تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

..s2 = -(cΔt)2 + (Δx)2 + (Δy)2 + (Δz)2

 ..زمان صفحه ی صافیه که فقط جلو می ره...

..زمان از دست رفته..

یادش بخیر...

..اتفاقاتی که فقط یه بار میوفتن..فرصتهایی یگانه...و من تک تکشونو با اشتباهاتم اشباع کردم...

..خیلی نوستالژیکم..قبول دارم..اما نوستالژیای مهربونی دارم....

.................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

داغی پشت پلکام..خستگی مفرط این تموم جای تو مردنا. تنهایی پیشرونده بدخیمی که پشت پلکامو می خراشه و پایین می قلته..

..رو میز تشریح، لجن وار پهن می شم.....سیمها را وصل می کنن و  سکوت شکسته می شه.....وحی نازل می شه که "اما شاید روزی دیگر..."

...و صدایی که از پس گور داد می زنه..

.."و هر پسر٬ سنگی است بر قبر پدر"..

لرزه اره شان به جونم میوفته و از هم می پاشوندتم..و ذراتم سوگند می خورند...چه دروغگو هایی....می گویم "کاش تن به معادلات می دادید و معافم می کردید.."

..ریز می خندند و دور میوفتند و پایین می پوسند..

...و پاتولوژیست می گه " ..هان..قسم که این عصبها زجر کشیده اند" و صداش هزار گوشه ی لابیرنتمو در می زنه..

سایه ها دوون دوون پله ها را سرازیر می شن و به آغوش می کشندم..پیشاپیششون یکی داد می زنه "..برادرا..مواظب این اخویمون باشید..بدجوری پوسیده.." و سر دست می برندم...و من به چارلتون هستون تو بیسکویت سبز فکر می کنم..

..الخ..چه بد طعم خواهم بود..مزه ی گس تموم کثافتکاریام..مزه ی تلخ تموم درموندگیها...

از تو حیاط کشتارگاهم که می ریم..سایه ها زیر نور آفتاب شفاف می شن..انگار که من بر دوش هیچی شناورم.....دانه های عمیق کاشته..انگار که جز این تباهیمو بو کشیده باشن..قد می کشن که تا فرصت هست جرعه ای از آفتاب نصیب ببرن ..و من به ناگه فریاد زبری از درد می کشم...به خورشید هزار سوراخ التماس می کنم.......و اون سوراخاشو چین می ندازه و ازم رو می کشه...

..تاریکی با سایه های کوچیکش میان..و دوباره سر دست جاری می شم...تاریکی..عباشو رو سرم می کشه..و اون زیر مالش همه چی جرقه می زنه...و تاریکی مهربونانه می گه "..هی..به زودی..قول می دم"...و من به ماده سیاه کیهان فکر می کنم..داد می زنم دیگه نمی خوام کربن باشم..لعنت که چند میلیارد سالی دیر شده..

..تا پنج دقیقه رو یه نیمکت بشینیم..و من کبوترا را بتارونم..و حلقه های دود را ازت دور کنم...و تو می خندی..تا پنج دقیقه زیر بارون بریم..و شسته بشیم..و من اطرافت مجموعه ی بی مفهومی از رنگهای شسته شده می شم..تا پنج دقیقه رو نیمکت خشک بشم..و افوریا بهت غلبه می کنه..تا پنج دقیقه چشم بذارم..که تو مخفی بشی.......

..و آواز می خونه:

"On a cobweb afternoon
In a room of emptiness
By a freeway I confess
I was lost in the pages
Of a book full of death
Reading how we'll die alone
And if we're good we'll lay to rest
Anywhere we want to go"

و بعد می پرم..........

...........................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خیلی شاید بعدها نشه روی دست به تیغ من حساب کرد. هنوز خیلی کوک از بین بخیه ها هست که نخوندمشون. یه حساب سر انگشتی که بکنی خیلی وقتی نمی شه..اما دنیا ۲ متر در ثانیه شتابش بیشتر شده..و این به حساب سالهای زندگی سگی خیلی می شه..رعشه گرفتم..دیمانس..تا به خودم بیام...دور و اطرافمو تکوندم..مرثیه همشونو خوندم..آجر و خشتشونو تو سرم کوبیدم..موندم منتظر گهگاه نیم نظر غریبه ای..لعنت اما It's ok ...می فهمی که؟ هر دور دنیا رد شد و یه خطی با اون سوزن کج و معوجش روم انداخت..حالا دیگه واسه خودم یه دیسکوگرافی کاملم..همه جور ضربیو بلدم برقصم..شمان فرزانه بزنه..آریستا بابا بخونه و من برقصم.

این شامورتی بازیا..یه زمانی خوب می فروخت..جنس ارزون چینی اومد..نوآوری اومد و رد شد....و این ترفند ها کهنه شدن...آدمک دوره گردشون پیر شد..چرخ گاریش در رفت..چراغ نفتیش فتیله اش تموم شد...صداش نجوا شد..نجواش زمزمه ای شد..و فراموش شد..سوی چشاش نقطه ی ابر گرفته ای شد که فقط از پس عینک ته استکانیش درشت به نظر می رسید..تارهای کج و کوله ی روی سرش با باد پر کشیدن..طنین پا کوبیهاش..کش کش لجوجی شد..و گیر کرد..توی انبوهی از لحظات پراکنده شد..و خاک روش نشست...اینجوری یه هنر و خدعه و کلک دیگه هم رخت بر بست و فراموش شد.......

..........

هی...چه خبر جدید از من داری؟ سلامم برسان.

..........

لعنت با این دنیای کوچیکتون..که بیشتر از یه نفر نمی شه واستون عق بزنه..لعنت  که با این که بوی گند و کثافت ما تحتتون دماغ همه را چین انداخته...یه نفر بیشتر نمی تونه ماتحتتونو بو بکشه..لعنت  که همه چیزتون تاریخ مصرف داره..لعنت  که هر روز دنبال یه بهونه ی جدید می گردید تا باهاش از روم رد شین..لعنت که کسی نپرسید چطور هر روز زندگی مثه پوسته های خشکیده ازم ریخت..لعنت که خسته ام و چروکیده..مثه دیروز. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 16:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

..صدای قاضی مدتهاست در اومده...به چندین بار مرگ..و به چندین بار حبس ابد مگه می شه یه نفرو محکوم کرد...و چکشا چه همنوا پایین میوفتن...یه جورایی شامانیسممو اغوا می کنه...به دوران میوفتم...سادومازوخیسمم ارضا می شه...و اعتراف می کنم.....خالی می شم تا باز بشه پر بشم...اما در مورد من همه چیز قوانین ماکسول صدق می کنه...تا مدار برقرار باشه...من هرگز حتی یه لحظه هم خالی نمی شم...گور بابای این مزخرفا... این مفصل پتلو فمورالم فقط به خاطر این همیشه زانو زدنم٬ ذق می زنه...مطمئنم.......سرطان بودنم انقده بزرگ شده که چشمم یه گوله آویزوون شده...گلوم وسط این همه تعفن توی ریپ اول هق هق فسیل شده...بدخیم ترین سرطان واگیردار دنیا منم..هوم که تو پستی هم...پست حقیری بودم! ولی اینا به درک...اگه یه لحظه در مورد کثافتای من شک کردی...خیلی ساده لوحی...کلیشه های تکراری...انقدر که دگمه های تاریک کیبورد هم فرسوده شدن...هی مرد٬ من مجسمه ی  التماسه سانتا ماریای هرزه زیر پای مسیحم...و آقای آرانزابال که تقلید یه درخت بود...و اوراقچی بزرگ که یه پیرمرده جاکش بی دندون معتاد بود....و همه چیز....مثه تموم سالهایی که اینجوری گذشتن.......و اینا هیچ مهم نیست...شک نکن...از ناحیه ی کنار جناغم تو سمت چپ که برش بزنی...و در این قفسو باز کنی...یه موجود سیاه زشت در هم چروکیده...یه گاز مهلک ازت می گیره و متواری می شه.

....................................

حتی نوشته هام هم گه مالی و کثافت کاریه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Satan's Day

متاسفم...

واقعا متاسفم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:29  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خیلی پیچیده نیست..ایماژ نهی کننده ای که تنهات می ذاره..

..زیادم سخت نیست..چند دقیقه ای ندم و پشیمانی..پایین غلتاندن به جای پایین غلتیدن..

...

لحظه های سنگین و خاک گرفته را به اکنون پر نفرت می فروشم..و تنها می مونی......

.................................

مسخره تلنبار می شن..جمع می شن...فراموش می شن.

..و تویی که این فرصتو داشتی دستی بکشی..حرفی بزنی..

..بی تفاوت رد می شی.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 20:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

درفش پاره پاره ی گنگ..بی مفهوم...

شاید که باد به سمتی به اهتزاز درش بیاره..

جزیی از یکی از قیام ها بشه..

که لاقل دوره گردی رد بشه و روی دوش ببردش

درفش شفاف بدون حجم منتظر

..................

هرز می رن..نقطه های ورم کرده و ملتهبمو سمبه می زنن و هرز می رن..الکی الکی میوفتن...لکه می شن...می پوشونندم و سیاهم می کنن..و من بالام...به سقف می چسبم و خیره نگاهت می کنم.. دکتر اون جلو داد سقوط و تباهیمو می زنه...و همیشه آدمای متفاوتی که تکرار می شن...من می رقصم..تک تک نت ها را قر می ریزم...شمان فرزانه فلوت می زنه..آریستا بابا ضرب می گیره..و من می رقصم... تا خسته می شم..باد می کنم...زرد و آبی می شم..رنگ به رنگ می شم..تا سیاه کنار دیوارم محو بشم..و رد می شن..میان و می رن...رو و رو..بافتم ساختار مکعبی آجر ها را تقلید می کنه و عمیق تر محو می شم..دستم بیرون می مونه..که به گرمی می فشرنش و دور می شن..من من هق هق کنان از اونطرفش بیرون میوفتم..و روز جدیدی شروع شده..باز تنها پرسه می زنم..تا باد کنم..سبک بشم و بالا برم..به سقف بچسبم...تیکه تیکه ازم میوفته...لجوجانه پشت سرتون میاد و التماس می کنه..و نیستید..چون می رم تا بعدا برگردم..و توی این فرصت هرز می رن..چند دقیقه ای تقلا می کنن و زود می میرن...دیوارکوبی می کنم...له و کوفته می شم...و صدایی در نمیاد......پریشون قلت می زنم...به خودم و خدام می پیچم..و توی هیپوکسیم به هق هق میوفتم..و اینجوری خفه خون می گیرم...

خفه خون می گیرم...بیرون تموم حلقه ها...خیلی دور..خیلی دورتر.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 14:48  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

لعنت...بار وجدان کثافت کوفتیم کم بود..که این هم اضافه شد..

..عجبا از این حسرت به دلی.

...لعنت که گرده امو شکوندید...از بس سواری ازش گرفتید.

..........

بعضی برده به دنیا میان..

برده های خوبی هم می شن..

مطیع و خوش خدمت...

..و اونا٬ برده های خسته و تنهایی می میرن.

حسرت به دل..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:12  توسط دون خولیو دو لامارکی 

پروانه سر مرده٬ Acherontia Atropos

از سوراخ جمجمه ام بیرون بپر..

دنباله ی ظریف خوابای آشفته امو بیرون بکش،

کنار خشک شدن بالهات خشکشون کن..پرشون کن

بده ببرمشون پیش جادوگر شهر اُز..

ازش بخوام..

بیا بین موهام مخفی شو...

ساکت بشین و بال نزن...به زودی فرار می کنیم.

بشین و این روزمرگیمو آروم بجو...بین ریشه ی موهای زبر و وزوزم.

بچه هاتو بزرگ کن..توی مغز متعفنم تخم بذار..

بیا بشین توی سرم تا در امون باشی..

پروانه سر مرده..جزیی از این خود ایمنی خورنده ام باش.

..شاهد ساکت فروپاشیم باش..

...بال روح پوسیده و سنگینم باش............

..روحم که هارپ یاد نگرفت..که سندرم داون داشت...که به جای بال نداشتنش شش تا انگشت داشت..

بیا و بعد از مرگم..سهیم لاشه ام باش.

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 15:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تموم وقتایی که شلنگ و تخته میندازم..

تموم وقتایی که به لحظه های غیر متمرکز دنیا زل می زنم..

همیشه ای که می گذرم...

.........................

وسط این تلاطم

کله ی ملتهبمو به دیوار می کوبم..

بالا ..و پایینم.

....و از دوردستم می گذرن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 16:42  توسط دون خولیو دو لامارکی