بابا بزرگتم صدا بزن٬ اونم می تونه بیاد٬ بقیه اما زیادی فرو رفتن.
برنگرد..به نگاههای خیره ای که از کنارمون می گذرن اهمیت نده.
نترس..نترس٬ واقعیت ترسناکش مدتها پیش از رومون رد شد..
حالا مایل ها جلوتره..سر یه چهارراه خونین داره التماس می کنه..
به من نگاه کن..من هیچ احساس نیمه غلیان یافته ای ندارم..
سردم و خاکستری...واین یه قوله...
هنوز خیلی سال باریدن ابرهای اسید گرفته نیاز دارم..
می مونم تا بزرگ بشی..وقتی کارت با من تموم بشه..تو نه یه سرباز٬ نه یه کشیش نه یه وکیل خواهی بود...
تو یه احساس سایکوتراپی شده خواهی بود...
..وقتی میدون را دور می زنیم..قول می دم من باشم که متمادی زیر چرخای درشکه برم..قول می دم..
مثل حالا....
...دوره میوفتیم..آریستا بابا مثه قدیما ضرب می گیره..من می خونم و تو پول جمع کن..
درست که صدای خش دار تیکه پاره ای دارم..اما اموراتمون می گذره..بهت قول می دم...
..بعد..که حنجره امو در اوردن..تو شیشه کردن..تعجب نکن..روش می زنن..لارینجیال آدنوکارسینوما..گروس پاتولوژی..
و این تنها چیزیه که ازم می مونه...شایدم ازمون می مونه...
..آهسته دور می شیم...تلو تلو خوران از لبه ی دنیا پایین می پریم...
..هر چند وقت یه بار وایمیسیم...نفسی تازه می کنیم...بار نفرتمونو زمین می ذاریم..
..تو پشتک وارو می زنی..من می خونم..و اموراتمون می گذره..
..و یهو تو مثه همیشه دچار حمله پانیک می شی...
چشما از حدقه بیرون می پرن و دنبالمون میان..
می ریم..خسته می شن...و باز تنها می شیم...
باز سر هر پیچ تموم خرفتیا..حماقتا..نامردیامون..تموم حقه هامون..همشون واسمون دست تکون می دن..
..لبه دنیا٬ آریستا بابا به عرشش پر می کشه..من و تو تموم طبقه ها را می پریم...پایین...پایین و پایین تر....
..حکایتمون آخرش..مثه خودمون..مسخره می شه...به درد نخور..تنبل..هرزه......آخر حکایتمون ساکت می شینیم..مثه همیشمون..نه اینکه تخممون باشه..زندگیمون بسته ی درب داری شده که تموم مسیرو توش عق زدیم...
..پارانویای کوچیکم..بیا تموم سراشیبیای دنیا را قلت بزنیم..انقدر که سیستم وستیبولارمون بترکه...
..بیا داد بزنیم.....و غرق بشیم.



