تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

در حالیکه خیلی داغه.

زیر پنجره داد می زنند٬ مستانه.

این نیز گونه ای التماس است.

.....................

خیلی از چیزها  بی ارزش محسوب می شن مگه اینکه ارزش افزوده توسط پروسه تولید و عناصر دخیل در اون براشون به وجود بیاد. اما اصل اساسی اینه که هیچ چیز بی ارزش نیست. تولید علاوه بر کاپیتال و نیروی کار نیاز به ورودی نیز دارد.

ورودی که به خاطر محدود بودنش ارزش دارد٬ این رانتی است که طبیعت به او قرض می دهد.

چیزها ارزش دارند. لعنتی می فهمی؟

هر چند احمقانه...اما مرده شور برده ها ارزش دارند.........

و چیز هایی که نیستند بیشتر ارزش دارند..این رانتی است که نایابی می دهد...

و این ها همه چرندیات و مزخرفات محضه. لجن مالی اضافی برای گفتن یه جمله ساده که از گفتنش دریغ می کنم. که بعد به آن نخندم. که الان به این مجموعه می خندم......

قلتان قلتان.....گوی چاق و فربه..به دنبال چه می گردی؟

.........و لعنت به دیالکتیک کثافتی که به نوستالژیایم هم رنگ دیستوپی زد: "امروز دگربار همه می میریم......"

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 13:1  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

قیژ قیژ...ارباب بیا..

بیا تلخیشو تو هزار جا نه بد ترش فرو کن...

محکم بکوب برای شکستن..

آنان که قاب ندارند می میرند.

.

.

.

.خرده پاره ها..خیره..

و جمود نعشی ثانیه می اندازه..

madam, S'il vous plai, mais je.......a

دور ولی نه به قدر کافی...

رقصون مثه پرگار اما نه دقیق...

از اینجاش سوپرانو اوج می گیره:

"داستان اونی که انقده عقب رفت..که اگه لبه پشت بوم بود٬ پرت می شد پایین٬

که شبها ارواح شکارش می کردن٬ صبحها تنه ی لششو می تکوندن

و ظهر ها تشریحش می کردن...

پاپام پارا پاپام...پاپام پارا پاپارام..."

.

.

هیس...خفه........................................

اون که روونه شد..دنیا را دور زد٬ اون سر دنیا از اول دنیا را کپید

تا تیتر می زنن که یبوست سرطان کولون می ده

 و اون تلو تلو می خوره...بالا و پایین...خیلی دور..

که سلام آقای پژوهشگر هانتینگتون..یارو واسه مثاحبه نمیاد

..فلان فلانتو ولی سلام می رسونه می گه کارو بده کونی بعدی...

....یارو می خوره و می خوابه و منتظره.........

چاقی و نفخ از سر و کول هم بالا می رن..

و اون منتظره..

تا بازرس ژاور میوفته و بزرگترین دیلمای دنیا خفه می شه...

...اینجوری پا می شه..

رقصون..با کفشهای قرمزش...با جمود نعشی اش دور می شه... 

...

می گه: افتضاحه...با دمپایی تو آمازون رفتن حماقته.........

آخه کفشا یه لنگشون که کفی نداره سایز ۷.۵ و اون یکیشون ۸.۵

...

سایه اش که داره محو می شه..

همون لحظه که داره گم می شه...

زمزمه اش میاد که می گه:

اونا که قاب ندارن می میرن...افتضاحه...

.

.

.

.

.

دستهای لرزونتو از رو سرم بردارم..

حلقه شون کن دور گردنم..

و قوی باش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 13:7  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

من..یه گربه داشتم.

چشمشو که باز کرد منو دید...چشمشم که بست منو دید.

امروز کشتمش.

...............................

اینجا...و آدم کثافت عوضی نفرین شده پوسیده جاکشش تموم.

هزارپا...هزارپا...هزار پا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 23:29  توسط دون خولیو دو لامارکی 

heard any good recently?

had any good recently?

done any good recently?

.........................................

may thee pass here ...tha' soul is singin blues again...it's as if da man himself..I mean loui...is alive again..."....and I think what a wonderful world"..over and over again..

empty glazes..half filled glasses.......overloaded egos...sad waitress...happily married businessmen and their mistresses.....leather jacket people...even sloppy nuns....and among them all...in tha' corner...I dance half naked to the praise of petrified souls..........Insomnia club...we're open 24/7.

may thee pass here...you must pay for all my dues in this downward spiral....as I have drank a lot...fooled around...had life and lost it...yep man..thee owe me a lot.

...............

از من چی می دونی؟

دلم واسه "کلمه ها" تنگ شده

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 16:8  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

میلهه سبز نشد.....قضیه اینه که اصلا قرار نبود سبز بشه..میله آهنی سر کشی بود که چون لجوجانه از گوشه ی تنه ی یه درخت سر از زمین بیرون اورده بود..واسش خواب دیدیم که سبز بشه...و مثه خیلی چیزای دیگه همه چیزش عیب داشت..و جانم٬ عیب و ایراد از من بود.

 

دیگه خیلی گذشته. از همه چیز خیلی وقت گذشته..

 

کی فکر می کرد که عاقبت من به اینجا برسه؟ وسط لایه های عمیق زندگی نکبت بارم آژیر بکشم..بوق ممتدی که باهاش سوار چرخ و فلک شهر بازی می شن..باهاش از کارشون دست می کشن..باهاش مانور بمبارون تمرین می کنن........که از بس لاابالی اند یادشون می ره خاموشش کنن....

عقده ها هنوز هستند٬ آروم و سر به زیر شدند..آقا شدن! هنوز گهگاهی قل قل آرومی می کنند..غر می زنن گاهی..سرکوفت می زنن...بزرگ شدن....و حالا حالاها می موننن تا ناقوس مرگمو بزنن٬ خیالشون راحت بشه...ته این سفره را هم جارو کنن..

......................

هیس..در این خانه یه طاعونی خوابیده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 20:40  توسط دون خولیو دو لامارکی  |