تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

is it just ..whatever...what the hell...fuck everything..

incidently now that I peek through..it's just me..fucking me...like I care?..the hell with everything...the sole mechanism of this hanging about is jammed..cracked and torn..masters come..come and search me inside out...this dirt is all that is ...all that ever was...may I be resuscitated...amen

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:57  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:30  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

یه روزی نوبت من شد که بخشی از این گردان میمونها باشم. و اون روزا روزای خوبی بود. روزایی که همه چیز در ابعاد کوچیکش تعریف می شد. داستانهای کوچیک..آرزوهای کوچیک..زندگی های کوچیک......و بعد که به خودم اومدم فرمانده اسکادران بودم..اسکادران تک میمون گردن شکسته عقب از قافله افتاده..ارتش یه نفره ای که به گذشته ی دور زنجیر شده بود..و از اون روز همه چیز سنگین شده بود..بی قاعده بزرگ شده بود و منو اسیر کرده بود..اینجوری شد که ساعت ۱۰ و نیم شب به جایی می رسیدم که فقط بوی بودنشونو می داد..

می دونی میمون بودن یه سوگنده...نه...نه...یه نفرینه..یه طلسم قدیمیه که من گرفتارشم..و اونا تکامل پیدا کردن و رفتن...مشکل از ژنهام نبود..اونا که منو اوردن چاره ای نداشتن..اونایی که با من قلتیدن کاری نکردن..یه جوری این وسط من این شدم...نفهمیدن ..اگه می فهمیدن خیلی قبل از اینکه گارانتیم تموم شه یه فکری به حالم کرده بودن..حالا خاک می خوریم تا یه روزی عتیقه ی شکسته ی نشون داری بشم که چندرغاز سرمایه گذاریشونو برگردونه..

...این جای زخما دیگه خیلی آزارنده نیست...این اسکابی..این خارش همه جامو فرا گرفته..و زیر ناخنام پر شده از لخته های خون..تکه پاره های پوست..و دیگران پلاسیده...و همه چی یهو عادی می شه..این «انا احد..انا الله» دیگه شاملم می شه..دیگه بخشی از فلور جون سخت مقاوم به درمان زندگیا شدم..دیگه یه هاگم..نه زنده نه مرده..برزخ من....دیگه راحت می رینم به هر چی گذرش به نزدیکی ما تحتم بیوفته..تازه انیشتینو درک می کنم..می فهمم چرا وقتی سرعت عبورم زیاد می شه...ساعتها...هفته ها..ماهها و سالها را مثل یه لحظه زندگی می کنیم..از یه جیغ تا یه جیغ..و تموم.

من تو یه ذره جام می لولم....و از بس کوچیکه..انرژی خیلی زیادی می بره..اینم انیشتین مرحوم می گفت..و من زیاد دود می کنم...زیاد می سوزونم پس زیاد نمی مونم..لاقل آی هوپ سو......دوستان از این شرو ورا..مزخرفات بگذریم..اینجوری بگم...اسکادران شکسته و نوک تیز شکستگیهاش تویه هزار جا نه بدتر من فرو رفته.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:51  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

موچز گراسیاس سینیور.

I just needed this last blow, and I'm grateful for blowin me off ur cursed reef..or was it mine? I guess it's a very old thing between u and me..hold on to this grudge as I hope we shall meet..and the scores will be settled..your war machine is wornking well.. a perfect destruction mechanism..let me eat me..eat me from within..I am parroting the senseless words floating around..yet this annihilition is working well..be proud..this time you struck right...my ships are sunk

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 20:19  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 16:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

عجبا..چه جوری واسه رفتن به اونجا واسه من هیچ راهی نبود؟

گاهی تا چه حد حقیرانه باید این قصه ی قدیمی را شست؟

عجیب کوچیکیم...و عجیب پست له می شیم...

مرد....فاصله ی این دو نهر خشکیده را بپر..

که آخرین گلایسیر را هم معامله کردم...

دارم می رم..

می رم سایه ی پاگان باشم که اگه راه بهشتو باید بپرسه

لاقل راه جهنمو خوب می دونه

..می رم به ژوپیتر می پیوندم

که اونجا معدود تکه پاره هام انقدر سنگین باشن

که باد ۶ گیل و بیشتر واسه ریشه کن کردنم بخواد

می رم وسط چشم طوفان می شینم و نعره می کشم

..

می رم و سنگ چشم دارمو می ذارم

می ذارم که دیوار به دیوار دنبالت بیات

..و هی مرد..کاش لاقل اونجایی بمیریم که خواستیم ...

..عجب نقشه ای! عجب فکری! عجب داستانی! عجب حکایتی..

عجب ریشخندی...عجب از من..عجب از امید واهی..عجب از من..عجب از من..

عجب خیت شدیم..عجب نفرین شده ایم...

..در تعجبم! باز چی شده گربه ی کنجکاو؟!

باز خودآزاریم بالا زده بود..

باز باید گه می گرفتم خودمو...

..لعنت......یه سنگ قلتید و باهاش قلتیدم..

لعنت..و این حکایت ما گمونم نزدیک به همین جا تموم می شه..

و خاموشی ..

و ممنونیم از این که به ما سر زدید..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 22:50  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

when will my glorius moment come

until when shall I wait

haven't I had enough

help me..I'm a begger..mumbling these sensless words

I ask you..why..how..what happened...what did I do wrong..

why should a day that had started so perfect..end in shattered pieces..among me shattered pieces of my last stance..my last hope

it's not fair..and after all what is

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 21:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

مثل حبابهای زندگی کف کرده..

اینجور از روی سر هم خودشونو بالا می کشن..

و بی هیچ تشبیه استعاره یا کنایه می ترکن..

..سرت را روی شونه های مردنم بزار..

من از تیفوس می میرم..تو از شپش های من...

مزخرفه..مزخرفه..

عجبا باز نارو زدم...خودمو دست انداختم...به خودم خیانت کردم

من ضعیف تر از غرق کنندگی عادتهامم...

..مزخرفه..مزخرفه..

...داستان خرفتیمو بساز..بذار باور کنم می شه..

......آشغال درونوردیدگیم..پر شده..بذار چند صباحی اقیانوسمو بی ناخدا بذارم..

از این حواس پرتی..بیرونگریزی متلاشی کننده فرار کنم..

بذار چند صباحی اون نوترون شتابگیرنده نباشم..

........................

مزخرفه...مزخرفه.......

مرد، خسته ام...

have I been salvated

باید می شدم...

because my salvation army has marched on me

..اما نشدم..

..مزخرفه..مزخرفه

...پاردایزم قشنگه...دوردست..و دست نیافتنی...

پارادایزم..منو می سوزونه..

...........

گمونم باید منتظر موند...

..به قولی بخواب همه چیز بامدادان بهتر به نظر خواهد رسید...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 21:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

here I am, back again, walked the death row, been there and back, am I born from new? guess not...it's just part of a transformation..the larva to the dragon fly to crippled dragon fly..to dust to eggs to larvae to dragon flies..and yet back again..again everything boils within and spills out..cracked..hanged..deranged..I'm all that and more..but still here I am...spinning the spinner

have we shouted for more? desired for a swifter way out? damn, but I guess this serves me right.. I deserve it all and more...every little piece of this shit load...hum..nevermind the self pitty..this goddam' rotten everything shall break eventually..Amen

Я заслужил его

 .........................................

ویرژیل با اتوبوسش سر می رسه

و منم بالاخره به والاهالای خودم می رسم

..وتان با کلاغش میان..تور با چکشش...حتی چائوس گرگ خموده ی خسته  هم میاد..

بالدور بلندم می کنه...و آریستا بابا واسم یه لیوان شیر می ریزه

مرد٬ همه ی قرطبه ای ها اونجان..می شینیم قصه ی قدیما را می گیم..

 ....افسوس ها..ارزوهام..قبطه هام...خشمام..میان دست می دن ..

اون کوچیکشون که همیشه اون وسطا می لولید..میاد چشمکی می زنه و می گه..

« مرد آخرش رسیدیم...»

.........رسیدیم..فقط قرار نبود آخرش اونجا برسیم...قصه های هپی اور لیود افتر من خیلی وقته خاک خوردن

...دسته جمعی توی این لندسکیپ کامل می مونیم و می خندیم..تا رنگای این رویا هم ترک بخورن..

و بعد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:47  توسط دون خولیو دو لامارکی  |