غمگین بودند
گاهی که فرود می آمدند٬ دیروقتی بود همه چیز قصه شان پوسیده بود
و زمزمه می کرد: "پاپاگو دهانمان خشک شد"
شبی دیروقت در زمستان که مارها خواب بودند
برادر بزرگ از دل چائوس٬ کویوت را بیرون کشید
از شنیدن اسرارم رم کرده بود
و این حق فقط به یک نفر به ارث می رسد
و او سینه اش را برای بعدی می شکافد
که این قصه بس سیاه است
" نیزه ها به پرواز در آمده اند٬ فرزندانم به غرب.. به غرب بنگرید"
و زمزمه می کرد:" کاکادو ها پلاستیک می جوند"
ایمبرومبرا٬ مادر بزرگ٬ آنها را خواب می کرد
تا نبینند که چطور ووراکای بزرگ از روی من گذشت
تا به آلوکولادی برود
آنجا که باکاردی و مارلیبو ارزان بود
...ایمبرومبرا معشوقه اش بود
این تباهی از رحم او شروع شده بود
و زمزمه می کرد: "این همه با مرگت درست خواهد شد"
فرزندش بزرگ خواهد شد
کلاغ ها به دریا باز خواهند گشت
برادر بزرگ از ایدز خواهد مرد
و ایمبرومبرا بود که مرا سنگ سار کرد....چه مسخره
دنیا یه چرخه ی کامل کثافته.
۶ بیلیون سال پیش از پس مونده ی کثافت کاری های چند تا اتم بی خاصیت اولین مولکولهای آلی زاده شدند.
حالا بعد ۶ بیلیون سال..ماحصل میلیونها سال کثافت کاری پیشینیانمونو دود می کنیم..می سوزونیم...نفت همون کثافت رقیق و یه دست شده است.
از کثافت به کثافت. هر کثافت کاری٬ کودی می شه که توش زندگی آیندگان جوونه می زنه و دنیا فقط یه لایه ی قطور از کثافته...کثافتایی که به هم تبدیل می شن. علفی که گاو می خوره. گاوی که کثافت کاری می کنه. گاوی که انسان می خوره. انسانی که کثافت کاری می کنه. کثافت کاری که تو رودخونه می ره. رودخونه ای که پای شالیزار می ره. برنجی که انسان می خوره. انسانی که کثافت کاری می کنه.
و من با تموم کثافت کاریام تنها بخش کوچیکی از این اکوسیستم هستم. اکوسیستمی که گند و گه برش داشته چون فقط کثافته. کثافت محض. گرچه که گمونم داریم به کمال می رسیم٬ به اصل و اول و ابتدا و انتها٬ به لحظه ای که همه بی تفاوت و دست در دست هم٬ ذراتی غوطه ور در بین کثافت باشیم.
و هذا رسالتی علیک. افلا تعقلون؟ فانکم سافلون.
این یه تله نیست.
یه فاز یا یه مرحله هم نیست.
این یه قصه است که حرفی واسه گفتن نداره.
این همشه.
از اول تا آخرش.
جادوگر شهر ازش تو صفحه اول کون می ده و تموم می شه.
و هی مرد٬ هی مرد٬ ته این قوطی حلبی اکوی صدا محشره.
.......................
بستنی دیروقتیه نخوردم. نمی دونم چرا همیشه به دروغ گفتم دوست ندارم.
قایم موشکم میاد. کی واسم تا صد می شمره؟ برم یه جایی قایم بشم که عقل جن های فلان فلان شده هم نرسه.
شمارگان سال و روزمون خیلی عقب افتادن. واسه حساب کتاب کیلویی دیگه باید حساب کرد.
آریستابابا باز جرب گرفته. باز کچلش کردن حالا پدرسگ صبح تا شب می شینه اونجاشو می خارونه. زمونه حتی از اونم پیشی گرفت. هنوزم گاه بیگاه یه بری به این دست می زنه. دستای قدیمی را رو می کنه و باز می بازیم. دلم می خواد بش بگم عزیز جان به ته دیگه رسیدیم. ته دیگ سوخته هاشم کندم دادم کوفت کردی. اما گوشش سنگینه. چشاشم سو نداره. همونطور می شینه استخوونام که گذاشته آب بکشن٬ می مکه. ترحمم می گیره٬ نوازشش می کنم و پدرسگ گاز می گیره. اما دیگه نرو پالسیم سراسری شده. دگمه ی کروز این زندگی روشن شده٬ مستقیم تا تو مقعد خود پدرسگش. شمان فرزانه شبا کلش کلش میاد خونه. دیگه رونقی بازار دلقک بازی و ضربش و آوازش نداره. میاد و با نیشخند مسخره اش ولو می شه. انگار که می میره. اما فردا صبح دوباره تنه لششو واسه گدایی از در می کشه بیرون. و من می شینم شستمو می مکم٬ تا بیدار بشه٬ خرناسش سریع ناله می شه. به سختی حاضره حتی از یه لحظه عذاب دادنم دست بکشه. اما منم گوشام سنگین شده٬ از بس تو مغزم این پچ پچ ها ور زدن. از هر در دنیا گفتن. مزخرف و دری وری گفتن٬ هر چند که دکتر می گه پرده صماخم کلسیم گرفته مثه کلیه هام مثه رگهای کرونرم کاش سوراخ مقعدم هم کلسیم می گرفت اونوقت راحت می شدم. نزدیکای ظهر که می شه ذق می زنه به سوراخی که تو دیواره انگار که قرار باشه خبری بیاد٬ انقده زل می زنه تا چشاش سیاهی می ره٬ میوفته و دکتر خبر می کنم و اون میاد چون من و اون هر کوفت و زهر ماری را با هم داریم٬ یه لیتر از زندگی من می کشه٬ می زنه بش. چهره اش توهم می ره٬ حقم داره من حتی تو یه لیتر زندگیم هم خیلی کون دادم. دراز می کشه و زیرلب نفرینم می کنه و من گرده هاشو می مالم. تا رادیکولوپاتیم عود می کنه و عین عصا خشک می شم و اون منو دست می گیره دور حیاط طواف می کنه٬ واسه کلاغا قصه های چرند می گه٬ آخر هر قصه اش هم می گه:"آره٬ اینه قصه ی غصه ی ما". پدرسگ مادر جنده حیف به دهنم افسار زده و الا قصه ی غصه اشو حالیش می کردم٬ یه هی دیگه می کنه و راه میوفتم برم سیگارشو بپیچم٬ تنباکومون از خیلی وقت پیش تموم شده٬ انقدر قبل که من یادم نمیاد کی. یه برگ دیگه از خاطراتمو می کنم٬ لوله می کنه و می ذارم دهنش٬ و با اون ریه هاش که سرطان تیکه پارشون کردن٬ پدرسگ عجب پکی می زنه٬ هر چی هست گمونم خوب جنسیه٬ می برتش فضا که صدای رعد ما تحتش همه دنیا را بگیره. دوباره دم ظهر زنگ می زنن. مشتری اومده یه نگاه خریدارانه به بند و بساطم میندازه٬ دندونامو می شمره و منصرف می شه٬ تو مردگی این خونه منم دیگه رنگ و جلا ندارم٬ گرچه گمونم هیچ وخ نداشتم تا بود کونم گهی بود٬ صورتم چرک و دستام پر کثافت. می رم می شینم زیر کرسیش٬ غصه ام می شه٬ می گم:"یادته٬ یه بقچه داشتی که فقط مال من بود؟ می پیچیدیم توش؟" تا میام سفره ی تخیلاتمو باز کنم٬ می گه "آره یادش به خیر٬ عجب درت می ذاشتم"...اینو می گه که یادم بیوفته پماد جربشو بهش بمالم٬ فایده نداره گمونم٬ کرم از خودشه. دم غروب که می شه روحش چروک می شه٬ انقد که وجدان یه دقیقه سرک بکشه٬ یه نگاه معذرت خواهانه بهم میندازه که "منو ببخش". دلم می خواد تموم فحشای چارواداری که بلدمو سرش هوار بزنم اما خستگی این همه سال یه گوشه چماله میندازتم٬ صورتم باز مثل همیشه چروک التماس میوفته٬ می رم دم در می شینم. منتظر که شاید این بار این التماس خریدار داشته باشه.
انصافا این جمع رقت انگیز نیست؟