تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

پارانویای کوچیکم٬ سوارم شو. از این میونه ردت می کنم.

بابا بزرگتم صدا بزن٬ اونم می تونه بیاد٬ بقیه اما زیادی فرو رفتن.

برنگرد..به نگاههای خیره ای که از کنارمون می گذرن اهمیت نده.

نترس..نترس٬ واقعیت ترسناکش مدتها پیش از رومون رد شد..

حالا مایل ها جلوتره..سر یه چهارراه خونین داره التماس می کنه..

به من نگاه کن..من هیچ احساس نیمه غلیان یافته ای ندارم..

سردم و خاکستری...واین یه قوله...

هنوز خیلی سال باریدن ابرهای اسید گرفته نیاز دارم..

می مونم تا بزرگ بشی..وقتی کارت با من تموم بشه..تو نه یه سرباز٬ نه یه کشیش نه یه وکیل خواهی بود...

تو یه احساس سایکوتراپی شده خواهی بود...

..وقتی میدون را دور می زنیم..قول می دم من باشم که متمادی زیر چرخای درشکه برم..قول می دم..

مثل حالا....

...دوره میوفتیم..آریستا بابا مثه قدیما ضرب می گیره..من می خونم و تو پول جمع کن..

درست که صدای خش دار تیکه پاره ای دارم..اما اموراتمون می گذره..بهت قول می دم...

..بعد..که حنجره امو در اوردن..تو شیشه کردن..تعجب نکن..روش می زنن..لارینجیال آدنوکارسینوما..گروس پاتولوژی..

و این تنها چیزیه که ازم می مونه...شایدم ازمون می مونه...

..آهسته دور می شیم...تلو تلو خوران از لبه ی دنیا پایین می پریم...

..هر چند وقت یه بار وایمیسیم...نفسی تازه می کنیم...بار نفرتمونو زمین می ذاریم..

..تو پشتک وارو می زنی..من می خونم..و اموراتمون می گذره..

..و یهو تو مثه همیشه دچار حمله پانیک می شی...

چشما از حدقه بیرون می پرن و دنبالمون میان..

می ریم..خسته می شن...و باز تنها می شیم...

باز سر هر پیچ تموم خرفتیا..حماقتا..نامردیامون..تموم حقه هامون..همشون واسمون دست تکون می دن..

..لبه دنیا٬ آریستا بابا به عرشش پر می کشه..من و تو تموم طبقه ها را می پریم...پایین...پایین و پایین تر....

..حکایتمون آخرش..مثه خودمون..مسخره می شه...به درد نخور..تنبل..هرزه......آخر حکایتمون ساکت می شینیم..مثه همیشمون..نه اینکه تخممون باشه..زندگیمون بسته ی درب داری شده که تموم مسیرو توش عق زدیم...

..پارانویای کوچیکم..بیا تموم سراشیبیای دنیا را قلت بزنیم..انقدر که سیستم وستیبولارمون بترکه...

..بیا داد بزنیم.....و غرق بشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:45  توسط دون خولیو دو لامارکی 

 

..از یه نت زیر شروع می شه، توی توزیع نرمالی کمتر از یه آه به اوج می رسه..و سقوط می کنه...آریستا بابا تلمذ توی مکتبو ول می کنه..ادامه شو می گیره..و بالا پایین میریم..جماعت وسط سماطشون مکث می کنن..نیم چرخون نزدیک میان...بالا پایین می رن و نزدیک میان..حلقه تنگ می شه...قلاده ام می بردم تو هیپوکسی...و همه چی جز این سیاهی خوشایند دور می شن..جیغ می زنن فراموش می شن..ترومای روحیم لبشو ور می چینه...جمع و جور می شینه..تا بقیه هم بتونن جا بشن...کمون...کمون..این ملک متعلق به همه است..و من عجیب خوشحالم..و من تو بمباران می مونم...تا دفن کنم...............

.................

وقایع نگاری کوفتی...وقایع نگاری لعنتی..وقایع نگاری یه هرزه

پسر هشت ساله..سگ خورده بودش...سگا خورده بودنش...صورتشو از دست داده بود..هر دوتا چشمش...نصف گردنش.یه دستش...صدمه غیر قابل جبران به کلیه راست..پارگی ابدومن..روده پرفوره...زخمای اینفکته...و لعنت..لعنت...لعنت....لعنت...لعنتی زنده موند...لعنتی زنده موند..

تسلیم شده بود...تسلیم شده بود تا بخورنش...................

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:40  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

انگار که در گوشه ای بسیار دور٬ آهسته٬ غریب می میرم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

۱ - یه قانون فیزیکی می گه: هر چیزی از نقطه ی ثقلش سقوط می کنه..از همونجا برخورد می کنه..از همونجا متلاشی می شه. واسه ی همینه که باید سر موشک سنگین تر باشه.

۲ - گمونم نمی خوام. گرچه هنوز یه آرزو دارم. هنوزم بدجوری دلم می خواد بدونم اون آهنگی که همفری بوگارت باهاش از زیر پل رد شد چی بود..خیلی دلم می خواد سوتش بزنم.

۳ - ..بفرمایین بالا..این لوردوز واسه حمالی ساخته شده...۱۵۰۰ تومان هر مسیر. بی چک وچونه. .

۴ - گمونم نباید اینجوری بشه..اما می شه..حواله ش باید کرد..اما نمی شه..می فهمی که؟

۵ - سواستیکا را از هر طرف بشینی روش٬ پدر ماتحت را در میاره

۶ - زیر بانداژا همیشه زخمه..عفونت کف کرده مسخره به روز شده

۷ - لعنت..............

۸ - یه گوشه ی کم عمق پر کرم را هم واسه من بذارید

۹ - دیروز..چه خاطره های دوری..چه حضور ملموسی..پیر شدی

۱۰ - مثه من........................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:52  توسط دون خولیو دو لامارکی 

............

            ..............

                          ....................................

بدجوری باد میاد٬

چه نیستی سنگینی.چه همه چیز سایه داری.

چه گوشه ی پرتی.چه توقعی.چه زندگی گندی

چه همه چیز مسخره.چه بی معنی.چه التماسی

                   ...................................

                               ..............................

                                                  ...............

                                                      . . .... .. ....

                                                                 . . . . .

نمی خوای بیای؟ تکونم بدی؟ بگی اینا همش یه کابوسه متوالیه؟

خاموش باش بزنی؟ که چشمامو ببندم....و تموم بشه؟ مثه هر قصه ای..

نمی خوای یه سمت این لوپ را واسم ببری؟ تکررش خالیم کرده...

 نمی دونی کی حرکته؟ کی سر می رسن و با قیل و قال می ریم؟

آخ که چه بخندیم..آخ اگه سر می رسید..چه می خندیدیم...چه می خندیدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سرور و شادی..جشن و پایکوبی..مرگ و شیون..عزا و گریه..سلف موتیلاسیون ابدی..بچه ریغوی نق نقو...گم شو...گم شو..اما تنهام نذار...نلرز بهم فرصت بده گرمت می کنم...داد نزن..داد نزن..هوار نکش...همه جا را پر نکن...برو اگه می خوای بری...اذیتم نکن...ورودی رگهامو فقط جابجا کن...ببین بلدم پارس کنم..خون عق می زنم...تموم توالی های جهش یافته ی جهنمتو واست نشونه دار می کنم...اگه می خوای بری...فقط برو...نگام نکن..نبین که چطور می شکنم...سایهه میاد..سرد می شه...دیوارو می کشم روم...می خوابم...لیگامانام دیگه کش نمیان...اسکلرودرمی در می زنه..نیستم..ریه هامو قبلا حراج کردم...و مدتها گذشته از وقتی درختی که کاشتم باد شکست..و من از بالاش افتادم تو قعرم...چی می خوای...لیست توقعاتتو بچسبون به ماتحتم..سر وقت واست قلت می زنم...واسه من نمی خواد بادبادکای ذهنتو هوا کنی...من خودم کفتربازم..و تموم کبوترامو به شکارچی پیر باختم...  دوبوری .. دوبوری...چتر عزیزم...بیا رنگ عوض کنیم..سیاه بشیم و تو سیاهیمون بمیریم...تند نریها..که دوون دوون از اون دورا صدا میاد...صدای زنجیرا میاد...د آخه٬ دنبال چی می گردی؟...تو این بیغوله فقط سلف موتیلاسیون..فقط بازی پسودوسویسایدی هنوز نوایی دارن...و گرنه بقیه رفتن..اینا با هم رفتن..دو سه روزی می شه...حالا که اومدی بی زحمت صورت نکروزه منم بچسبون دم در خشک بشه...شیارای اشکیمو بده لایروبی کنن..گمونم درختا را که قطع کردن٬ همین وقتا سیل بیاد...و قسم به هزار جا نه بدترم٬ برندی با شکر نمیخام..می خوام بخوابم..دیشب نشد..خوبیش ادبمه...شما بفرمایین اول به من برین..من بعدا به خودم می رینم...هه هه..تفو..تفو که همه چی را دیورتیکا شستن جز این تقلا..جز این تاپ توپ..با تمرکز بیشتر روی صدای دوم..گمونم رستگار شدم..واسه  همین حالا می تونم همه چیمو حراج کنم برم فقط یه بچه ریقوی دماغو باشم...نه اینکه خیلی چیزی باشه...یا توفیری بکنه..کجایی؟ داری میای؟ نیا..دور شو...این ولتاژ فقط واسه کباب کردن یه مغزه...آب ‌ذهن مرده...چه ملایمه..و این داره منفجرم می کنه...بزرگ و چرکی...برو..برو..اما تنهام نذار که امروز از تنها موندن با خودم می ترسم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:8  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کسی جواب نمی ده... چون چیزی واسه شنیدن نیست..صدا حرکت امواج طولی مولکولهای لجوجی است که خود درگیری براونی دارن..و من میون خلاء هوار می کشم...فاسیکولاسیون بی مفهوم لبهام..جنبشی که حتی ریتم نداره..وزن نداره..و عجب شانسی که صدایی در نمیاد..که اگه بیرون میومد..مزخرف بود..به سختی بینش می شد خط فاصله اندخت...خزعبلاتی مخلوط به بوی تعفن و مزه ی متالیک.

توی پادکستم هر روز کسی متوالی آروغ می زنه..و کسی چیزی واسه شریک شدن نداره..چون اونی که من واسه شراکت رو میز گذاشتم به سختی به درد کسی می خوره...

.....................................................................

فردا روماتو..جدی جدی! و ساختار مغزیم امروز فقط بلغم بالا میاره..و اون فردا اوهام منو تموم می کنه..فردا باقیمونده تاکسیدرمی شده ی امیدهامو بهم پس می ده..و اینا فقط به شرطیه که به موقع بتونم بیام بیرون...بیام تا باز با حقیقت شسته رفته روبرو بشم.....و بین خودمون..گمونم شانس اورد..و من مزخرف زیاد می گم..فردا اگه زود بیاید تقصیر قسمت می کنم. صلواتی! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بحث بیفایده ای بود٬ ترس عظیم نازل شده..روزشمار میوفته..و رنگ میبازه...و هر چی جلوتر می رم جزییاتش کمتر می شه...شبیه یه تابلوی روتکو شده...روح خبیث آینده بیا...بیا و این تصویرو واسه اسکروچ شلوغش کن..مضرابهاشو واسم هجی کن..تا باهات دم بگیرم..مگه اینکه پارتیکل ها قیام کنن...دنیا عوضی بچرخه..یا شاید معجزه ای بشه..مگه نه باید این روز را تا ابد زیست..از بامداد خمارش..تا ظهر سنگینش...تا عصرای تنهاش...تا شبای نیمه خیرگی و گناهش.......و این فوتوروفوبیا هر لحظه ی روز را رژه می ره...

..من ماشه ی پسودو سویسایدمو می چکونم...و یه قطره خون می ریزه...و من اغراق آمیز قلت می زنم...و خاک هوا می شه...و من خفه خون عجیبی گرفتم...پسودو سویسایدم داغ می شه...تموم سربام قل قل می کنن...پسودوسویسایدم سر ریز می شه...و من درد دارم...چشام والتز می رقصن...استخوونام هیپو تیروییدیمو گوله می کنن و تیر می کشن...و من درد دارم...پسودوسویسایدمو از ضامن در میارم...و یه قطره خون می چکه...اونا خوابن..دیوار می مکدش...و من درد دارم.. .پسودوسویسایدم می خنده...می خوابه...تا فردا..و پیرمرده ی هرزه میاد می گه:

"ز دل گرمی حافظ بر حذر باش                         که دارد سینه ای چو دیگ جوشان"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خیلی سخت نبود..اومد و کپید رو بقیه و موند و خشک شد و سنگینی اش یادآوری شد از درسای قدیمی. توده ای سفت حجیمی که جاشو پیدا کرده. بزرگ می شه و راههای هواییمو تنگ می کنه..و اون زیر دست و پا می زنم..."اخوی اجرت با امام زمون..این پاتو از رو گردنم بردار"..و مطمئن باش اگه چیز دیگه داشتم حتما اونو می تپوندم این تو..اما فعلا تنها چیزی که قارقارش٬ زیر تر از شکستنمه همینه..داشته های اندک..داشته های لغزون..لیز و سر..می رن و من اول شبمو واسه تموم تومورهای خسته ام کنار می ذارم..بخوابید عزیزانم..بخوابید که قلندر بیدار است......

سخت شده گسیختن این رشته ها...به هم چسبیدن..و از دور همونقدر گنگ اند که از نزدیک مسخره..و به هم تنیده ان..مثل دم موهام که گره خورده و فردا تموم می شه..و لعنت...لعنت...لعنت...لعنت که اینا همش استعاره ی مسخره ایه....این همش یه حالت پیشرونده است...دیمانس..زوال......و نگران نباش که این هجمه واسه ی من٬ حتی بیشتر از تو..تکراری و بی اهمیت شده...بی مفهوم...ناله ها و آه های یه فکستنی...یه An already gone person...

....گهش بگیره...دیروقتیه که آریستا بابا با شب کلاهش..با بقچه اش که فقط مال من بود..که من توش جا می شدم نیومده...بوی تعفنش از زخمای دیروز هنوز میاد..اما خودش نمیاد..مرد بیا...بیا خبرای خوش از دوردست بهم بده..بیا بگو چطور به اینجا رسیدم...بیا و به بعد ببرم..بیا..بیا..بیا تا پوسته های کف پاتو واست بتراشم..بیا تا خارش مزمنتو بخارونم...بیا..بیا ببرم...........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:5  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 23:35  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دوری ام را بر سرم بکوب..در بدبختی نیز..حقیر بدبختی بودم..گاهی که گزاره ای نگاهش به سمتم میوفته..ته مانده ی فعل های بی قاعده اشو می ذاره تا واسش هجی کنم...و هیچ وقت خوب نیست..نزدیک به ایده آلت هم نیست..مشقام و من روی باریکه مون قد می کشیم....پاسپورتمون ملیتی به وسعت یه مرز بمون داده و ما روی خط چین فرضی می رقصیم و قد می کشیم...و لعنت شنیدم جایی روی اخترکی مرزی هست به قطر ده کیلومتر..که جز مین و سیم خاردار دیگه هیچی نداره..و لعنت مرزنشینان اونجا عجیب خوشبختند...پا و دستشونو رو دوش می زارن و چاله و چوله ها را می خزن..تو مرز من..همه چیز باید نوبت بگیرن٬ صف ببندن..و بمونن تا شاید از میونه رد بشن..اینجوری ظهر می گم یادم بمونه شب یه ربع قبل از اون قرار کوفتی غصه بخورم....و این وسط کلمه ها ..غصه ها..و خیلی چیزا قربانی می شن...می مونن تا برن..و اینجوری فنا می شن...و باد شن حضورشونو تو صورتم می کوبه..و لعنت.

...

از اون دور صدای پارس یه همودیالیزی میاد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

پدر کلمهه در اومد...لعنت!...پوسید و تکراری و بی اثر شد...به سختی از میون جمیع فیبروبلاستهای مست این اسکار می گذره...

می خوابیم..

می خندیم..

هذیون می گیم...

و لعنت سعی می کنم با ادب باشم. اما پدر سگ روی آستانه تحریکم رژه می ره.. بایس زود ترتیبشو داد...

هه..گمونم تو هم احساسش می کنی..بشاش تو این روح چروکیده ام تا یه کم خم و چروکاش باز بشه. چند صد سالی جوون بشه..چند صد میلیارد سالی..تا عهد کوارکها..خیلی دورتر از الان..قبل از اینکه همه چیز این منجلاب دست به دست هم بدن..

..........................................

..لعنت مرد..نقطه به معنای مطلقشم..با تموم مشکلات فیزیکی و فلسفیش..کوچیکم و کوچیک می شکنم و کوچیکتر پیش می رم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

عجب غیر سمبولیک به نقطه ی تحول رسیدیم. با دهن گل و گشادش..باورهای نیم سوخته را دود می کنه..که دودش آدنوکارسینومای معده اشو آتیش می زنه..و ته خاکستر هاش این تباهیمو بغل می کنن و همشون نیشخند می زنن..که گوش زمونه کر..چشم شیطون کور..چشم ما را هم در اوردن. می گردن از هر سوراخ سمبه کثافتام در میارن و تو دماغم می کنم...و من می خندم..ده روزه ام من...سادومازوخیسمم زوزه می کشه و خارش مزمنم عود می کنه..و می گم لعنت..کاش لاقل یه شانس به من می دادی...لاقل امروز که لوله ی اندوسکوپیتون از ماتحتم زده بیرون معافم می کردی..من هنوزم ضلع مثلث متساوی الاضلاع تو سیاهتم...میندازیمش تو سرازیری و بد مصب خوب می ره...اما لعنت این روزا هیچی تا جهنم نمی ره...و دردش اون پایینا هنوز زق می زنه..

مسیحت اومد..ته این گها را با هم بلیسیم بلکه رستگار بشه.. اما فقط شدیم ناقل سالم این عفونت کثافت..شدیم منشا این اپیدمی کثافت..اینجا قرنطینه ام من.و اون مسیحت که هنوز گه از لب و لوچه اش چکه می کرد بازفراخونده شد..گمونم اشکال فنی داشت..اونجاش بلند نمی شد..لعنت آخه ژن پدری نداشت! به جای Y یه بیلاخ بزرگ واسش گذاشته بود و مامانش تموم ویروسهاییک کاسبی کرده بود براش به ارث گذاشت..گمونم مسیح ازم خواست که سر چارمیخش کنم..که اونجای من و اون کثیفتر از این دنیا بود...قبل اینکه تاولا بیرون بریزن..آمرزیده بشیم..اما لعنت اونجایی که اونو سوار سفینه ی عروجش کردن..منو با بقیه بچه هاش حراج کردن...همه ی کونی مونیا... عجب گمونم دست زمونه بیلاخ زیاد تو آستینش داره...وسط راه پردیسم..برم گردوندی..تا شیشه ی تموم ضایعات ماکروسکوپیمو بشورم..توش فرمالین بریزم و وسطش لبخند بزنم..و اون مسیحت بالا بالاها چشمک می زد..کثافت چهارمیخ و صلیبشو تو هزار جا نه بدترم کردن.. 

لعنت مرد..لعنت..ماهی هام تو سطح مردن..مثه خودم..اما من با افتخار..انگشتمو حواله ات می کنم...نکبتی تموم این ماجراهای هضم نشده را عق می زنم..دیگه لاقل مکانیسمشو بلدم! پهنم کن و خشکم کن..بشورم تا حد اون نطفه بشورم..غرقم کن..بذار رسوب کنم..کابوس تجمد یافته ی تنبل بشم...چادرمو رو سرشون بکشم..بقچه امو گره بزنم و موعظه کنم که صورت منو باد برد چسبوند به یه فاصله ی خیلی کوتاه تو گذشته...جاش شمبلیله کاشتن و جو وحشی که جوونه که زد کوتاهش می کنن..موعظه کنم که برادرا..عدالت بین نسلی..فرزندانم باید همونقدر لگد بخورن که من خوردم..برم و شبا خیره بشم به جرقه های فنا شده ی پردیسم.. می پرن و فنا می شن..و باهاشون می میرم...می شینم و گلها را یکی یکی می پرم و برق نیست..آریستا بابا زنگ می زنه چون در خرابه..مشتری آورده..

اینجوری گمونم یه روز دیگه هم سپری شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 22:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:19  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 3:55  توسط دون خولیو دو لامارکی  |